فلسفه‌ زبان ‌فرگه

علیرضا محمدی

فرگه از آغاز بر آن بود رياضيات را برمبناي محكمي استوار نمايد و گمان مي‌كرد كه حساب را مي‌توان به منطق فروكاست. اين پروژه لوجي سيسم (Logicism) نام داشت. اما در مدت انجام اين كار پي برد كه زبان طبيعي و منطق ارسطويي دقت و توانايي لازم براي انجام اين كار را ندارند. از اين رو تصميم گرفت كه منطق جديدي بنا کند كه با كمك آن بتوان استدلال‌هاي رياضي را با دقت تمام صورتبندي و برهان‌ها را از عبارات مبهم  پيرايش كرد. انجام اين كار مهم و گاه طاقت‌فرسا به ياري زبان دقيق صوري ممكن نيست. فرگه در اين راه به ابداع زبان صوري به همراه قاعده‌ و قانون‌هاي آن نايل آمد. در مقاله‌زير مباني مقدماتي انديشه‌ فرگه در مورد زبان و مفاهيم  برخاسته از آن بررسي مي‌شود.

 

تاريخچه‌ علم منطق

  علوم رياضيات و منطق كه اقليدوس(Euclead) و ارسطو(Aristotle) از واضعان آن محسوب مي‌شوند، در طول دوره‌ قرون وسطي از هم جدا پنداشته شده‌ و مستقل از يكديگر رشد كردند. پس از رنسانس اين دو علم در آثار افرادي مانند لايب نيتس(Leibnitz)  به هم نزديك شدند. « او براي اولين‌بار در كتاب حساب عمومي خود از نمادهاي شبه‌رياضي براي بيان مطالب منطقي بهره ‌برد و به اين جهت مي‌توان او را پدر منطق جديد دانست». (نبوي، 1383،ص4) بعد از او رشد منطق در دو جريان متفاوت رشد كرد كه جريان اول توسط دو دانشمند آمريکايي به نام‌هاي جورج بول(Boole)  و چارلز پيرس(pierce)  هدايت مي‌شد. جريان اول سعي در به كار‌گيري روش‌ها و نمادهاي جبري در تبيين هرچه دقيق‌تر استدلال‌هاي منطق ارسطو داشت. جريان دوم درصدد تبيين منطقي استدلال‌هاي رياضي برآمدند و در اين راستا به فرمول‌بندي و نمادگذاري استدلال‌هاي  مبتني  بر نسبت همت گماشتند. اين دو جريان متفاوت در اواخر قرن نوزدهم، در تحقيقات و پيگيري‌هاي ارزشمند گوتلب فرگه فيلسوف و رياضي‌دان بزرگ آلماني به جريان واحدي تبديل شد. علاقه‌ فرگه به مباني رياضيات و به خصوص تأمل در مفهوم عدد با دشواري‌هايي در تعريف آن روبه رو شد كه ناچار فرگه را به منطق كشاند و در سال 1879 رساله‌ كوچكي با عنوان مفهوم‌نگاري (Concept Notation) منتشر كرد كه تاكنون مهم‌ترين كتابي است كه در منطق جديد نوشته شده است. فرگه در اين رساله‌ هشتاد و هشت صفحه‌اي با ارايه‌ نخستين نظام كامل منطق جمله‌‌ها، تحليل جمله‌ها به تابع  و شناسه به جاي موضوع و محمول، نظريه‌ تسوير(theory quantification)، نظام كامل صوري استنتاجي و تعريف منطقي دنباله‌ رياضي (Mathematical sequence) انقلابي را در منطق پديد آورد. (موحد، 1382، ص22) فرگه مي‌گويد: «من از رياضيات آغاز كردم. به عقيده‌ من امر فوري و فوتي آن بود كه براي علم مباني بهتري تعبيه شود... نقص منطقي زبان طبيعي مانع اين‌گونه پژوهش‌ها بود. در كتاب مفهوم نگاشت خود چاره‌اي براي اين نقص مي‌جستم. از اينجا بود كه از رياضيات به منطق رسيدم (p.long and R.white,1979,P233)».

  فرگه در طول نه سال پس از انتشار مباني حساب (The Foundations of Arithmetic)، به طور عمده  طرح و برنامه‌ منطق‌گرايي‌اش را بررسي و مقالاتي در اين دوره منتشر کرد كه به مشكلاتي درباره‌ فلسفه‌ زبان مربوط است. سه مقاله در دهه‌ 1890 منتشر شد كه در آنها رويكرد فلسفي خود نسبت به منطق را بيان کرد هرچند که در دو اثر قبلي خود «مفهوم‌نگاري» و «مباني حساب» نيز به آنها اشاره كرده بود. اين مقاله‌ها عبارتند از: «تابع و مفهوم (Function and concept) (1891)»، «درباره‌ معنا و مدلول (On Sense and Reference) (1892) » و «درباره‌ مفهوم و شي (On Concept and Object) (1892)». اين مقاله امروزه جزو نخستين آثار كلاسيك معناشناسي به شمار مي‌رود. هرچند پروژه‌ تحويل حساب به منطق با كشف تناقض در اصل پنجم از كتاب اصول مقدماتي قوانين اساسي حساب كل نظام او را متناقض و ناسازگار کرد اما او پروژه‌ استفاده از قواعد رياضي را در سمانتيك تا آخر عمر حفظ كرد. فرگه در مقاله‌ «تابع و مفهوم» درصدد است تا مباني فلسفي پيشنهادي‌اش را براي تحليل قضيه به تابع و متغير به جاي تحليل آن به موضوع، محمول و نسبت حكميه را ارايه كند. او در مقاله‌« درباره‌ مفهوم و شيء» در پاسخ به نقدي كه بنو كري (Benno Kerry) در سلسله مقالات تحت عنوان «شهود و جزييات رواني آن» بر بعضي از انديشه‌هاي فرگه به ويژه تفكيك او بين مفهوم و شيء در مباني حساب نوشته است، مفهوم و شيء را توضيح مي‌دهد و از نظريه‌ خود دفاع مي‌كند. در اين مقاله فرگه به بررسي پارادوكس (Paradox) مي‌پردازد كه تمايز ميان مفهوم و شيء آن را پديد مي‌آورد. بحث مفهوم‌هاي صوري(Formal concept)  ويتگنشتاين در تراكتاتوس متأثر از همين مقاله است.

 

اهميت «معنا و مدلول»

  در مورد مقاله‌ «معنا و مدلول» فرگه مي‌توان گفت بيشتر كساني كه آن را بررسي كرده‌اند معتقدند كه برجسته‌ترين كار فرگه در اين مقاله كشف وجود سه عنصر علامت (Sign)، معنا (Sense) و مدلول (Reference) به جاي دو عنصر دال (نشانه) و مدلول و همچنين تمييز بين معنا و مدلول است اما وجود سه عنصر دلالت، ناشناخته نبوده است و بايد گفت كه كار مهم فرگه در اين مقاله آن است كه تمييز بين معني و مصداق را به نتيجه منطقي خود رسانده و به اين كشف رسيده كه گزاره‌هاي حاكي از اين هماني بر اين هماني مدلول حكم مي‌كنند و نه بر اين هماني معنا و نشانه. نكته‌ مهم ديگر يافتن مدلول براي جمله‌هاست. مدلول واژه، امر تازه‌اي نيست اما اين رأي كه ارزش جمله (صدق يا كذب آن) مدلول جمله‌هاست نكته‌ تازه‌اي است كه فرگه در اثبات آن كوشيده است. «فرگه نظريه‌ خود را درباره‌ انواع جمله‌ها، مانند جمله‌هاي شرطي، تصديقي، نقل قول مستقيم و غيرمستقيم، كار گرفته و در هر مورد با ذكر مثال‌هايي نشان داده است كه معني و مصداق آن جمله كدام است.» (بديعي، منوچهر، «درباره‌ معني و مصداق، فرهنگ ش 2). او پيشنهاد كرد كه بين مدلول عبارت (شيئي كه عبارت به آن اشاره مي‌كند، مانند ستاره‌ زهره كه مدلول «ستاره‌ صبحگاهي» است) و معناي آن تفكيك كنيم («ستاره شامگاهي» در معنا غير از «ستاره صبحگاهي» است؛ هرچند كه هر دو، همان‌گونه كه ستاره‌شناسان كشف كردند، بر زهره دلالت مي‌كنند) فرگه اين تفكيك را براي حل مشكلي كه درباره‌ دو طرف اينهماني در قضايا پيش آمده بود، پيشنهاد كرده بود. به طور كلي «مي‌توان دريافت فرگه از مسايل فلسفي كه شكل‌دهنده‌ روش‌هاي اصلي فلسفه‌ تحليلي است را به سه دسته تقسيم كرد. اول اينكه فرگه مسايل بنيادي فلسفه را به مسايلي درباره‌ زبان ترجمه كرد. دوم توجه فرگه به زبان با اين اصل توأم است كه جمله توضيح‌دهنده‌ اوليه است، به اين معنا كه توضيح كاركرد همه‌ بخش‌هاي كلام بايد بر حسب سهم آنها در معناي جمله‌اي باشد كه مي‌سازند و سوم اينكه فرگه مي‌گويد ما نبايد چنين توضيحي را با جنبه‌هاي روان‌شناختي گويندگان خلط كنيم. بحث ماهيّت ارتباط بين زبان و جهان از يك سو و زبان و تفكر از سوي ديگر، نبايد با جنبه‌هاي تجربه‌ شخصي تبيين شود.» (اردشير، 1383، ص 219) اين سه ايده‌ راهبردي يعني ضدروان‌شناسي‌گري، محوريت زبان و تقدم جمله تأثير بسزايي بر فيلسوفان تحليلي و حتي قاره‌اي از خود به جاي گذاشته است.

 

«انتقاد فرگه از منطق سنّتي»

  به اعتقاد فرگه، منطق قديمي و سنتي به دليل توجه به تصورات و تصديقات ذهني و همچنين نفوذ زبان در منطق، بيشتر بحثي روان‌شناسي است و منطق‌دانان سنتي به جاي اينكه قضاياي عيني مستقل از اذهان آدمي و قوانين صدق حاكم بر آن‌ها و چگونگي نتيجه گرفتن قضاياي جديد را از قضاياي گذشته بيان كند به چگونگي صادق دانستن قضايا و روند انديشيدن و حكم كردن پرداخته‌اند. از نظر او روان‌شناسي سر از ايده‌آليسم (Idealism) در مي‌آورد، چون هر چيزي به ايده فروكاسته مي‌شود. هرچند تعريف ايده‌آليسم بسيار موّسع است و مي‌توان آن را نيز به نوعي ايده آليست به حساب آورد اما به نظر مي‌رسد ايده آليسمي كه فرگه از آن انتقاد مي‌كند، ايده آليسمي فردي است و بين‌الاذهاني نيست، چراكه مي‌توان ايده‌هايي مثل گزاره‌هاي رياضي را فرض كرد و افرادي كه به آنها اعتقاد دارند را ايده آليست ناميد ولي اين ايده آليسم بين‌الاذهاني (Intersubjective) است. اهميتي كه فرگه براي پالايش زبان از طريق پوشاندن قباي رياضي به تن آن قايل است براي جلوگيري از آغشتگي  قضاياي منطقي به اميال ذهني و رواني است. پس با اين حساب فرگه در فلسفه‌ رياضي يك رئاليست است كه به وجود مفاهيم مستقل از ذهن رياضي قايل بوده كه مي‌تواند در تحليل زبان نيز به كار گرفته شود. يكي از راهكارهايي كه او جهت تنقيح زبان پيش مي‌گيرد تمايز معنا و مدلول از يكديگر است كه بي‌شك اين مقاله يكي از مهم ترين مقالات نگاشته شده در قرن اخير است. همچنين تحليل جمله به تابع و شناسه از ديگر كارهاي فرگه است كه با استعانت از رياضي و در جهت توضيح جمله انجام مي‌گيرد. اين كار مسايل ديگري را در كار فرگه درگير مي‌كند؛ مسايلي مانند مفهوم، محمول، اينهماني و صدق. پس به طور كلي مي‌توان گفت اين كار فرگه هستي‌شناسي  (ontology)و معرفت‌شناسي (Epistemology) جديدي  پيش روي انسان مي‌گذارد. مسايل جديدي خلق مي‌شوند كه با زبان موضوع ـ محمولي خلق نشده بودند و با مسايلي از بين مي‌روند كه در زبان موضوع ـ محمولي در اولويت قرار داشتند. با اين نوع تحليل زباني فرگه، نسبت انسان با خود و جهان اطرافش فرق خواهد كرد و نحوه‌ نگاه به آن جهاني جديد را رقم خواهد زد. قصّه‌ تنقيح زبان و فلسفه‌ تحليلي، قصه‌اي طولاني است كه از دكارت كه وضوح و تمايز را از قصدهاي اصلي تفكر مي‌دانست شروع مي‌شود و به فرگه مي‌رسد كه از ابزاري رياضي با وسواس زياد قصد يكسره كردن كار زبان با وضوح و تمايز بخشيدن به آن را دارد، تا از كژتابي‌هاو  خلق موجودات عجيب و غريب و بي‌پايه رها شويم.

  «مي‌توان به جرأت بيان كرد كه اگر با كانت «گشت معرفتي» اتفاق افتاد و امكان علم بررسي شد با فرگه «گشت زباني» اتفاق افتاد و امكان گفتار.» ( ميثمي ، 1386، ص 27)

  زبان از جمله‌هايي تشكيل مي‌شود كه اين جمله‌ها داراي الفاظ، معنا و مدلول‌هايي هستند. همچنين اين جمله‌ها مي‌توانند انديشه‌هايي را بيان كنند. ضمن آنكه مي‌توان به اين جمله‌ها مانند تابع رياضي كه داراي يك تابع و يك، دو يا چند متغير است نگاه كرد و فرگه در مقالات خود به اين امور پرداخته، ربط و نسبت بين آنها را مشخص كرده  و تعاريفي از هر يك اين اصطلاحات ارايه داده است. برخي اعتقاد دارند كه او با اين كتاب «انقلابي در منطق پديد آورد كه يكي از نتيجه‌هاي آن آشكار كردن ناتوانايي‌ها و نقص‌هاي ذاتي منطق ارسطويي و پاياني به سلطه‌ دو هزار ساله‌ آن بود.» (موحد، 1382، ص 22) اما برداشتي ديگر نيز مي‌توان ارايه كرد و آن اين است كه اساسا با تغيير نگاه منطقي از ارسطو به فرگه، با يك تغيير پارادايم (paradigm) مواجه هستيم. پارادايم فرگه‌اي هستومندها، نظريه‌ها، معرفت‌شناسي و هستي‌شناسي جديدي توليد مي‌كند كه با مفاهيم ذكرشده در پارادايم ارسطويي متفاوت است.

  براي مثال در منطق ارسطويي رابطه موضوع و محمول رابطه‌ تملك يا اندراج است يعني موضوع، مالك محمول يا مندرج در آن  يا از مصاديق محمول است. به عبارت ديگر موضوع در منطق ارسطويي همان مسنداليه در دستور زبان است و محمول نيز همان مسند است. بنابراين در جملة «آلمان‌ها فرانسوي‌ها را شكست‌ دادند» موضوع جمله از نظر منطق ارسطويي آلمان‌هاست و اگر همين جمله به صورت مجهول يعني «فرانسوي‌ها از آلمان شكست‌ خوردند» بيان شود موضوع جمله «فرانسوي‌ها» مي‌گردد... ولي به نظر فرگه اختلاف منطقي دو حكم در اختلاف بين موضوع و محمول احكام آنها نيست- آنگونه كه در منطق ارسطويي تصور مي‌شد ـ بلكه وابسته است به اختلاف نتايج منطقي كه از آن دو تصديق حاصل مي‌شود وقتي با تصديق‌هاي ديگر تركيب مي‌شوند.» (حجتي، 1377، ص 52).

 

«تفاوت منطق فرگه و ارسطو و ابداعات فرگه‌اي»

  با رويكرد كلي مي‌توان تمايز منطق فرگه و ارسطو را در تحليل جمله به اين صورت خلاصه كرد كه:

  الف) تحليل موضوع ـ محمولي در ارسطو متكي به دستور زبان است و جاي‌دادن موضوع‌ها و محمول‌ها در جمله با ساختارهاي ذهني و اعتباري سروكار دارد و ساختار منطقي متفاوتي به جمله نسبت مي‌دهد.

  ب) فرگه به جاي تحليل موضوع ـ محمولي از تحليل تابع ـ شناسه براي ساختار منطقي جمله‌‌ها استفاده مي‌كند. در نظر فرگه تابع ماهيتي اشباع‌نشده دارد و با قرارگرفتن متغير درون آن، شكل كاملي مي‌شود كه مقدار دارد. در هر حال پروژه‌ پرداختن به زبان از ديدگاه فلسفي مدت‌ها قبل از فرگه موردتوجه قرار گرفته بود كه زبان وسيله‌اي ضروري براي تفكر به شمار مي آيد. در دوره‌ جديد توماس‌ هابز (Thomas Hobbes) و جان لاك (John Luck) به دو صفت و مشخصّه‌ اصلي و مورداستفاده در زبان به همراه تفكراشاره کردند: اول، زبان مورداستفاده قرار مي‌گيرد و دوم، به عنوان وسيله‌اي موردنياز جهت ارتباط و تفكر و انديشه‌ شخصي يك فرد با ساير مردم استفاده مي‌شود.(Hobbes1655:192-197)

  گوتلب فرگه به دليل تمايز بين معنا و مدلول مشهور است. دو نسل پيشتر از فرگه، ميل (Mill) تمايز خودش را بين Connotation و Denotation يك اسم مطرح کرد. همچنين افراد ديگري مانند آرنولد (1662) نيز به اين تمايز قايل شدند. اما چه چيزي تمايز فرگه را اينقدر در خور توجه مي‌کند؟ پاسخ اين پرسش را مي‌توان در اصل تركيبي ‌بودن(Compositionality Principle)  دانست كه هم در معنا و هم در مدلول وجود دارد. يعني آنچه او بيان مي‌كند تمامي معنادار بوده و تمامي اجزاي جمله داراي مدلول هستند. فرگه سمانتيك جملات خود را با قواعد رياضي مي‌كند و اين قواعد را براي هستومندهاي زباني نيز به كار مي‌برد. هر چند مقدمات تحليل جمله به تابع/ شناسه در مفهوم نگاري بوده اما مفهوم سمانتيك محتواي يك جمله در مفهوم نگاري نامشخص است. او در مفهوم‌نگاري با ارايه‌ نخستين نظام كامل منطق جمله‌ها، تحليل جمله به تابع و شناسه به جاي موضوع و محمول، نظريه‌ تسوير (Quantification Theory) نظام كامل صوري استنتاجي و تعريف منطقي دنباله‌ رياضي انقلابي در منطق پديد آورد كه يكي از نتيجه‌هاي آن آشكاركردن ناتوانايي‌ها و نقص‌هاي ذاتي منطق ارسطويي بود. فرگه خود در اين مورد مي‌گويد كه: و در اين خصوص يعني طرح جديد و تفسير نوين از مفاهيم منطقي مصراّنه از نمونه‌ زبان صوري رياضيات پيروي مي‌كنم .(Frege,1879) فرگه براي بيان جملات به جاي تقسيم‌بندي موضوع و محمول به تقسيم‌بندي تابع / شناسه همت گمارد.

  يك تابع f از S به S´ عناصري از s (دامنه s) را با عناصري از  S´ (بُرد f) به هم مربوط مي‌كند. اگر X€S آنگاهF(x)€S´ و F(x) ارزش تابع F براي شناسه X است. به عبارت ديگر براي هر y،x در دامنه f، اگر x-y، آنگاه f(y)=(x)f. از اين رو f هر عضوي از s را تنها با يك عضو منفرد از s´ ارتباط مي‌دهد. تابع يك نوع خاصي از رابطه است، نوعي كه هر عضو از دامنه را با عضوي يگانه از بُرد مربوط مي‌كند. «به زبان ساده‌تر اگر تابع را به يك جعبه تشبيه كنيم كه لااقل يك ورودي و حداكثر يك خروجي داشته باشد، آنچه كه در محاسبات با توابع رخ مي‌دهد اين است كه به ازاي هر مقدار از ورودي يك مقدار از خروجي به دست مي‌آيد». (حجتي، 1377، ص60).

  بررسي‌هاي گوناگوني از سوي فرگه در مورد تابع، متغير تابع، ارزش صدق تابع و به طور كلي نحوه و معناشناسي تابع مورد واكاوي قرار گرفته است. اصول تركيبي بودن مدلول و مصداقيت مدلول ابزار تحليل تابع و شناسه هستند. اصل تركيبي بودن مدلول بيان مي‌كند كه به ازاي هر عبارت ـ تابع (Ω)θ و هر نام × داريم كه [(α)r](θ)r=(α)θ)r . اصل مصداقيت مدلول بيان مي‌كند كه به ازاي هر عبارت تابع (Ω)θ و هر نام α و β، اگر (β)r=( α)r پس [(B)θ)r=(( α)θ)r . اصل تركيبي بودن مدلول به صورت غيرصوري مي‌گويد كه مدلول يك عبارت مركب به صورت منحصر به فردي با مدلول اجزاي آن مشخص مي‌شود. اصل مصداقيت مدلول به صورت غيرصوري مي‌گويد، عبارات تشكيل‌دهنده تنها مشخصه‌اي است كه براي متعين كردن مدلول عبارت مركب مورد محاسبه قرار مي‌گيرد. از اين دو اصل اين گونه برمي‌آيد كه مدلول يك عبارت مركب به طور منحصر به فردي بامدلول اجزاي آن مشخص شده است و اينكه عبارات تشكيل‌دهنده، تنها مشخصه‌اي است كه براي متعين كردن مدلول عبارت مركب مورد محاسبه قرار مي‌گيرد. از نظر فرگه يك عبارت بسيط عبارتي است كه هيچ ساختار معناداري ندارد، يعني نمي‌تواند به تابع و شناسه تحويل يابد و مورد تجزيه و تحليل قرار گيرد. همچنين فرگه به توابع مرتبه اول و مرتبه دوم مي‌پردازد. در اصطلاح‌شناسي فرگه يك تابع مرتبه اول تابعي است كه اشيا را به عنوان شناسه در برمي‌گيرد و يك تابع مرتبه دوم تابعي است كه توابع مرتبه اول را به عنوان شناسه‌ها برمي‌گيرد. همچنين فرگه با طرح كرد سلسله نسبت مشكلي عمده از سنت ارسطويي را حل كرده است. همچنين او به ارتباط بين ساختمان تابع و شناسه و قانون لايب نيتس به عنوان قانون بنيادين منطق نگاهي مي‌افكند و پايه‌هايي كه ارتباط بين آنها براي شناسايي اشياء و صفات را فراهم مي‌كنند مورد توجه قرار مي‌دهد. مفهوم ديگري كه فرگه به آن مي‌پردازد اينهماني است. فرگه معتقد است كه اين رابطه اينهماني فقط تا آنجايي برقرار خواهد شد كه عبارات دو طرف تساوي چيزي را نام‌گذاري يا به آن اشاره مي‌كنند. اصل جايگزيني مفهوم‌نگاري بيان مي‌كند كه اگر α s درباره (α)r باشد، آنگاه (β)r=( α)r باشد پس α s و β/ α s داراي يك ارزش شناختي هستند. اگر دو اينهماني، مارك تواين = ساموئل كلمنس و مارك تواين = مارك تواين را در نظر بگيريم جمله دوم از جمله اول با جايگزين كردن «مارك تواين» به جاي ساموئل كلمنس را به دست مي‌آوريم. با توجه به اصل جايگزيني مفهوم‌نگاري دو جمله فوق مي‌بايد داراي يك ارزش‌شناختي باشند و اين استدلال به هيچ خصوصيتي از نام‌هاي خاص انتخاب شده بستگي ندارد.

  از موضوعات ديگري كه فرگه بيان مي‌كند بحث مفهوم و شي است. از نظر فرگه تمايزي در مفهوم/شيء، تمايزي در معنا و مدلول ندارند و فرض مي‌كند كه مفاهيم با معناي عبارت ـ تابعي يكي هستند. از نظر او يك شي آن نوع هستومند است كه به وسيله يك اسم خاص ارجاع داده شده است. فرگه چيزي را اسم خاص مي‌داند كه علامتي براي يك شيء باشد. فرگه اغلب تصويري ارايه مي‌دهد كه گويي شيء را مقدم مي‌دارد ولي دامت مطرح مي‌كند فرگه به اسم خاص تقدم مي‌بخشد. اما آنچه بايست بيش از هر چيزي در تحليل فرگه مورد بررسي قرار گيرد طبقه‌بندي هستي‌شناسانه هستومندها به اشياء و توابع است. او بيان مي‌كند كه يك شيء چيزي است كه تابع نيست. يك عبارت كه به جاي تابع قرار مي‌گيرد ‌بايد چيزي باشد كه آن را عبارت ناكامل يا عبارت تابعي (Function-expression) مي‌ناميم. پس يك تابع نوعي از هستومند است كه با يك عبارت ناكامل ارجاع داده شده است و فقط يك عبارت ناكامل مي‌تواند به جاي يك تابع قرار گيرد. از نظر فرگه اسم خاص و عبارت ـ تابعي هر دو اسم هستند. او عبارات ـ تابعي را نام‌هاي تابعي مي‌نامد و آنها نيز نام هستند زيرا به هستومندها ارجاع مي‌دهند. تمايز ميان اسم خاص و نام تابعي در هستومندهايي است كه هر يك به آنها ارجاع مي‌كنند. به همين قياس تفاوت بين اشيا و توابع در نوع عباراتي كه به جاي آنها قرار مي‌گيرد يافت مي‌شود. از نظر فرگه همان طور كه توابع به طور بنيادين از اشياء متفاوت هستند، توابع كه شناسه آنان مي‌بايد توابع باشند نيز به طور بنيادين متفاوت از توابعي هستند كه شناسه آنها اشيا مي‌باشند. توابع دو شناسه‌اي از توابع يك شناسه‌اي متفاوت هستند و توابع يك شناسه‌اي از اشيا متفاوت مي‌باشند. تأثير نظرات فرگه بر تجزيه و تحليل‌هاي مختلف فلاسفه بعدي در موارد بسياري انكارشدني نيست و همين تأثير است كه باعث شده تا مايكل دامت او را پدربزرگ فلسفه تحليلي بداند.

 

منابع فارسي:

  1- موحد، ضياء، «درآمدي به منطق جديد»، تهران، انتشارات علمي و فرهنگي، 1386. 

  2- موحد، ضياء، «از ارسطو تا گودل»، تهران، هرمس، 1382. 

  3- حجّتي، محمدعلي، «بررسي و نقد ديدگاه گوتلب فرگه پيرامون معني و مصداق»، انتشارات دانشگاه تربيت مدرس، 1377. 

  4- ميثمي، سايه، «فلسفه تحليلي»، نشر ني، 1385.

 

منابع انگليسي:

      1- Kneale, W. and Kneal M; The development of Logic; London: Oxford up, 1962.

      2- Mendelson, R. L; The philosophy of Gottlobe frege; Cambridge up, 2005.

دوست و همکار گرامی


چنانکه از ​فعالیت های داوطلبانه کانون ​«انسان شناسی و فرهنگ» و ​مطالب منتشر شده​ در سایت آن​ ​بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات ​و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

لطفا کمک های خود را به حساب زیر واریز کنید و در صورت دلخواه با ایمیل به ما اطلاع دهید.

شماره حساب بانک ملت: 117360766


شماره شبا: IR98 0120 0000 0000 0117 3607 66


شماره کارت: 7634-4916-3372-6104


به نام آقای رضا رجبی