غارنوشت (1): کلیات و کلیشه ها

لیلا حسین زاده

تصویر از مهسا الیاسی
«غارنوشت»ها  مجموعه ای از متون مردم‌نگارانه‌ی متمرکز بر اقشار حاشیه‌ای جامعه هستند که عمدتا با تاکید بر محله‌ی دروازه غار تهران نگاشته می شوند. هر غارنوشت موضوعی ویژه را مورد کنکاش قرار می دهد.

اول:

روز جمعه است. نخستین هم کلامی  ما با یک نفر در دروازه غار به شنیدن دروغهایی می انجامد؛ غزل ساقی شیشه است. در ابتدای کوچه در کنار پسری  نشسته، می خواهد مصرف کند. دوچرخه اش در کنارشان قرار دارد. چقدر دوست داریم با او وارد گفتگو شویم.  با حیرت آمیخته به هراس قدم در کوچه می نهیم. چشمان مداد کشیده اش به ما خیره می شود، برخلاف دیگران نوعی راحتی و بی خیالی در نگاهش نسبت به ما وجود دارد. با همان نگاه ما را دنبال می کند تا از کنارش رد شویم. قبل از او در ابتدای کوچه گروهی 4-5 نفره از مردان را دیدیم که ایستاده اند و از میانشان افرادی به ما زل زده بودند. آن سو تر از غزل، زنی در حال مصرف است. باز در کوچه پیش می رویم، گروه 6-7 نفره از مردان گرداگرد هم نشسته گویا متوجه حضور ما نمی شوند، یک نفرشان که به نظر سن و سال دار تر می آید به دیوار تکیه داده برایشان خوش زبانی می کند. تا اواسط کوچه پیش می‌رویم. مردی 50-60 ساله ایستاده و با نگاهی پذیرا تر ما را می‌نگرد و پیرمردی کنار او وجلوی درب خانه اش  نشسته،شیشه می‌کشد. صدای مرد بلند می‌شود:«با کسی کار دارید؟»؛ «نه آقا». و پیرمرد در ادامه اش:«شیشه می‌خواید؟ پایپ؟» ؛ «نه آقا ممنون».  از رفتن به انتهای کوچه می ترسیم. سریع برمی‌گردیم و به سمت ابتدای کوچه گام برمی داریم. حرکات و حالاتمان با استرس همراه است. شاید در ذهن هرکدام از ما امکان سرنگ خوردن و خطرناک بودن این گروه‌ها که بارها و بارها شنیده ایم مرور می‌شود. همه سر جای خودشان هستند و ما دوباره از میانشان عبور می کنیم. به سر کوچه که می رسیم روبروی دختری که روی دوچرخه پا برزمین نهاده و ایستاده است، می ایستیم و به او نگاه می کنیم؛ نمی دانیم چه باید گفت. پسر همراهش می آید جلو:« چکار دارید؟». پاسخ ما:« می خوایم با اون خانم صحبت کنیم». پسر:«ما اینجا صبحت مُحبَت نداریم بفرمایید». خانم روی دوچرخه پسر را پس می راند و می گوید:« بیاید اینجا چکار دارید؟ دانشجویید؟». :«بله». دوباره او:« کار تحقیق دارید؟». :«بله». می گوید:« چی می خواید بدونید حالا؟». مردها از دورمان متفرق شده اند، حتی پسر همراهمان. چقدر دختر زیبایی است. به لاک های دستش خیره شده ام، به گوشی اندرویدی که به گردنش آویزان است، به آرایش زیبای چهره اش. می گوییم:« می خوایم بدونیم وضعیتتون چطوریه؟ چکار می کنید؟» می گوید:« 29 سالمه» و ما :« واو خیلی خوب موندید اصلا بهتون نمیاد» با خوشحالی می خندد و تنها دندان جلوی دهانش آشکار می شود. ادامه می دهد:« 14 ساله معتادم، شوهرم منو معتاد کرد. خرج دوتا بچه رو می دم، بچه ی خودمو بچه ی خواهرم. خواهرم اعدامیه، با مواد گرفتنمون. اون گردن گرفت که من بتونم بچه هامون رو بزرگ کنم». «شوهرتون کجاس؟» .«اعدام شده، اون رو هم با دوکیلو هرویین گرفتن». «بچه هاتون الان کجان؟» « پیش مادرم هستن». «اینجا مردا اذیتتون نمی کنن؟» «باید بپان اذیتشون نکنم، نوکریمو می کنن». «چجوری خرجتون رو درمیارید؟» «جنس می خرم و می فروشم» می گوید« آدم باید از پس خودش بربیاد، چند وقت پیش تو یه کوچه خفتم کردن، نتونستم از خودم دفاع کنم 700 تومن پولمو بردن». «پلیس باهاتون کاری نداره؟ نمی گیردتون؟» «چرا دیگه می زنه، نتونی دربری می بره». احساس راحتی در آن فضا نداریم. بین صحبت هایمان یک موتوری می آید که غزل به او می گوید عمو. عمو پول می دهد و جنسش را از غزل می گیرد. می گوییم می توانیم باز هم همدیگر را ببینیم؟ می گوید هرروز همانجاست. وتوصیه می کند که اگر نبود داخل کوچه نرویم خطرناک است. می گوییم چه ساعتی بیاییم و اگر نبود چکار کنیم؟ شماره تلفنش را به ما می دهد. صحبت هایش خیلی روان و ساده و بااعتماد به نفس ادا شده اند و ما در شوک جمله هایش مانده ایم.

دوم:

روز چهارشنبه است. شوکت همان پیرمردی است که چند روز پیش در آن کوچه به دیوار تکیه داده بود برای حلقه ی مردان خاطره می گفت، از او سراغ غزل را می گیریم. می گوید 7 شب به بعد می آید. می گوید:«اگه چیزی می خواید من در خدمتتون هستما». تشکر می کنیم. چند دقیقه بعد از او درخواست می کنیم با هم صحبت کنیم. با مهربانی می پذیرد و شروع می کنیم در کوچه قدم زدن و راه رفتن در خیابان و رفتن به کوچه پس کوچه های دیگر. قدم می زنیم و او صحبت می کند. از خیلی چیزها، از زندگی خودش، از کمپ‌های ترک، از نیروی انتظامی، از خیلی چیزها می گوید. در این میان هرچه با غزل تماس گرفته ایم پاسخ نداده، یک باره گوشی زنگ می خورد و شماره ی غزل را نشان می دهد. صدای پسری از پشت گوشی می آید:«کاری دارید؟» «با غزل کار داریم» .پسر:«مریضه بیمارستان بوده».«کمکی نمی خواید؟». «نه. چیزی میخواید؟» و می گویم:«نه می خواستیم با غزل حرف بزنیم» و خداحافظی می کنیم. شوکت شروع می کند به گفتن از غزل:« ده ساله که می شناسمش، باباشم می شناسم، همینجا اون طرف خونه داشت، باباشم معتاد بود». می پرسیم:«بچه نداره؟». و او: «بچه؟ چندساله با همین پسره س، گاهی میاد می گه من حامله م ولی ما ندیدیم بزاد». «این پسره خیلی بچه تر از خودش نیس؟». «چرا. غزل سی و خورده ای سالشه! شبا می رن خونه ی پدر پسره می خوابن، یه مدتم با هم خونه اجاره کرده بودن».

حرف ها با هم متناقض اند. به نظر می رسد غزل دروغ گفته، چراکه صدای پسر پشت تلفن شبیه همان پسری است که در کوچه همراه غزل بود. اما چرا باید غزل چنین حرفهایی را خیلی ساده سر هم می کرد و با روانی تحویل ما می داد؟ شوکت می گوید «حتما خواسته ترحم شما رو جلب کنه بهش کمک کنید». اما بسادگی نمی توان پاسخ سوال ما را در چنین جمله ای خلاصه کرد.

سوم:

روزهای قبل از اولین رفتنمان به دروازه غار است. در اینترنت نام دروازه غار را جستجو می‌کنم و گزارش ها را می خوانم تا با اطلاعاتی بیشتر به محله برویم. اینجا مقر «اراذل و اوباش» معرفی شده است. یک گزارش اینجا را در قرق فلانی و دار و دسته اش معرفی می کند. گزارشی دیگر علت به فساد کشیده شدن این محله ی تاریخی را تخریب خاک سفید می داند. دیگری بدبختی و سیه روزی تهران را در این محله متمرکز و مجسم می داند. محله در هر صورت خطرناک معرفی می شود، به ویژه از غروب به بعد. این گزارش ها از دروازه غار چه می سازند؟ عنصری گسسته از بدنه ی شهر، دیگریِ هراس آور، وجودی مخوف و فاسد که علتش نه در سازوکار خاصی بلکه در هجوم آوردن عده ای بدانجاست. تقلیل وجود این محله به یک چیز: اعتیاد! اغلب گفتن از این که ساکنین محله چقدر از ظهور اعتیاد در محله شان ناراضی اند ( دوباره بردن علت یابی مساله به سمت گروه و عده ای بیرونی). این گزارش ها متناقض اند، دقیقا شبیه حرف های غزل. با مروری اجمالی بر وضعیت این محله این تناقضات آشکار می شوند:

 دروازه ی غار یکی از دروازه های شهر تهران در زمان ناصری بود که در زمان پهلوی اول با سرعت گرفتن فرایند ورود ایران به نظام سرمایه داری و شکل گیری شهر مدرن، تخریب شد. در اطراف هر دروازه  (ازجمله دروازه غار)گودهایی وجود داشت که به دلیل استفاده از خاک برای ساخت دروازه ها ایجاد شده بودند،همان گودهایی که پناهگاه نخستین حاشیه نشینان شهری در تهران شدند.

در زمان پهلوی دوم، ورود به مناسبات سرمایه داری  و همچنین برنامه ریزی شهری متکی بر جداسازی طبقاتی به جای شکل محله ای قدیم (که در آن طبقات به صورت درهم آمیخته در کنار هم زندگی می کردند) موجب شد تا تهران بلحاظ شهری تبدیل به پیوستاری طبقه بندی شده از جنوب به شمال شود. حاشیه های جنوبی (که همان گودهای جنوب تهران بودند) حاشیه ای ترین اقشار یعنی «ارتش ذخیره کار» یا افرادی با پایین ترین سطح طبقاتی را در خود جای می دادند و به همین ترتیب بود که آلونک نشینی های گودهای جنوبی  شکل گرفتند: « گفته می‌شود که اولین اجتماعات آلونک نشین در سال 1311 به وجود آمد ولی در سال 1335 با مدارک (بعد ازکودتای 28 مرداد 1332) در گودهای جنوب شهرتهران تشکیل شد» (صالحی امیری، 90، ص 361). پس اولین حاشیه نشینی ها درتهران را باید در گودهای اطراف دروازه غار ( به عبارت بهتر، اطراف خیابان شوش که قبلا حصار شهر تهران بود) و دیگر گودهای جنوبی یافت.

 اصلاحات ارضی و تشدید جریان مهاجرت از روستاها و شهرهای اطراف به تهران نیز موجب گسترش  اجتماعات حاشیه ای در دهه‌ی 40 و 50 شد. این اجتماعات (از جمله دروازه غار) از برق، آب و بهداشت شهری محروم بوده و «بافت خودرو» نام گرفته اند (گرچه دروازه غار از محله هایی است که بعدا برق و آب و بهداشت شهری بدانجا راه می‌یابد).

 شدت یافتن مجدد جریان حاشیه نشینی به پس از جنگ 8 ساله و اوایل دهه ی هفتاد (و سیاست هایی که تاکنون ادامه دارند) باز می گردد. در این زمان «دولت که سیاست واگذاری زمین و مسکن به قشرهای پایین و متوسط به ویژه کارکنان دولت را تا اوایل دهه‌ی هفتاد با حمایت از تعاونی های مسکن ادامه می داد، از آغاز این دهه به تدریج تامین و تولید مسکن را بیشتر به بخش خصوصی واگذار می کند»( صالحی امیری، 90، ص366).

در تمام این سال ها، آنان که به دلایل مختلف امکان کارکردن در شهر و منطقه خود را از دست داده اند و به تهران مهاجرت کرده اند و آنان که جزء پایین ترین سطوح در طبقات اقتصادی هستند یا حتی مازادهای اقتصاد رسمی به شمار می روند ( و کاربردشان برای سیستم اقتصادی، پایین نگه داشتن نرخ دستمزدها است) در این حاشیه ها زیسته اند. دستی نامرئی آنها را از بازار مسکن رانده و امکان داشتن سرپناهی امن و مناسب را از آنان گرفته است. آنها با انجام پایین ترین مشاغل یدی و گرفتن دستمزدی ناچیز یا با رجوع به اقتصاد غیر رسمی (که مواد مخدر را نیز شامل می شود) زندگی ای حداقلی می گذرانند.

بدین ترتیب است که  محله‌ی غار با وجود اینکه امروز در حاشیه‌ی شهر قرار ندارد، همچنان بافت حاشیه نشینی خود را حفظ کرده است: محله ای با متوسط سن 35 سال، نرخ بی سوادی 30درصد[1] ، جمعیتی عمدتا دارای پایین ترین سطوح مشاغل یا مشاغل غیررسمی و خانوارهایی غالبا درگیر اعتیاد.

بدین ترتیب می بینم که دروازه غار، نه جزیره ای دورافتاده در قرق یک سری گروه ها، که بخشی از پیوستار طبقه بندی شده ی فضای شهر و اقتصاد سرمایه داری است. پررنگ بودن مساله ی مواد مخدر در این محله نه به علت فعال بودن گروه های «قاتل خاموش» که به دلیل فعال بودن اقتصاد حاشیه ای و غیر رسمی طبق مختصات جهان سرمایه در این محله است. همچنین اعتیاد اگرچه در این محله شیوع بسیاری دارد و طبق تقریب س.م به طور متوسط در هر خانوار دو معتاد وجود دارند، اما تمام هویت این محله را تعریف نمی کند. چرا که ما براحتی معتادانی خوش قد و قامت را سوار بر اتومبیل های لوکس مشاهده می کنیم، که هرگز کسی به اعتیاد آنان  اشاره ای نمی کند و از اعتیاد آنان هراس به دل راه نمی دهد.

چرا باید با این شدت از این محله ها هراسید؟ س.م تاکید می کند:« در این محله چاقوکشی و امثالهم نداریم». چرا باید چنین کلیشه هایی جا بیافتد؟ آیا به این دلیل که دروازه غار و غارهای دیگر عناصری دور و کاملا مجزا از سیستم شهری و اقتصادی ما در نظر آیند؟ یا آنکه حاشیه ای ترین اقشار، همچون کارتون خوابهای دروازه غار، به سادگی بتوانند در معادلات و طبقه بندی ها نادیده گرفته شوند؟ براستی شدت تاکید بر هولناکی دروازه غار چشم ها را بر وضعیت وحشتناک نقاط حاشیه ای تر نمی بندد؟ هرچه باشد این محله هنوز امکاناتی مثل آب و برق و ... را داراست و در میان جهنم های حاشیه ، به قول س.م «دروازه غار بهشت حاشیه نشین هاست».

کلیشه ها تکرار می شوند. کلیشه ها حتی در بیان یک نفر مثل غزل هم تکرار می شوند. گویا او می داند ما چه می خواهیم، آماده و طبقه بندی شده تحویلمان می دهد. سرنوشت خود را صرفا در رابطه با اعتیاد تعریف می کند و مدام شاخ و برگ هایی که می توان از طریقشان علت یابی کرد جا می افتند. فردی بیرونی، یعنی شوهرش  به یکباره او را معتاد کرده و از تاریخ و سازو کارهای درونی، یعنی پدرش و خانه پدریش، خبری نیست. در نهایت اما در مخالفت با کلیشه های گزارش ها و در عین حال به همان شیوه صحبت هایی بیان می شوند: او از طریق فروش جنس، خرج دو بچه را می دهد. این گزاره ظاهرا بیشتر از جلب ترحم تلاش بر توجیه دارد و در مقابل گزاره هایی همچون «قاتلان خاموش» و امثال آن طرح می شود.

بدون شک غزل، این دختر زیبای دوچرخه سوار با دندان هایی ریخته، صداهای دیگر و حرف های دیگری نیز دارد. باید دوباره او را دید، اما این که این دیدن تا چه حد ممکن باشد به حوادث  میدان  وابسته است.  

 

منابع:

 صالحی امیری، سید رضا و خدایی، زهرا؛ حاشیه نشینی و اسکان غیر رسمی ؛1390؛ نشر ققنوس

نرگس حاجي رجبي ورنوسفاداراني؛ گزارش توصيفي محله هرندي؛ 5.12.89

مجموعه مقالات همایش توسعه‌ی محله ای، جلد نهم: توسعه ی فضایی و کالبدی محله [1]؛1387؛ انتشارات طرح نو

 

[1] ر.ک وب سایت شهرداری محله ی هرندی: http://harandi.mytehran.ir/

دوست و همکار گرامی


چنانکه از ​فعالیت های داوطلبانه کانون ​«انسان شناسی و فرهنگ» و ​مطالب منتشر شده​ در سایت آن​ ​بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات ​و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

لطفا کمک های خود را به حساب زیر واریز کنید و در صورت دلخواه با ایمیل به ما اطلاع دهید.

شماره حساب بانک ملت: 117360766


شماره شبا: IR98 0120 0000 0000 0117 3607 66


شماره کارت: 7634-4916-3372-6104


به نام آقای رضا رجبی

نویسنده

حسین زاده، لیلا

مطالب نویسنده