زندگی همین است! یا یک دردنامه بی جا!

ناصر فکوهی

 

حال ما چیست؟ حال کسانی است که در جنون غوطه خورده اند، اما امید را از دست نمی دهند؛ حال ما، حال کسانی است در وسط دریایی به  تکه چوبی چسبیده اند تا سرشان زیر آب نرود، در بیابانی به لنگه کفشی دل بسته اند که پایشان نسوزد، تا معجزه حیات و همه  زیبایی ها و کارهایی شادمانه ای را که می تواند به پوچی زندگی هایمان معنی بدهد، را از کف ندهند. اما  وقتی در ماشین دست و پاگیری اسیر شده ایم که هر آن، هر جا،  به هر بهانه ای،  جنون و بلاهتمان می توانند ما را برای همیشه  از صحنه  دوست داشتن و دوست داشته شدن، بربایند؛ وقتی می توانیم ثمره سال های سال کار، اعتماد و  دوستی و شادی و سرخوشی و شعور و  هوشمندی و  زندگی پر ارزش را، قربانی  چند بدگویی و بدبینی و حماقت کنیم، وقتی در حال فرو رفتن در باتلاق هستیم و هر دستی را به سویمان با محبت دراز می شود، پس می زنیم و تصورمان آن است که گردابی که در آن فرو می رویم، راه نجاتی است که یافته ایم و در انتهایش، بهشت موعودی انتظارمان را می کشد که  همان زبان های بی برکت بلاهت وار، وعده اش را به ما داده اند، چه باید بکنیم؟

 انسان دلشکسته ای کنار دیوار ایستاده است و به ما می نگرد، انسانی که دوستمان داشته و دوستمان دارد: او از دل زمان بیرون رانده شده اما همیشه بدان باور داشته و دارد که بر روی جاده ای آکنده از زباله و خار، از میان اینجا و اکنونی پر از آفت ها و بیماری ها، در میان امواجی بی رحم، باز هم می توان به جلو رفت و بار خود را بر زمینی گذاشت، دانه خود را در خاکی کاشت، تا شاید روزی بتواند ثمری به خودت یا به دیگرانی بدهد، گندمی شود و نانی که  یگ گرسنگی را فرونشاند. اما افسوس، آن آدم خوش خیال، آن انسان دلشکسته،  گویی فراموش کرده بود که  قدرت اراده، بیشتر خواب و خیالی است فرشته وار که  ناچار است در برابر دیو بلاهت زانو بزند: عاقبت کار، روشن است: خارها در پاها فرو می روند، زبان های بلاهت پیروزند، آفت ها و بیماری ها بدن ها را از آن خود می کنند و  فرشته، گویی باید  شکستن صدای بال های خود را باور کند.

این را گفتم که بگویم، گاه به گاه،  این روز و آن روز،  این فصل و آن فصل، چنین اندیشه هایی به سراغ هر کسی می آیند. سراغ هر کسی، من هم مثل هرکسی.  دلت می شکند: دلت را کسانی شکسته اند که برایت عزیزترین ها بوده اند و سلاح هایی  در دستشان دیده ای که از بیمارترین دشمنانت به عاریت گرفته اند. کنارت ایستاده اند و  بلند بلند می خندند و شادند که شادند: شادند که گویی نه آنها هستند که در گرداب فرو می روند، بلکه تویی که  خواب پیروزی می بینی و نمی دانی که  خوره به جانت افتاده و چیزی از تو باقی نگذاشته است. شاید حق با آنها باشد. بدون شک تا جایی و از دیدگاهی حق با آنها است، که شادند. سرت را تکان می دهی و رد می شوی و به زمانه و از آن بیشتر، به خودت لعنت می فرستی، دوست داری کاش آنقدر بد بودی  که می اندیشند هستی و  شاید هم همانقدر بد باشی و نمی دانی: چرا نباید تو می مردی نه آنکه شاهد مرگ عزیزانت باشی؟ چرا باید داغ ها را بر دلت  و بارها را بردوشت  تحمل کنی؟ ما گناه چه کاری را پس می دهیم که باید چنین شاهد نابود شدن شادی و  نشاط و امید و زندگی و هوشمندی و  امید به آینده باشیم؟ ما چه کرده ایم که باید شاهد آن باشیم که  عزیزانمان، با یک شادی و  جنونی  باور نکردنی خود را درون گردابی از بلاهت بیاندازند؟ و چه باید کرد؟  آیا این سرنوشتی محتوم است؟ به فرشته نوروز چه بگویم؟ آیا می توانم به او دروغ بگویم؟ یا به او بگویم نمی دانم و نمی خواهم بدانم؟ یا شاید بهتر باشد به جای آنکه چیزی به او بگوییم پای صحبتش بنشینیم، حال که درد دل هایمان را برایش گفتیم، این پیرهزاران ساله، را رها کنیم که سخنی هم از او بشنویم.

و پیر می گوید:

«سخن تلخت را شنیدم. حرف تازه ای نبود. دیگر حرف تازه ای برایت نمانده است. سال ها است از اینجا گذر می کنم و آدم هایی چون تو را می بینم که  زانوی غم در بغل گرفته اند و بر از دست رفتگانشان، بر آرزو باختگانشان، بر حسرت ها و «کاش» هایشان می گریند. گویی می توانستند و می توانند با  زمین و زمان بجنگند و  پشت سرنوشت قدرتمند را  به زور  اراده خود بر خاک بمالند و خود  به جای او بر تخت بنشینند؛ گویی می توانستند به همه فرمان دهند که چنین و چنان باشند. اما وای بر تو، وای بر تو که چنین ساده اندیشی! و وای بر تو که چنین ساده حاضری عقلت را کنار بگذاری، وای بر تو که می خواهی برای نجات آنها که  خواستند غرق شوند خودت را به آب بیاندازی: نمی بینی دوست دارند به کام مرگ روزمرگی و شادی کاذب و دروغینی که برای یک زندگی حقیرانه ای تن به آن داده اند فرو روند؟ نمی بینی همه آشفتگان جهان را به گرد خود گرد آورده اند و جشن بزرگی به پا کرده اند و تو را زنده زنده در آتشی که به پاکرده اند، به سیخ کشیده اند و به گرد آتش  به رقص درآمده اند؟ وای برتو که  نشسته ای و به حال آنها غصه می خوری؛ به جای این کار به حال خودت، به حال بلاهت خودت، غصه بخور، برای ساده اندیشی و  ساده لوحی و خیالبافی هایت که  حتما از غرور و جنون دیگری که خودت برای قدرت داری ریشه گرفته است؛ وای برتو!»

به فرشته نگاه می کنم: چهره  شادمانه ای دارد، پر از تجربه هزاران ساله است، گویی هر بار  از اینجا و از هر سرزمینی  گذر می کرده است، موهایش سفیدتر شده اند و امروز چین و چروک های صورتش  همان اندازه بی شمارند که موهای پریشانش.  فرشته نه به ظاهر،که حقیقتا از درون شاد است؛ گویی هر بار  ضربه ای بر بلاهتی  فرود آورده است، دلش شادتر شده است، گویی هر بار توانسته است کسی را از چنگال دیو حماقت بیرون بکشد، به اندازه تمام انسانیت پاداش گرفته است. می فهمم در دلش چه می گذرد و به چه می اندیشد، اما باز نمی توانم  طاقت دل پر آشوب خود را بیاورم. باز هم همه یادها و خاطره ها و  شادی ها در دلم زنده می شود. از او می پرسم:

«فرشته زیبای نوروزی، حرف هایت را شنیدم. می دانی؟ هر روز چه بسیار جوانانی به نزدم می آیند، دلشان شاد است و  اندیشه هایشان پرشور و سرشان  آکنده از آرزوهایی بی پایان. هر روز دلم می خواهد کاش می توانستم به آنها، همه چیز بدهم، دلم می خواست به آنها بفهمانم که چرا نباید به  جهان های خیالینی که برای خود ساخته اند دل خوش کنند. که چرا نباید این همه به خود رنج بدهند، این همه سختی و تنش و عذاب  برخود روا کنند تا سرانجام بتوانند زندگی را در آغوش بگیرند، تا سرانجام بتوانند از این همه خوبی و شادی و با هم بودن های دوستانه که زندگی نثارشان کرده، برای خود کوله باری آکنده برای آینده شان بسازند و سپس دشنه ای بردارند، کوله بار را پاره کنند، همه چیز را بر همان جاده آلوده و پرخار و کثافتی بریزند که بزحمت توانسته بودند چیزهایی با ارزش بر آن بیابند و در کوله خود بریزند؛ و حالا هم همان دشنه را با تمام نفرتی که تنها در جنون دوست داشتن می توان سراغ کرد، از پشت بر پهلویت فرود آورند تا قلب خود را سوراخ کنند؛ سنگی بیشتر و بزرگتر از توانشان بردارند و بر سر عزیزانشان بزنند تا مغز خود را بر له کنند، بر سر کسانی که خواسته بودند به آنها یاری دهند و  دستشان را بگیرند و آنها را به آرزویی برای آینده ای که خود دیگر نخواهد داشت، برسانند؟ چرا در فضایی نفس می کشیم که دروغ و تزویر و  چاپلوسی و  بیرحمی در آن حرف اول را می زند و هربار خواسته باشی با آدم ها از ته قلبت  سخن بگویی، با شمشیری برنده  بر سرت می کوبند و با زبانی گزنده از  کار خود اظهار شادمانی می کنند؟ چرا بلاهت  چنین ساختارمند است؟ چرا حماقت چنین قدرتی دارد؟ چه باید کرد، ای فرشته دانای نوروزی؟ چرا همه، همه پیران و نسل های پیش از تو همین را می گویند و از تو می خواهند دست از سماجتت برداری و بپذیری که  هوا آنقدر مسموم است،  که کسی زنده نخواهد ماند و  تو هرگز نمی توانی  به جای کسانی دیگر تنفس کنی؟ »

فرشته نوروز باز با نگاهی از سر  مهربانی، اما با ناشکیبایی به من می نگرد و می گوید:

«گمان می کنم، سن و سالی از تو گذشته باشد، جوان به نظر نمی آیی؛  به گمانم سال های سال در این  فضا زیسته ای، به گمانم برایت گفته اند که چه چیزها که ما دراینجا  ندیدیم و چه  حیرت ها  که نکردیم، و چه بارها که عقل و هوشمان را  بر باد ندادیم؟ ببینم، برایت نگفته اند که این مردمان با هر کسی که نخواهد مثل آنها باشد، چه می کنند؟  برایت نگفته اند که سزای خلاف خوانی در اینجا چیست؟ اصلا برایت نگفته اند که  اگر آرام سر جایت ننشینی و کاری، هر کاری بکنی، چه بلاها که برسرت نخواهد آمد؟ سرگذشت  قدیمی ها را نخوانده ای، پای  صحبتشان ننشسته ای؟ برایت نگفته اند که چطور خیانت، رذالت و  بی غیرتی و  ناجوانمردی و خنجر زدن از پشت  و خندیدن رو در رو، چطور وقاحت و بی همه چیزی، دهان دریدگی و خود را به فراموشی زدن، چطور له کردن هر چه شرف و آبرو است، لگد زدن بر هر که بر زمین بیافتد، اینجا قاعده است و به روی خود نیاوردن،  دست در دست  حماقت گرفتن و  پنجره را گشودن و پرتاب کردن خود درون نیستی، اینجا نه یک استثنا که خود اصل و قانون زندگی؟ نگو که اینها را نمی دانی و نمی دانسته ای؟ نگو که اینها را نشنیده بودی، ندیده بوده ای؟ نگو، زیرا هیچ کسی باور نمی کند، پس تا کنون چه می کرده ای؟

حال خوب به من گوش بده، آنچه را به تو می گویم، همه کسانی که اینجا  روزگاران سختی را گذرانده اند و بارها و بارها  در جلوی چشمانشان دیده اند که چطور نزدیکانشان از ترس مرگ خودکشی کرده اند، دوستانشان بی خیال  درون رذالت جهیدند، به آنها نه تنها پشت که  سنگ ها برداشتند و  وقیحانه بر سرشان کوبیدند، و چه ها که نکردند، همه به تو خواهند گفت؟ خوب گوش بده: آرزوهایت را خودت بساز، معنای زندگی ات را خودت بساز و کلید  این ساختن را نه به هیچ کس، بلکه به همه کس بده، اگر فکر می کنی سزای  پشت کردن این و آن، این است که به این و آن پشت کنی، سخت در اشتباهی،  آن راه فنا و نابودی است، راه، همان است که بود،  همان که باز هم  تیغ را به دست کسانی بدهی که ممکن است فرشته ای باشند و ممکن است جلادی، بی هیچ ضمانتی، بی هیچ  انتظاری، بی هیچ تمنایی، بی هیچ چشم داشتی،  انسان های زیادی  هستند که  با عشق خود، در این نزدیکی یا در آن دوردست، ایستاده اند. آنها را دریاب. من هم هرسال برای همان ها می آیم،  تعدادشان هر سال گاه کمتر می شوند و گاه بیشتر، اما باز هم هستند، چیزهایی شنیده اند و بالاخره پیدایشان می شود. می آیند دورم جمع می شوند و با هم آرام می گیریم. بعضی وقت ها هم حسرت آنها را می خوریم که کاش  امسال هم پیشمان می بودند، اما نیستند و از آن بیشتر غم آنها را داریم که  همه آرزوهایشان را در ساده اندیشی و خوش خیالی می یابند. اما زندگی همین است؛ گوش می دهی؟ زندگی همین است، فقط همین!»

راست می گوید: زندگی همین است.  

تهران، 7 اسفند 1394

این مطلب بخشی از ویژه نامه 1395 انسان شناسی و فرهنگ است
http://anthropology.ir/article/31133

 

 

    

دوست و همکار گرامی


چنانکه از ​فعالیت های داوطلبانه کانون ​«انسان شناسی و فرهنگ» و ​مطالب منتشر شده​ در سایت آن​ ​بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات ​و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

لطفا کمک های خود را به حساب زیر واریز کنید و در صورت دلخواه با ایمیل به ما اطلاع دهید.

شماره حساب بانک ملت: 117360766


شماره شبا: IR98 0120 0000 0000 0117 3607 66


شماره کارت: 7634-4916-3372-6104


به نام آقای رضا رجبی

نویسنده

فکوهی، ناصر / مدیر انسان شناسی و فرهنگ

مطالب نویسنده