مارکسیسم و انسان شناسی اقتصادی (1)

کیت هارت برگردان لیلا حسین‌زاده

تصویر: مورگان
مشکل نوشتن در مورد مارکس برای خوانندگانِ تعلیم دیده در سنت تحلیلی این است که تفکر دیالکتیکی اغلب برای آن ها مبهم می نماید. چگونه تولید می تواند هم کل اقتصاد و هم جزئی از آن باشد؟ چگونه تاریخ می تواند  هم  تعمقی فلسفی و هم تحقیقی تجربی بدون رسیدن به اهداف باشد؟ چگونه سرمایه می تواند هم کاری جدی درمورد اقتصاد سیاسی و هم نقدی فرهنگی  و حتی یک شوخی بزرگ بنماید؟ مقصود من در این مقاله،پیش از هرچیز دعوت به مواجهه با مارکس گروندریسه است تا بدین طریق از فرمالیسم خشکی اجتناب شود که در دهه ی 70 بخش بزرگی از انسان شناسی مارکسیستی را متاثر کرده بود.

«انسان شناسی» هر مطالعه ی سیستماتیکی است که در مورد انسانیت به مثابه ی یک کل صورت گیرد. خاستگاه های این رشته ی دانشگاهی مدرن را می بایست در انقلاب های دموکراتیک  و فلسفه ی عقل گرای قرن هجدهم جست. در آن زمان مساله این بود که چگونه می توان نابرابری مستبدانه ی نظام کهنه را با جامعه ای برابر مبتنی بر امر مشترکی میان همه ی انسان ها (یعنی سرشت انسانی) جایگزین کرد. چنین رویکردی نقدی انقلابی نسبت به فرضیه ی نابرابری و بعلاوه خاستگاه طرح هایی راهگشا برای آینده ای برابرتر بود. این آینده ی برابر، چیزی شبیه به سازمان خویشاوندی ای تصور شده بود که بر جوامع مبتنی بر دولت و تقسیم طبقاتی تقدم داشت و هنوز می توانست در میان وحشیان معاصر آن دوران دیده شود. چنین چارچوب تفکری درمورد توسعه ی اجتماعی، در طول قرن های نوزدهم و بیستم حفظ شده و بسط یافته بود. اما دیگر برای پارادایم انسان شناختی نقشی هدایت گر نداشت، بلکه در انسان شناسی، نوعی نسبی گرایی قوم نگارانه جایگزین آن شده بود که با جامعه ی جهانیِ تجزیه شده به دولت-ملت ها سازگارتر است.

مارکس مطمئنا اقتصاددانی سیاسی بود؛ اما همچنین نظری منسجم را درمورد جایگاه سرمایه داری در تاریخ انسان به عنوان یک کل، پروراند. به این دلیل، من کارل مارکس را بزرگترین انسان شناس اقتصادی تمام دوران در نظر می گیرم. مارکسیسم به وسیله ی سنتی شکل گرفت که من «انسان شناسی جامعه ی نابرابر» می نامم و تبدیل به مرجع ماندگاری برای توسعه ی این نوع انسان شناسی شد. الگوی روسو، یک قرن بعد مورگان و انگلس را تحت تاثیر قرار داد؛در حالی که  ولف و گودی  این سنت را به روز ساخته اند. همچنین از طرفی تاثیرگذارترین اتحاد مارکسیسم و انسان شناسی، در مکتب فرانسه رخ داد که در دهه های 1960 و 70  در اوج قرار داشت. بدین ترتیب با توجه به مطالب فوق، می توان این مقاله را به سه بخش تقسیم کرد: انسان شناسی اقتصادی کارل مارکس؛ طرحی از انسان شناسی جامعه ی نابرابر؛ و مارکسیسم ساختارگرای فرانسوی.

 

انسان شناسی اقتصادی کارل مارکس

مبتنی بر نظر مارکس، تاریخ اقتصاد های پیشاسرمایه داری می تواند عناصری را از مقوله های اساسی زندگی اقتصادی آشکار کند- ارزش، کار، زمین، سرمایه و غیره- اما تنها سرمایه داری مدرن است که از این مقوله ها سیستمی منسجم و عینی با روابط اجتماعی کالایی شده برمی سازد. اکنون اقتصاد، بُعد کلی ذهنی ای را در بر میگیرد که قبلا محدود به محاسبات غیر سیستماتیک تجار بود. در سیستم مارکس، اقتصاد قبل از هرچیز تولید است، تولید به معنای کل فعالیت مادی از سویی و به عنوان یک وجه از فرایند اقتصادی ازسوی دیگر که همچنین شامل توزیع، تبادل و مصرف نیز می شود. تعیین و تعریف اقتصاد همیشه منوط به شیوه ی تولید مسلط است.  بنابراین برای ما نیز[در نظام سرمایه داری] آنچه برای سرمایه ارزش زاست، چیزی جز کار تولیدی نیست. کالا کار اجتماعی انتزاعی است؛ بالاترین شکل کالا نیز سرمایه است. در این میان تنها یک کالا است که می تواند به ارزش بیفزاید و آن «کار» است؛ بنابراین اهمیت تاریخی ورود سرمایه به سازماندهی تولید نیز صرفا از طریق کار قابل پیگیری است. زمانی که بازار تبدیل به ابزار اصلی بازتولید اجتماعی می شود، ترکیب سرمایه ی پولی و کار دستمزدی تحت شرایط آزادی حقوقی، انقلابی در انباشت و بهره وری به پا می کند.

در قطعه ی فوق العاده ای از گروندریسه با نام «صورت بندی های اقتصادی پیشاسرمایه داری» مارکس چشم اندازی را برای تاریخ بشر طرح می کند که در آن سرمایه داری، حل کننده ی نهایی آن فرم هایی از جامعه است که ما را به گذشته ای تکاملی وصل می کند؛ گذشته ی مشترک ما و حیوانات:

شرایط اولیه ی تولید نمی تواند درآغاز، خودش تولید شود. آنچه نیاز به توضیح دارد وحدت انسان های فعال و زنده، با امر طبیعی یا وحدت وضعیت غیرارگانیک متابولیسم انسان ها با طبیعت، نیست. و اصلا چنین وحدتی نتیجه ی فرایندی تاریخی نمی باشد.  آنچه ما می بایست توضیح دهیم جدایی این وضعیت غیرارگانیک وجود بشر[1] از وجود فعال اوست، جدایی ای که تنها در رابطه ی بین کار دستمزدی و سرمایه است که تماما کامل می شود (گروندریسه، ص 489).

سرمایه داری نیرویی است که با ایجاد چنین فاصله و شکافی، موجب ظهور جامعه ی انسانی کاملا گسسته از وابستگی های ابتدایی به طبیعت می شود. البته خود سرمایه داری، چنین جامعه ای نیست بلکه زاینده ی آن است. تکامل انسانی قبل از سرمایه داری با دو فرایند مشخص می شود: فردی سازی گله ی حیوانی اولیه و جدایی زندگی اجتماعی از موطن اصلی آن، یعنی زمین به عنوان آزمونگاه.

در این میان اما، ایده های مارکس درمورد توالی شیوه های تولید در تاریخ را در بهترین حالت باید سطحی دانست؛ و این به رغم همه ی تلاش هایی است که بعدا برای ایجاد طرحی رسمی انجام شد که برآمده از ارجاعات گاه به گاه او به شیوه های آسیایی (شرقی، اسلاو)، باستانی، آلمانی، فئودال و شیوه های پیشاسرمایه داری مشابه بود. تعیّن اقتصادی فرم های اجتماعی پیشاسرمایه داری همیشه غیر مستقیم است. روش مارکس بیشتر ردیابی منطق زمینه ای تاریخ جهان با استفاده از ایده آل سازی نمونه ها بود. در واقع او در گروندریسه روشن ساخت که توضیح تاریخی نمونه های خاص می بایست به مثابه زنجیره ای متناسب از توضیحات اکولوژیک، سیاسی و امثالهم برسد. او هرگز این شکاف بین تعمق تاریخی و تحلیل تجربی را حل نکرد.طبقه،نقشی حداقلی در انسان شناسی اقتصادی او بازی می کند. مانیفست کمونیست صراحتا اشاره به تعدد و به هم ریختگی طبقات، وضعیت ها و نظام ها در جوامع پیشا سرمایه داری دارد. فقط هنگام رسوخ منطق تجاری به بدنه ی تولید است که تضاد طبقاتی بورژوازی و پرولتاریا مسلط می شود. حتی پس از آن، چنین دوگانه ای بیشتر نوعی بالقوگی یا روند[2] است تا فعلیت یافتگی تاریخی، چرا که طبقات باقی مانده اغلب نقشی مهم در تحرک جوامع سرمایه داری بازی می کنند.

انسان شناسی مارکس تئوری خاصی در مورد سرمایه داری صنعتی است که دوره ی مدرن را به عنوان نقطه ی عطفی در تاریخ جهان فهم می کند. این نوع انسان شناسی مطالعه ای موردی مربوط به جامعه ی غربی نیست. بلکه سرمایه داری صنعتی در ترتیبی از دنباله ی رخدادهایی قرار دارد که باید بقیه ی جهان را تحت منطق متناقض خود در آورد. نادیده گرفتن تکامل خودمختار جوامع غیر غربی، قوم مداری نیست؛ تاریخ به همین شکل عمل کرده است. بدین ترتیب برای مارکس، انسان شناسی اقتصادی مجموعه ای از ساخت های تحلیلی درمورد شیوه ی تولید سرمایه داری است، که بواسطه ی آگاهی از جهانی که مقدم بر و خارج از سرمایه داری قرار دارد تعدیل شده است. برخی (همچون لانگه[3]) عظمت مارکس را در مفهوم(sense) تاریخی ای می دانند که او و انگلس در مطالعات خود درمورد سرمایه داری ویکتوریایی وارد کردند؛ دیگران (همچون آلتوسر) سرمایه  را چون متنی اثباتی[4] در نظر می گیرند که از زیربار تاریخ گرایی دیالکتیکی و سوبژکتویته ی نوشته های اقتصادی قبلی گریخته است. با این حال احتمالا نه سنت مارکسیستی بعدی و نه انسان شناسان آکادمیک، هیچ کدام به انطباق با دیدگاه مارکس درمورد تاریخ بشری به عنوان یک کل نزدیک نشده اند.

ادامه دارد

منبع:

http://thememorybank.co.uk/2009/01/08/marxism-and-economic-anthropology/

 

 

[1] human existence

[2] tendency

[3] Lange

[4] Positive

دوست و همکار گرامی


چنانکه از ​فعالیت های داوطلبانه کانون ​«انسان شناسی و فرهنگ» و ​مطالب منتشر شده​ در سایت آن​ ​بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات ​و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

لطفا کمک های خود را به حساب زیر واریز کنید و در صورت دلخواه با ایمیل به ما اطلاع دهید.

شماره حساب بانک ملت: 117360766


شماره شبا: IR98 0120 0000 0000 0117 3607 66


شماره کارت: 7634-4916-3372-6104


به نام آقای رضا رجبی

نویسنده

حسین زاده، لیلا

مطالب نویسنده