قدسیان اندوهگین (1) مساله رنج و نمادهای مقدس

جبار رحمانی

مقدمه: انسان‏ها در طي تاريخ و در چارچوب‏هاي فرهنگي مختلف، هميشه سعي كرده‏اند واقعيت‏هايي را كه در زندگي با آن روبرو هستند، به نحو معناداري، براي خودشان ساماندهي كنند. در حيات اجتماعي انسان‏ها، در كنار خوشي‏ها و لذت‏ها، يكي از مهمترين و برجسته‏ترين واقعيت‏هايي كه بخش اعظم زندگي انسان‏ها را تشكيل مي‏دهد، مسأله رنج است. مفهوم رنج، براي انسان‏ها معاني و مصاديق متعددي دارد. فهم معناي رنج‏هاي زندگي و يا به عبارت دقيق‏تر تفسير معناداري از اين رنج‏ها يك لازمه ضروري براي تداوم حيات و معناي آن بوده است. رنج ”به مثابه يك واقعيت تاريخي“ در زندگي انسان هيچگاه براي او ياوه و بيهوده و بي معني نبوده است (الياده، 1378؛106). براي انسان، رنج‏ها منشاء مختلفي داشته‏اند. به تعبير فرويد درد و رنج انساني از سه منبع ناشي مي‏شود: طبعيت، بدن انسان و نارسايي‏ها و نقصان‏هاي زندگي اجتماعي (موریس 1383: 219). براي انسان رنج‏ها يا بخاطر از دست دادن عنصري مهم در زندگي‏اش است، یا به خاطر بدست نياوردن عنصري كه نياز شديدي به آن دارد. در حوزه مصادیق مختلف رنج، واژه‏ها و مفاهيم متعددي را به خود اختصاص مي‏دهند: مصيبت، بلا، الم، بدبختي، شر و...، این واژه ها از جمله مفاهيمي هستند كه اشتراكات زيادي با حوزه معنايي رنج دارند و هركدام بيانگر بخشي از تجربه‏ خاص انساني از موضوع كلي رنج است. عموماً مسأله رنج براي ذهنيت انسان سنتي، ذيل مقوله شر و مسأله شرور مطرح شده است، مساله‏اي كه در طي تاريخ پاسخ‏هاي متعددي توسط انسان‏ها در فرهنگ‏هاي مختلف بدان داده شده است. تحول اين پاسخ‏ها هم بسته به تحول ساختارهاي اجتماعي و فرهنگي و سطح معرفتي و علمي بشر بوده است.

نكته مهم در اينجاست كه هميشه اديان و نظام‏هاي ديني منبع اصلي اين پاسخ‏ها و كابرد آنها بوده‏اند. ويژگي‏هاي دروني گفتمان‏هاي ديني و ذهنيت مذهبي مردم سبب مي‏شد، كه ادیان در فرهنگ‏هاي سنتي مهمترين مجراي حل مسأله رنج و پيامدهاي آن باشند. در اين مقاله نيز با نگاهي اجمالي به ساختارهاي پاسخ‏دهي به مسأله رنج در طي تاريخ، به تحول خاص اين مفهوم در مذهب تشيع و به ویژه از خلال مهمترين و عمومي ترين منسك جمعي اين مذهب، يعني مناسك عزاداري محرم خواهيم پرداخت و براي اینكار از روش تحليل گفتمان براي فهم مفهوم رنج در گفتمان كربلا و مكانيسم حل مسأله معناي ناشي از رنج‏ها، با تأكيد بر متن اصلي گفتمان كربلا، يعني كتاب روضه الشهدا، استفاده خواهيم كرد.

 

مسأله رنج

موضوع رنج براي انسان يك واقعيت جاري و ساري در سرتاسر زندگي است. عمدة رنج‏ها اعم از دردها و سختي‌هاي ناشي از نقص‏هاي طبيعي، فيزيكي، روحی و حتي اجتماعي، اولين واكنشي كه در انسان برمي‏انگيزد، يك واكنش جسماني است. به اين معنا كه اجتناب از رنج، يك واكنش جسماني كلي است كه در برگيرندة اعضاي حسي، جريان‏هايي كه در مغز روي مي‏دهد، سيستم‏هاي ماهيچه‏اي و غيره مي‏باشد. اما نكته مهمي كه علم روانشناسي درباره مواجهه انسان با رنج به ما آموخته اينست كه واكنش جسمي نسبت به درد و آگاهي از درد، دو پديده مجزا هستند (آنو، 1386: 45). به عبارت ديگر ذهن انساني در طي مكانيسم‏هاي مختلفي، درك خاصي از رنج را در مواضع خاص براي خودش فراهم مي‏كند. اين تفكيك به نحوي است كه حتي در مواردي در آزمايش‏هاي روانشناختي، افراد در شرايطي كه رنج جمساني به آنها وارد مي‏شده، واكنش جسماني به رنج را داشته‏‏اند، اما از نظر ذهني و آگاهي، هيچ واكنشي را نسبت به آنها نداشته‏اند. به عبارت ديگر ذهن مي‏تواند حتي در نقطه مقابل واكنش‏هاي جسماني به رنج عمل كند. به نظر مي‏رسد آگاهي از رنج و درك آن، عنصر اصلي در مواجهه انسان با رنج بوده است.

بايد حل مسأله رنج براي انسان را در سطح ذهني و معنايي جستجو كرد. همانطور كه در مقدمه هم اشاره شد، مسأله رنج بطور سنتی عموماً ذيل مسأله شر براي انسان مطرح بوده است، و مهمترين مكانيسم حل اين مسأله، بوسيله دين و مذهب بوده است. انسان سنتي و حتي انسان مدرن، در منتهي  اليه تجربه خودش از رنج، به واقعيت برين و مقدسي، و عموماً به ايزد بريني پناه مي‏برد، تا ذيل انديشه‏هاي الهياتي مربوط به آن ايزد، بتواند رنج‏ها را معنادار كند و مهمتر از همه، رنج‏هاي زندگي را تحمل پذير كند.

در فرهنگ‏هاي سنتي، جادو در كنار مذهب، يكي از عوامل اصلي با اضطراب و رنج و رفع آنها بوده است. جادو تلاشي بود، براي دستكاري در نيروهاي طبعيت در جهت مطلوب (لويز، 1994: 579). در دنياي جديد، علم تقريباً و در حد گسترده‏تري، جاي جادو را گرفته است. اما علي رغم همه اينها جادو و علم دو مكانيسم و فرآيند براي حل خاص و موضعي رنج بوده‏اند، به همين دليل تفاوتي بنيادي با دين در پاسخ‏دهي به مسأله رنج داشته‏اند، دين هميشه پاسخ‏هاي عام و فراگيري كه در حد كليات و البته با قابليت اقناع بيشتر به مسأله‏هاي زندگي مي‏داده است. زيرا پاسخ‏هاي موضعي از جانب جادو و علم هميشه مورد آزمون صدق و كذب روزمره هستند و همين مسأله اعتبار منبع آنها را مورد ارزيابي هر روزه قرار مي‏دهد. در پس همه اين پاسخ‏ها، يك نتيجه نهايي نهفته است، اينكه رنج بصورت چيزي در مي‏آيد كه قابل درك و تفسیر و در نتيجه قابل تحمل است (الياده، 1378: 108).

رنج ها در صور مختلف خودشان، هميشه ذهن انساني را دچار يك چالش جدي در باب معناداري و منظم بودن جهان مي‏كنند. آنچه كه آرامش هستي شناختي انسان را در حياتش بر هم مي‏زده، همين ترس از آشوب‏ و بي‏نظمي در جهان پيرامون است، به همين دليل مسأله رنج و شر، همیشه ابهام و تردیدی در معناداری جهان پیرامون (مساله معنا) را براي انسان مطرح کرده است. از سوي ديگر اديان مهمترين نظام‏هاي معنايي براي حل مسأله معنا بوده اند. در سنت‏هاي علوم اجتماعي رويكردها و نظريات متعددي در باب فهم نظام‏هاي معنايي ديني و ربط آنها با رنج وجود داشته است كه هر كدام از آنها چشم اندازي براي فهم جريان جاري زندگي انسان در بطن رنج بوده است. در اين ميان در رويكردهاي جامعه شناختي، كارل ماركس، در روانكاوي، فرويد و در انسان‏شناسي، گيرتز مورد توجه خاص اين مقاله هستند كه البته چارچوب اصلي اين مقاله با توجه به رويكرد گيرتز خواهد بود. براي اين مقصود نگاهي اجتمالي به ماركس و فرويد و سپس نگاهي وسيع‏تر به رويكرد گيرتز خواهيم داشت.

ماركس و فرويد : دين و رنج

ماركس و فرويد از متفكران بزرگ دنياي مدرن هستند. رويكرد خاص اين دو در فهم جامعه بشري و حيات انساني عمدتاً به گونه‏اي است كه نظام‏هاي معنايي را، بازنمايي‏هايي واژگونه‏اي از واقعيت مي‏دانند. به تعبير ديگر اين دو متفكر بر اين نظرند كه نظام‏هاي نمادین و معنايي (از جمله دين) به جاي آنكه واقعيت را نشان بدهند، آنرا پنهان كرده يا اينكه بطور دستكاري شده و تغيير شكل يافته بيان مي‏كنند. به همين دليل رويكرد اين دو نفر به فهم امر انساني، ذيل هرمنوتيك شبهه قرار مي‏گيرد. وجه مشترك ديگر اين دو متفكر آنست كه مبناي زندگي اجتماعي را رنج مي‏دانند.

ماركس تأكيد بر رنج و ظلم طبقاتي دارد بطوريكه تاريخ را چيزي جز مبارزه طبقاتي نمي‏داند (سينگر،1379) و فرويد نيز مبناي تمدن را سركوب اميال بشري دانسته و تمدن را عامل اصلي رنج (اساس زندگی و هستی انسانی از نظر او رنج است) مي‏دانند (فرويد، 1382: 3). البته ماركس رنج بشري را در سطح اجتماعي بررسي و تحليل مي‏كند و فرويد در سطح روان فردي. به هر حال هر دوي اين متفكران دين را به عنوان يك توهم جبران كننده و تسلي بخش در نظر مي‏گيرند، يك نظام معنايي، با نهادها و عناصر پيوسته بدان براي توجيه و تسلي رنج‏هاي زندگي انسان.

ماركس در نظرياتش بطور ضمني و‏ آشكار به ارتباط دين با شرايط ناعادلانه و نابرابري‌هاي طبقاتي مي‏پردازد. او براي نقد جامعه و ساختارهاي طبقاتي، مبناي خودش را نقد دين به مثابه ايدئولوژي طبقاتي قرار مي‏دهد. از نظر ماركس هر چند انسان‏ها در ابتدا درگير نيروهاي مهار ناپذير طبيعت بودند، اما با تشكيل جامعه طبقاتي، نيروهاي مهارناپذير اين جامعه هم وارد ميدان شدند. دين هميشه كارش توجيه اين نيروها و شرايط نابرابر حاصل از آنها بوده است. براي ماركس دين اساساً محصول يك جامعه طبقاتي است، اما با وجود اين، كاركردي دوگانه هم دارد: از يك سو با وارونه نشان دادن جهان واقعي، ابزار فريب و ستمگري به طبقه زيردست است و از سوي ديگر بيان اعتراض عليه ستمگري مي‏باشد، البته نوعي تسليم و مايه تسلي در برابر ستمگري نيز هست. دين با مشروعيت بخشي به نظم موجود به نفع طبقه حاكم بواسطه ايجاد زمينه جهاني و عام توجيه، يك زمينه كلي تسلي و توجيه جهان ناعادلانه موجود را فراهم مي‏آورد (هميلتون 1379: 144-139).

از نظر ماركس اندوه مذهبي، هم بيان رنج واقعي و هم سپر محافظ و تسلي بخشي آنست. دين آه ستمديدگان و روح يك جهان بي روح است، دين افيون توده‏هاست كه رنج و سختي طبقه محروم را توجيه و ترميم مي‏كند. البته اينگونه تسلي، راه حل واقعي را بدست نمي‏دهد، در واقع با وعده پاداش معنوي و اخروي، و با تحمل پذير ساختن رنج و سركوبي، از هر گونه راه حل واقعي جلوگيري مي‏كند. بدين ترتيب دين به ابقاي شرايط ايجاد كننده رنج كمك مي‏كند و به جاي جستجوي راه‏هاي دگرگوني، تسليم را تقويت مي‏كند، و جبران رنج‏هاي امروز در آينده‏اي معنوي و مذهبي را مشروط به پذيرش بي‏عدالتي‏هاي زندگي فعلي مي‏سازد. به هر حال دين هميشه هاله‏اي بر واقعيت رنج آلود و ناعادلانه زندگي واقعي مي‏كشد و به مثابه يك ايدئولوژي و آگاهي كاذب، آنرا توجيه و تحمل پذير مي‏كند (هميلتون، 1379: 44-139؛ كوزر، 1377 و كيوپيت، 1380: 173).

فرويد نظرگاه و رويكرد تحليلي نسبتاً متفاوتي در مقايسه با ماركس دارد. از نظر او رنج از سه جانب ما را تهديد مي‏كند، اول از جانب بدن خودمان كه محكوم به زوال و تجزيه است، دوم از جانب جهان خارج كه قادر است به ياري نيروهاي ابرقدرت و رام ناشدني و ويرانگر بر ما غضب گيرد. و دست آخر رنجي كه ناشي از روابط با ديگر انسانهاست (فرويد، 1382: 32). در نهايت زندگي آنگونه كه پيش روي ماست، دردها، ياس‏ها و تكاليف انجام نشدني بسياري برايمان فراهم مي‏كند. از سوي ديگر زندگي انسان در شرايط تمدن، هميشه همراه بوده با سركوب اميال (میل لذت) و خواسته‏ها، و هميشه نوعي ناخرسندي عميق و ديرپا از وضعيت موجود فرهنگ و تمدن در انسان وجود داشته است (قبلي، 47)، به این سبب ناخودآگاه بشري سرشار است از اين سركوب‏ها و ناكامي‏ها. دين مهمترين ابزار براي مواجهه با واقعيت، از طريق دستكاري آن و تبديل و تغيير ذهني آنست. از سوي ديگر دين، آلتي در دست جامعه براي ترغيب فرد به پذيرش خواسته‏هاي فرهنگ و تمدن است (كيوپيت، 1380: 95) لذا دين به مثابه يك پندار يك روان نژندي وسواس گونه نوع بشر است. در کل، فرويد نيز دين را ناشي از سركوب نيروهاي دروني مي‏داند، سركوب‏هاي نيروهاي دروني بعضاً در مجاري ديگر تصعيد و پالايش يافته ظهور مي‏كنند كه دين و هنر از جمله اين مجاري هستند. وظيفه خدايان، ترميم كاستي‏ها و زيان‏هاي تمدن است، البته مكانيسم عملكرد آنان اينگونه است كه فرويد دين را نوعي تحقق رويائي آرزو مي‏داند (هميلتون، 1378: 2-100)

بطور خلاصه مي‏توان گفت اين دو متفكر دين را مهمترين ابزار توجيه رنج و موقعيت رنج آلود و ناعادلانه و مهمتر از همه، تحمل پذير ساختن آن مي‏دانند. هر كدام از این متفکران، مكانيسم‏ها و روندهاي خاصي را براي تحليل نوع عملكرد دين در توجيه رنج بيان و ارائه كرده‏اند. كه در اين مجال، نيازي به شرح مفصل آنها نيست.

 

كليفورد گيرتز: مسأله رنج بردن

گيرتز يكي از بزرگترين انسانشناسان قرن بيستم است كه با نقد رويكردهاي موجود در انسانسناسي تا دهه 1970، با تدوين رويكردهاي خاص خودش در تحليل فرهنگ و دين، پارادايم انسان‏شناسي تفسيري را بنا نهاد. او در حيطه دين، با مقاله "دين به مثابه نظام فرهنگي"، سعي در تدوين رويكرد تفسيري به دين داشته است. از نظر او دين عبارتست از:

نظامي از نمادها كه كارش استقرار روحيات و انگيزش‏هاي نيرومند، فراگير و پايدار در انسان از طريق صورتبندي مفاهيمي از نظم عمومي جهان هستي و پوشاندن اين مفاهيم با چنان هاله‏اي از واقع بودگي است كه اين روحيات و انگيزش‏ها بطور بي‏همتايي واقع‏بينانه به نظر برسند. (Geertz, 1973: 90).

 

گيرتز در شرح و بسط اين تعريف از دين در توضيح بخش دوم تعريف، صورتبندي مفاهيمي از نظم عمومي هستي، به اين شاره مي‏كند كه انسان‏ها به هيچ وجه نمي‏توانند با بي‏نظمي و آشوب و هاويه مواجه شوند. لذا انسان هميشه در جهان پيرامونش، بواسط نظام نمادين، كه عموماً برخاسته از مذهب است، نوعي ساماندهي و جهت يابي خاص را ايجاد مي‏كند و زندگي خودش را ذيل اين نظم تعريف و عملي مي‏كند. از نظر گيرتز سه عامل اصلي در زندگي واقعي انسان‏ها وجود دارند كه سبب‏ هاويه و آشوب مي‏شوند. البته او بر اين تأكيد دارد كه اين عوامل مسأله تفسير پذيري جهان را براي انسان مطرح مي‏كنند كه اين مسأله را وبر. مسأله معنا مي‏نامد و نقش اصلي دين را هم حل مسأله معنا مي‏داند.

همانطور كه گفته شد از نظر او در نهايت در سه نقطه و توسط سه عامل، تفسير پذيري امور خدشه‏دار مي‏شود و مسأله معنا براي انسان مطرح مي‏شود، اين سه نقطه عبارتند از: 1- محدوديت‏هاي توانايي‏هاي تحليلي انسان. 2- محدوديت‏هاي قدرت او براي تحمل امور و 3- محدوديت‏هاي بينش اخلاقي او در فهم اخلاقي ابعادي از واقعيت(1973:100). گيرتز در توضيح اين موارد، عملاً به نقش دين در حل مسائل زندگي بشري كه ناشي از عوامل طبيعي، انساني و اجتماعي هستند، اشاره مي‏كند. هر چند او در عامل دوم، مشخصاً به مقوله رنج تأكيد دارد، اما در عوامل اول و سوم نيز مي توان به اين اشاره كرد كه به هر حال اين امور سه گانه در كل، سبب‏ساز رنج انسان هستند. او با اشاره به مسأله رنج بردن[1](1973:103) به خاطر عواملي از جمله بيماري و عزاداري، به نقش نمادهاي ديني و مناسك ديني در حل اين مسأله اشاره مي‏كند. از نظر او حل مسأله رنج، به مثابه يك مسأله ديني، در پي اين نيست كه عامل رنج و موضوع رنج را حذف كند، بلكه به دنبال اينست كه چگونه رنج ببريم و چگونه دردهاي جسماني، شكست‏هاي بزرگ و ساير امور را تحمل‏پذير، و قابل پذيرش و تاب آوردن كنيم (104:قبلی).

هر چند وبر، مسأله معنا را بيشتر يك امر عقلاني و ذهني مي‏داند، اما براي گيرتز، اين مسأله فراتر از اينست. از نظر او مذهب از يكسو به عنوان مرجع و مبناي توانایی مخزن نمادين انسان‏ها براي صورتبندي معناي تحليلي در مفاهيمی معتبر از تصوير كلي واقعيت، و از سوي ديگر به مثابه مبناي توانايي منابع خود انسان‏ها و نمادهايشان در بيان احساساتشان (روحيات، عواطف، تأثرات، درونيات و...) در مفاهيم مشابهي از منش عامل انسانی آن، و در حالت و خلقيات ذاتي آن عمل مي‏كند. به عبارت ديگر هم مسأله را معنادار كرده و هم راهي براي ابراز احساسات انساني در برابر آن مسأله را فراهم مي‏كند. از نظر او براي اينكه نمادهاي مذهبي بتوانند رنج‏ها و مصيبت‏ها و ساير عواملي كه براي انسان مسأله معنا و يا هاويه ايجاد مي‏كنند را دربر بگيرند، نوعي تضمين كيهاني براي خودشان، نه فقط براي فهم جهان، بلكه همچنين براي فهم پذير كردن جهان ايجاد مي‏كنند. نمادهای مذهبی از این طریق تلاش می کنند به عواطف و احساسات انسان‏ها صراحت داده و تعريفي براي احساساتشان بدهند تا انسان‏ها بتوانند جهان و امور رنج آلود را با ترشرويي يا شادمانه، و بگونه‏اي عبوس يا بشاش تحمل كنند(قبلی).

مسأله رنج بردن بشر و تلاش براي مواجهه با آن از طريق جابجايي آن به زمينه‏اي معنادار و فراهم آوردن شيوه‏هايي از كنش كه قابل اظهار و انجام باشند و در حين انجام، قابل فهم بوده و بواسطه قابل فهم بودنشان، تحمل پذير باشند(قبلی:105). البته از نظر گيرتز مسأله رنج ، عموماً به مسأله شر و شيطان ارجاع مي‏يابد.

در حوزه ضعف بينش اخلاقي، علاوه بر دو عامل قبلي نيز، شكاف ميان وضع موجود و وضع مطلوب و ارزيابي اخلاقي انسان از اين شكاف نيز سبب رنج انساني است، مسأله شيطان براي حل مسأله معنا، يا به تعبير دقيق‏تر، مسأله مربوط به شيطان، هسته و ماهيت مسأله رنج و مسائل مربوط به رنج است(قبلی:107). مسأله اصلي در اينست كه مذهب بواسطه نمادهاي مقدس، از طريق فرافكني نظم خاصي در جهان و در زندگي انسان، تلاش مي‏كند كه در مواجهه با رويدادهايي مثل رنج‏ها، مصيبت‏ها، بلايا و...، به جاي انكار وجود آنها، اين نكته را انكار كند كه اين رويدادها غيرقابل توضيح اند، و در زندگي غيرقابل تحمل اند و عدالت يك سراب است(قبلی:108). مذهب و نمادهاي مقدس، با اقناع كردن انسان براي پذيرش موجود اين واقعيت‏ها و تفسير آنها براي انسان، آنها را تحمل پذير مي‏كند. هر چند وجود جهل و ناآگاهي، درد و رنج، و تناقض‏هاي اخلاقي در جهان واقعيت ـ و در كل مسأله معنا ـ يكي از اموري است كه انسان را به سمت اعتقاد به خدا، شياطين، ارواح، اصول توتمي و...، مي‏كند، اما اين مسأله مبنايي نيست كه اين اعتقادات بمانند، بلكه اين مسأله مهمترين زمينه و عرصه كاربرد آنهاست (قبلی:109).

گيرتز در رويكرد خاص خود به دين، به يك نكته مهم نيز اشاره مي‏كند كه ارتباط نظام اخلاقي مردم با جهان بيني آنهاست. از نظر او، نمادهاي مقدس در جهت تركيب اخلاقيات مردم (رويه، شخصيت، كيفيت زندگي‏شان، و سبك و شيوه اخلاقي و زيبايي شناختي آنها) با جهان بيني‏شان (تصوير آنها از شيوه‏اي كه اشياء در واقع بودگي ناب خود هستند و مفاهيم قابل درك آنها از نظم واقعيت و جهان و زندگي) عمل مي‏كنند(قبلی:89). نمادهاي ديني با تطبيق دادن كنش‏هاي انساني به نظم كيهاني و هستي شناختي مورد نظر و فرافكني تصويرشان از نظم كيهاني به بستر تجربه‏هاي انساني عملكرد او را هم در سطح هست‏ها و هم در سطح بايدها معنادار مي‏كنند. مذهب، از طريق ارائه هست‏ها، به ارائه بايدها مي‏پردازد. به عبارت ديگر در تحليل نمادهاي مقدس مي‏توان دو بعد تعريف از هست‏ها و نوع عملكردها و بايدها را در نظر گرفت.

اين رويكرد گيرتز در فهم مفهوم رنج در تشيع بسيار مفيد است. از اين منظر بواسطه نظام نمادين اصلي تشيع كه مهمترين مخزن معنايي و نمادين اين مذهب در عموم مردم براي حل مسأله معنا هست، مي‏توان به نوع مواجهه شيعيان با عوامل اصيلي ايجاد مسأله معنا (جهل، درد و تناقض‏هاي اخلاقي) هم در سطح معنادار ساختن آنها و هم در سطح نظام اخلاقي عملي براي مواجهه با اين عوامل پرداخت. از خلال اين موضوع مي‏توان به تصوير تشيع از نظم عمومي هستي و جهان (در مفهوم عام آن كه شامل هستي طبيعي، انساني و اجتماعي مي‏شود) و قواعد اخلاقي براي عمل در اين نظم رسيد.

 

[1]  -  the problem of suffering

دوست و همکار گرامی


چنانکه از ​فعالیت های داوطلبانه کانون ​«انسان شناسی و فرهنگ» و ​مطالب منتشر شده​ در سایت آن​ ​بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات ​و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

لطفا کمک های خود را به حساب زیر واریز کنید و در صورت دلخواه با ایمیل به ما اطلاع دهید.

شماره حساب بانک ملت: 117360766


شماره شبا: IR98 0120 0000 0000 0117 3607 66


شماره کارت: 7634-4916-3372-6104


به نام آقای رضا رجبی

نویسنده

رحمانی، جبار / معاونت پژوهشی و آموزشی

مطالب نویسنده