مقالات قدیمی: نقد کتاب؛ آئینه‌های معرق گلشیری (1351)

نویسنده: هرمز شهدادی / تایپ: میلاد محبعلی

 زنی انگلیسی با شوهر و دو بچه، مقیم در اصفهان، به واسطة سعید که دوست نزدیک زن است با نویسنده‌ای ایرانی و اصفهانی برخورد می‌کنند. میان آنان رابطه‌ای پدید می‌آید که سرانجام پس از رفتن زن به پایان می‌رسد. سپس بر اساس مطالبی که از فحوای نامه‌های زن برمی‌آید معلوم می‌شود که رابطة مزبور، اگر نگوییم هیچ گاه وجود نداشته، رابطه‌ای دروغین بوده است. همین؟

نه. بیگمان نه. هر «پارة» کتاب گویای آن است که آنچه مطرح است ماجرا نیست (ماجرا که خمیرمایه و پایة داستانهای کوتاه معمول را تشکیل می‌دهد)، چیزی دیگر است. معمایی دیگر که از حد ماجرا برمی‌گذرد و خود عین ماجراست.

کتاب، حکایت جستجوی رنجبار نویسنده در اعماق خویش و از درون ذهن خود در اعماق دیگری است. کاوشی مداوم به منظور کشف و تحلیل و بازپردازی رابطه‌ای مبهم. رابطه‌ای که در اصل مستقیم و بیواسطه به وجود نیامده. از طریق دیگران و در حضور دیگران ایجاد شده است. و بنابراین خطی راست نیست. پاره خطهایی شکسته است.

پس، نویسندة گرفتار رابطه چون قلم به دست می‌گیرد، داستان نمی‌پردازد. و خود نیز با اشارات مکرر، مخصوصاً در پارة «زنی با چشمهای من»، «خمیرمایة داستان» کردن هر رویداد را انکار می‌کند. او می‌خواهد علاوه بر کشف کیفیت رابطه‌ها، فضایی بیافریند که رابطه‌های مزبور (به لحاظ نوشته شدن) در آن جاودانه باقی بمانند. به همین سبب، با دقت هر شخص یا شیئی را که به نحوی با کریستین یا خودش در محدودة آن رابطة خاص، مربوط می‌شوند انتخاب می‌کند: نخست رزا دخترک کریستین، بعد سعید، بعد خود کریستین، بعد فاطمه دوست مشترکشان، بعد کید، بعد پدر و مادر کریستین، بعد اصل رابطة متقابل، و بالاخره آنچه بر خود نویسنده می‌رود. آن‌گاه به نوشتن آغاز می‌کند. و چون کلیتی در کار نیست، حتی آدمیان و اشیاء و مکانها تا آنجا که به کشف نویسنده مدد کنند به کارش می‌آیند، و او همه چیز را نمی‌بیند، با هر نوشته بخشی از جستجوی خویش را شکل می‌دهد. در انجام کار، گلشیری با مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه مواجه نیست: او یک داستان را هفت پاره کرده و هر پاره را با شکل خاص خود در حین کشف باز نوشته است. بنابراین آیا بهتر نیست از این پاره‌ها به عنوان «داستان گونه» یاد کنیم؟

«عروسک کوچک» (نوشتة اول) شرح آشنایی نویسنده از طریق دوستش سعید با کریستین است. دوستش که با کریستین همخوابگی کرده گمان می‌کند او را دوست دارد. قسمت اول، با ربط احساس زمان حال کریستین به گذشتة وی و وصف احساس فعلی نویسنده نسبت به کریستین خاتمه می‌یابد. این نوشته مقدمة داستان اصلی گلشیری است. او از چهرة کریستین آغاز می‌کند و به چهرة رزا می‌رسد.از این هر دو دوست دست برمی‌دارد و گریبان سعید را می‌گیرد. با نقل گفته‌های سعید دربارة کریستین کشش پنهانی خود را به «عروسک کوچک» نشان می‌دهد. همه چیز هنوز در مرحلة امکان باقی است. چهره‌ها مبهم‌اند و رابطه‌ها نامعلوم. لاجرم ساختمان نوشته از کمال داستان کوتاه برخوردار نیست.

داستان گونة دوم، «یک دست شطرنج»، شرح بازی ظاهری نویسنده و کریستین است. طی بازی، در حالی که هر پرسش نویسنده به منزلة یک حرکت برنده (و یک گام به جلو) و هر پاسخ کریستین به منزلة یک حرکت بازنده (و یک گام به عقب) محسوب می‌شود، کریستین گذشتة خود را برای نویسنده باز می‌گوید. وی همراه با این باز گفتن، یکایک مهره‌های خود را از دست می‌دهد و در پایان علاوه بر آنکه کریستین باخته است، می‌توان گفت که برای نویسنده گذشتة خود را نیز از دست داده. در نتیجه نویسنده دیگر کریستین را به صورتی که سابقاً می‌دید نمی‌بیند و او دیگر عروسک کوچک نیست: «می‌فهمم که دیگر عروسک نیست» (ص 37). باز همه چیز معلق باقی می‌ماند. و نه تنها طی آن به رابطة میان نویسنده و کریستین شکل داده نمی‌شود، بلکه ذکر تکوین این رابطه نیز از حد کاوش نویسنده در گذشتة کریستین در نمی‌گذرد. نویسنده با حضور دایمی خود یادآور می‌شود که قصد او کشف و از میان بردن این گذشته به‌منظور شکل دادن به «رابطة حال» است. ولی این «حال» سرانجام کشف نشده و شکل نگرفته باقی می‌ماند.

این داستان‌گونه یکی از چند عیب بزرگ کار گلشیری را در کتاب «کریستین و کید» با خود دارد. نام «یک دست شطرنج» و شروع داستان، اشاره به A Game of Chess  بخش دوم شعر Wasteland الیوت است. و گزینش نام، و شعر مزبور برای نوشتن داستان، نشان‌دهندة توسلهای نابجای گلشیری برای شکل دادن به رابطه‌ای است که هنوز آن را نمی‌شناسد.

«زنی با چشمهای من» منزل سوم گلشیری است. در این تک‌گویی یکنواخت، گلشیری سخاوتمندانه کلمه‌ها را از دهان زنی کور و مست بیرون می‌ریزد. زنی که هفت سال در انگلیس بوده، کتاب خوانده و باسواد است. در عین حال خوی ایرانی خود را حفظ کرده: «آواز رفیعی» می‌خواند و به سبب کوری خدا را قبول دارد. زنی است که نویسنده را دوست می‌دارد، دوست و سنگ صبور کریستین نیز هست. علاوه بر اینها، از بزرگواری فوق‌العاده ای هم برخوردار است. و به دلیل این موارد، به‌خوبی می‌تواند به‌طور مستقیم آن حرفها را بیان کند که گلشیری می‌بایست با عناصر داستانی بپردازد. فاطمة کور می‌گوید که کریستین عاشق نویسنده است (ص 51). می‌گوید که نویسنده می‌داند چگونه به ایجاد علاقه در دیگری موفق شود (ص 49). می‌گوید که چگونه نویسنده داستانش را می‌نویسد («اما یادم است که در آن داستان، آدم داستان گویا یک زن را مسخ می‌کند، می‌سازد، تا جایی که بتواند تمام حرکات و عکس‌العملها و حتی تفکرات او را حدس بزند.» ص 56). فاطمه دایماً در این اندیشه است که چرا نویسنده در مقابل کریستین خواسته است با او عشقبازی کند و نتوانسته. در پایان نیز به حل این مسئله موفق نمی‌شود.

تک‌گویی «زنی با چشمهای من» نیز داستان کوتاه کامل نیست. کسی در خلاء دهان می‌گشاید و همة آنچه را که مربوط به داستان اصلی (حاصل از کل کتاب) می‌شود، باز می‌گوید. بازگفتنی است که شاید می‌بایست به ایجاد شکل کلی رابطة توضیح‌ناپذیر گلشیری کمک کند، اما نمی‌کند، فقط تأکیدی بر وجود رابطة مزبور است. اما این رابطه چیست؟ چگونه است؟ و چه دگرگونی در کریستین یا نویسنده یا شوهر کریستین ایجاد کرده؟ این همه همچنان بیشکل و نامعلوم باقی می‌ماند.

شاید گلشیری در این داستان‌گونه می‌خواهد نظریة خود را مبنی بر «دیگری شدن» نویسنده برای آفریدن، به عمل نزدیک کند. نظریه‌ای که خود او در مقاله‌ای راجع به بورخس به آن اشاره می کند.1 اما این دیگری، بزرگترین عیبش را در این جا داراست: چشمان گلشیری. اکنون که او چشمانش را به زنی بخشیده، به‌جای آنکه نویسنده زن مزبور شود، زن قالب نویسنده را می‌پذیرد.

حال باید به کید، شوهر کریستین، پرداخت. داستان‌گونة چهارم («کریستین و کید») شرح مقابلة ذهنی نویسنده با شوهر کریستین است. و خمیرمایة داستانی آن، در جریان یک میهمانی حشیش‌کشی فرنگیان مقیم اصفهان صورت می‌بندد. پس از حشیش‌کشی کریستین برای آخرین بار با دوستش سعید خلوت می‌کند. شوهر کریستین می‌پرد و به سعید می‌گوید که دیگر نمی‌خواهد او را ببیند. سعید زندگی مجدد با همسرش را آغاز می‌کند و کریستین می‌ماند و نویسنده.

این داستان‌گونه که طی آن کشف گلشیری در مورد کید به جایی نمی‌رسد، ناموفقترین پاره‌های کتاب است. نویسنده می‌خواهد که مگر کید را باز آفریند. و خلق مجدد او مستلزم «کید شدن» نویسنده است. و نویسنده نمی‌تواند کید بشود. به همین دلیل طریق دیگری برمی‌گزیند: «اما بگذار ببینم، شاید باز بشود خشمی، نفرتی، حسادتی، چیزی با تذکار مجدد این اسم بی‌موسوم در خود ایجاد کنم، تا شاید باز بشود به خاطر تو هم که شده، یا خاطر آن قالب کذایی قلمی بزنم.» (ص 66).

پارة چهارم یا «کریستین و کید» نه تنها شکل داستانی ندارد، نه فقط پر از حرفهای روشنفکرانه است (مثلا ص 56)، بلکه هیچ چیز تازه‌ای در مقایسه با پاره‌های دیگر ارائه نمی‌کند. کید همان می‌ماند که بود (احمق) و نویسنده را نیز در لبة کید شدن (حماقت) نگاه می‌دارد.2

صفحه‌های چندی که در این داستان به بیان مطالب روشنفکرانه اختصاص داده شده از ضعفهای گلشیری است. چرا که، در داستان کوتاه، فرصت حضور  ارائه هر عامل و هر بیان اندک است و کوتاه. هر مورد جرقه‌ای می‌زند و وجود خویش را عرضه می‌کند و با گذری سریع از داستان تمامی آن را روشن می‌گرداند.

در داستان‌گونة پنجم، «در مرکز کره‌ای از آینه‌های معرق»، نویسنده همراه با ذکر چکونگی اقامت پدر و مادر کریستین در اصفهان و بازگشت آنان به انگلیس، به اشاره جدایی کریستین از شوهر و بچه‌هایش را ذکر می‌کند. برای کشف و بازآفریدن رابطة نویسنده با کریستین، این بار می‌خواهد پدر و مادر این زن فرنگی را خلق کند: یک زن و مرد میانسال و ظاهراً معمولی، و دیگر هیچ. نویسنده نمی‌تواند آنان را جز با ظاهرشان بیافریند. همین کار را هم می‌کند: توصیف چهره‌ها و نقل برخی حرکات و گفته‌هایشان. آن‌گاه به خود کریستین که اکنون از شوهرش جدا شده است و با بچه‌ها در اطاقی (در منزل نویسنده؟) اقامت دارد برمی‌گردد. کریستین حالا یکسره خود را به دست احوال و امیال درونی خود سپرده است. با نویسنده که از مسافرت کوتاهی برگشته به گفتگو می‌پردازد و نویسنده طی گفتگو، احساسات پاک اجتماعی‌اش را به رخ کریستین می‌کشد.

«در مرکز کره‌ای از اینه‌های معرق» نه فضای داستانی دارد و نه این فضا را ایجاد می‌کند. اگر خواننده بخشهای پیشین کتاب را نخوانده باشد، از این داستان‌گونه هیچ نمی‌فهمد. زیرا به جز آنچه گلشیری دربارة ماجرای دوستش نقل می‌کند، بقیه فقط اشاراتی بر رویدادهای مکرر داستانهای دیگر است (مثلا اشاره‌های گلشیری به عکس، یا اشارة کریستین به آزاد شدن از زندان زندگی زناشویی و غیره).

یکی دیگر از عیبهای بزرگ کار گلشیری در این داستان‌گونه مسئله‌ای است که من آن را «گره سیاسی روشنفکران غیرسیاسی» نام می‌گذارم. و منظورم از آن، عدم تعادلی است که در هنرمند آگاه یا روشنفکر میان خواست درونی و گزینش بیرونی‌اش وجود دارد. مثلا ما که در کتاب «کریستین و کید»، اساساً مواجهه‌ای عمیق با چگونگی ساختمان سیاسی و اجتماعی و اقتصادی انگلیسیها و تأثیر آن در انگلیسیهای مقیم ایران نداشته ایم، ما که حتی از نحوة زندگانی روزمرة آنان در ایران نیز بی خبریم، ما که حتی از ذهنیت آنان در برخورد با ایرانیها چندان چیزی ندانسته‌ایم، ما که دیده‌ایم ایران برای کریستین از حدود رابطة او با نویسنده و سعید و میهمانیهای دوستان فرنگی‌اش و دیدن آثار تاریخی اصفهان فراتر نمی‌رود، ما که حس کرده‌ایم رابطة نویسنده با کریستین مثل آن است که در اطاقی در بسته می‌گذرد که می‌توانست در عوض واقع شدن در اصفهان در لندن یا پاریس باشد و بالاخره ما که کلا در کتاب «سیاسی» نبوده‌ایم، ناگهان در داستان‌گونة پنجم با تصاویری بسیار بیخون که بوی سیاست می‌دهند برخورد می‌کنیم: نویسنده با لحن بسیار احساساتی به خیوه و بخارا و سمرقند اشاره می‌کند (به معنای سیاست ناجوانمردانة انگلیسیها)، به آبادان و پدر یکی از دوستانش که نقشة ایران را با تیر سوراخ سوراخ می‌کند اشاره می‌کند (به معنی اظهار وجود ایرانیان و نیز سیاست انگلیسیان در ایران) و به نقل قسمتی از یک سفرنامه می‌پردازد (به معنی نگاه انگلیسیان بر ایرانیان).

شکست گلشیری در این داستان‌گونه، مبین شکست تمامی هنرمندان و روشنفکرانی است که با محیط خود و جهان مواجهه‌ای عمیق و بنیانی ندارند و می‌خواهند به کمک اشاراتی چند اجتماعی‌منشی خود را خاطر نشان کنند.

در ششمین قسمت کتاب، گلشیری دست از «کشف کردن» برمی‌دارد و به اصل رابطه می‌پردازد. نگاه او اینجا دیگر نگاه کاشف نیست. نگاهی که منجر به شیئی کردن «موارد کشف» شود، نگاهی دیگر است. درنتیجه بی‌آنکه بکوشد تا تجزیه و تحلیل کند، بی‌آنکه هر لحظه کنکاشی مبالغه‌آمیز در ذهن خود و دیگران داشته باشد، یکسره و بیواسطه به «رابطة اصلی» می‌پردازد. گرفتار در موقعیتی که باید آن را «تاب بیاورد» سخن گفتن آغاز می‌کند. و بدین سان یکی از بهترین داستانهای کوتاه خود را می‌نویسد.

«ماه عسل برای کید»، ششمین پارة کتاب، داستان کوتاهی مستقل است. این داستان بیان ذهنی کسی است که می‌کوشد تا نامه‌ای را که شاید هرگز ننویسد (یا نتواند بنویسد) به‌تصور بنویسد و طی نامه رابطه‌ای ریشه‌دار و عمیق را (شاید برای خلاصی خود) انکار کند. پس نویسنده، چگونه نوشتن خود را ارزیابی می‌کند. طی این ارزیابی به کودکی خود، به آشنایی‌اش با کریستین، به دیگران، به بچه‌های کریستین، به فاطمه، به ساعات آشنایی و خلوت و به فرجام رابطة خود با کریستین می‌اندیشد. و چون در متن رابطة اصلی و عاشقانه چنین می‌کند، دیگر نگاه او نگاهی از خارج به خویش و دیگران نیست. از درون رابطه به خویشتن و دیگران و محیط نظر می‌کند. به همین لحاظ، همه چیز را دیگرگون می‌بیند. نگاه او نگاه آفرینندگی می‌شود. او بی‌آنکه از عشق سخن بگوید، چنان به اشیاء و مکانها و آشنا و بیگانه و حتی کودکی خویش می‌نگرد که خواننده نیز آنان را دگرگون می‌بیند (نه به صورتی که همه وقت مشاهده می‌کند). خواننده با دم زدن در فضای عاشقانة داستان، شور عاشقانة جاری در اشیاء و مکانهایی که نویسنده توصیف می‌کند را، حس می‌کند.

گلشیری طی این داستان کوتاه، همة آنچه را که می‌کوشد با نوشتن شش پارة دیگر بیان کند، شکل می‌دهد. اینجا عناصر پراکنده‌ای را که در سراسر کتاب با تفصیل بسیار به کار می‌گیرد، با ایجاز فراوان می‌آورد و با اشاراتی گویا و موجز خطوط کلی چهره‌ها را تصویر می‌کند. مهمتر از همه، هنر گلشیری در این است که هدفش بیان آنچه در خلال داستان می‌گوید نیست، بلکه عوامل مختلف و لحن انکار و اعتراف را به کار می‌برد تا از رابطه‌ای بی‌نام و بی‌شکل سخن گوید. رابطه‌ای که اگر حتی با جملة پایان داستان از آن یاد نمی‌کرد، در هر جمله مشهود بود.

ممکن است برخی لحن داستان را احساساتی بیایند، اما این لحن نیز خود از عوامل چندگانة کار گلشیری طی این قصه به شمار می‌رود. چرا که او بی‌آنکه از اثر روانی رابطة عاشقانه در نویسنده حرفی بزند، حالات او را به هنگام تصور انکار رابطه، باز می‌نماید و به ناگزیر لحن بازگفتن تا حدودی از منطق متعارف کلام و آهنگ آن سر باز می‌زند. تصویری که طی آن کریستین انگشتری ازدواج خود را بیرون می‌آورد و با این عمل یکسره خود تازة خود را انتخاب می‌کند، مبین قدرت گلشیری در شکل دادن به عشق (رابطة توضیح‌ناپذیر) نویسنده و کریستین است.

ایکاش گلشیری نخواسته بود با «هفتمین» از رابطه‌ای که هنوز خود به فراسویش نرسیده است بگذرد. ایکاش همه چیز در همان داستان ششم باقی می‌ماند. «هفتمین» اگر در متن و همراه با شش پارة دیگر در نظر آورده شود، گواه تلاش بی‌سرانجام نویسنده در کاری است که می‌خواسته بکند:

نویسنده سیگارکشان، به نامه‌های کریستین و فحوای ضمنی آخرین آنان مبنی بر بازگشت او به جانب زندگی پیشین و شخصیت گذشته‌اش، می‌اندیشد. در نتیجه پی می‌برد که رابطه در واقع نزد کریستین آنی بوده و ریشه‌ای عمیق نداشته. پس در دیار خویش به عشق اولش پرداخته است و نویسندة گول‌خورده در ایران تنها باقی مانده. لاجرم، عکسها را یکی یکی سوزان، و در تلفنهای بیحاصل مرگ خویش را ذکرکنان، بالاخره سر زیر باران می‌گیرد و اشکریزان معتقد می‌شود که کریستین آدم نبوده، همان عروسک کوچک بوده است.

«هفتمین» که حتی داستان‌گونه هم نیست، و به قصه‌های لیلی و مجنونی مجلات هفتگی می‌ماند، مبین دو امر است: یکی غلبه کردن روحیة داستان‌پردازی گلشیری و این که حتماً عاقبتی (هر چند بی‌ربط) برای ماجرای کریستین و نویسنده اختراع کند تا خواننده در ابهام باقی نماند، و دیگری گواهی دادن به شکست خود در آفریدن و باز آفریدن رابطه ای وصف ناشدنی با تمامی ابعادش. شکستی که نویسنده را وا می‌دارد تا رابطة پرابهامی را که این همه دام گذارد که به دام اندازد (و هر بار گریزپاتر از پیش از خلال کلمه‌ها گریخت) از بن انکار کند. صداقت او در انکار وجود رابطة مزبور به طور عمیق در زن فرنگی، اعتراف او به شکست خویش در نفهمیدن زن و رابطة مزبور است.

خواننده در نخستین مواجهه با کتاب «کریستین و کید» و برخورد نخستین با هر بخش، با آیاتی منقول از کتاب مقدس روبه‌رو می‌شود. اما با تأسف، این‌گونه روبه‌رو شدن نه تنها به ایجاد فضای کلی داستان کمکی نمی‌کند، بلکه شکست نویسندة خوب نویس ما را در بهم پیوستن دو مقولة کاملا مجزا از یکدیگر آشکارا نشان می‌دهد. چرا که استفاده از اساطیر و مقولات اسطوره‌ای در کار هنری، مستلزم سلوکی دشوار و جانفرساست. اساطیر منزل آخرین آدمی است. بازگشت هنرمندان از سلوک در اساطیر و ره‌آورد آنان برای روزگار خویش به شرطی اثرشان را ارزش جاوید می‌بخشد که زمان تاریخی خود را (که در برگیرنده و حد گذار تن و روح آنان است) دوباره تجربه کنند. و یا به روایت روشندلان عارف ما با مرگی دلخواه در زمان حاضر بمیرند، تا تولدی دوباره در همین زمان، به آنان چشمی دیگر و بصیرتی دیگر بخشد. و حال آنکه اگر ره‌آورد آنان نقل بی کم و کاست اساطیر باشد، مبین این است که هرگز سلوکی را به سر نبرده و در اعماق صورتهای باستانی وجود، با مقولات اساطیری مفاوضه‌ای از دل و جان نداشته‌اند. بورخس نمونة هنرمندی است که پس از سلوک در اساطیر به زمان خویش باز می‌گردد و همه چیز را دوباره حس می‌کند، دوباره می‌بیند و دوباره می آفریند. و هوشنگ گلشیری نمونة هنرمندی است که شتابزده به اساطیر پناهنده می‌شود و بی‌آنکه توسل به اساطیر (و نه سلوک در آنان) چگونگی بینش او را از هستی دیگرگون کند و دست کم پاسخی اقناع کننده برای معمایی که وی بر اثر آن مجبور به بازگشت به اساطیر شده بیابد، تنها در آغاز هر داستان یادی از چنگ زدن (و نه سفر) بی‌حاصل خویش به اسطوره می‌کند. مقولات اساطیری در این جا برای گلشیری (همان گونه که برای بسیاری هنرمندان دیگر زمانة ما) وسیله است و نه مرحله‌ای از تعمق و مکاشفه. نویسنده می‌خواهد آفرینش و نابودی رابطه‌ای بی‌شکل را با کمک فضایی شکل دهد (و حتی بگوییم عمیقتر جلوه دهد) که نقل آیاتی چند از کتاب مقدس ایجاد می‌کنند. آیاتی که از بنیاد با آنچه او می‌کشد باز آفریند بیگانه‌اند، اگر چه دارای وجه شباهتی ظاهری (و در نتیجه ارتباطی صناعی) با فضای کلی داستان باشند. آن هم شباهتی چنین: هفتگانه بودن پاره‌های کتاب و خلقت کاینات طی هفت روز. و گلشیری در کتاب «کریستین و کید» با این گمان که همان سان که خداوند در هفت روز خلقت کاینات را به انجام رسانیده است او نیز با هفت داستان کوتاه خلق مجدد رابطه‌ای را به پایان می‌رساند، و به کنایه، اگر خداوند در نظر مؤمنان همه چیز را در پایان نابود نکرد، او فراتر می‌رود و نابود می‌کند و نشان می‌دهد که در حقیقت خدا نیز چنین کرده است، و متأسفانه از آیات کتاب مقدس «استفادة خام» می‌کند.

نویسنده در پایان داستان‌گونة «در مرکز کره‌ای از آینه‌های معرق» می‌گوید: «حق هم دارم گیج بشوم». و به درستی اسم داستان‌گونه و این جمله گویای احوالی است که منجر به نوشتن و چاپ کردن کتاب «کریستین و کید» شده است. هنرمند ما در مرکز کره‌ای از آینه‌های معرق قرار می‌گیرد. در انعکاسهای پیاپی و تصاویر در هم‌ریخته شدة ذهنی‌اش می‌چرخد، می‌شکند، پاره پاره می‌شود. و سرانجام با سرگیجه‌ای وصف نشدنی، جز نوشتن، جز خلق مجدد رابطه‌هایی که کرة مزبور را ساخته‌اند، گریزی نمی‌بیند. و برای رهایی است که چنین می‌کند. اما، به گفتة فاکنر، خلق آثار هنری مستلزم عرقریزی روح است. و عرقریزی روح مستلزم ماندگار شدن در مرکز کره‌ای از آینه‌های معرق. و تجربه کردن شرحه شرحه شدن خویش و تجربه کردن شرحه شرحه شدن دیگران. «شتابزدگی» در نوشتن به منظور رهایی یعنی فرار از عرقریزی روح. شتابزدگی برای خلق مجدد «زمانهای از دست رفته» یعنی گریز از تجربة مداوم آن زمانها در ذهن و در محیطی که دیگر اثری از آنها نیست. هنرمند شتابزده، اگر چه به نهایت از قدرت ابداع و ایجاد برخوردار و همچون گلشیری به خوبی از معماری داستان و ساختمان زبانی که به کار می‌برد آگاه باشد، باز هم محکوم به شکست است. چرا که آفریدن مستلزم «تاب آوردن» زندگی کردن دوبارة آفریده است. و در این زندگی مجدد، آفریده جزو ساختمان ذهنی هنرمند می‌شود. پس، در لحظة خلق او از چیزی جداگانه نمی‌نویسد. برعکس، او با کلمه‌ها فضای مکاشفه و حیرت خویش را که در آن واقعیت یا غیرواقعیت شکلی خاص پذیرفته‌اند، ایجاد می‌کند. بدین سان، نوشتن دیگر وسیلة رهایی نیست، هدف غایی است.

  1. «من زندگی نکردم، می‌خواهم دیگری باشم»، از هوشنگ گلشیری، مجلة «فرهنگ و زندگی»، شمارة 7، صفحة 174.
  2. Kid در لغت به معنای «بزغاله» و در تداول عام آمریکایی به معنای «بچه» است.

 

اطلاعات مقاله:

ماهنامه کتاب امروز- شماره سوم - خردادماه 1351 - صفحات 30 تا 32

نقد کتاب کریستین و کید – نوشتة هوشنگ گلشیری – انتشارات زمان،1350 – 134 صفحه

دوست و همکار گرامی


چنانکه از ​فعالیت های داوطلبانه کانون ​«انسان شناسی و فرهنگ» و ​مطالب منتشر شده​ در سایت آن​ ​بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات ​و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

لطفا کمک های خود را به حساب زیر واریز کنید و در صورت دلخواه با ایمیل به ما اطلاع دهید.

شماره حساب بانک ملت: 117360766


شماره شبا: IR98 0120 0000 0000 0117 3607 66


شماره کارت: 7634-4916-3372-6104


به نام آقای رضا رجبی