انسان‌شناسی کاربردی: تئوری علمی "فرهنگ‌پذیری" (بخش دوم)

روژه باستید برگردان نگار شیخان

تا به حال، تنها قوانینی را که راجع به ویژگی های فرهنگی دور افتاده و جدا،بودند ، در نظر داشتیم. با این حال، زمانی که به تدریج، فهرست قوانین را دنبال می کردیم، به ویژه، زمانی که به مفهوم "بازتفسیر" رسیدیم،به طرز نامحسوسی، به سمت دیدگاهی پیش رفتیم که از فرهنگ،برای کسی که آن را به عنوان یک سیستم در نظر می گیرد،مجموعه  ای از ویژگیها می سازد. رویکرد تحلیلی  که ما دنبال کردیم ،نمی تواند مارا به سمت تشکیل  علم انسان شناسی کاربردی پیش ببرد،زیرا بر طبق بیان فرت،این رویکرد با وام گیری از فرهنگ دیگر "که چون انبار کردن وکنار هم گذاشتن مکانیکی  عناصر فرهنگی مختلف متعلق به قومیتهای گوناگون، به درست کردن تل  کاه می ماند"،موجب می شود که  این موضوع را ، که هر فرهنگی باعث تولید یک گشتالت (واحدی سازمان یافته و ساختار مند) می شود ، به فراموشی بسپاریم. می توان گفت که گذر از "نقل و انتقالات بینا فرهنگی"(فرهنگ پذیری)، و  از انسانشناسی فرهنگی مختص به شمال آمریکا،به انسانشناسی اجتماعی انگلیسی ،که بر طبق نظر مولفان،با دادن معانی مختلف  به کلمات ساختاری،دست کم این مفاهیم را در پیش زمینه قرار داده است،واز نظر متدیک،با گذر موازی از رویکرد"جامع" به رویکرد"تحلیلی"، مشخص شده است.

تمامی عناصر جامعه، چنان به یکدیگر متصل شده اند که  مطالعات ارتباطات ،برای اینکه معتبر و قابل قبول باشد و برای اینکه بتواند مدلی برای فعالیتهای اصلاحی انسان،ارائه بدهد،باید همواره بر روی "کلیت" ویژگی های جامعه  و  نه بر روی ویژگی های منحصر به فرد آن، کار کند.

اینجا نیز ،در چشم اندازی نوین، می توان قوانینی را یافت:

اولین مورد، واکنشهای زنجیره ای در جامعه است.از آنجایی که،همه چیز ، در دل یک فرهنگ جای می گیرد،  تغییر هرعنصری از عناصر فرهنگی یک جامعه، تغییر دیگری را به دنبال دارد،که معمولا نامحسوس نیز هست . و این تغییراولیه ، نهایتا، کلیت جامعه را نیز تحت تاثیر قرار می دهد.تمامی بخشهای  به یکدیگر متصل شده ی اجتماع،  جامعه ،برای اینکه تعادل خود را از نو بیابند، باید  در نظم و ترتیبی نوین، چیده شوند.اما این تعادل نوین بسیار متفاوت و دور از تعادل پیشین است.با این حال، در ابتدا تنها به یک عنصر فرهنگی دست یافتیم که ممکن است نسبت به "هسته ی فرهنگی" مردم، یعنی نسبت به آن چیزی که مردم در درجه ی اول اهمیت قرار می دهند،خنثی و یا حاشیه ای، ارزیابی  شده باشند.

به طور مثال،با ورود ماشینهای کشاورزی به عرصه ی زراعت، که به منظور کاستن فعالیتهای بدنی کشاورزان و راحتی بیشتر آنها طراحی شده بودند،کلیت ساختار قدیمی خانواده ها (خانواده های پر جمعیت) که به منظور داشتن نیروی انسانی بیشتر، پر تعداد بودند، متحول شد .و یا اینکه  ورود پول، به سیستم تجارت که به منظور تسهیل و عمومیت بخشیدن به تبادلات اقتصادی انجام شده بود ،در نهایت  سیستم قدیمی ارتباطات انسانی و ازدواج را نیز ، دگر گون کرد. (ازدواجی که در آن، زن، به عنوان غرامت و یا هدیه،مبادله شد ، تبدیل به ازدواجی شد که در آن، زن  فروخته می شد.همین طور سیستم اهدای زن، ازفرد بزرگتر به کوچک تر، نیز از بین رفت.)

  بنابر این،انسانشناسی کاربردی،باید قبل  از ایجاد تغییرات،در یک سیستم فرهنگی،مجموعه ی پیوسته ی واکنشهای زنجیره ای را،که از یکدیگرناشی می شوند ،برای کل سیستم، پیش بینی کند.به طور خلاصه باید گفت که: باید از نگرشی کوتاه مدت در مورد اثرات شیوه های خود، عبور کند و به نگرشی بلند مدت دست یابد.

همچنین در نظر گرفتن فرهنگ، به عنوان  کلیتی برنامه ریزی شده به اقتصاد دانی که می خواهد  مدلهای غربی رادر جوامع گوناگون، به کار گیرد،  اجاز ه می دهد تا مفهوم "عقلانیت" را، جمع بندی کند.

بنا بر گفته  موریس گودلیر: "برای شناخت  عقلانیت رفتار اشخاص، باید ساختارها، ارتباط بینشان و نقشهای دقیقشان را ترک کرد."سیستمهای  اجتماعی و فرهنگی، غیر عقلانی نیستند.آنها ، تنها از سیستم عقلانی متفاوتی از سیستم عقلانی ما ، پیروی می کنند. به طور مثال،مصارف پرهزینه، که کسانی را که می خواهند،بیهوده، ذهنیت سرمایه داری را در جامعه ای پیشا صنعتی وارد کنند، به شدت آزار میدهد،غیر عقلانی نیستند و جامعه را تخریب نمی کنند،زیرا این پدیده نیز، قسمتی از یک سیستم منسجم را تشکیل می دهد که از  عقلانیت خاص خود، برخوردار است.به واسطه   عقلانیت اجتماعی کلی که به وسیله ی تحلیل انسانشناختی، کشف شد ،سازو کارهای اقتصادی می توانند بازتفسیر و بهتر فهمیده شوند.رفتاری که به نظر ما، غیر منطقی می رسد، عقلانیت جایگزین خاص خود را در عملکرد کل جامعه، باز می یابد.آنچه که امروز عقلانی محسوب میشود ،ممکن است درآینده،  غیر عقلانی به شمارآید.آنچه که در جامعه ای منطقی به نظر می رسد، ممکن است  در جامعه ای دیگر از قوانین عقل، به دور باشد. سر انجام،عقلانیتی که منحصرا اقتصادی باشد ، وجود ندارد.بدین ترتیب،آنچه که به نظر طراح برنلمه،"عقلانی" می رسد، و با این حال ، به خاطر ارتباط مغشوش جامعه و اقتصاد،پذیرفته نمی شود،باید  انسانشناسی کاربردی را به سمت دو وظیفه جدید هدایت کند:

در ابتدا،فهم رفتارهای " تصمیم گیرنده"،در برابر"نصیحت کننده" (ظاهرا منطقی)

ودر درجه  دوم ،باید جستجویی ورای اعمال صرفا اقتصادی ،   انجام داد.در نگرش صرفا اقتصادی تصور بر این است که توسعه، به طور غیر ارادی و خودکار،ازبازی  قدرتهای اقتصادی زاده می شود.بنابر این باید نگرشی "فرا اقتصادی" را در پبش گرفت که در آن،تاکید بیشتر، بر روی عناصر  دیگر سیستم اجتماعی است.به طور مثال، روسها  در ابتدا ،بر  تفوق و غلبه ی سیاسی ، تاکید کردند.و  همانطور که می دانیم ،دانشجویان آمریکای لاتین،حرکتهای انقلابی خود را برای تغییر اقتصادی کشورهای  توسعه نیافته ی این  قاره ، بسیار کارآمد تر از برنامه های خبرگان اقتصادی ، می دانستند.

تصور ما بر این است که  مهمترین  دستاورد رویکرد جامع و کلیت گرای "نقل و انتقالات بینا فرهنگی"(فرهنگ پذیری) این است  که   پدیده ی "مقاومت" را  به عنوان سازو کاری برای  دفاع فرهنگی  جامعه در برابر تهدیدات بیرونی که تعادل جامعه را به هم می زنندو سلامت عاطفی  اعضای آن را، به خطر می اندازند، به مردم می شناساند

این مقاومت ،سرسختی، مکر یا خشونتی که در تقابل با مهندسان اجتماعی و برنامه ریزان به کار می رودو عدم پذیرشی هدفمند و برنامه ریزی شده  از جانب مردمی  که هیچ گونه علاقه ای به این موضوع ندارند  و تنها  "خیر وصلاح بومیان" و" توده ی دهقانان" برایشان  حائز اهمیت است ،بسیاری از مهندسان اجتماعی و برنامه ریزان را که ناظرحجم زیادی از کارهای غیر عقلانی در سطح جامعه هستند، حتی  بیشتر از انسان شناسان ،شوک زده و  نا امید کرده است .( طبق نظر لووی انسان طوری ساخته نشده است که کاری را که منطقی است، تنها به دلیل منطقی بودنش انجام بدهد.برای اوانجام کاری غیر عقلانی،  به خاطر اینکه همیشه همینگونه انجام می شده  ،بسیار آسانتر است .)

اگر پیشتر، سخنی را از گودلیه نقل کردیم به این دلیل است که او ،ویژگی قوم محور بودن مفهومی را که ما از عقلانیت بیان کرده ایم ، به خوبی نشان می دهد.به این معنا که ،آن که در برابر تغییرات بیرونی  مقاومت می کند،نوع دیگری از عقلانیت را  عرضه می کند که ریشه در برخی از ساختارهای روابط اجتماعی دارند. با این حال باید بپذیریم که صحبت از شورشی نابخردانه و غیر عقلانی در تقابل با برنامه ها ی منطقی و سودمندانه ی برنامه ریزان است و این،در واقع،چنان که گورویچ آن را به خوبی برایمان روشن میسازد، بدان معناست که مصلحان اجتماعی سطوح چند لایه ی  واقعیت اجتماعی را نادیده گرفته اند.

 در کنار " جامعه کلی" که  ساختار مند و دارای نظامی خاص است و در نتیجه در کنار شوکهایی که بین نظامهای اجتماعی و فرهنگی گوناگون وجود دارد، جادارد آنچه را که موس" پدیده های کلی" نامیده است ، بررسی کنیم.این پدیده ها را گورویچ در کتاب " جامعه شناسی در ژرفا"،به منظور آشکار کردن  ویژگی هایشان، ورق به ورق و لایه به لایه مورد بررسی و مطالعه قرار داده است.از این زمان به بعد،درگیری بین لایه های چندگانه  مرتبط به واقعیت  اجتماعی،شورش، و همچنین جهش هایی که از لایه های ژرف به لایه های سطحی اجتماع انجام می شود ر ا مورد بررسی قرارداده است.برک،بر فوران نیروهای خود انگیخته ای که ناگهان از جانب"انسان طبیعت گرا" بر ضد جنبه های اجباری و یا تخریب کننده توسعه،ظاهر می شوند، تاکید می کند. این تقابل، زمانی رخ می دهد که این  نیروهای خود انگیخته، به تخریب و لغو  شخصیتهای قومی و اجتماعی می پردازند. او بی شک،منکر ضرورت توسعه نیست و حتی سنت را در زمانی که باعث زوال و سقوط  گذشته جامعه،میشود، محکوم می کند. (سنت، باید نفی شود،نه به خاطر اینکه گذشته را حفظ می کند، بلکه به خاطر اینکه آن را به گند می کشد(خراب می کند) و از آن، بهره کشی می کند.) حداقل مطالبه ای که برک از انسانشناسی کاربردی دارد این است که،به  درون، به پیوستگی(در مقابله با ناپیوستگی فرهنگی اعمال شده توسط تغییرات) وبه سندهای معتبر،اصیل و یا بهتر بگوییم نامیرا و جاودانی ، توسل بجوید.

به این ترتیب،دو دلیل اصلی مقاومت در برابر تغییرات را در اختیار داریم:

یکی از تقابل  و تضاد نظامهای اجتماعی در تماس با یکدیگر، ناشی می شود. و دیگری از رویه ای از مدلهای بیگانه نتیجه می شوند و به دلیل اینکه هویتهای شخصی قومی را از یکدیگر تفکیک می کنند،در لحظه ای خاص ودر اثر فعالیت نیروهای درونی و ابتدایی ، فرو می پاشند:"بر طبق گفته ی انجیل،به دست آوردن دنیا به چه کار می آید، اگرانسان، روح خود را از دست بدهد؟"

انسانشناسی نظری ،دو شکل از  تضاد  را از یکدیگر متمایز می کند:مقاومتی که  در ابتدای روند فرهنگ پذیری  جای می گیرد و  روند ضد فرهنگ پذیری، که در مرحله ی نهایی جای دارد. در واقع،مقاومت، به معنای عدم تمایل نسبت به تغییرات نیست. بعضی از افراد  در خوش بینی ساده لوحانه ی خود و در تمایل کم وبیش ناخودآگاهشان برای به حد اقل رساندن  برد مقاومت ، این تعریف را ارائه داده اند( که افراد با مقاومت در برابر فرهنگ دیگر،عدم تمایل خود را به تغییرات نشان می دهند) که در واقع مقاومت، رد فعال  تغییرات است.

به طور مثال،ساکنان جزیره مونتاوی ، نزدیک سوماترا،وام گرفتن فرهنگ کشت برنج از همسایه گان مالیایی  خود را، رد کردند . در حالی که این فرهنگ،به آنها این اجازه را می داد که سطح  استاندارد زندگی خود را ارتقا بدهند. اما این فرهنگ، نیازمند کار پیوسته بود ، در حالی که مذهب آنها ، از آنها می خواست که برای چندین ماه، دست از کار و فعالیت بکشند. مثال دیگر  اینکه ،هندوها ، حاضرند که از گرسنگی، در کنار گاوهای مقدسشان ،که می توانند  خوراک آنها را تامین کنند و زندگیشان را نجات دهند ، بمیرند. اما اعتقاد شان، آنها را از کشتن گاوها، بر حذر می دارد.

در ابتدای این فصل، دو مفهوم "فرهنگ پذیری" و "انتقال فرهنگ گروهی به کودک" را از یکدیگر، تفکیک کردیم. آنچه که هم اکنون می توانیم بگوییم این است که "انتقال فرهنگ گروهی به کودک"،  فرآیندی است که  برای  روند فرهنگ پذیری ایجاد مانع می کند و یا از آن، جلوگیری می کند.شخصیتی که از دوران کودکی،مطابق با هنجارهای  فرهنگ غالب شکل گرفته و  ارزش ها و ایده آل های قومی خود را درونی کرده، احساس می کند که هویت و شخصیتش  از جانب هنجارها و ارزشهای جدید، که بر او تحمیل شده ، مورد  تهدید قرار گرفته  است.پس به تقابل با آنها بر می خیزد و این کاملا طبیعی است.فعلا در حال حاضر ، به این  تعریف از مقاومت ، اکتفا می کنیم. زمانی که از فرهنگ پذیری آزاد به فرهنگ پذیری اجباری ،گذر کنیم،برای مقاومت، توضیحات دیگری نیز خواهیم یافت. پدیده ی ضد فرهنگ پذیری، که شکلهای مختلفی  از قبیل"ذات گرایی"،"نبوت گرایی"،"موعود گرایی"،"اعتقاد به سلطنت هزارساله مسیح در زمین" ،به خود می گیرد،زمانی ظهور می یابد که پدیده  فرهنگ پذیری وارد جوامع شده و به کار گرفته شده است  و افراد از اثرات مخرب و مغشوش کننده ی آن، در ارتباط با شخصیت بومی خود، آگاه شده اند. همه ی اینها ، تلاشی برای  بازگشتن به عقب  است. تلاشهایی برای احیای دوباره ی قبیله گرایی.

انسانشناسی کاربردی،از این حرکتها  واهمه دارد. زیرا به نظر می رسد که این جنبشها،می خواهند ثابت کنند که علم انسانشناسی هیچ گاه ،  ازموفقیت خود  مطمئن نبوده است، و موج مهیب غیر منتظره ای بنای آن  را که به قلعه ای ماسه ای و نا استوار   می ماند ، ناگهان و با یک حرکت سهمگین و سیل آسای خود، نابود خواهد کرد.بنابر این لازم است که دوباره از نو، آغاز کرد. (از صفر) با این حال، این  جنبشها،برعکس ، به جای ایجاد رعب و وحشت، باید اطمینان بخش باشند:شورش و طغیان، نشا نه ای از آغاز تغییرات است.جنبشهایی مانند"موعود گرایی" و "مسیح پادشاه انگاری"(ایده ای که در آن به حکومت زمینی حضرت مسیح معتقد است.)    که از ترکیب مکاتب ناسازگار با یکدیگر به وجود آمده اند،به طور کلی، همه ی اعتقادات مسیحی و سنتی را پایه ریزی کرده اند  ودر نتیجه، این اعتقادات برای  دوباره برقرار کردن تعادل اجتماعی نابود شده به وسیله ی مبلغان مذهبی،تلاش  می کنند که  اصول مسیحیت را در فرهنگ بومی بگنجانند  و نه اینکه آن را  خارج  و در سطح  فرهنگ بومی نگه دارند.آیینهای کارگو(آیینهای بار پرستی) این پذیرش را از جانب بومیان ملانزی(اقیانوسیه) ثابت می کنند.( مردم بومی این مناطق که نمی‌توانستند تصور کنند محموله‌ها و کالاهای لوکس و پیشرفته‌ای که سفیدپوستان و استعمارگران به این نواحی آوردند ساخته دست انسان باشد آن محموله‌ها را فرستاده‌هایی از سوی نیاکان درگذشته خود پنداشتند که سفیدپوستان با روش‌های خود موفق به دست‌یابی به این محموله‌ها شده‌اند. به این خاطر مردم بومی کوشیدند تا با تقلید رفتار سفیدپوستان نظر نیاکان را جلب کنند تا بارها را به جای سفیدپوستان به بومیان تحویل دهند.) این آیینها، تنها ،نادانی و عدم آشنایی با تکنیکهای  تولید این محموله ها را نشان می د هد.اکنون می توانیم این سوال را مطر ح کنیم که آیا  این تضاد، مانند پدیده ی مقاومت از برخورد دو  نظام هنجاری مخالف نمی آید ؟ و اینکه چرا تشابه فرهنگی،،باا وجود ادغام فرهنگ بومی در جامعه فرهنگ غالب، برپایه  ی  برابری صورت نگرفته است؟

این موضوع، سبب می شود که از فرهنگ پذیری آزاد،  به  فرهنگ پذیری اجباری، گذر کنیم.

ج دوررو و لوب ، مجمو ع دو روند"بازگشت به عقب "  و "عدم پذیرش"را، "قرهنگ پذیری متضاد"  نامیده اند و برای آن ،دو شکل  متمایز در نظر گرفته اند: مقاومت در برابروام گیری و مقاومت در برابر وام گیرنده.و اما علاوه  بر این،آنها بر جنبه ی نگرانی حسدورزانه ی هر گروه، برای حفظ ویژگی های خاص خود،بر مبنای این واقعیت که  هر فرهنگی ،شیوه های انطباقی خاص خود را در مواجهه با مشکلات موجود دارد، تاکید می کنند. آنها عقیده دارند که این  شیوه های انطباق پذیری برای مواجهه با چالشهای نوینی که در ارتباطات ایجاد می شوند ، غیر قابل استفاده اند.

بنابر این قوم شناسی بینافرهنگی مارا از حضور تعداد خاصی از مشاهدات،گرایشها و قوانینی که  ممکن است  انسان شناسی کاربردی ازآنها استفاده کند، آگاه می کند .این مشاهدات و گرایشها ممکن است " ویژگی های فرهنگی" مجزاو یا فرهنگهایی که به عنوان یک سیستم کاربردی ، در نظر گرفته می شوند  را در بر بگیرد.اما  هنوز ،دونکته باقی می ماند که باید به آنها اشاره کرد.

اگر ،این، فرهنگها هستند  که سیستمها را شکل می دهند، پس باید گفت که این سیستم ها،همیشه و کاملا منسجم و یکپارچه نیستند.(انسانشناس باید از بعضی از ایده های مربوط به روسو را که در همه جا هارمونی و تعادل می بیند ، کنار بگذارد.

نکته ی دوم،اینکه،سیستمهای فرهنگی ثابت نیستند.هیچ جا مردمی را نمیتوان یافت که"بدون تاریخ" باشند.انسانشناس  باید تاریخ شماری از فرهنگهای مختلف  درست کند  که به نظر می رسد در اغلب اوقات،  بررسی  آن حداقل  از نظر استاتیک ونیروهای تغییر  و تکامل سیستمهای  فرهنگی، غیر ممکن باشد.و این در حالی است که این دو نکته، نکات اصلی  انسانشناسی کاربردی هستند.قوم شناسی مدرن، این موضوع  را به رسمیت می شناسد که همه جا و نه فقط در جامعه های سرمایه داری، تناقضهای درونی و تناقضهای موجود در سیستمهای خویشاوندی  و یا در سیستمهای  قدرت مدار  وجود دارد. که در کنار نیروهای مرکز گرا(انسجام اجتماعی و کنترل افراد به وسیله ی هنجارهای جمعی)  , نیروهای مرکز گریزوجود دارند که علی رغم اینکه از قدرت کمتری برخوردارند،  (اما جامعه بدون آنها  منفجر خواهد شد)،متمایل به فروپاشی نظام اجتماعی هستند.انسانشناسی اجتماعی انگلیسی معاصر، بی شک، این اصل را برقرار کرده است که هرفرهنگی برای ادامه ی حیات خود،مانند دریچه های آزادی برای  نیروهای مرکزگریز ،عمل می کند و همزمان،این نیروها را برای محدود کردن اثراتشان ویا برای به کار بردن آنها در جهت خدمت  به یکپارچگی که  در معرض خطر از دست دادنشان هستند، به کار می برد. از جمله میتوان به  تعارف های   پاداش جویانه و " رفتارهای  شورشگرانه  " زنان علیه مردان ، زیردستان در برابر اربابان، مردم در برابر  سران سیاسی، اشاره کرد.واضح است که انسانشناسی کاربردی،باید توجه ویژه ای به  آیینهای شورشگرانه و و تحلیل آنها مبذول دارد،زیرا آنها به خوبی نشانگر  ،آنچه را که می توان "نقاط ضعف" سیستم خواهان تغییر نامید، و همچنین اینها، مکانهای نشانه گانی  تنشهای درونی و  تضادهای پنهانی  که  از طریق آنها،  فعالیت مهندس اجتماعی    ، رخنه می کند ، و از طریق آن هدفهایی را که خود در نظر دارد و یا برایش تعیین شده را، بدون مبارزه  مستقیم با کل سیستم  و بسیار کارآمدتر و راحت تر  به تحقق در می آورد، هستند.

  قوم شناسی  قدیمی به نظر می رسید که  این موضوع را  اصل قرار  داده است که: تمامی فرهنگ های  سنتی ، ثابت هستند  ودر نتیجه  هر تغییری در آنها، تغییری خارجی است.قوم شناسی،این موضوع را ، که امروزه   تمامی ارتباطات  فرهنگی بین فرهنگهای پویا و دور از هم ، و هرکدام در مسیر خاص خود  انجام می شود،را به رسمیت می شناسد.

ایده ی:" حرکت وپویایی زبان در طول زمان و در جریانی ترسیم شده  و گرایش آن به سمت و سویی مشخص"  که اولین بار، توسط سپیر، در زمینه ی زبانشناسی مطرح گردید، در ادامه ی مجموع فعالیتهای متمدنانه و تحت عنوان"گرایش فرهنگی" عمومیت یافت.و آنچه را که سپیر  درباره ی  گرایشهای زبانشناختی گفته است ، می توان دقیقا  در باره ی گرایشهای فرهنگی نیز، گفت.ما به خوبی می دانیم، که هر فردی در زندگی  ،فرهنگش دچار تغییر فرهنگ می شود.اما  به اشتباه فکر می کنیم که چه این تغییرات فردی  همدیگر را خنثی کنند و چه  قادر به حرکت درآوردن یکدیگر، به صورت تصادفی باشند،درو در  واقع همگی  با هم، در یک جهت  مشخص پیش می روند.تغییرات زمان حال، از قبل  و در تغییرات گذشته پیش بینی شده بودند و خود، مقدمه ای هستند بر تغییراتی که در آینده از راه می رسند.به طور خلاصه،  هر فرهنگی شیبی را طی می کند  که آن را  به  جهتی خاص هدایت می کند.به طور مثال، آفریقایی ها از دیدن  به وجود آمدن سازمان ملل سیاسی آفریقای نوین،در دل مستعمرات ، یعنی  در دل منبعی بیگانه، سر ، باز می زنند.آنها از این عقیده طرفداری می کنند که گرایش جوامعشان برای  گذر کردن از  گروه بندیهای  محلی  به اتحادیه های گسترده ی نژادی ،به زمان پیش از استعمار، تعلق داشته است. و این  در حالی ست که این گرایش، تنها چیزی را ،که قبلا در قانون اساسی کشورهایی مانند امپراتوری سودان جنوبی   و یا نظام سلطنتی کنگو به ثبت رسیده است، دنبال می کند و(با یا بدون استعمار) اجبارا به نوشتن قانون اساسی  ملیتهای چند قومیتی ، منتهی می شود.این مثال کافیست  تا به ما نشان  بدهد    که ، انسانشناسی کاربردی ،تنها زمانی موفق خواهد شد که عملکردش برضد  جریان تاریخ ،نباشد.بلکه  در ادامه  ، در هر مورد خاص، تبدیل به  ناودان (مجرای عبور)(البته اگر اجازه به استفاده ی چنین اصطلاحی را داشته باشیم )فرهنگی بشود که ادعا می کند که می تواند آن را برنامه ریزی کند.

 

آنچه که فرهنگ پذیری اجباری را از بقیه انواع متمایز می کند-که شرایط برده وار  مستعمرات  می تواند از نمونه های آن باشد- این است که  در چنین سیستمی فرهنگ پذیری از قبل برنامه ریزی شده است.(مانند مورد فرهنگ پذیری برنامه ریزی شده)اما این برنامه ریزی در جهت تامین  اهداف یک  طبقه  و یا قشر خاص اجتماع وتنها  برای تامین سود  یک  گروه از جامعه، انجام شده است.این بدان  معنا نیست که دومین نوع فرهنگ پذیری،در زمره ی قوانینی که مابا مطالعه ی فرهنگ پذیری آزاد ، به روز کردیم،  نمی گنجد.به طور مثال، تضاد و تقابل علایق.نظام برده داری همیشه به آن بردگانی که به مسیحیت گرویده اند و با فرهنگ غربی همذات پنداری کرده اند  ،حدا اقل در کشورهای لاتین ، این مجوز را داده است که  از برخی از کانالهای ارتقاء اجتماعی، برای گنجاندن خود، در سیستم سلطه،در مقام وموقعیتی مابین "ارباب" و "برده " بهره ببرند. استعمار برنیروی  برخی از بردگان ،  و یا افرادی از طبقات مختلف اجتماعی، برای تخریب  سیستمهایی که تمایل به تخریب آنها داشته،  تکیه کرده است .حتی بدین منظور، اقدام به افزودن قدرت  روسای سنتی، ودر عین حال با تقلیل دادن نقش آنها، به عنوان واسطه ای  بین قدرت مرکزی و توده ی دهقانان، کرده است.اما  دومین نوع فرهنگ پذیری ، از اولین نوع آن ،این گونه متمایز می شود که دومین نوع آن، به جای آزاد گذاشتن اجرایی شدن قانونهای ارتباطات فرهنگی ،متمایل به کنترل نیروهای تغییراست.و اینکه اثرات فعالیت آنها را بیشتر در کوتاه مدت، بررسی می کند و نه در بلند مدت.

بنابر این فرهنگ پذیری تحمیلی این گونه معنا می شود:

1)بو سیله ی تکثر تعارض ها ودرگیری ها

2)بوسیله ی شدت بخشیدن به پدیده ه ی فروپاشی و سرعت عمل بخشیدن به آن و این در حالیست که فرهنگ پذیری آزاد،بسیار روند کند تری  را طی می کند  و به پدیده  های "دوباره سازمان یافته"، اجازه ی عملیات موازی می دهد

باید درباره ی تعارض و در گیری در فرهنگ پذیری برنامه ریزی شده نیز صحبت کنیم.همه ی تغییرات، بضرر بعضی از گروه هایی که مقاومت می کنند، تمام می شود. بلا ندیر در جامعه شناسی فرانسوی،  بر اهمیت تعارض، تاکید می کند.اما باید توجه کنیم که بیش از حد لازم به اثرات برهم زننده  تعارض،اهمیت ندهیم. و به وسیله ی نتایج به دست آمده، اثرات  سازمان یافته گی را به حد اقل برسانیم.

در ابتدا باید گفت که این تعارضات، در واقع آشکار کننده ی  ناراحتی و بی قراری  و تنشهای درون جامعه ای هستند که انسانشناسی کاربردی برای یافتن  مرهم و درمانی برای آنها،  ناگزیر  به شناختشان است.در درجه ی دوم، تضادهای خشونت بار بین نظامهای مرتبط با یکدیگر،  به طور مثال تضادهای بین استعمار گر و استعمارشده، می تواند شرایط مطلوبی را برای پیدایش  تصاویر هنجاری جدید، آماده کند.اینگونه است که این تضادها،(برای از سر گرفتن تمایزی که پیشتر به آن اشاره کردیم)به تفکیک کننده، اجازه ی مقاومت در برابر تغییرات و مقاومت در برابر رهبر بازی تغییرات ، و پذیرش ارزشهای جدید توسط بومیان را می دهند.اما  با رد  پذیرش  اجباری تحمیل شده از بیرون ، و با پذیرش و تصمیم خود بومیان.نبرد با سیاسی شدن ، اجازه می دهد که تغییرات اقتصادی و اجتماعی  به طور خدعه آمیزی در تار .و پود  کهنه ی فرهنگی و بدون مقاومت چشمگیر  سنت،نفوذ می کند و  تمامی تضاد و تقابل در زمینه ی سیاست ،سرمایه گذاری می شود و دیگر، نیروی همزمانی  برای فعالیت ، در بقیه ی زمینه ها باقی  نمی ماند.در واقع، آنچنان که برنت مطرح کرده است، بحرانها اغلب اوقات، نقطه آغاز ابداعات  مهم هستند،زیرا شرایط تعارض و در گیری نمی تواند به صورت متناوب و پیوسته، ادامه یابد.در نهایت باید راه حلی پیدا کرد  وبهترین راه، مصالحه است. به طور کلی، در

 فرهنگ پذیری آزاد، در گیری ها  و تعارضات تمایل دارند که به طور خود به خودی و به وسیله ی تنظیمات جدید، حل شوند. تنها زمانی که فرهنگ دهنده ، فشار مداومی  به منظور همسان سازی  همه جانبه ی اقلیت با فرهنگ غالب را  وارد می کند، در نتیجه ، برای این تعارضات تنها یک راه حل باقی می ماند  و آن راه حلی تحمیل شده از بیرون است که درآن ما با فرهنگپذیری مخرب ، که هم اکنون ازآن صحبت خواهیم کرد، مواجه خواهیم شد.

واقعیتها  برای اینکه تاکید کردن برآنها، مفید باشد، بیش ا ز حد شناخته شده هستند :شورش جوانان بر ضد والدین، طلاق و تخریب خانواده ها،از بین رفتن کمکهای دو جانبه،ظهور فحشا و بزهکاری جوانان در شهرهای مستعمرات،افزایش بیماریهای روانی،آشفتگی در وضع امرار معاش ، و پیروزی و تفوق  سحرو جادو و....غیره.امروزه این نکته توسط تمامی متخصصان پذیرفته شده است که اگر، توسعه را با  سود معنا کنیم همیشه باید برای پرداختن بهای کم وبیش سنگینی آماده باشیم. و شاید  یکی از دلایل اصلی  فرهنگ پذیری برنامه ریزی شده ی کنونی، مشاهده  و اراده ی تحقق توسعه ی کشورهای اصطلاحا"عقب مانده"  با "کمترین هزینه"  باشد.اما این فرهنگ پذیری برنامه ریزی شده، که تبدیل به هدف  انسانشناسی کاربردی خواهد شد،شکلهای مختلفی به خود می گیرد، یا بهتر است بگوییم از استراتژی  متفاوتی استفاده می کند.به علاوه ، ما با فرهنگ پذیری برنامه ریزی شده، در بافتی سرمایه داری و یا  اجتماعی سر وکار داریم.از آنجایی که ما در اینجا، بسیار به انسانشناسی کاربردی نزدیک هستیم دو بخش بعدی را به این  دو شکل اختصاص می دهیم (پایان)

 

بخش نخست

http://www.anthropology.ir/node/29413

 

دوست و همکار گرامی


چنانکه از ​فعالیت های داوطلبانه کانون ​«انسان شناسی و فرهنگ» و ​مطالب منتشر شده​ در سایت آن​ ​بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات ​و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

لطفا کمک های خود را به حساب زیر واریز کنید و در صورت دلخواه با ایمیل به ما اطلاع دهید.

شماره حساب بانک ملت: 117360766


شماره شبا: IR98 0120 0000 0000 0117 3607 66


شماره کارت: 7634-4916-3372-6104


به نام آقای رضا رجبی

نویسنده

شیخان، نگار

مطالب نویسنده