انسان شناسی کاربردی: تئوری علمی "نقل و انتقال فرهنگها" (بخش نخست)

روژه باستید برگردان نگار شیخان

بدین ترتیب، اگر یک "انسان شناس"،  به منظور رسیدن به هدفی معین، اقدام کند- چه این هدف، برایش هدفی شخصی باشد و چه هدفی تحمیل شده از بیرون باشد- علمی خاص، به نام علم "اهداف"، وجود ندارد. آیا می توان گفت که علمی به  نام علم "روش  "  وجود دارد؟ اگر جواب به این سوال مثبت باشد،باید گفت که این علم،  طبیعتا،تنها توانسته است  به طور تجربی ، و در پی تحقیقات  پی در پی ، خود  را آشکار کند. این تحقیقات، بر روی  تماس و نفوذ پذیری متقابل تمدنها و فرهنگهای متفاوت، انجام گرفته است.همانطور که پیشتر نیز اشاره کردیم، انسان شناسی کاربردی در ابتدا ، از مطالعات  بر روی "نقل  و انتقالات بینا فرهنگی" به وجود آمده است.(حتی اگر در ادامه ، دامنه ی مطالعاتی این علم گسترده تر شده باشد.)این علم، زمانی آشکار شد که "نقل وانتقالات بینا فرهنگی" به صورت آزاد، طراحی و برنامه ریزی شد. بنابر این ما، قبل از اینکه جلوتر  برویم باید این سوال را از خود بپرسیم  که: چه چیزهایی جزو سهم و سرمایه های علمی  این تئوری و یا تئوریهای دیگرهستند  و شایستگی انتخاب چنین  نامهایی را دارند . در سوال مطرح شده ، از نظریه ی "نقل و انتقالات بینا فرهنگی " گرفته تا تشکیل نظریه ی  "انسان شناسی کاربردی" ، همه ی موارد مورد بررسی قرار می گیرند. در هر حال  ،برای اینکه دوباره به این مبحث نپردازیم، پیشتر،  به مشکلات  نظریه ی "نقل و انتقالات  بینا فرهنگی" به قدر کافی و  به طور مفصل ، پرداخته بودیم. پرداختن دوباره به این مشکلات ،  ما را از   چارچوب  اصلی کتاب دور می کند. ممور داندم، تعریف معروفی است که رد فیلد،لینتون و هرسکویتس  از این کلمه داده اند و ما از باز گویی آن خرسندیم: "نقل و انتقالات بینا فرهنگی، مجموعه ای از پدیده ها هستند ،که از تماس و ارتباط پیوسته و مستقیم گروه های مختلف افراد با فرهنگهای مختلف و از ایجاد تغییراتی در الگوهای فرهنگی اولیه ی یک و یا هر دو گروه ، ناشی می شوند."بر طبق این تعریف،"نقل و انتقالات بینا فرهنگی"،با "تغییرات فرهنگی " متفاوت است و تنها ، جنبه ای از آن محسوب می شود و شباهت و همگونی که تنها یکی از مراحل "تغییرات فرهنگی" محسوب می شود. همچنین این پدیده را، باید از پدیده ی "اشاعه ی فرهنگی" نیز متمایز کرد زیرا،علی رغم اینکه در تمامی موارد "نقل و انتقالات  فرهنگی"  تولید می شود، اما پدیده ایست که بدون اینکه ارتباطی بین گروه های فرهنگی  باشد نیز، جایگاه ویژه ی خود را داراست . به علاوه،تنها یکی از جنبه های فرآیند "نقل و انتقالات بینا فرهنگی" را داراست. می توان این نکته را اضافه کرد که "اشاعه " تنها، مشاهده ی  انتقالی است که  "پایان"گرفته است ،اما "نقل و انتقالات بینا فرهنگی" راجع به تغییراتی است که در حال انجام شدن هستند: بر طبق نظر فرت،تماس فرهنگی (عبارت منتخب انگلیسی ها در برابر "نقل و انتقالات فرهنگی" که عبارت منتخب  امریکایی هاست ، اما تقریبا در برگیرنده ی زمینه ی مشابهی از رویدادهاست) نباید صرفا، به عنوان انتقال  عناصر ی از فرهنگی به فرهنگ دیگر ، در نظر گرفته شود، بلکه باید آن  را به عنوان فرآیند پیوسته ای از کنشهای متقابل، بین گرو ه های فرهنگی مختلف ، در نظر گرفت.همچنین باید دوتمایز  اصلی را نیز ، به این( تعریفات )افزود.یکی از این تمایزات، که در ادامه به آن باز خواهیم گشت،تمایز ی است که "نقل و انتقالات بینا فرهنگی" را از  تحولات"درون فرهنگی"  ، جدا می کند.تغییرات "درون فرهنگی" در طی سالهای  اولیه ی عمر، رخ می دهد.این تغییرات ،شامل انتقال فرهنگ، از بزرگسالان  به نسلهای بعدی است.اما  بر عکس این  موضوع ، "نقل و انتقالات  بینا فرهنگی" ، بزرگسالانی را در بر می گیرد که از قبل ، تحت تعالیم " درون فرهنگی " والدین خود، قرار گرفته اند و به دلیل این که  تنها بزرگسالانی را در بر می گیرد که شخصیت آنها، قبلا  شکل گرفته است،(به گفته ی کاردینر، شخصیت پایه ای آنها شکل گرفته است.)مشکل آفرین، می گردد و در گیری هایی را در روح و روان افراد، ایجاد می کند و بسیار کم، به تشابهی واقعی، می انجامد.دومین تمایز، تمایزی است که ما باید آن را دریک جریان فرهنگی ، بین"نقل و انتقالات بینا فرهنگی و  یک" جریان اجتماعی" برقرار کنیم و آن"یکپارچگی "  است.بی گمان  یکپار چگی اجتماعی(وحدت و یکپارچگی یک گروه اقلیت با یک ملت و یا یک حکومت، مانند یکپارچگی بعضی  قبایل و نژاد های آفریقایی با کلیت یک جامعه) به وسیله ی  "نقل و انتقالات بینا فرهنگی" اولیه تسهیل شده است است  وبه طور کلی، با  یکدستی و یکپارچگی  فزاینده ی  دو فرهنگی که در تماس متقابل با یکدیگر هستند،به تکامل می رسد.بنابراین  به خوبی می توان، یکپارچگی گروه های فرهنگی  مختلف  را در یک کلیت واحد تجسم کرد.گروه هایی که  از نظر سیاسی و اقتصادی،  یکپارچه و متحدند، بدون اینکه فرهنگ ملی خود را از دست داده  و یا آن را تغییر داده باشند.به طور مثال،سیاست بومی گرایی دولت مکزیک،به عنوان وظیفه ای آرمانی،  جوامع سرخ پوستی را  در کلیت جامعه ،ادغام کرده است و این کار را ، بدون  دست یازی به فرهنگ خاص آنان ، انجام داده است. خوب می دانیم که نقش قدرتهای بین المللی،سازمان ملل متحد و....جلوگیری از سوء قصد  حکومتهای چند قومیتی اروپا  به تمدنها ی اقلیت،  به بهانه ی  یکپارچه  کردن بهترآنها است.و این در حالی است که به این تمدنهای اقلیت اجازه ی جدایی سیاسی و یا اجماع اقتصادی درون مجموعه ای، داده نمی شود.

{......}

اما قبل از عنوان کردن مطالب ضروری این فصل،باید به دو نکته ی ابتدایی توجه کرد.

اولین نکته این است که :ما در این فصل، عمدا اصطلاحی را به کار می بریم که شاید برای بعضی از خوانندگان ،(از لحاظ مطابقت با قوانین و نه از لحاظ قوانین بیانی )کمی  مبهم باشد.بدون اینکه بخواهیم در مورد  وجود قوانین واقعی و یا "قوانین گرایشی " در علوم انسانی ،وارد بحث بشویم ،آنچه که می توانیم تایید کنیم این است که  جبرگرایی جامعه شناختی و یا انسان شناختی ، وجود دارد. و یک مهندس اجتماعی که خواهان دست بردن در واقعیت،برای رسیدن به اهدافش است ، این نکته را باید در نظر بگیرد.زیرا جبر گرایی  می تواند در آن واحد، هم چون ترمزی بر قدرت جادویی اش  و هم چون نردبان ترقی در  یک فعالیت عقلانی ، عمل کند.اما ، ما، نمی توانیم پیشتر برویم و "وزن" این جبر گرایی را به دقت اندازه بگیریم .

نکته ی دوم  این است که  که به نظر  ما،سه نوع، تماس وجود دارد: تماسهای فرهنگی "آزاد"،تماسهای فرهنگی "تحمیل شده" (که بهترین مثال آن، کشورهای مستعمره ، هستند) و در نهایت تماسهای "برنامه ریزی شده"(که ما را با انسان شناسی کاربردی، مرتبط می کنند.)بیشتر قوانینی که ارائه خواهیم داد از مواجهه و تقابل مطالعات دقیق بر روی "تماسهای فرهنگی آزاد"، و یا نسبتا آزاد، استخراج شده اند، زیرا به نظر می رسد  که هرچه دخالت اراده ی انسانی در این امر کمتر میشود، نقش جبرگرایی ،بیشترو آشکارتر  می گردد.

بنابر این برای ما،در زمان حال و در آینده ، تنها راه باقی مانده ،گذر  از نقل و انتقالات بینافرهنگی آزاد به نقل و انتقالات بینا فرهنگی محدود و برنامه ریزی شده است . و این کار را به این منظور انجام می دهیم که ببینیم آیا می توانیم همان قوانین را در این حالت بیابیم یا خیر!شاید بتوان  همان قوانین، و شاید هم بتوان قوانین جدید  را یافت.

اولین مشاهده ای که باید انجام دهیم،و برایمان نقطه ی آغاز محسوب میشود این است که فرهنگها نه، بلکه افراد و اشخاص ، هستند  که در تماس متقابل با یکدیگرند.اگر افراد را به عنوان" دهنده"  در نظر بگیریم ،  از هر رسته ای که این افراد باشند،از مهاجر و مبلغ مذهبی گرفته تاانسانهای   ماجراجو،واضح است که هرگز، هیچ کدام نمی توانند معرف کلیت فرهنگهای خود باشند و تنها بخشی ازآن  فرهنگ ، محسوب می شوند . بخشی که لینتون آنها را " مجسمه" و یا "نمونه " ای از آن فرهنگ نامیده است. یعنی در واقع این افراد معرف  بخشی از فرهنگهای خود ، هستند که با موقعیت و نقش متمایزشان در جامعه ی جهانی، در ارتباط است.و این همان چیزی است که نزد "دریافت کنندگان" فرهنگ دیگر، نیز وجود دارد . این "دریافت کنندگان" نیز فرهنگ بومی خود را به تمامی ،درک نکرده اند.به عنوان مثال می توان از گفته ی پارسون در مورد جامعه ی مکزیکی میلتا ، یاد کرد:"بعضی موارد فرهنگی،می توانند ،به واسطه ی جهل و فراموشی،به سادگی، به جای چیز دیگری ،شناخته شوند.به عبارت دیگر، بعضی بخشهای دو فرهنگ در حال ارتباط با یکدیگر،ممکن است هیچ گاه با همدیگر،ارتباط برقرار نکنند."تنها با گذر زمان و افزایش افراد( که باعث تکثر  بخشهای مختلف فرهنگ "دهنده"  می شود،)وافزایش ارتباط های مستمر  است که، فرهنگ "گیرنده"  می تواند به درک کاملی از فرهنگ مقابل ، برسد.با این حال،در اینجا نیز، فرهنگ "گیرنده"،تنها  مفهومی مجرد و انتزاعی در انسان شناسی است. درواقع ، افراد، موقعیتها و نقشهای مختلف، روشها ، هنجارهای رفتاری  و علاقه های خاص خود را دارند:مردان و زنان،بزگترها و کوچکترها،روسای سیاسی و جادوگران،انسانهای آزاد و   مردم طبقه گراو ...بعضی از افراد نسبت به پذیرش ویژگی هایی از فرهنگ " دهنده"(مبدا) علاقه نشان می دهند ،و بر عکس، بعضی دیگر نیز در پذیرش فرهنگ متقابل،اعتبار و قدرت خود را در معرض  خطری بزرگ می بینند.آنچه که حقیقت دارد این است که بعضی از ویژگی های وام گرفته شده،ممکن است قادر به رد شدن ازبخشی از  فرهنگ"گیرنده" نباشند(مثلا زنان، یا مردم طبقات مختلف اجتماعی)وبدون اینکه این ویژگی ها، به صورت گسترده گسترش یابند، به صورت بسته ای ناگشوده ، د.ر بطن  این فرهنگ، باقی می مانند.در حالی که ، بقیه ی ویژگی ها، به دلیل اینکه به وسیله ی سران سیاسی ،وام گرفته شده اند، در فرهنگ  مقصد، نمایان می شوند و می درخشند.به نظر می رسد که این اولین مشاهده،برای "انسان شناسی کاربردی" بسیار مهم است.زیرا در اینجا نیز،این  افراد هستند  و (نه فرهنگ ها)،که بایکدیگر در حال ارتباطند .متخصصان انسان شناسی کاربردی این موضوع را به خوبی دیده اند وعلاقه مند به کشف رهبرانی در تمام جوامع هستند که  به واسطه ی آنها، بتوانند توده ی  انسانها را تغییر بدهند .در آینده به صورت گسترده تری به  موضوع ، باز خواهیم گشت،زیرا اگر چه ممکن است همه بر سر اصول ، با یکدیگر به توافق برسند ،اما ممکن است برسر به رسمیت شناختن رهبران واقعی ، با یکدیگر موافق نباشند.باید این نکته را نیز اضافه کرد که شاید چنین نباشد که اعتبار بعضی از افراد ،به تنهایی نشانگر جایگاه و نقششان در ساختار اجتماعی باشد. یعنی شبکه های اجتماعی در اعتبار بخشیدن به افراد ،نقش مهمتری از  عناصر صرفا روانشناختی(اعتبار شخصی،  شخصیت کاریزماتیک) ایفا می کنند. و مخصوصا، انسانشناسی کاربردی که  افراد را در فرهنگ گیرنده ، مورد توجه قرارمی  دهد، به نظر نمی رسد که در موردافرادی که به فرهنگ دهنده ، تعلق دارند( مانندخبرگان متخصص، مدرسان و یا دیگرانی که انتظار می رودمعرف  کلیت فرهنگ خاص خود  باشند)، دغدغه ای  داشته باشد.و این در حالی است که این افراد ،تنها  معرف بخشی  از یک جامعه ،  که اکثریت آنها نیز،  ازطبقه ی خاصی از اجتماع هستند ،  می باشند.(عموما این افراد از طبقه ی کوچک متوسط وگاهی اعضایی از این طبقه هستند که با فرهنگ کشور خود، ناسازگارند.)

هم اکنون، اگر ما از افراد ملموس و عینی به فرهنگی که همین افراد، حامل  آن هستند،  گذر کنیم و اینکه اگردر اولین لحظه، به صورت تحلیلی،این فرهنگها را نه بعنوان گشتالتی (فرم)سازمان یافته ،بلکه به عنوان مجموعه ای از ویژگی های فرهنگی، در نظربگیریم، قادر به یافتن تعداد خاصی از قوانین  خواهیم بود:عناصر غیر سمبلیک،(فنی و مادی)بسیار راحت تر از عناصر سمبلیک(مذهبی،علمی)قابل انتقال هستند.سادگی یک عنصر فرهنگی،انتقالش را تسهیل می کند و پیچیدگی آن ،فرایند انتقال را به تعویق می اندازد.(به طور مثال، ابزارها از ماشین ها ،سریع تر گسترش می یابند، زیرا اداره ی ماشین ها توسط بومیان ،پیچیده تر است  و زمان بیشتری برای یادگیری می برد.) .سر انجام اگر در تمام ویژگی های فرهنگی ،بین فرم (بیان آن آشکار  و به نوعی قابل مشاهده می گردد) و نقش(مجموعه ی نیازهایی که این ویژگی فرهنگی  برآورده می کند)و معنا(مجموعه ای از پیوندهای ذهنی،تصاوی و یا ایده هایی که در اطاف آن ویژگی جمع میشوند)تمایز قائل شویم،آن وقت،تعداد  و غنای این قوانین قابل مشاهده، در روند "نقل و انتقلات بینا فرهنگی" افزایش می یابد:

1) هرچه که فرم یک ویژگی فرهنگی،"عجیب" تر باشد و از فرم ویژگی های فرهنگی تمدن گیرنده،دور باشد،پذیرش آن در جامعه ی مقصد، سخت تر خواهد بود.برای اینکه  این ویژگی فرهنگی را ، نمی توان با عبارتهایی از فرهنگ گیرنده ، دوباره ترجمه و تفسیر کرد.با این حال،این ، به معنا ی عدم پذیرش هر از گاه آن ویژگی فرهنگی، در فرهنگ گیرنده  نیست.اما این پذیرش به صورت "تقلید" و "افزوده گی" خواهد بود و نه به صورت"جانشینی" و یا " جایگزینی".به طور خلاصه می توان گفت:که این ویژگی در حاشیه و به صورت شناور ،باقی می ماند .در فرهنگ گیرنده مستحیل و هضم  نمیشود.و ارزش پویای تغییرات ژرف، در  ذهنیت و احساسات  را ندارد.

2) فرم(شکل )قابل انتقال تر از نقش است.پیشتر، در فصل تاریخی کتاب، هنگامی که از جریان "نقش گرایی" صحبت کرده بودیم،  به این واقعیت پرداخته بودیم.مالینووسکی،علاقه مند بود استعمار گران  را متقاعد کند که تا زمانی که نهادهای جدید که قرار است جایگزین نهادهای قدیمی شوند ، علی رغم مزایای قطعی شان، شایستگی انجام همان نقشهایی را  که نهادهای قدیمی قادر به انجام آن بوده اند ، کسب نکنند  ، در تحمیل نهاد های  جدید موفق نخواهند شد.ما با این   موضوع ، کاملا موافقیم و مثال "لوله کشی آب" را ارائه دادیم.با این حال،  برنت مشاهده می کند که  معادلهای کارکردی واردشده در یک فرهنگ،به ندر ت جایگزین نهادهای قدیمی می شوند.بی شک ، این معادلها به صورت یکپارچه  وجود دارند و به "روش های جایگزین" در جهت ارضاء همان نیازهای  قدیمی،تبدیل شده اند .نهاد قدیمی،در برابر تغییر مقاومت می کند.قدرت عادتهای کهنه ، در کنار قدرتی جدید!.بنابر این ،دو معادل کارکردی ، قابل تعویض نیستند.و این چیزی است که ممکن است گاهی، عواقب سنگینی، با خود به همراه داشته باشد، زیرا وجود  دو روش  یا روشهای از ین پس،  جایگزین،برای انجام یک کار مشخص، موجب می شود که رفتار هر شخصی در جامعه، در شرایطی مشخص، قابل پیش بینی نباشد.زیرا ، شخص به آزادی انتخاب دست پیدا می کند و مجبور نیست که چون قبل، روشی تحمیلی  ، توسط یک گروه را اعمال کند. این غیر قابل پیش بینی بودن،یکی از فاکتورهای آشفتگی و اغتشاش  ذهنی است که اغلب از لحاظ احساسی ، در قالب اضطراب و دلهره ، ظهور می کند،این آشفتگی ذهنی، از پدیده های پاتولوژیک  خاص "نقل و انتقالات بینافرهنگی"آزاد ویا اجباریست.(شاید ،حتی ما نیز در آینده ، خود را در مواجهه با این مشکل بیابیم)

3) یک ویژگی فرهنگی، با هرگونه فرم و کار کردی که دارد،اگر   بتواند ارزش معنایی هماهنگ با دامنه ی معنایی فرهنگ گیرنده به خود بگیرد، در فرهنگ جامعه ی گیرنده، بهتر پذیرفته خواهد شد   و در بطن آن جای خواهد گرفت. این، بدان معنی است که "باز تفسیر" خواهد شد.یا ، ترجیحا، بهتر است که بگوییم که مردمان بومی،باید  برخی از ایده ها و اندیشه های خود را در سیستم جدید ، که یک سیستم "جایگزین "  است  و به وسیله ی فرهنگ دیگری به آنها پیشنهاد شده، بازیابند. نه تنها به این دلیل که فرهنگ جدید، مورد پذیرش قرار بگیرد!بلکه به این دلیل که در جامعه ی پذیرنده کارآمد باشد. جی.دبلیو ایتن ، این روند را" نقل و انتقالات بینا فرهنگی کنترل شده" نامیده است ،زیرادراین روند ، فرهنگی ،تجربه ی فرهنگ دیگر را ،با گنجاندن و جای دادن آن ، در سیستم ارزش یابی  خاص خود ، می پذیرد.این  عبارت،با عبارتهای نقل و انتقالات فرهنگی بینا فرهنگی"سازمان یافته" ،"هدایت شده" و یا "برنامه ریزی شده"،اشتباه گرفته  می شود.ما ،عبارت هرسکویتس را ترجیح می دهیم:"بازتفسیر" (تفسیر دوباره )که درآن ویژگی های فرهنگی جدید، در دل فرهنگ گیرنده گنجانده می شوند و در سازگاری و توافق با آن،قرار می گیرند.به علاوه کلمه ی "بازتفسیر"،بسیار غنی تر از "نقل و انتقالات بینافرهنگی کنترل شده" است،زیرا هم  در برگیرنده ی  روندی است که در آن،معانی قدیمی ،به عناصر جدید، نسبت داده می شوند و هم  شامل روندی می شود که در آن ارزش های جدید،معانی فرهنگی فرمهای  قدیمی را تغییر ، می دهند. به علاوه،مثالهایی از این دو مکانیسم (سازو کار) ارائه دادیم و بر اهمیت آنها  هم در اثر  دورخیم (تفوق علیت درونی بر علیت بیرونی) و هم  در کتاب بوآسه ، تاکید کردیم .(بوآسه، نقل و انتقالات بینا فرهنگی را  عنوان "روشی که به واسطه ی آن،عناصر بیگانه ،مطابق با گونه های غالب،در محیط جدید تغییرشکل یافته اند"  ، تعریف می کند). و در نهایت از قوم شناسان  دغدغه مند، درخواست کردیم که به  خاطر وجود مشکلاتی از این دست،در ابتدا ، به جستجوی نیروهای درونی( فرهنگ)،که بر طبق الگوهای خاص  یک  فرهنگ،عناصر خارجی را دستخوش تغییر می کنند، بروند .این قانون طلایی انسان شناسی نظری ، باید برای انسان شناسی کاربردی نیز، استفاده شود (ادامه دارد)

 

دوست و همکار گرامی


چنانکه از ​فعالیت های داوطلبانه کانون ​«انسان شناسی و فرهنگ» و ​مطالب منتشر شده​ در سایت آن​ ​بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات ​و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

لطفا کمک های خود را به حساب زیر واریز کنید و در صورت دلخواه با ایمیل به ما اطلاع دهید.

شماره حساب بانک ملت: 117360766


شماره شبا: IR98 0120 0000 0000 0117 3607 66


شماره کارت: 7634-4916-3372-6104


به نام آقای رضا رجبی

نویسنده

شیخان، نگار

مطالب نویسنده