گزیده‌ای از کتاب سال‌های نفرین‌شده: در مقر آلمانی‌ها در دیرالزور

یرواند اُتیان

سقوط اورشلیم که خبرش با تلگراف بی‌سیم بلافاصله به ما مخابره شد، ولوله‌ای به جان ترک‌ها انداخت و همزمان امید تازه‌ای به ما و عرب‌ها بخشید. عرب‌ها بی‌صبرانه منتظر بودند انگلیسی‌ها بیایند و آن‌ها را از فلاکت غیرقابل‌تحمل نجات دهند...

یرواند اُتیان، نویسنده و روزنامهنگار شهیر ارمنی اهل استانبول، نامش در فهرست روشنفکرانی بود که روز ۲۴ آوریل ۱۹۱۵ توسط حکومت حزب اتحاد و ترقی دستگیر و بیشترشان در تبعید به قتل رسیدند. ظاهراً او به اشتباه آن شب دستگیر نشد و تا چند ماه، چند صباحی در خفا و سپس آشکارا در استانبول زندگی میکرد. امّا در ماه آگوست دستگیر شد و بیش از سه سال را در تبعید در شهرهای گوناگون امپراتوری گذراند. بعد از پایان جنگ و شکست و فروپاشی امپراتوری عثمانی، اُتیان به استانبول بازگشت و خاطرات سالهای تبعید خود را در روزنامه ژاماناک به صورت پاورقی نوشت. این پاورقیها نخستین بار در سال ۲۰۰۴ در ایروان به صورت کتاب منتشر شدند. همین کتاب یک سال بعد توسط خلیفهگری ارمنیان تهران بازچاپ شد. وقتی شنیدم کمیتهای که برای برگزاری برنامههای یادبود صدمین سالگرد نسلکشی ارمنیان در امپراتوری عثمانی توسط خلیفهگری تهران تشکیل شده قصد دارد کتابهایی نیز در این زمینه منتشر کند، پیشنهاد ترجمه کتاب خاطرات اُتیان را که سالهای نفرینشده نام دارد به آنها دادم و به سفارش آنها کتاب را ترجمه کردم. سالهای نفرینشده در نخستین سالهای بازگشت اُتیان به استانبول نوشته شده و تصویر مستندی است نه تنها از ستمی که بر ارمنیان رفت، بلکه همچنین از اوضاع عمومی حاکم بر امپراتوری عثمانی و مردمانی از نژادهای گوناگون که در آن میزیستند.

ارمنیها و عربها نجات خود را در پیروزی متفقین و شکست نیروهای آلمانی و تُرک میدیدند. اُتیان تا دیرالزور که وعدهگاه مرگِ بسیاری از تبعید شدهگان ارمنی بود، رانده شد. در بخشی از کتاب که در این صفحات به نظر خوانندگان میرسد، او در دیرالزور مستقر شده و به عنوان مترجم در مقر نیروهای آلمانی کار میکند. فرمانده آلمانیها افسری است به نام اتوال که میداند اُتیان نویسنده و سردبیر روزنامه بوده، و به او علاقهمند است. اُتیان طنزنویس و وقایعنگار قهاری است و در توصیف تراژیکترین رویدادها نیز از وجه کمیک آنها غافل نیست.

روبرت صافاریان

 

سقوط اورشلیم که خبرش با تلگراف بی‌سیم بلافاصله به ما مخابره شد، ولوله‌ای به جان ترک‌ها انداخت و همزمان امید تازه‌ای به ما و عرب‌ها بخشید. عرب‌ها بی‌صبرانه منتظر بودند انگلیسی‌ها بیایند و آن‌ها را از فلاکت غیرقابل‌تحمل نجات دهند.

دخیره مواد غذایی رو به کاهش بود و در روستاهای عرب پیرامونِ دیرالزور قحطی شروع شده بود. خیابان‌های شهر پُر بود از روستایی‌های عرب نیمه‌برهنه که با دراز کردن دست‌های‌شان که استخوان خالی بود، از رهگذران نان گدایی می‌کردند.

هر روز صبح زود وقتی به مقر آلمانی‌ها می‌رفتم، در راه جسدهای عرب‌هایی را می‌دیدم که از گرسنگی و سرما مرده بودند و اندکی بعد شهرداری جمع‌آوری و دفن‌شان می‌کرد.

در ماه ژانویه تعداد کسانی که این گونه در کنار خیابان‌ها می‌مردند به روزانه بیست‌و‌پنج تا سی نفر می‌رسید. این فلاکت فراگیر باعث شده بود خیلی از زن‌ها و دخترهای ارمنی که نزد عرب‌ها در چادرهای آن‌ها می‌ماندند به دیرالزور هجوم بیاورند، چون عرب‌ها دیگر نمی‌توانستند شکم آن‌ها را سیر کنند.

روزی به یکی از این زن‌ها که در نزدیکی‌های مقر آلمانی‌ها پای دیواری نشسته بود برخوردم. هرگز باورم نمی‌شد این زن ارمنی باشد، اگر همکارم میکائیل که قبلاً با او صحبت کرده بود به من اطمینان نمی‌داد که چنین است. با لباس‌های پاره، تقریباً نیمه‌برهنه، با تن آفتاب‌سوخته، هیچ تفاوتی با زنان عرب شاوی نداشت. گوشتی بر بدنش نمانده بود، پوست بود و استخوان و به زحمت می‌توانست روی پاهایش بایستد. پاهای برهنه‌اش ورم کرده بودند چون چهار روز در کویر راه رفته بود. پرسیدم:

ــ کجایی هستی؟

با صدای ضعیفی جواب داد: اهل استانبولم.

ــ کدام طرف‌های استانبول؟

ــ ساکن بِرا بودم، حوالی تَکسیم.

ــ چرا از استانبول تبعیدت کردند؟

ماجرایش را برایم تعریف کرد: با خواهرم خیاطی می‌کردیم. برای استراحت یک ماهی به مالکارا پیش پدر بزرگم رفته بودم که در آن شهر کشیش بود. دو هفته‌ای آن جا بودم که ریختند و همه‌مان را وادار به کوچ کردند. با هزار و یک مصیبت به دیرالزور رسیدیم. در راه پدر بزرگم مریض شد و مرد. قوم‌وخویش‌های دیگرم را در این جا قتل عام کردند و تنها من توانستم فرار کنم و به چادرهای عرب‌ها پناه ببرم. دو سال پیش آن‌ها ماندم.

پرسیدم: پیش آن‌ها چه کار می‌کردی؟

ــ گوسفندهاشان را به چرا می‌بردم، آب می‌آوردم، کشت‌‌شان را آب می‌دادم. امّا حالا خودشان چیزی ندارند بخورند، برای همین هم عذر مرا خواستند. چهار روز پیاده در بیابان آمدم تا سرانجام توانستم خودم را به این جا برسانم.

دخترک ۱۸ـ ۱۹ساله استانبولی که به نظر می‌آمد می‌توانسته زیبارو باشد، در وضع کنونی‌اش هراس‌آور بود.

چند سکه به او دادم و قول دادم کاری برایش بکنم. از سال‌ها پیش امکانی نیافته بود با خواهر و دیگر بستگانش در استانبول مکاتبه کند. نخستین بار از دیرالزور نامه‌ای برای آن‌ها نوشت. نمی‌دانم پاسخی دریافت کرد یا نه. به دوستانم در کارگاه مراجعه کردم و توانستیم غذایش را تأمین کنیم، و بعد هم به عنوان کارگر وارد کارگاه زنان شد.

 

*** 

 

صبحی وارد مقر آلمانی‌ها که شدم همه را در جنب‌وجوش دیدم. فهمیدم حتماً اتفاق مهمی افتاده است. از میکائیل پرسیدم. گفت:

ــ گمانم نبرد بزرگی در نزدیکی‌های هیت اتفاق افتاده و انگلیسی‌ها جلوتر آمده‌اند. ترک‌ها و آلمانی‌ها تا آنا عقب‌نشینی کرده‌اند.

اطلاعاتی که دوستم داد درست بودند. آقای گریگور آدامیان مترجم و تدارکاتچی مقر آلمانی‌ها هم این خبرها را تأیید کرد. او زبان آلمانی بلد بود. با سربازان آلمانی در تماس بود و اطلاعات زیادی از آن‌ها به دست می‌آورد.

آدامیان‌ها سه برادر بودند از اهالی ایزمیر: گریگور، هایک و یرواند. هایک به عنوان آشپز در مقر آلمانی‌ها کار می‌کرد. آن‌ها در ایزمیر تاجر بودند. یرواند را به عنوان عضو حزب داشناکسوتیون دستگیر می‌کنند و چون سه برادر با هم زندگی می‌کردند هر سه را با هم به دیرالزور تبعید می‌کنند و از آن جا به السوآر، در ساحل رودخانه خوپور. روستای  عربی کوچکی که کشتارهای وحشتناک ارمنی‌ها بیشتر در نزدیکی‌های آن رخ داده‌اند. خوشبختانه سه برادر زمانی به آن جا می‌رسند که قتل عام پایان گرفته بود. بعد از تحمل چند ماه عذاب غیرقابل‌تحمل سرانجام موفق می‌شوند فرار کنند و به دیرالزور بیایند. در این جا هایک و گریگور وارد منزل آلمانی‌ها می‌شوند و از تعقیب پلیس خلاص می‌شوند.

آقای گریگور بعد از دادن اطلاعات خود درباره هیت گفت که در صورت وقوع نبرد جدید و شکست جدید، آلمانی‌ها قصد دارند دیرالزور را رها کنند و به حلب برگردند. این خبر مسلماً موجب نگرانی همه ما شد چون می‌دانستیم به محض رفتن آلمانی‌ها زندگی همه ما در خطر بود.

روز بعد آقای اتوال مرا پیش خود خواند و گفت:

ــ انگلیسی‌ها دارند پیشروی می‌کنند و شاید اوضاع چنان پیش برود که ما ناچار باشیم دیرالزور را ترک کنیم. این را محرمانه به تو می‌گویم تا فکری به حال خودت بکنی.

ــ نمی‌شود مرا هم با خودتان ببرید؟

ــ متأسفانه خیر! فکرش را کردم، امّا دیدم غیرممکن است. حکومت ترک مسلماً مخالفت خواهد کرد و من هم نمی‌توانم اصرار کنم. می‌خواهم اکرم را با خودم ببرم، امّا نمی‌دانم موفق خواهم شد یا نه.

اکرم پسربچه سیزده چهارده ساله‌ای بود بومیِ آدابازار. اسم واقعی‌اش آندرانیک بود، امّا آلمانی‌ها اکرم صدایش می‌زدند. پسرک در ابتدا به عنوان شاگرد آشپز وارد مقر آلمانی‌ها شده بود و کنار پسربچه دیگری به نام هوسپ اهل خاربِرد کار می‌کرد. بعد آقای اتوال او را به خانه‌اش برد و از وفاداری و زرنگی‌اش خیلی راضی بود.

فرمانده ادامه داد: به تو توصیه می‌کنم از همین حالا دنبال راهی بگردی برای فرار از این جا.

پرسیدم: کی قصد رفتن دارید؟

جواب داد: دقیقاً نمی‌دانم، امّا در هر صورت بیست تا بیست‌و‌پنج روز دیگر این جا هستیم. نکند گفته‌هایم را پیش کسی نقل کنی، درباره قصد فرار خودت هم به کسی حرفی نزن … بخصوص به گرهارد چیزی نگو!

قول دادم کاملاً رازنگهدار باشم و از پیشش بیرون آمدم. بار دیگر رفتم سراغ نرسس نانوا تا نقشه‌ای برای فرار بکشیم. نرسس گفت:

ــ قرار است دو روز دیگر کاروانی از این جا حرکت کند. شتربان آشنا و قابل‌اعتماد است. اگر مایلی آماده شو که راهی‌ات کنم.

ــ کاروان به بغداد می‌رود؟

ــ نه. می‌رود تا مرز منطقه‌ای که دستِ انگلیسی‌هاست. به آن جا که برسی، راحت می‌توانی بروی پیش انگلیسی‌ها و خلاص شوی.

و نام شهری عربی را ذکر کرد که فراموش کرده‌ام. کاروان به آن جا می‌رفت.

روز بعد از آقای گرهارد پرسیدم این شهر دست کی هست؟ جواب داد:

ــ نه دست ترک‌هاست نه دست انگلیسی‌ها. باریکه بی‌طرفی است و عرب‌ها در آن حکومت می‌کنند.

ــ از آن جا تا مرز منطقه‌ای که دست انگلیسی‌هاست چه قدر راه است؟

ــ با اسب یک روزه می‌شود رفت. پیاده دست کم دو روز راه است.

این اطلاعات مأیوسم کردند و از رفتن با آن کاروان منصرف شدم.

چند روز بعد خبر رسید که حمله انگلیسی‌ها خنثی شده و فعلاً آنا در خطر نیست.

آلمانی‌ها باز امیدوار شدند.

 

***

 

روزی فرمانده اتوال مرا پیش خود خواند، خواست کنارش روی صندلی بنشینم و سیگاری به من تعارف کرد. بیشتر اوقات رفتارش با من صمیمانه بود، امّا نه به این اندازه. خودش هم سیگاری روشن کرد و گفت:

ــ می‌خواهم درباره موضوع بسیار مهمی با تو صحبت کنم.

این مقدمه کافی بود که مضطرب شوم. پرسیدم:

ــ موضوع به من مربوط می‌شود؟

گفت: نه! حالا توضیح خواهم داد.

چون فهمیدم در ارتباط با من اتفاق تازه‌ای نیافتاده، نفس راحتی کشیدم. اتوال ادامه داد:

ــ از پیش برای حرف‌هایی که خواهم زد پوزش می‌طلبم.

این حرف‌ها تعجبم را برانگیختند و در عین حال کنجکاوترم کردند. اتوال گفت:

ــ می‌دانی که اخیراً بیست نفر سرباز به این جا آمدند و بعد از چند روز رفتند به آنا.

جواب دادم: بله، می‌دانم!

ــ خبری دریافت کردیم که شانزده تن از این سربازان که در این جا به خانه‌های عمومی رفته بودند، بیماری مقاربتی گرفته‌اند.

جواب دادم «متأسفم»، بدون این که بتوانم حدس بزنم این صحبت به کجا قرار است ختم شود.

ــ بله تأسف‌بار است. و می‌دانی که همین یکی دو روز آینده قرار است دویست‌وپنجاه نفر سرباز به این جا بیایند و مدتی در دیرالزور بمانند. ما هم که نمی‌توانیم مانع رفت‌وآمد آن‌ها به این خانه‌ها بشویم، درست است؟

جواب دادم: طبیعتاً.

ــ از طرف دیگر همان طور که به تجربه دیدیم هیچ گونه نظارت جدّی بر این خانه‌های عمومی وجود ندارد. می‌بینی که با مسأله بسیار خطیری روبه‌رو هستیم.

ــ بله، حق با شماست. وضعیت خطیری است!

ــ در این باره با دکتر مِدکه و سَدبُد شولتز مشورت کرده‌ام و تصمیم گرفته‌ایم با امکانات خودمان خانه‌ای عمومی دایر کنیم و آن را زیر نظر مستقیم دکتر مدکه قرار دهیم و از آن منحصراً سربازهای آلمانی استفاده کنند.

ــ تصمیم خیلی خوبی گرفته‌اید.

ــ برای حفظ تندرستی سربازان بیچاره‌مان راه دیگری وجود نداشت. اگر چه این موضوع به وظایفم به عنوان فردی نظامی ارتباطی ندارد و خارج از حوزه سمت نظامی‌ام است، ناچارم به آن رسیدگی کنم … اوّل باید خانه مناسبی نزدیک مقرمان پیدا کنم، اسباب اثاث برای آن تهیه کنم و خلاصه کار را سامان دهم …. هرچند کار خوشایندی نیست، امّا چاره چیه … و برای این کار به کمک تو احتیاج دارم.

با کمی تعجب پرسیدم: در این زمینه چه خدمتی از من بر‌می‌آید؟

ــ ما پیدا کردن خانه، خرید اسباب و اثاث و سازمان دهی همه این ها را می‌توانیم انجام دهیم، امّا می‌ماند کار اصلی …

با خنده گفتم: که پیدا کردن زن‌هاست.

آقای اتوال گفت: درست حدس زدی. و این برای ما کار دشواری است. زبان بلد نیستیم، با اهالی ارتباط نداریم، کسی را نمی‌شناسیم … امّا تو اگر لطف کنی و این خدمت را بپذیری، مطمئنم از پسش برمی‌آیی و می‌توانی ما را از این نگرانی خلاص کنی.

بلافاصله یادم آمدم کسی را می‌شناختم که اصلاً کارش تأمین این گونه زنان بود، در عین حال فکر کردم فرصت خوبی خواهد بود به این بهانه چند روزی مرخصی بگیرم، بخصوص که هفت ماه بود حتی روزهای یکشنبه هم استراحت نکرده بودم. پس جواب دادم:

ــ جناب سَدبُد، هرچند کار دشواری از من می‌خواهید، امّا می‌پذیرم و قول می‌دهم رضایت‌تان را جلب کنم.

آقای اتوال فریاد زد: ازت تشکر می‌کنم، حقیقتاً ازت متشکرم!

ــ فقط باید وقت داشته باشم در این باره تحقیق کنم.

ــ طبیعی است. چند روز لازم داری؟

ــ دست کم سه روز … علاوه بر این، ممکن است خُرده خرج‌هایی هم باشند.

ــ چقدر پول می‌خواهی؟

ــ فکر می‌کنم یک سکه طلا کفایت می‌کند.

(همان طور که گفته‌ام در دیرالزور وقتی از پول حرف می‌زدی، منظور سکه طلای واقعی بود و نه پول کاغذی).

آقای اتوال گفت: گرهارد را صدا کن بیاید پیشم!

چند دقیقه بعد افسر جزء گرهارد آمد. اتوال دستور داد:

ــ سه روز مرخصی و یک سکه طلا به یرواند بدهید!

ــ چشم قربان!

با هم بیرون رفتیم و آقای گرهارد سکه طلا را به من داد. بعد با کنجکاوی پرسید:

ــ موضوع این سه روز مرخصی چیه؟

قیافه مرموزی به خود گرفتم و گفتم: برای کار فوق‌العاده حساس و ظریفی‌ست که متأسفانه راجع به آن نمی‌توانم به شما چیزی بگویم. آقای اتوال دستور اکید داده‌اند که این موضوع را صد در صد مخفی نگاه دارم.

گرهارد گفت: بسیار خب، اگر این طور است، اصلاً نمی‌خواهم چیزی بدانم.

سلام نظامی دادم و از پیش او رفتم.

بلافاصله رفتم پیش شخصی که برای این کار رویش حساب کرده بودم، و موضوع را برایش تشریح کردم. پرسید:

ــ چند زن لازم دارند؟

ــ دقیقاً نمی‌دانم، احتمالاً چهار پنج زن.

ــ اگر بخواهی تا فردا آماده‌اند.

جواب دادم: بسیار خُب.

به این ترتیب نیم‌ساعته کار را ردیف کرده بودم. پس رفتم به قهوه‌خانه بلدیه که در اجاره کاراپت آقا مورجیکیان بود و تا شب نوشیدم و تخته‌نرد بازی کردم.

سه روز بعد برگشتم به مقر. آقای اتوال تا مرا دید پرسید:

ــ چه خبر؟

ــ هیچ مشکلی نیست. زن‌ها آماده‌اند.

با شادی فریاد زد: راست می‌گویی؟

ــ بله جناب سدبُد. کار آسانی نبود. امّا بالاخره موفق شدم.

جواب داد: ازت خیلی راضی هستم!

امّا کار خوب پیش نمی‌رفت. سدبُد برای پیدا کردن خانه مناسب روزهای متمادی این در و آن در زد. بعد دکتر مِدکه ناچار شد به آنا برود و لازم شد منتظر برگشتن او بمانیم. بعد از آن هم مقر آلمانی‌ها ناچار شد به کلّی بساطش را از دیرالزور جمع کند.

 

***

 

دانستن این که چه تعداد زن، دختر و کودک ارمنی نزد عرب‌ها و ترک‌های دیرالزور می‌زیستند دشوار است. مطلع‌ترین آدم‌ها این تعداد را تا دو هزار نفر تخمین می‌زنند، دیگران رقم‌های بزرگ‌تری ذکر می‌کنند.

در برخی خانواده‌های عرب سه ـ چهار زن ارمنی بودند.

رئیس بلدیه که از اشراف شهر و بسیار ثروتمند بود، زنی ارمنی داشت که ظاهراً سوگلی حرمسرایش بود، امّا جز او دو سه زن ارمنی دیگر نیز در خانه‌اش به عنوان خدمتکار کار می‌کردند. درباره رئیس پستخانه گفته می‌شد که بیش از سی زن ارمنی را گرفته و رها کرده است. به این ترتیب نزد هر پاسبان، هر نظامی، هر مأمور دولتی، یکی یک زن ارمنی پیدا می‌شد. چه بسیار پیش می‌آمد که هنگام عبور از خیابان از پشت نرده‌های خانه عربی، صدای گفت‌وگوی زنان به ارمنی شنیده می‌شد. حتی گاهی صدایم می‌کردند و به ارمنی با من حرف می‌زدند. این زن‌ها بیشتر از طرف‌های بروسا و خاربِرد بودند، امّا در میان‌شان از اهالی آدابازار، ایزمیت، پاتیزاک و آینتاپ هم پیدا می‌شد. این را هم باید اقرار کنم که بعضی از آن‌ها از وضعیت‌شان راضی بودند و تمایلی نداشتند به جایگاه پیشین خود برگردند، جایی که احتمالاً از بستگان‌شان دیگر کسی را پیدا نمی‌کردند. دختربچه‌ها بیشترشان کاملاً عرب شده و زبان مادری‌شان را از یاد برده بودند.

در البوصرا، کنار ده، زیر چادری دختربچه هشت ـ نُه ساله‌ای دیدیم. از خطوط چهره‌اش حدس زدیم باید ارمنی باشد. از صاحب چادر که عبداله نامی از آشنایان‌مان بود پرس‌وجو کردیم. جواب داد:

ــ بله، ارمنیه و دو ساله که پیش ما زندگی می‌کنه.

صدایش کردیم بیاید پیش‌مان و از احوالاتش پرسیدیم. عربی که حرف می‌زدیم جواب می‌داد، وقتی ارمنی صحبت می‌کردیم ساکت می‌ماند. از ملیتش پرسیدیم. گفت: نمی‌دانم.

بالاخره با پادرمیانی عبداله اقرار کرد که ارمنی است و تعریف کرد که پدرش را کشته و مادرش را به رودخانه فرات انداخته‌اند. ارمنی را تقریباً فراموش کرده بود و خیلی سخت صحبت می‌کرد. در بین‌النهرین حدود ده هزار کودک دختر و پسر مثل او وجود دارد.

در بخش زنان کارگاه دیرالزور بیش از شصت نفر از این کودکان بودند که هرچند کار مهمی نمی‌کردند امّا نان و غذا دریافت می‌کردند. هر دختربچه یا پسربچه‌ای اگر به سعید حمید بِی نزدیک می‌شد و خواهش می‌کرد که در کارگاه به کار گماشته شود، با جواب سربالا روبه‌رو نمی‌شد. کار به جایی رسید که مدیر کارگاه‌ها، یوزباشی احسان افندی، هر چند آدم بدی نبود امّا ناچار شد به مفتش اعتراض کند و از او بخواهد که همه کسانی را که به او مراجعه می‌کنند به کارگاه نفرستد، چون نه برای اقامت آن‌ها جایی وجود داشت و نه برای سیر کردن شکم‌شان نان و غذایی. امّا علی‌رغم این تذکرات، سعید حمید بِی همچنان بچه‌های خردسال را به کارگاه می‌فرستاد.

این مطلب در دوهفته نامه "هویس" شماره 186،    منتشر و در چارچوب همکاری رسمی و مشترک میان این دوهفته نامه و انسان شناسی و فرهنگ بازنشرمی شود.

 

 

دوست و همکار گرامی


چنانکه از ​فعالیت های داوطلبانه کانون ​«انسان شناسی و فرهنگ» و ​مطالب منتشر شده​ در سایت آن​ ​بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات ​و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

لطفا کمک های خود را به حساب زیر واریز کنید و در صورت دلخواه با ایمیل به ما اطلاع دهید.

شماره حساب بانک ملت: 117360766


شماره شبا: IR98 0120 0000 0000 0117 3607 66


شماره کارت: 7634-4916-3372-6104


به نام آقای رضا رجبی