مرگ، سوگواری و خاکسپاری؛ جاودانگی نمادین(1)

رابرت جی لیفتون و اریک السون برگردان هاجر قربانی

مقدمه: سی. جی. ام رابینز در مقدمه کتاب ذکر شده*، [...] «غیر قابل اجتناب بودن مرگ بیولوژیکی، انسان شناسان اوّلیه رابرای یافتن یک نگاه جهانی در پاسخ های فرهنگی متفاوت به مرگ، در حالی که نسل بعدِ انسان شناسان در روش‌های دقیق مردم نگاری (اتنوگرافی) و تفاسیر خودشان متمرکز شدند به چالش کشید. نتیجه آن است که در ابعاد تطبیقی، مطالعات انسان شناختی اخیر بیش از لایه‌های آشکار به اشارات ضمنی می پردازد. مفهوم مرگ در مقابل متغیرهای وحشتناک مراسم خاکسپاری آن قدر دلهره آور است  که انسان شناسی سعی می‌کند به جای بحث‌های درون رشته‌ای  آن را در بحث‌های میان رشته‌ای عمومیت دهد. موضوع اصلی مطالعات میان رشته‌ای تنش میان غیر قابل اجتناب بودن مسئله مرگ و اعتقاد به جاودانگی معنوی بوده است. این بخش نشان می‌دهد چگونه رشته‌های مختلف به ویژه روانشناسی و روانکاوی از رویکرد انسان شناسی در باب مرگ الهام گرفته‌اند [...]».

جاودانگی نمادین

باور به جاودانه بودن، پاسخی عمیق به سوال بشر است. یا به گونه‌ای دقیق‌تر می‌توان اذعان داشت که پاسخی به دو سوال زیر است. سوال نخست: پس از واقعۀ مرگ چه اتفاقی برای انسان می‌افتد؟ و دومین سوال: با وجود اینکه انسان می‌داند قطعاً روزی با مرگ مواجهه خواهد شد، چطور باز هم بدون دلواپسی به زندگی خود ادامه می‌دهد؟ عامل زندگی ابدی و جاودان در پشت این دو سوال، نفس و روح انسان قرار داد.

در این قسمت ما به پاسخ‌ها و دیدگاه‌های مختلفی که انسان‌ها در طی گذر تاریخ به سوال در حوزۀ جاودانگی داده‌اند نگاهی می‌اندازیم. مذهب‌ها و امپراتوری‌های به وجود آمده، جنگل‌ها و میلیون‌ها انسانِ کشته شده، همگی دلالت بر تضاد آن باز زندگی جاودانه بوده است. همانطور که بحث در پیرامون مفهوم جاودانگی وجود دارد، نگرانی نیز در مورد این پدیده تا به امروز مشاهده می‌گردد.

فروید معتقد به مفهوم «هدف از زندگی مرگ است» است. وی برای این مفروض و مفهوم دو نظریه ارائه داده است. 1) طرز تفکر در باب غریزۀ مرگ؛ معتقد بود که مرگ یک نوع  گرایش غریزی است که تمایل به حالت بیجان دارد. 

غرایز گونه‌ای از انرژی هستند که منجر به نمونه‌هایی از رفتارهای حفظت کننده زندگی شده و آن را به وجود می‌آورند. بنابراین مفهوم غریزه که منجر به مرگ می‌شود دارای تناقض است. همانگونه که قبلاً اشاره شد، نظر فروید در باب غریزۀ مرگ شامل یک مؤلفۀ مهمی از حقیقت است که باید حفظ گردد. مرگ از ابتدا در زندگی حضور دارد. ما نیز خواهان حفظ دیدگاه فروید در مفهوم مرگ هستیم. اما معتقدیم که آنچه منجر به اهمیت نمادگرایی در فعالیت ذهنی می‌شود تاثیر مرگ بر بعد روانشناسی زندگی است نه آن چیزی که فروید آنرا غریزۀ مرگ می‌داند.

چیزی که ما از آن به عنوان تجربه یاد می‌کنیم  تنها می‌تواند تا جایی که ذهن قادر به دریافت فرم از قوه ادراک است، اتفاق می‌افتد. این فرم، سازنده و مرتب کنندۀ اطلاعات حسی است. «دید» و «تشخیص» رابطۀ ناگسستنی با یکدیگر دارند. زیرا ساختارهای روحی و درونی معنا را ساخته و امکان تشخیص را فراهم می‌آورند. دلیل آنکه برخی چیزها بسیار واضح وشفاف و برخی دیگر مبهم و پیچیده هستند آن است که این نوع فرمهای درونی که در ذهن ما قرار گرفته‌اند شروع به تصویرگرایی و نمادگذاری می‌کنند. مدلول بسیاری از این سازماندهی‌های روحی کلی همین تصاویر و نمادهای درونی است که در اطراف قطب‌های؛ ارتباط-جدایی،حرکت-سکون، و انسجام- از هم گسیختگی صورت می‌گیرد. درنهایت نیز این فرم‌های جدایی، سکون و از هم گسیختگی منجر به مرگ می‌شود و تصوری مرتبط به این حوزه نیز از بعد روانشناسی یک تصور بی‌نهایت قوی است. 

دومین دیدگاه فروید در مفهوم غریزه مرگ چنین است  «هر عضوی از بدن طبق اسلوب ما روزی خواهد مرد». محققان عرصۀ روانپزشکی اخیراً در مورد مرگ «مناسب» صحبت می‌کنند و منظور آنها از این اصطلاح، آمادگی برای مرگ است چرا که یک زندگی کامل و بدون مرگ قطعاً باید به مرحلۀ تکامل برسد. اما این حس معمولاً از نا امیدی و یاس جدا شدنی نیست. حسی که معتقد است یک نفر نمی‌تواند عمر طولانی داشته باشد و هم چنین هدف کافی برای ادامه یک زندگی را فراهم کند.

این گونه مشکلات بیشتر در حوزه‌های ادبیات، دین و فلسفه رخ می‌دهد. حوزه‌هایی که خارج از علم است. تنها اخیراً علم روانشناسی با آنها ارتباط برقرار کرده است. در این راستا علم به طور عمومی محدود به سوالاتی در مورد هدف زندگی است و خود را درگیر مشکلات دیگر حوزه ها نمی‌کند. علم همچنین زیاد به موضوعاتی نظیر هدف از زندگی و پیرامون آن نمی‌پردازد. زیرا که علم در جامعه از موقعیت بالا و منحصر به فردی برخوردار است. البته ناگفته نماند که موضوعاتی که از نظر محققان مورد اجتناب قرار می‌گیرد به طور خاصی بر روی فرهنگ و زندگی ما تاثیر می‌گذارد.

روانشناسی در برخی موارد با علم ارتباط دارد. بیشتر روانشناسان حرفه‌ای [آکادمیک] به مکانیسم[ساز و کار] روانشناسی علاقه‌مند هستند تا به سوالاتی که در باب اهداف اخلاقی صورت می‌گیرد. برای مثال چگونگی یادگیری افراد برایشان مهم است نه چیزی که باید یاد بگیرند. از این باب و نظر، فروید یک نافرمان بزرگ به حساب می‌آید و با کم کردن مشکلات روانشناسی خود را به این مقوله و امر پیوند می‌زند. وی معتقد است که این انسان‌های تحصیل کرده هستند که می‌توانند واقعیت را بپذیرند. هم چنین وی متقاعد شد که حقیقت‌های علمی که توسط علم روانشناسی کشف شده است منجر به نفی تخیلات روحی انسان می‌شود. از این دیدگاه بُن‌مایه خیالات باطل انسانی، ریشه در مذهب دارد. وی بیان می‌کند که این آرامش دروغین که توسط مذهب به افراد تزریق می‌گردد توسط انسان‌هایی مورد استفاده قرار می‌گیرد که دوران کودکی خود را در کنار خانواده به بلوغ نرسانده‌اند. مفهوم بلوغ در نگاه فروید؛ عبارت است از مواجهه شدن اصولی با واقعیت‌های سخت زندگی، مرگ و عدم جستجو بعد از امیدهای واهی.

او به نظریه جاودانگی به عنوان بالاترین درجه امیدهای پوچ بشری نگاه می‌کند. و معتقد است که این توهمّات به دلیل تن دادن به این بهانه است که هیچ فردی نمی‌میرد تا زمانی که پاداش واقعیت‌های مرگ را بگیرد. پذیرش این امر بسیار سخت است[ فروید معتقد است که بوسیله اتصال این امیدها به توهمات(توهماتی که مرگ را پایان نمی‌دانند)] انسانیت نیز تنها به امید واقعی راه پیدا می‌کند: پیگرد معقول حقیقت.

همان زمانی که وی در نوشته‌های آخر خود به مذهب به عنوان یک خیال و توهم حمله کرد، به همان اندازه نیز به بحث و تحقیر آن پرداخت. وی بر اهمیّت نقش نیروی جنسی تأکید ورزید. او بر این باور اصرار داشت که مرگ پایان همه چیز است، به گونه‌ای؛ نابودی ارگانیسم‌ها. فروید عقیده دارد که دکترین جاودانگی روح از یک امتناع بچگانه برای پذیرش یافتن توسط مرگ، نشئت می‌گیرد.

در دهه 1900 میلادی، کارل گوستاو یونگ یکی از اولین فرویدی‌ها، آغاز به مطالعات روانشناختی از جنبه‌های متفاوت کرد. یونگ تحقیقات گسترده‌ای را بر روی افسانه‌ها و مذاهب جهان انجام داد و به این نتایج رسید که اسطوره‌های همۀ نقاط جهان در هر دوره و برهه زمانی به زندگی پس از مرگ ایمان داشته‌اند. یونگ احساس کرده بود که تاریخ طولانی افسانه‌ها باید بیانگر واقعیت‌های عمیقی از ذهن بشر باشد که علم روانشناسی این بُعد را نادیده گرفته است. یونگ این واقعیت‌ها را نمونۀ اولیه یا کهن الگو نامیده است. تصوّرهای روحی کامل و جامعی که به باور وی از عمیق‌ترین سطحی به نام سطح ناخود آگاه ما برمی‌خیزد. یونگ می‌گوید فشارهای روحی اخیری که به بشر وارد می‌شود ریشه در فقدان واقعیت‌های اساسی دارد که در افسانه‌ها و رویاها نمود پیدا می‌کند. نادیده گرفتن واقعیت‌های مربوط به نمونۀ اوّلیه، منجر به کمبودهایی در زندگی روحی می‌شود.

یونگ به توصیف روحی انسان‌های اوّلیه می‌پردازد که با وجود سازگاری با واقعیت مربوط به نمونۀ اوّلیه، زندگی می‌کردند. وی هم چنین به تأثیر مثبت ایمان در انسان‌های در حال مرگ، در افسانه‌ها اشاره می‌کند؛ معتقد است وقتی در افسانه‌ها تفکر آگاهانه فرد با واقعیت‌های عمیق ضمیر ناخودآگاهش هماهنگ است، ترس از مرگ هم نمی‌تواند عذاب آور باشد. زندگی تا حد کمال می‌تواند پا بر جا بماند. بنابراین یونگ، در مقایل فروید، به ایمان در آموزش‌های مذهبی روی می‌آورد زیرا او معتقد است چنین ایمانی تحت عنوان «علم بهداشت» وجود دارد. یعنی شرط لازم برای داشتن یک زندگی سالم. وی چنین نوشته است:

وقتی من در خانه‌ای زندگی می‌کنم که می‌دانم بعد از دو هفته بر سرم خراب خواهد شد، همۀ فعالیت‌های اساسی من با این فکر متوقف خواهد شد اما از طرف دیگر اگر احساس امنیت داشته باشم، می‌توانم با فراغِ بال آنجا اقامت کنم.

یونگ متقاعد شده بود که قسمت ناخوداگاه ذهن کیفیتی است که زمان در آن بی تأثیر است و ایمان به زندگی ابدی نیز مربوط به ضمیر ناخوداگاه است که در قید زمان نیست. از نظر یونگ برای رسیدن به تکامل روانشناسی، نیازمند این است که یکی به بیشتر تبدیل شود که این امر در تماس با قسمت ضمیر ناخوداگاه حاصل می‌شود. وی در شرح زندگی خود که پس از مرگش منتشر شد این گونه نوشته است:

ما در اینجا یعنی در این زندگی، حس می‌کنیم که یک رابطه بین نامحدودیت و آرزو وجود دارد. ما می‌توانیم بعضی چیزهای مهم را از فروید و یونگ یاد بگیریم. امّا از دید ما هیچکدام در نهایت یک دیدگاه رضایت بخشی را ارائه نداده‌اند. تأکید فروید بر چیزهایی است که از نظر بیولوژیکی در مورد مرگ حقیقت دارد. مرگ از دید وی ویرانی کامل ارگانیسم‌هاست. او همچنین از ظرفیت بزرگ آدمی برای خودگمراهی هشدار می‌دهد.گرچه او می‌دانست که مقابله با مرگ می‌تواند قدرت زندگی کردن را بالا ببرد، او به مفهوم نمادین تصویر جاودانگی چنگی نمی‌زند. فروید نیاز انسان برای تصور ارتباطی فراتر از حد زندگی فردی را ناچیز می‌شمرد. این نیاز به خودی خود یک وهم و خیال نیست بلکه نتیجۀ حاصل از آن، خیالی است. فروید با مفهوم فعالیت‌های روحی و روانی آمیخته شده است و ما یک قضاوت اشتباه در مورد گرایش انسان از نظر شخصیتی به خلق تصاویر و شکل‌های داخلی داریم. ما در اینجا به بحث پیرامون اینکه نمادگرایی در مقایسه با خلق نمادهای خاص ،خود یک پروسه است، می‌پردازیم. چیزی که ما به ان رجوع می‌کنیم به عنوان یک پروسه‌ای است که هم به روانشناسی و هم به فرم و ساختار مربوط می‌شود و همچنین در برگیرندۀ تمام گرایش‌هاست وپیچیدگی آن هم نتوانسته چیزی از نظریۀ جنسیتی و غریزۀ مرگ که فروید بیان کرده،کم کند. سؤال مهم این است که چطور و چه زمان نمادگرایی می‌تواند آنقدر قوی باشد که به عنوان حامی زندگی محسوب شود.

اینجا ،یونگ یک مشارکت واقعی را بنا می‌نهد. او یک تصوّر سخت‌گیرانه در مورد مذهب دارد و از اهمیّت مذهب و تلاش انسان برای رسیدن به معنا و بیان آن، قدردانی می‌کند. مشکلی که یونگ با آن مواجه است این است که وی همیشه تمایزی بین نیاز انسان به نمادگرایی پیرامون جاودانگی و معنای اصلی زندگی پس از مرگ، قائل نیست.ما با یونگ در عقیدۀ رایج علمی خود که منعکس کنندۀ پافشاری فروید بر بیان نمادهای مذهبی به عنوان یک وهم و پندار است، موافقیم. امّا یونگ با انکار تمایز بین معنای نمادین و منابع اصلی، مذهب و علم را تحریف و خراب کرد.

در قرن هفدهم، یک فیلسوف فرانسوی به نام پاسکال چیزی پیشنهاد داد که خود آن را «یک شرط بندی» نامید. او این گونه بیان می‌کند، اگر زندگی پس از مرگ وجود ندارد و کسی هم به آن معتقد نیست پس انسان چیزی را از دست نمی‌دهد. اما اگر واقعا چنین چیزی وجود داشته باشد و شخصی به دلیل کمبود اعتقاد اجازۀ ورود به بهشت را از دست دهد، آنگاه می‌توان گفت همه چیز را از دست داده است.پاسکال معتقد است که وقتی با وجود اعتقاد ما به همه جا می‌رسیم و چیزی نیز از دست نمی‌دهیم، پس شخص باید تصمیم بگیرد که به زندگی پس از مرگ اعتقاد داشته باشد. موقعیت یونگ اندکی به شرط‌بندی پاسکال شبیه است. به علاوه، نمادهای یونگ که کیفیتی ثابت داشت، ارتباط اندکی را بین چیزی که یونگ آن‌را نمادهای روانی و تاریخی مداوم خواند، برقرار کرد.

دیدگاه شخصی ما درمورد جاودانگی نمادین از نظریه‌های یونگ و فروید نشات می‌گیرید. استرس ما تنها به دلیل پایان یافتن با مرگ نیست بلکه برای نیاز انسان به حس ارتباط تاریخی فراتر از زندگی فردی است. ما نیازمند توسعۀ مفاهیم، تصورات و نمادها به اندازۀ کافی هستیم تا حس اهمیّت تجربه را القا کند. این پروسۀ روانشناسی که مربوط به تولید تصاویر معنادار می‌شود در بطن چیزی است که ما امروزه به آن جاودانگی نمادین می‌گوییم.

ما می‌توانیم حس جاودانگی نمادین را به عنوان انعکاسی از ارتباط انسان با تمام چیزهایی که قبل و بعد از او وجود دارد، بیان کنیم. این ارتباط در بیشتر موارد نمادگذاری بیان می‌شود و این در حالی است که شخص نمی‌تواند در یک زندگی در حال جریان بدون انکار واقعیت مرگ، حضور داشته باشد. بدون این حس بی‌پایان که در مورد پیوستن اهداف و چهارچوبی که فراتر از خویش است، پروسه‌های شکل‌دهی روزانه که ما درموردش بحث می‌کنیم، احساس می‌کنند که از نظر بیولوژی و تاریخی حس وابستگی به انسان وجود دارد. مردم یک حس جاودانگی را درک می‌کنندکه قادر نیست یک زندگی را فعال نگه دارد.

این حس جاودانگی به چند صورت بیان می‌شود: زیستی، خلّاقانه، دینی و تجربی.

*  کتاب مرگ، سوگواری و خاکسپاری؛ مطالعه‌ای میان فرهنگی

*پایان بخش اول، ترجمة این مقاله برای انتشار آن در سایت انسان‌شناسی و فرهنگ در دو بخش تنظیم شده است.

          * پرونده «هاجر قربانی» در سایت انسان‌شناسی و فرهنگ

                 http://anthropology.ir/node/26919

          *ایمیل نویسنده: Hajar.ghorbani64@gmail.com

 

دوست و همکار گرامی


چنانکه از ​فعالیت های داوطلبانه کانون ​«انسان شناسی و فرهنگ» و ​مطالب منتشر شده​ در سایت آن​ ​بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات ​و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

لطفا کمک های خود را به حساب زیر واریز کنید و در صورت دلخواه با ایمیل به ما اطلاع دهید.

شماره حساب بانک ملت: 117360766


شماره شبا: IR98 0120 0000 0000 0117 3607 66


شماره کارت: 7634-4916-3372-6104


به نام آقای رضا رجبی

نویسنده

قربانی، هاجر

مطالب نویسنده