وضوح اخلاقی

آدام شاتز برگردان هما مداح

بعد از واقعۀ یازده سپتامبر، روزنامۀ لوموند نوشت:" ما همه آمریکایی هستیم". اما عمر این رابطۀ عاشقانه کوتاه بود: به محض اینکه فرانسه حاضر به شرکت در جنگ عراق نشد، کارشناسان آمریکایی آنها را "میمونهایی که کنار گود نشسته اند و پنیرشان را می خورند" نامیدند و اسم سیب زمینی سرخ شده(2) به "آزادی سرخ شده" تغییر پیدا کرد. زمانی که اوباما به مقام ریاست جمهوری رسید، روابط بهبود یافت اما جاها هم عوض شد: در حالیکه دولت جدید واشنگتن از شرکت در ماجراجویی های خارجی گریزان بود، کاخ الیزه موضعی فرادست در لیبی و مالی در پیش گرفت و مروج واکنش شدید به اقدامات اسد در شورش سوریه شد. نومحافظه کارانی که به میمونهای کنارۀ گود ناسزا می گفتند، حالا با حسرت به آنها نگاه می کردند.

امروز فریادی جدید از جانب روشنفکران آمریکایی به گوش می رسد: "من شارلی هستم".  این شعار بسیار عجیب است چه تنها تعداد اندکی از آمریکایی هایی که آن را سر داده اند پیش از قتل عام 7 ژانویه در مورد شارلی ابدو چیزی شنیده بودند، چه برسد به آنکه آن را خوانده باشند. پس این شعار دقیقا چه معنایی دارد؟ اگر خوش بین باشیم، معنای ساده اش این است که ما از اعمال خشونت بر علیه افرادی که از حق دموکراتیک خود برای آزادی بیان استفاده می کنند، بیزاریم.  اما شاید به طور همزمان سردرگمی و اختلاطی میان شارلی ابدو و جامعۀ آزاد غربی هم به ایجاد شود. به این ترتیب، شعار "من شارلی هستم" بیشتر از آنکه بیان خشم و همدردی باشد، نوعی بیعت  عمومی با این معنای ضمنی است که آنهایی که شارلی ابدو نیستند، همدست قاتلان هستند، همدست اسلام گرایانی که  زندگی در جوامع مدرن و دموکراتیک غربی را از بیرون و درون به خطر انداخته اند.

الساعه به همه کسانی که جرات بررسی دلائل این قتل عام، یعنی دلائل جذب برادران کواچی به خشونتهای جهادی، را داشته اند هشدار داده شده که انجام این کار معادل کنار گذاشتن دلیل واقعی موضوع یعنی اسلام رادیکال است:" ایدئولوژی ای که دهه هاست در پی کسب قدرت از طریق ایجاد وحشت عمومی است"، این چیزی است که جورج پاکر در وبلاگ نیویورکر نوشته است. پاکر می گوید که اکنون وقت صحبت از مشکلات مربوط به ادغام مهاجران در فرانسه یا در مورد جنگهایی که غرب در دو دهۀ گذشته در خاورمیانه به راه انداخته، نیست. مقصر اصلی تمام این جنایات تنها و تنها اسلام رادیکال است. ما در وضعیتی قرار داریم که جورج ترو، منتقد نیویورکر آن را "بستر بی­بستری" می نامد، حالتی که در آن می توان همه تقصیرها را به گردن یک ایدئولوژی شیطانی انداخت و هر صحبتی در مورد جنگهای پیشین، شکنجه و نژادپرستی توجیه این جنایات به حساب می آیند.

ما پیشتر هم در چنین وضعیتی بوده ایم: بعد از حملات 11 سپتامبر بسیاری از روشنفکران لیبرال تبدیل به بمب اندازهای اینترنتی شدند و مشغول بدنام کردن کسانی مانند سوزان سونتاگ شدند که به ما یادآوری می کردند سیاستهای آمریکا در خاورمیانه دوستان زیادی را برای ما باقی نگذاشته است. شعار "من شارلی هستم" بیانگر یک دلتنگی عجیب و غریب برای {پیش از } 11 سپتامبر است، برای دورۀ پیش از جنگ افغانستان و عراق، قبل از ابوغریب و اقدامات محیرالقول، قبل از همه چیزهایی که تصویر آمریکا را خدشه دار و خطوط نبرد را مبهم ساخت. ما با گفتن "من شارلی هستم" دوباره احساس معصومیت می کنیم. به لطف قتل عامهای پاریس، ما می توانیم گزارش کنگره در مورد شکنجه را فراموش کنیم و با وجدان راحت طرف غرب را بگیریم.

مقاله پاکر مایۀ تعجب نیست، اما نشانه ای از وجود یک ناهنجاری است. واکنش او به حملۀ 11 سپتامبر، طرفداری از حمله به عراق بود. اما بعدها منتقد خود جنگ یا حداقل اجرای واقعی آن شد. حالا او به قتل عام پاریس هم با استناد به همان رتوریکی واکنش می دهد که پس از 11 سپتامبر بدان متوسل شده بود: "توتالیتاریسم" اسلامی. او حتی به یک جنگ تمدنی میان ما و آنها- یا حداقل بعضی از آنها- اشاره می کند، " اقلیت قابل توجهی از مومنان که... برای اجرای عقاید خود ازدرجه ای از خشونت استفاده می کنند که در نوع خود همتایی ندارد". به نظر نمی رسد که او متوجه تاثیر این رتوریک بر توجیه فجایع افغانستان و عراق باشد، دلیل هم غوطه وری او در همان چیزی است که بزرگان لیبرال آن را "وضوح اخلاقی" می نامند. نشان دادن "وضوح اخلاقی" به معنای ایستادن در طرف درست ماجرا و نشان دادن ایمان به جنگیدن به جای تحلیل بزدلانه و بسترمند چیزی است که کریستوفر هیچننز آن را "فاشیسم اسلامی" می نامد. مقالۀ پاکر در نیویورکر اعلام همین ایمان است، ایمانی که او آن را با لیبرالیسم اشتباه گرفته است.

روشنفکران لیبرالی همچون پاکر برای انداختن کامل گناه قتل عام پاریس به گردن ایدئولوژی "تمامیت خواه" اسلام رادیکال، صراحتا یکی از مهم ترین نقاط قوت بزرگ لیبرالیسم را انکار می کنند:  لیبرالیسم مدرن همواره اصرار داشته که برای توضیح رفتارها، ایدئولوژی تنها تا جایی می تواند به ما کمک کند و این علل اجتماعی هستند که اهمیت دارند. برادران کواچی محصول دنیای غرب بودند- و  {همچنین محصول} مشکلات ناشی ار برخورد میان قدرت غربی و دنیای اسلامی که هم بواسطۀ اختلافات داخلی و هم مداخلۀ نظامی غرب پاره پاره شده است. آنها قبل از هر چیز بور(3) هستند، شهروندان فرانسوی ساکن حومه های شهر: پاریسی های آفریقایی تبار. بعید است که آنها بیشتر از چند حدیث اسلامی بلد باشند و آن را هم از سرایدار سابق شان که حالا تبدیل به امام جماعت شان شده یاد گرفته اند. آنها از خانواده هایی بی سامان می آیند و کار خود را به عنوان خلافکار خرده پا شروع کرده اند، درست مثل محمد مراح که در سال 2012، گروهی از دانش آموزان یهودی را در مونتوبان و تولوز به قتل رساند. به نظر می رسد که پیش از تشرف به اسلام، دلمشغولی های اصلی آنها فوتبال، تعقیب دخترها، گوش دادن به موسیقی هیپ هاپ و کشیدن علف بوده است. اسلام رادیکال حس هدفمندی ای را در آنان به وجود می آورد که مانند آن را در جای دیگری از فرانسه نیافته اند. اسلام به آنها قدرت ترجمان احساس بی قدرتی به قدرت مطلق را می دهد، ترفیع از بی هدفی مطلق به قهرمانی در بستر تاریخ. آنها دیگر جنایتکار نیستند، بلکه رزمندگانی پاک هستند. تلقی جنایات آنان به عنوان نمودی از اسلام درست مثل نگرش به جنایات گروه بادر-ماینهوف (4) به مثابه نمود ماتریالیسم تارخی است. و اعتقاد به این موضوع به هیچ وجه از مسئولیت آنها نمی کاهد یا چشم پوشی از "وضوح اخلاقی" به حساب نمی آید.

دیشب با دوستی صحبت می کردم که در حومه بزرگ شده است. آسیه (این اسم واقعی او نیست) یک زن فرانسوی الجزایری تبار است که  سالها در ایالات متحده تدریس کرده، او چپ گرا و بی خداست و از اسلام گرایی سخت بیزار است. او در نوجوانی شارلی ابدو را می خوانده و از کاریکاتورهایش لذت می برده است. او نه تنها به خاطر حملات که به دلیل گروه هدف بعد از حملات احساس ناخوشایندی دارد، گروهی که بخشی از خاطرات او هستند. بخشی از وجود او همواره شارلی ابدو خواهد بود. با این حال برای او مضحک و نگران کننده است که حالا حتی آمریکایی ها هم ادعا می کنند که "من شارلی هستم". سوال او این است که  آیا هیچ کدام از آنها هرگز این مجله را خوانده اند؟ " شما نمی توانید شارلی را در ایالات متحده منتشر کنید، حداقل کاریکاتورهای مربوط به پیامبر و پاپ را نمی توانید چاپ کنید". شارلی ابدو به همۀ گروهها می تاخت و کسی را بی نصیب نمی گذاشت، با این حال در سالهای اخیر شدیدا به شوخی با مسلمانان گرایش پیدا کرده بود، مسلمانانی که از آسیب پذیرترین شهروندان فرانسوی هستند. آسیه سانسور را قبول ندارد اما با تعجب می پرسد:"با توجه به وضعیت فرانسوی های آفریقایی تبار، ایا واقعا الان زمان انتشار کاریکاتورهای توهین آمیز  پیامبر است؟"

آسیه می گوید، "آنها از شمال آفریقا هستند و نه الزاما مسلمان.  وقتی می شنوم که 5 ملیون مسلمان در فرانسه زندگی می کنند، نمی فهمم در مورد چی صحبت می کنند. من بسیاری از افراد را می شناسم که مثل خودم اهل شمال آفریقا هستند اما نماز نمی خوانند و به خدا اعتقاد ندارند، در واقع هیچ جوری مسلمان به حساب نمی آیند. ما در دوران کودکی مان به مسجد نمی رفتیم؛ شاید بیشترین چیزی که می دیدیم این بود که پدرانمان در ماه رمضان روزه می گیرند. اما به ما مسلمان می گویند-لفظی که ریشه در دوران استعمار الجزایر دارد، زمانی که ما بومی یا مسلمان نامیده می شدیم." او قبول دارد که هر روزه جوانان بور بیشتری به مذهب روی می آورند، اما این اقدام همانقدر که نشانۀ تقواست، راهی برای دفاع از خود نیز هست، آسیه می گوید که شهروندان فرانسوی آفریقایی تبار احساس می کنند به آخر خط رسیده اند. جای تعجب نیست که آنها به نوعی وارداتی از اسلام-اغلب از خلیج فارس و با شکلی افراطی-  روی می آورند: تنها تعداد اندکی از آنان با اسلام صلح طلب و پرمدارای پیشینیان اهل آفریقای شمالی خود آشنایی دارند. همچنین افزایش یهودی ستیزی در میان مراکشی-فرانسوی های ساکن حومه  تعجب برانگیز نیست. وقتی آنها به یهودیان نگاه می کنند، اقلیتی را که به دست دولتهای اروپایی قلع و قمع شد نمی بینند، بلکه نخبگان فرادستی را می بینند که به تاریخ قربانی شدن آنها ارج نهاده می شود و در مدارس تدریس می شود، در حالیکه جنایات استعمار در الجزایر هنوز هم به ندرت توسط دولت به رسمیت شناخته می شود.

لباس، لهجه و سبک زندگی آسیه کاملا پاریسی است. با این حال تمامی اینها باعث نمی شود تا دیگربودگی اش هر لحظه به او یادآوری نشود. از زمانی که بچه بود، مردم از او می پرسیدند "آسیه، این دیگر چه جور اسمی است؟" {دولت} فرانسه به دلیل سنتهای همگرای قوی خود از نمادهای تفاوت، مشخصا حجاب، پرهیز می کند اما همچنان با شهروندان فرانسوی مسلمان تبار  به عنوان خارجی رفتار می کند. نسل دوم و سوم شهروندان آفریقایی تبار همچنان "مهاجران" نامیده می شوند. پیام این است: چون فرانسوی هستی حجاب نداشته باش؛ اما اگر اسمت محمد است زحمت درخواست برای این شغل را به خودت نده. آسیه به من گفت، "وقتی برادرانم نوجوان بودند، پلیس روزی 10 تا 15 بارآنها را بازخواست می کرد: در اتوبوس، وقتی از اتوبوس پیاده می شدند، در راه مدرسه، در راه خانه. با دخترها چنین رفتاری نداشتند، فقط با پسرها اینطور تا می کردند. فرانسوی ها با "فاطمه" راحت تر از "محمد" کنار می آیند". زنان فرانسوی آفریقایی تبار در کل وضعیت بهتری نسبت به مردان دارند و شاید این موضوع دلیل تلاش بعضی از مردان بیکار برای تسلط بر مادران و خواهرانشان است، مثل اینکه آنها دارایی شان باشند، تنها دارایی شان. آسیه تنها یکی از مراکشی فرانسوی های بسیاری است که زندگی در خارج ار فرانسه برایشان راحت تر است. 

اقرار به اینکه فرانسه در زمینۀ ادغام و یکپارچه سازی با مشکلاتی مواجه است و نیاز فوری به حل این مشکلات وجود دارد، به هیچ عنوان به معنای سلب مسئولیت از قاتلان – یا به قول پاکر، ایدئولوژی آنها- نیست. بلکه به معنای آغاز مواجهه با یک چالش اخلاقی و سیاسی به جای زیاده روی در اقدامات خودپسندانه در جهت "وضوح اخلاقی" است. اگر فرانسه همچنان با مردانی که نسب آنها به شمال آفریقا باز می گردد به مثابه تهدیدی برای تمدن "ما" برخورد کند، احتمالا تعداد بیشتری از آنها خود را به عنوان تهدید به رسمیت می شناسند و راه برادران کواچی را دنبال می کنند. چنین اقداماتی هم مارین لوپن و هم جهادی ها را تشویق می کند، چه هر دوی آنها یک پیش فرض را در ذهن دارند: اینکه جنگی آخرالزمانی میان اروپا و اسلام وجود دارد. ما از این جنگ دور هستیم ولی وقایع 7 ژانویه کمی ما را به آنها نزدیکتر کرده است.

(1) این مقاله برگردانی است از:

http://www.lrb.co.uk/blog/author/adam-shatz/

برای تدقیق بیشتر در اصطلاح "وضوح اخلاقی" و ریشه ها و موارد استفاده از آن، نگاه کنید به:

http://en.wikipedia.org/wiki/Moral_clarity

(2) French fries

(3)Beur. شاید ترجمۀ مناسب از این واژه، فرزندان مهاجران آفریقایی تبار باشد، برای تعریف دقیق تر واژه نگاه کنید به:

http://en.wikipedia.org/wiki/Beur

(4) یک گروه چپ گرا و مسلح آلمانی که بعد از جنگ جهانی دوم عملیاتهای متعددی را انجام داد، برای اطلاعات بیشتر نگاه کنید به:

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D8%B3%DB%8C%D9%88%D9%86_%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%B4_%D8%B3%D8%B1%D8%AE

 

پرونده ی  «شارلی ابدو» در انسان شناسی و فرهنگ
http://www.anthropology.ir/node/26785
 

دوست و همکار گرامی


چنانکه از ​فعالیت های داوطلبانه کانون ​«انسان شناسی و فرهنگ» و ​مطالب منتشر شده​ در سایت آن​ ​بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات ​و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

لطفا کمک های خود را به حساب زیر واریز کنید و در صورت دلخواه با ایمیل به ما اطلاع دهید.

شماره حساب بانک ملت: 117360766


شماره شبا: IR98 0120 0000 0000 0117 3607 66


شماره کارت: 7634-4916-3372-6104


به نام آقای رضا رجبی