فاشیسم ابدی (1)

امبرتو اکو برگردان عاطفه اولیایی

 

 

در ۱۹۴۲، در ده سالگی، جایزه ی اول مسابقات وزرش جوانان[1] را (برنامه ای اجباری برای جوانان فاشیست، ـ یعنی تمام جوانان ایتالیایی‌ـ) بردم.  قطعه ای هنری در پاسخ به مقاله ای به عنوان « آیا باید برای سرافرازی موسولینی و ابدیت ایتالیا جان دهیم؟» نوشته بودم.  بچه ی زرنگی بودم و پاسخم به این سؤال مثبت بود.

در ۱۹۴۳، مفهوم «آزادی» را دریافتم.  داستانش را در آخراین سخنرانی نقل خواهم کرد.  در آن زمان «آزادی» هنوز به معنای «رهایی» نبود.

دو سال از دوران نوجوانی ام را در محاصره ی  اس اس ها، فاشیست ها و رزمندگان مقاومت گذراندم و یاد گرفتم چگونه از گلوله جاخالی بدهم. آموزش خوبی بود.

در آوریل ۱۹۴۵، ‌پارتیزان ها میلان را گرفتند و دو روز بعد به شهر کوچک ما رسیدند. لحظه ای شادی آور بود. میدان اصلی مملو از مردم پرچم به دست بود که آواز می خواندند و میمو، رهبر محلی مقاومت راصدا می زدند. میمو گروهان  قدیمی ارتش، که در همراهی بادوگلیو (و درهمان اولین برخوردها)  یک پایش را از دست داده بود،  در بالکن شهرداری، با رنگی پریده سعی در آرام  نمودن جمعیت می کرد.  من که تمام دوران دبستان سخنرانی های موسولینی را بالاجبار از بر کرده بودم، منتظر سحنرانی میمو بودم.  سکوت. صدای میمو گرفته بود و به زحمت شنیده می شد.  او گفت: « شهروندان و دوستان! پس از این همه قربانی دردناک ...  اینک گرد هم آمدیم.    یاد کسانی که برای آزادی جان دادند جاودان.» همین! و برگشت داخل ساختمان.  غریو جمعیت بلند شد و پارتیزان ها هم  برای بزرگداشت پیروزی تیر هوایی در می کردند.  و ما بچه ها هم در پی جمع آوری بسک کلوله ها که آن روز ها کلکسیون می شد، به جستجو پرداختیم  ولی آن روز آموختم که آزادی بیان،  به معنای آزادی از خطابه و لفاظی است.

چند روز بعد، اولین سربازان گروه آمریکایی را دیدم. آفریقایی ـ آمریکایی بودند.  اولین یانکی که دیدم سیاه پوستی بود به نام جوزف که مرا با دنیای دیک تریسی [2]و ابنر کوچولو[3]  آشنا ساخت.  کتاب  داستان های مصورش رنگی بودند و خوشبو.

یکی از افسران (  سرگرد یا سروان مادی) در ویلای دوستانم مسکن داده شده بود.  این ویلا، برایم  مانند خانه ای در غربت بود؛ در باغش، خانم ها با سروان مادی به فرانسه ای دست و پا شکسته گپ می زدند. سروان آدمی تحصیل کرده بود و کمی هم فرانسه می دانست.  بنا بر این اولین تصویری که ازنیروی آزادی بخش آمریکایی داشتم، آن هم بعد از تمام آن چهره های رنگ باخته ی پبراهن سیاهان، صورت مردی سیاه و با فرهنگ در یونیفرم سبز ـ زرد ی بود که  به فرانسه می گفت: «بله خانم، بسیار ممنون، من هم شامپانی دوست دارم...» متآسفاه شامپانی در کار نبود ولی سروان مادی اولین آدامسم را که تمام روز جویدمش به من داد.  شب،  آدامس را در لیوان آبی گذاشتم تا برای فردا صبح تازه بماند.

در ماه مه خبر پایان جنگ را شنیدیم.  صلح احساسی غریب به من داد.  شنیده بودم که  حالت جنگ دائم برای یک ایتالیایی جوان، شرایطی کاملا طبیعی است.  طی ماه های بعدی فهمیدم که مقاومت نه پدیده ای محلی  بلکه اروپایی بود. واژه های جدید و هیجان آوری  آموختم همچون «شبکه، ماکی [4]، ارتش سری،  روت کاپلّه [5] و گتوهای ورشو.»  اولین عکس های هولوکاست را دیدم و معنای آن را قبل از فراگیری خود واژه فهمیدم.  فهمیده بودم از چه چیزی رها شده بودیم.

امروزه برخی در ایتالیا تاثیر واقعی مقاومت را در جنگ به پرسش می کشند.   این سؤال برای نسل من بی معنا بود زیرا که به سرعت، اهمیت اخلاقی و روانی مقاومت را درک کردیم.   باعث افتخارمان بود که ما، اروپایی ها مفعولانه منتظر رها شدن ننشسته بودیم. به نظرم برای  آمریکایی های جوانی که خونشان در راه آزادی  ریخته می شد، خوب بود بدانند که اروپائیان هم در پشت جبهه مشغول پرداختن بدهی خود هستند. امروزه بعضی ایتالیایی ها می گویند که اسطوره ی مقاومت دروغی ساخته ی  کمونیست ها بود. درست است که کمونیست ها  با توجه به نقش عمده شان در مقاومت،  از آن  سوء استفاده نیز کردند،‌چنانکه گویی ملک طلقشان بود. اما پارتیزان هایی را نیز به یاد دارم که دستمال گردن هایی به رنگ هایی دیگر می بستند.

شب ها، در اتاق های تاریک با پنجره های بسته، ‌به رادیو می چسبیدم تا پیام های رادیو لندن  به پارتیزان ها را گوش کنم.  پیام هایی هم مرموز هم ادبی: « خورشید هم طلوع می کند»، « گل های سرخ می شکفند» و اغلب آن ها «خطاب به فرانشی» بودند. فرانشی، مردی با شجاعتی افسانه ای، رهبر یکی از پر قدرت ترین گروههای مخفی شمال ایتالیا بود.  فرانشی قهرمان من بود.  نام واقعی فرانشیِ سلطنت طلب،  ادگاردو یونگو بود. وی چنان ضد کمونیست بود که بعد از جنگ به گروه راست افراطی پیوست و متهم به شرکت در یک کودتای  ارتجاعی شد.  ولی چه اهمیتی دارد؟  سونگو[6]هنوز در رؤیاهای کودکیم جا دارد.  رهایی،  تعهدی بود که مردم از هر سلکی بر دوش گرفته بودند.

امروزه در ایتالیا برخی می گویند که جنگ رهایی بخش، دوران غم انگیز اختلافات بود و اکنون محتاج آشتی ملی هستیم. خاطرات آن سال های وحشتناک باید سرکوب شوند.  ولی  حاصل سرکوب بیماری روانی است.  در حالی که آشتی به معنای شفقت و احترام برای تمام مبارزان است، بخشودن به معنای فراموش کردن نیست. حتی می توانم تصور کنم که آیشمن[7] نیز به مآموریتش ایمان داشت ولی حاضر نیستم به او بگویم: «خب، حالا برگرد سر کارت!».  باید   با تآکید  اینکه «آن ها» هرگز نباید چنان اعمال را تکرار کنند، آنچه رفته است را صادقانه بازگو کنیم.

ولی  « آن ها» کیستند؟  

با تآملی در باره ی حکومت های دیکتاتوری اروپای پیش از جنگ جهانی دوم، به راحتی می توان دریافت که بازگشت آن ها در شرایط تاریخی دیگر، ممکن نیست.  فاشیسم موسولینی بر پایه ی نظریات رهبر پرجذبه، نظام سیاسی متکی بر گروه‌های متشکل سیاسی و دارای شخصیت حقوقی[8]، بر آرمان «سرنوشت ناگزیر روم»‌، توسعه طلبی امپریالیستی،‌ ملی گرایی آتشین، ایده‌آل ملتی متشکل از گروه های منظم پیراهن سیاهان،‌ رد دمکراسی پارلمانی و ضد یهودی گری سامان یافته بود.  اتحاد ملی[9] که از «حنبش اجتماعی ایتالیا» نشآت گرفت، مسلماحزبی دست راستی است؛ اما قرابتی با فاشیسم قدیمی ندارد.  البته در باره ی نونازی های ایتالیا، اروپا و روسیه احساس نگرانی می کنم، اما فکر نمی کنم نازیسم به شکل اولیه ی خود که ملتی را در برگرفته بود، بازخواهد گشت.

با وجود این که رژیم های سیاسی می توانند سرنگون شوند و ‌ایدئولوژی ها به نقد کشیده شوند و از اعتبار بیفتند،  فکر می کنم هر رژیم و ایدئولوژی از نوعی تفکر و احساسات، زنجیره ای از عادات فرهنگی ،‌انگیزه و غرایز مبهم و غیر قابل تصور تغذیه می کند.  آیا می توان گفت شبح دیگری بر فراز اروپا ( و شاید سایر مناطق)  در پرواز است؟[10]

به قول یونسکو، فقط واژه ها به حساب می آیند و بقیه وراجی است.  عادات زبانی اغلب بازگوی احساست بیان نشده اند.  دلیل آن که نه تنها جنبش مقاومت بلکه تمام جنگ دوم جهانی را در قالب مبارزه علیه فاشیسم عرضه می کنند، چیست؟  با بازخوانی کتاب «زنگ ها برای که به صدا در می آیند» اثر همینگوی، متوجه می شویم که رابرت جردن، حتی  فالانژ های اسپانیایی را با  فاشیست ها  یکسان می داند. در ۲۳ سپتامبر ۱۹۴۴، روزولت  گفت: « پیروزی آمریکا و متحدانشان، پیروزی بر فاشیسم و بن بستی است که نمایندگی می کند.» در دوران مک کارتی، آمریکایی هایی را که در جنگ داخلی اسپانیا شرکت کرده بودند، «ضد فاشیست های نارس» می نامیدند، کنایه به آن که مبارزه علیه هیتلر در دهه ی چهل قرن بیستم وظیفه ی اخلاقی همه ی آمریکایی های با وجدان بود در حالی که مبارزه علیه فرانکو در دهه ی سی، حرکتی مشکوک بود.  چرا آمریکایی های رادیکال، پلیسی را که از آن ها به دلیل استعمال دخانیات خرده می گرفت «خوک فاشیست» می خواندند؟  چرا آن ها را مثلا« خوک نازی، خوک های فالانژ، خوک های اوستاشی [11]خوک های کوئیزلینک[12] خوک های آنتی پاولیچ [13]» نمی خواندند؟

«نبرد من»[14] نمونه ی کامل مانیفست یک برنامه ی سیاسی است. نازیسم بر پایه ی نظریه ی مشخص نژاد و  برتری آریایی ها، هنر منحط، فلسفه ی کسب قدرت و مفهوم  ابرانسان [15] شکل گرفت.  فاشیسم ضد مسیحی و نوـ پاگانی[16] بود همان طور که  Diamat استالین ( نسخه ی روسی مارکسیسم) ماده گرا و بی خدا بود.  اگر منظور از نظام های توتالیترین، آن هایی است که  شهروندان را تحت کنترل دولت و ایدئولوژی اش قرار می دهند، نازیسم و استالینیسم،‌ توتالیترین هستند.

فاشیسم نظامی مستبد بود اما به دلیل ضعف فلسفی اش کاملا توتالیترین نبود.  برخلاف تصور رایج، فاشیسم ایتالیایی فلسفه ی خاص خود را نداشت.  مقاله ای که در باره ی فاشیسم  با امضای موسولینی در دانشنامه ی ترکانی[17] منتشر شد‌ ( نوشته و یا ملهم از جیوانی جنتیله[18])  بازتاب مفهوم هگلی «دولت اخلاقی و مطلق[19]» بود که موسولینی هرگز آن را کاملا ایجاد نکرد. موسولینی فلسفه نداشت بلکه فقط خطابه می گفت و لفاظی می کرد. در ابتدا کنشگری بی خدا بود، اما معاهده ای با کلیسا امضا کرد و با اسقف که با فاشیست ها کنار آمده بود،  همصدا شد. می گویند که در اولین سال های فعالیتش، در سخنرانی ای از خدا خواست که برای اثبات وجودش در آن او را بکشد، اما به نظر می رسد  در آن لحظه، خدا مشغولیات دیگری داشت.  در سال های بعدی موسولینی همواره  در سخنرانی هایش از خدا نام می برد.

می توان گفت که فاشیسم ایتالیایی اولین دیکتاتوری دست راستی حاکم بر کشوری اروپایی بود و جنبش های مشابه بعدی به نوعی از الگوی نظام موسولینی تبعیت می کردند. فاشیسم ایتالیایی برای اولین بار آیین های ارتشی، فولکلور و حتی مد لباس[20] مخصوص به خود را ابداع کرد که از بسیار محبوت تر از آرمانی، بنتن و ورساچی بود.   جنبش های فاشیستی بعد از دهه ی سی قرن بیستم  فعال شدند:  موزلی در انگلستان، و در لیتوانی، استونی، مجارستان و لهستان، رومانی و بلغارستان، یونان، یوگسلاوی ، اسپانیا و پرتغال،‌ و حتی آمریکای جنوبی و البته آلمان.   این فاشیسم ایتالیایی بود که بسیاری از لیبرال های اروپایی را مجاب ساخت که قادر به پیاده کردن اصطلاحات اجتماعی ومبارزه با خطرکمونیسم است.

با این حال این پیشینه ی تاریخی نمی تواند کاملا توضیح دهد چرا واژه ی «فاشیسم» خود تبدیل به یک بخش ـ گویی[21] و یا واژه ای برای ابراز «طرفداری، نمایندگی کامل و یا بخشا» از جنبش های توتالیترین شده است.

این نظر که فاشیسم تمام عوامل رژیم های  بعدی را در خود داشته و نوع کامل آن بود، نادرست است. برعکس، فاشیسم فاقد هرگونه جوهری است.  نوعی مبهم از نظام توتالیتر بود. نه یک ایدئولوژی یک پارچه، بلکه چهل تکه ای بود ازافکار متفاوت سیاسی و فلسفی و درهمجوشی از تضاد ها.  آیا  می توان جنبشی  توتالیتر را در نظر گرفت که در پی آشتی دادن نظام سلطنتی با انقلاب، ارتش شاهی با  میلیشای موسولینی، ‌امتیازات خاص کلیسا با نظام آموزشی خشن دولتی ، کنترل تمام عیار و بازار آزاد باشد؟‌ حزب فاشیست که با وعده و وعید  ایجاد نظامی انقلابی شکل گرفت، از طرف دست راستی ترین زمین داران که در پی قدرت گیری ضد انقلاب بودند، حمایت می شد.   جمهوری خواهان فاشیست با اعلام وفاداری به خانواده ی شاه و قبول هم رزمی موسولینی با «شاه»، که امپراطورش می خواند،  بیست سال دوام آوردند؛  همین حزب،‌ دو ماه  بعد از سرکوبی موسولینی توسط شاه،  با کمک آلمان و با نام جمهوری «سوسیال»، یعنی با استفاده از نام انقلابی پیشین اش و با رگه های شبه ‌ـ ‌ژاکوبنی[22] دوباره سر بلند کرد.

فقط یک معماری و یک هنر نازی وجود داشت.  معمارشان آلبرت شپیر بود و البته جایی برای امثال میس[23] وندردو روهه  نبود؛ همانند رژیم استالین که با ارج دادن به لامارک، جایی برای داروین نداشت.  در عوض، در رژیم فاشیستی، در کنار شبه ـ کلسیوم[24] ها ساختان های ملهم از خردگرایی مدرن گروپیوس[25] نیز دیده می شد.  

        فاشیست ها  ژادانوو[26] نداشتند. در ایتالیا دو جایزه ی مهم وجود داشت:  کرمه نوا [27] که تحت  مدیریت  بی فرهنگی مشوق هنر تبلیغاتی و فاشیستی جزم گرا همچون فاریناچی[28] بود ( تصویری به ذهنم رسید  با این زیر نویس: «گوش دادن به سحنرانی رهبر از رادیو و حالات روحی زاییده ی فاشیسم») و دوم،‌جایزه ی برگامو که تحت نظارت فردی بود نسبتا فرهنگ آموخته و روادار مانند بوتای[29].  وی در شرایطی که  تنها اسطوره های باسمه ای آلمانی یعنی « کوتوله ها ـ  Nibelungen« [30] ـ مورد تأئید بود، حامی هنر پیشروی آلمان  شد ( که تحت عنوان فاسد و به طور ضمنی کمونیستی،  منع شده بود)‌ و ازهنر به خاطر هنر پشتیبانی می کرد.

شاعر ملی ایتالیا آنونزیو[31] ‌ژیگولویی بود بدون که تردید که در آلمان یا روسیه تیرباران می شد. در ایتالیا، به دلیل ملی گرایی و کیش قهرمانی اش به مقام شاعر حماسه سرای ملی ارتقاء داده شد .

 و اما فوتوریسم: می بایست نمونه ای از هنر فاسد [32] شناخته می شد، مانند کوبیسم و سوررئالیسم. اما اولین فوتوریست های ایتالیایی ملی گرا بودند و به دلایل زیباشناختی از شرکت ایتالیا در جنگ اول جهانی حمایت کردند:  به سرعت، خشونت و خطر کردن ارج بسیاری می گذاشتند ،عواملی که به نوعی برخی از وجوه کیش جوانی فاشیست ها را تداعی می کند.  فاشیسم  بازتاب خود را در روم باستان یافت و سنن روستایی را دوباره کشف  کرد؛ مارینتی که گفته بود« یک ماشین زییا تر از مجسمه ی پیروزی سامتراس[33] است»، با وجوی که از مهتاب متنفر[34] بود، به عضویت در آکادمی ایتالیا[35] (که تا این اندازه افراطی نبود) برگزیده شد.

بسیاری از پارتیزان های بعدی و روشنفکران حزب کمونیست توسط جی.یو.اف. یا سازمان دانشجویان فاشیست تربیت شده بودند. این سازمان در نظر داشت گهواره ی تمدن جدید فاشیستی شود.  این کلوب ها به نوعی به مجمع روشنفکران تبدیل شد و افکار نوین، بدون کنترل ایدئولوژیکی، درآن راه می یافت که البته این امر نه به دلیل روامداری مأموران حزبی، بلکه از سر ناتوانی فکریشان در درک اوضاع و کنترل کلوب ها بود.

در طول آن دو دهه،  مکتب هرمتیک[36] واکنشی به سبک مطنطن رژیم بود.   شعرای این مکتب اجازه داشتند در برج های عاجشان،‌ اعتراض ادبی خود را،‌ با دقت پردازش دهند.  احساسات شاعر هرمتیک درست نقطه ی مقابل کیش خوشبینی و قهرمان پروری فاشیسم بود. رژیم این مخالفین آشکار را تحمل می کرد زیرا که زبانشان برای جامعه قابل درک نبود. این به معنای رواداری فاشیست ایتالیایی نبود. فراموش نکنیم که  گرامشی تا زمان مرگ در زندان ماند، متئوتی و برادران روسلّی به قتل رسیدند،‌ مطبوعات آزاد سرکوب، اتحادیه های کارگری منحل و مخافان سیاسی به تبعید درجزایر دور دست فرستاده شدند.  قوه ی مقننه جز دغلکاری نبود، قوه ی اجرائیه ( که قوه ی  قضائیه و رسانه ها را در اختیار داشت) خودسرانه  قوانین جدیدی تصوب می کرد منجمله  قوانین نژادی یعنی حمایت رسمی از هولوکاست.

 این تصویر متضاد نه ناشی از روامداری فاشیسم بلکه نمونه ای ازآشفتگی سیاسی و ایدئولوژیکش بود، اما آشفتگی و ابهامی سازمان یافته.  فاشیسم از نظر فلسفی بی معنا اما از نظر احساسی بر بسیاری از کهن الگوها[37] استواربود.

اکنون به بخش دوم بحثم می رسیم.  فقط یک نازیسم وجود داشت و نمی توان فالانژیسم کاتولیک های افراطی   فرانکو را نازیسم خواند.  از طرف دیگر با وجودی که بازی فاشیسم انواع مختلف دارد، نام آن یکی است. چنانچه ویتگشتاین گفت، بر سر مفهموم «فاشیسم» همان آمد که بر سر مفهوم «بازی»: می توان در رقابت بازی کرد یا نه،  یک نفر یا بیشتر می توانند در آن شرکت کنند،  برای بازی ممکن است محتاج دانش خاصی بود یا نه، می توان بر سر پول بازی کرد یا نه.  بازی ها زنجیره ای از کنش های متفاوتند با برخی  «تشابهات خانوادکی.»

بیائید چند گروه سیاسی را در نظر بگیریم.  ویژگی های گروه ۱ عبارتند از: الف، ب، پ و گروه دوم : ب، پ،  ت... الی آخر.  گروه های ۲ و ۱ در دو ویژگی مشترکند.   همین منطق تشابه بین گروه ۳ با ۲ و گروه ۴ با ۳ وجود دارد. توجه کنید که گروه ۳ به ۱ نیز مشابه است ( در وجه  پ  شباهت دارند).  غریب ترین مورد گروه ۴ است که با گروههای ۳ و۲ تشابهاتی دارد ولی هیچگونه قرابتی با گروه ۱ ندارد. با این حال، به علت آن که موارد تشابه  متداوما از گروه های ۱ تا ۴ کاهش می یابند، به دلیل نوعی خاصیتِ توهمیِ انتقال، اگر چه گروه های ۱ و ۴ تشابهی ندارند، بین آن ها نوعی هم خانوادگی احساس می شود.  

گروه ۱ = الف، ب، پ

گروه ۲= ب، پ، ت

گروه ۳ = پ،ت، ث

گروه ۴ = ت، ث، ج

واژه ی «فاشیسم» نیز بر همه چیز اطلاق می شود زیرا که حتی اگرفاقد برخی ویژگی ها باشد، باز آشکارا به عنوان  فاشیسم قابل تشخیص است.  مثلا ویژگی امپریالیستی آن را حذف کنید و فرانکو و یا سالازار را خواهید داشت.  وجه استعمارگرانه ی آن را حذف کنید و فاشیست های بالکان را می یابید.  به فاشیسم ایتالیایی کمی  ضد سرمایه داری افراطی اضافه کنید ( این نوع فاشیسم هرگز برای موسولینی جذابیتی نداشت) و به عذرا پاند می رسید. با کیش اسطوره ی سلتی[38] و عرفان گریل[39] (که کاملا با فاشیسم  رسمی بی ربط است)،  به یکی از محترم ترین مرشدان فاشیسم یعنی جولیوس اولا می رسید.

 دنباله دارد 

*******

پرونده ی «فاشیسم» در انسان شناسی و فرهنگ
http://www.anthropology.ir/node/4507
 

 

یادداشت ها:

توضیحات و لینک ها از مترجم. 

[1] Ludi Juveniles

[2] دیک تریسی (بیتی) با تلاشی مداوم، نقشه های شیطانی بیگ بوی کاپریس (پاچینو)، رهبر جنایتکاران را بر هم می زند. از طرف دیگر تریسی در زندگی خصوصی با نامزدش، تس تروهارت (هدلی) که اصرار دارد او شغل کم دردسرتری برای خود دست و پا کند، درگیر است و …

http://en.wikipedia.org/wiki/Dick_Tracy

[3]  Lil Abner:             http://en.wikipedia.org/wiki/Li%27l_Abner

داستان مصور فکاهی که در آمریکا، کانادا و اروپا در زورنامه ها منتشر می شد و داستان پشت کوهی های فقر ساکن در دهاتی در کنتاکی بود.

[4] Maquis: نام اعضای نیروی مقاومت علیه آلمان ها

[5]  اصطلاح  Rotte Kapelle «رکستر سرخ» توسط Reichssicherheitshauptamt) RSHA)، بازوی ضد جاسوسی  اس اس، استفاده می شد، اپراتورهای رادیوی مقاومت را «پیانیست» ، فرستنده های آنها را «پیانو»، و مدیر گروهشان  را «رهبر ارکستر» می خواندند. به نظر می رسد گشتاپو نام  Schwarze Kapelle (ارکستر سیاه) را برای گروه  دیگری ابداع کرده بود.

[6]  بازی با لغات: سونگو به ایتالیایی به معنای خواب است

[7] آدولف اتو آیشمان (به آلمانی: Adolf Otto Eichmann) مسئول «اداره امور مربوط به یهودیان» در «دفتر مرکزی امنیت رایش» بود. وی که از افسران بلندپایه حزب نازی بود، در جریان جنگ جهانی دوم، دستور فرستادن بسیاری از یهودیان را به «کوره‌های آدم‌سوزی» صادر کرده‌بود. وی پس از شکست آلمان نازی در جنگ جهانی دوم، موفق شد تا به هم‌راه خانواده‌اش به آرژانتین فرار کند، اما توسط موساد شناسایی شد و توسط یک گروه کماندویی متشکل از افسران موساد و شاباک، ربوده و به اسرائیل آورده شد. وی در دادگاهی در اورشلیم به ۱۵ جرم مختلف که مهم‌ترین آن‌ها «جنایت علیه قوم یهود»، «جنایت علیه بشریت» و «جنایت جنگی در دوره‌ی آلمان نازی» بود، متهم و محکوم شد. وی در سال ۱۹۶۲ میلادی دراسرائیل «اعدام» شد.

[8] corporativism

[9] Allenza Nationale/ Movimento Sociale Italiano

[10] اشاره  به جملهٔ آغازین مانیفست کمونیسم از مارکس: «شبحی بر فراز اروپا در گشت و گذار است ... شبح کمونیسم» 

[11] Les oustachis, درزبان سربی به معنای «شورشیان» است و به جنبش جدایی طلبی کروآت که ضد سامی، فاشیست و ضد یوگسلاوبود اطلاق می شد..

  A quisling (/ˈkwɪzlɪŋ/; Norwegian pronunciation: فردی است که با نیروهای اشغالگر دشمن همکاری می کند.منشا این واژه اسم  ویدکون کوئیزلینگ (Vidkun Quisling) است که رهبر نازی های نروژ در زمان جنگ جهانی دوم بود که با آلمانی ها همکاری می کردند.

[13] آنتی پاولیچ (انگلیسی: Ante Pavelić؛ زاده ۱۴ ژوئیهٔ ۱۸۸۹ درگذشته ۲۸ دسامبر ۱۹۵۹) یک سیاست‌مدار ناسیونالیست افراطی اهلکرواسی بود. در حمله آلمان نازی به یوگوسلاوی همدست آنها بوده و شخصا به استقبال هیتلر رفت. پس از شکست آلمان نازی در ۱۹۴۵ به اتریش گریخت. همان سال غیابی در دادگاهی در یوگوسلاوی به اعدام محکوم شد. در کشورهای ایتالیا، آرژانتین و اسپانیا مخفی شد. ۱۰ آوریل ۱۹۵۷ در لوماس دل پالومار به او سو قصد شد. پاولیچ جان سالم بدر برد اما به دلیل زخمهای شدیدی که برداشته بود دو سال بعد در ۲۸ دسامبر ۱۹۵۹ در مادرید درگذشت.

[14] http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%86%D8%A8%D8%B1%D8%AF_%D9%85%D9%86

نبرد من (به آلمانی: Mein Kampf) کتابی، که توسط آدولف هیتلر نوشته شده است، و بیانگر اندیشه‌های سیاسی هیتلر و نازیسم می‌باشد.

[15] Ubermensch:   اَبَراِنسان یا فوق بشر یا ابرمرد (آلمانی Ubermensch)  مفهومی در فاسفه ی نیچه است که به نظر وی به مثابه هدف انسان در کتاب «چنین گفت زرتشت» عنوان شده است.

[16]   نئو پاگانیستها ازرومانتیسیسم قرن هجدهم و نوزدهم تاثیر پذیرفته و به خدایان طبیعت معتقدند. به همین سبب با آیینهای ویکا یا جادوگری نوین و نئو درویدیسم در یک خانواده قرار می‌گیرند.

[17]  Enciclopedia Treccani

[18] Giovanni Gentile

[19] ethical and absolute state  : https://www.marxists.org/reference/archive/hegel/works/pr/prstate.htm

[20]  مراجعه کنید به:‌ http://books.google.com/books?id=1p8rEjbZAD4C&pg=PA167&lpg=PA167&dq=moonligt+%2B+Italy%2B+fascism&source=bl&ots=GWqV7trn-P&sig=0xfQ46o85_epKs1u9D3BDs_yTYA&hl=en&sa=X&ei=j9l-VJzaIMmuoQSr5oHQBA&ved=0CCwQ6AEwAjgK#v=onepage&q=moonligt%20%2B%20Italy%2B%20fascism&f=false

[21] synecdoche

[22] ژاکوبن در واژه نامه انقلاب کبیر فرانسه به اعضای باشگاه ژاکوبن می گفتند .

[23]  Mies:  لودویگ میس فن در روهه (به آلمانی: Ludwig Mies van der Rohe)‏ (۲۷ مارس ۱۸۸۶ - ۱۷ اوت ۱۹۶۹) معمار آلمانی-آمریکایی، و سومین مدیر باوهاوس از ۱۹۳۰ تا ۱۹۳۳ بود. همکاران، دانشجویان، نویسندگان و دیگران معمولاً او را توسط نام خانوادگی او یعنی میس مورد خطاب قرار می‌دادند.

لودویگ میس ون در روهه، در کنار والتر گروپیوس و لو کوربوزیه به عنوان استادان پیشرو در معماری مدرن شناخته می‌شوند.

[24]  ورزشگاه بزرگ شهر روم که در سال‌های ۸۰-۷۵ میلادی ساخته شده

[25]  Gropius:  والتر گروپیوس (به آلمانی: Walter Gropius) معمار برجستهٔ آلمانی و بنیان‌گذار مدرسهٔ مشهور باوهاوس بود.

[26] Zhadanov:

[27] Premio Cremenova

[28]  Farinacci : روبرتو Farinacci (ایتالیایی تلفظ: [robɛrto farinattʃi]؛ 1892 -اکتبر 16  تا  1945 - آوریل 28) سیاستمدارفاشیست  ایتالیایی ، و عضو مهم حزب فاشیست ملی (PNF) قبل و در طول جنگ جهانی دوم، و یکی از طرفداران سرسخت ضد سامیان  بود.

[29] Bottai :  جوزپه Bottai (1895 سپتامبر 3 - 1959 ژانویه 9) یک وکیل ایتالیایی، اقتصاددان، روزنامه نگار، و عضو حزب ملی فاشیست بنیتو موسولینی بود.

[30] Nibelungen،  به معنی “مردمام مه یا غبار" و یا "مردم جهان زیرین” کوتوله های  افسانه های آلمانی است. سرچشمه ی صاحب ثروت بسیارشان،‌ معادن  آهن  زیر کوه،  محل سکونتشان بود

[31]  Annunzio : گابریله دانونزیو (به ایتالیایی: Gabriele D'Annunzio) از شاعران و نویسندگان مشهور ایتالیائی قرن بیستم است که در زمینه نمایشنامه نویسی و شاعری مرتبه‌ای بلند دارد. وی به شاعر و پیامبر معروف است و به سبک  «هنر منحط»  شناخته شد. این شاعر نویسنده در ۲۰ سپتامبر ۱۹۳۸ درگذشت.

[32] هنر فاسد (به آلمانی: entartete Kunst) اصطلاحی است که در دوره آلمان نازی متداول بود. هدف نفی آثار هنرمندان یهودی و مخالف دولت نازی نظیر بکمان، شاگال، کاندینسکی، کله، کوکوشا، نلده، گرس و کسان دیگر بود. دولت نازی آثار برخی هنرمندان را در مونیخ گرد آورد و نمایش آنها را در نگارخانه‌ها و موزه ممنوع کرد.

[33] http://musee.louvre.fr/oal/victoiredesamothrace/img/loupe.jpg

[34] http://books.google.com/books?id=1p8rEjbZAD4C&pg=PA167&lpg=PA167&dq=moonligt+%2B+Italy%2B+fascism&source=bl&ots=GWqV7trn-P&sig=0xfQ46o85_epKs1u9D3BDs_yTYA&hl=en&sa=X&ei=j9l-VJzaIMmuoQSr5oHQBA&ved=0CCwQ6AEwAjgK#v=onepage&q=moonligt%20%2B%20Italy%2B%20fascism&f=false

فاشیست ها توجه به مهتاب را اتلاف وقت می دانستند و به زنان و دختران دستور می دادند از مهتاب و آرایشگاه ها احتراز کنند.

[35] آکادمی سلطنتی ایتالیا (ایتالیایی: Reale Accademia d'Italia به) سازمانی متشکل ازروشنفکران، و چهره های فرهنگی بود که در ژانویه سال 1926 توسط دولت فاشیست و به دست پادشاه ایتالیا  توسط یک حکم سلطنتی ایجاد شد و در سال 1943 کاملا منحل شد.هدف اعلام شده  آکادمی عبارت بود از  « ترویج و هماهنگی فعالیت فکری در رشته های مختلف علوم، علوم انسانی و هنر،  به منظور حفظ یکپارچگی روح ملی، و برای تشویق نفوذ آنها به کشور های خارجی»  بود.

[36]  Hermetic school of poetry : همانند سمبولیسم شعر هرمتیک  مبهم و دشوار است، زیرا که زبان و تصاویر ذهنی هستند، و  صدای  واژه ها  از معنای آن ها مهم تر است.  پیروان این مکتب، با رد هر گونه شرکت مستقیم در امور سیاسی و اجتماعی، خود را از فرهنگ فاشیستی جدا می کردند و به سبکی  دشوار و غیر قابل نفوذ، به تمثیل و با درون گرایی شعر می سرودند.  

[37] archetype

[38] celtic

[39] Grail 

 

******

صفحه ی  عاطفه اولیایی در انسان شناسی و فرهنگ‌:‌   http://anthropology.ir/node/25421

 

 

دوست و همکار گرامی


چنانکه از ​فعالیت های داوطلبانه کانون ​«انسان شناسی و فرهنگ» و ​مطالب منتشر شده​ در سایت آن​ ​بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات ​و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

لطفا کمک های خود را به حساب زیر واریز کنید و در صورت دلخواه با ایمیل به ما اطلاع دهید.

شماره حساب بانک ملت: 117360766


شماره شبا: IR98 0120 0000 0000 0117 3607 66


شماره کارت: 7634-4916-3372-6104


به نام آقای رضا رجبی

نویسنده

اولیایی، عاطفه

مطالب نویسنده