بیش فعالی (1)

مجله ی علوم انسانی فرانسه برگردان آریا نوری

این مقاله برگرفته از خاطرات مادر کودکی مبتلا به بیش فعالیست که در سال 2012 به صورت کتاب منتشر شد. (1)

سیلوی ، دو فرزند به نام های ژولین و ماکسیم دارد، وی به تازگی متوجه شده که فرزند کوچکترش ماکسیم  هم مبتلا به بیش فعالیست. این مساله احتمالا به این خاطر است که بیش فعالی زمینه ای وراثتی و ژنی هم دارد ، یعنی اگر یکی از فرزندان یک خانواده مبتلا باشد ، احتمال ابتلای سایر فرزندان نیز بسیار بالا خواهد بود . . .

کودکان مبتلا به بیش فعالی ( TDA/H ) بی دقت بوده و رفتاری تکانشی (2) دارند . . . رفتارهای تندی که این کودکان در خانه و مدرسه از خویش نشان می دهند ، زندگیشان را برای مدت های مدیدی تحت تاثیر قرار می دهد.

سیلوی (3) :

همیشه فکر می کردم مسئول رفتارهای این بچه من هستم . . .

ماکسیم (4) دو سال و نیم دارد ، رفتارهایی که از وی در مهد کودک سر می زند ، هم اعصاب مربی هایش را به هم می ریزد و هم هم هم گروهی هایش را. او راه نمی رود اما دائما یا در حال دویدن است و یا وقتی هم که نشسته ، در جای خود تکان می خورد. برخی رفتارهای وی بعضا خطرناک هم هست ، کافی است مربیان مهد تنها یک لحظه از او چشم بردارند تا وی ناپدید شود. برای ماکسیم ترس هیچ معنایی ندارد. وی به اندازه ی کافی فرمانبردار هست اما هیچ گاه دست از رفتارهای خود بر نمی دارد و یک جا ثابت نمی نشیند.

سیلوی :

نه ، این ممکن نیست! ماکسیم نه! دیگر تحمل ندارم!

ژولین (5) پنج ساله است. شرایط بسیار سختی برای والدین او برقرار است. آن ها روزهای خود را به سختی سپری می کنند ، بسیار خسته می شوند ، فشار و استرس بسیاری را متحمل می شوند و صبر و تحملشان به تدریج در حال به اتمام رسیدن است.

سیلوی :

من برخی مواقع کنترل خودم را از دست می دهم و روی او دست بلند می کنم. البته این اصلا دست خودم نیست ، یک بار به قدری عصبانی شدم که کنترل خودم را به طور کامل است دست دادم و باور کنید در آن لحظه هر کاری از دستم بر می آمد ، ژولین خیلی ترسیده بود ، روی زمین دراز کشید و دست هایش را روی سرش گذاشت. من اما در نهایت توانستم خودم را به سختی بسیار کنترل کنم.

مساله این است که من دیگر نمی توانم خودم را کنترل کنم ، معده ام به طور دائمی سوزش دارد ، این شرایط من را مریض کرده است ، دیگر خودم هم از خودم می ترسم.

با این وجود سعی می کنم در برابر مشکلی که دامنم را گرفته ، شکیبایی به خرج دهم ، این کار خیلی سخت است و متاسفانه شوهرم با همه ی کارهای من موافق نیست.

« سیلوی ، مساله اینه که بچه ی ما فقط یکمی شیطونه ، به زودی این دوره سپری       می شه ، اصلا جای نگرانی نیست!»

مساله ی اصلی اما این است که شوهر من خیلی مشغول است و خیلی مشکلات را احساس نمی کند. بالاخره روزی فرا رسید که پذیرفتم ژولین را تحت درمان دارویی قرار دهم. . .

 ( . . . ) تنها چند روز از آغاز دوره ی درمان می گذرد. رفتار ژولین به طور محسوسی تغییر کرده است ، معلمش هم این مساله را به ما گوشزد کرده ، هرچند که این تغییر آن چنان بی نظیر نیست ، اما حداقل محسوس است. رفتار ژولین در خانه هم دچار تغییر شده است، رفتارهای او کمتر تهاجمی بوده و خوش اخلاقتر شده ، خدا را شکر ، الان کمی    می توانم استراحت کنم . . .

در ابتدای امر نتایج دوره ی درمان را نمی توان فوق العاده قلمداد کرد ، اما حداقل تغییراتی رخ داده و همین مساله برای ما جای امیدواری دارد. کم کم از شدت بحران های ما در خانه کاسته می شود. به هر حال چندین ماه زمان لازم بود تا تغییرات قابل توجهی در رفتار ژولین بروز کند. الان راحت تر می شود با او حرف زد و ما به آرامی از بن بست خارج شده ایم. من نمی دانم بدون این دوره ی درمان دارویی چه بر سر ما می آمد اما حالا حداقل تاثیرات مثبت آن را در زندگی روزمره مان ملاحظه می کنم.

یک روز صبح توجه من به عبارتی که توسط ژولین ادا شد ، جلب گردید. در حالی که داشتیم از خانه خارج می شدیم ، او ناگهان با حالتی نگران گفت :

« مامان ، یادت رفته قرص منو بدی! »

من به او پاسخ دادم :

  • این خیلی خوبه که اینقدر به فکر قرصات هستی عزیزم.
  • آخه می دونی مامان ، من برای این خیلی حواسم به قرصام هست که میدونم اگر نخورمشون ، کارایی می کنم که بقیه تنبیهم می کنن

من با شنیدن این حرف در جا خشکم زد ، من اصلا توقع این حرف را از زبان ژولین نداشتم ، اصلا فکر نمی کردم که تفاوت این مساله را تشخصی بدهد!

من خود را ملزم می بینیم که از عوارض دارو هم برای شما صحبت کنم چرا که دارویی که ژولین مصرف می کند هم مثل بسیاری از داروهای دیگر ، عوارض منحصر به خود را دارد. مساله ی اول از دست رفتن اشتهاست ، به خصوص هنگام ظهر، یعنی زمانی که میزان اثر دارو به اوج خود می رسد.

من به این مساله عادت کردم ، البته با سختی بسیار ؛ دیدن ژولین هنگامی که سر میز غذا با بی میلی به غذایش نگاه می کرد ، برای من خیلی سخت بود. نشستن سر میز عذا برای او به اجباری دردآور بدل گشته بود. اگر الان از فعل زمان گذشته استفاده می کنم ، به این علت است که این عارضه ی متیل فنیدات (6) پس از مدتی از بین رفت. از طرفی  ژولین به طور دائمی از سر درد و حالت تهوع شکایت می کرد ، ما هم نمی توانستیم با قطعیت بگوییم که این ها از عوارض دارویش بوده یا خیر.

عوارض جانبی داروی ژولین ، بر خلاف تاثیرات مثبت آن ، قابل مدیریت بوده اند. ما با مرور زمان به آن ها عادت کردیم ، البته هیچگاه سعی نکردیم که این عوارض را کوچک جلوه دهیم و همیشه توجه خاصی به آن ها داشتیم. در حال حاضر هم ما با مشورت و تحت نظارت مستقیم پزشک ، از داروهای ریتالین (7) و کنسرتا (8) به صورت آزمایشی ، با تغییر دوز و یا جابه جایی استفاده می کنیم، چرا که عوارض جانبی این داروها با تغییر سن فرق می کند.

( . . . ) من بالاخره جواب نهایی خود را دریافت می کنم و می فهمم مشکل اصلی ژولین چیست. پاسخ هر چه هم که باشد ، از بی جوابی بهتر است. هرچند که تا 6 سالگی ژولین زمان لازم بود تا ما بالاخره پاسخی قطعی دریافت کنیم. او از بیش فعالی رنج می برد.

بالاخره ما یک جواب دریافت کردیم! جوابی که پاسخی به پرسش های در ذهن من نیست اما حداقل سبب می شود دیگر احساس گناه نداشته باشم.

البته باید به این مساله هم اعتراف کنم که من می ترسیدم ژولین مشکل بزرگتری داشته باشد ، مثل بیماری دو شخصیتی و سایر بیماری های روانی.

اما به چه علت دیگر احساس گناه نمی کنم؟ بدون شک به این علت که تا الان فکر می کردم علت اصلی رفتارهای ژولین خود من هستم. البته خود تشخصی بیماری به تنهایی احساس گناه من را از بین نبرد ، دو سال زمان و کار با پزشک متخصص لازم بود تا من به این مرحله برسم.

با اعلام نهایی تشخیص بیماری ، همه چیز در ذهن من به هم ریخت. در عین حال هم خوشحالم و هم ناراحت. الان این مساله را می دانم که مسیری که زین پس در پیش روی خود دارم سخت و طولانی خواهد بود، متاسفانه من در این مورد حق داشتم. الان بیش از پیش دوستان و خانواده ام دور من را گرفته اند ، قبلا اما خیلی احساس تنهایی می کردم.

( . . . ) زندگی هر روزه ی من قرار گرفتن در معرض نگاه های سرشار از قضاوت مردم است. پس از پذیرفتن مشکلات دو فرزندم ، این مساله از همه چیز برایم سخت تر است. منی که از قبل به خاطر احساس گناهی که برای مدت های طولانی بر دوش کشیده ام ، روحیه ای شکننده دارم، تحمل نگاه دیگران برایم بسیار سخت است.دیگران دائما با نگاه و حرف های خود – به صورت مستقیم یا غیر مستقیم – به ما می گویند که والدین خوبی نیستیم ، که نتوانسته ایم فرزندانمان را به نحو شایسته ای تربیت کنیم؛ قضاوت هایی اینچنین حتی در بین برخی از اعضای خانواده مان هم وجود دارد و این بسیار سخت تر است. در جایی که ما نیاز به همکاری و همیاری داریم ، یا ما را مورد قضاوت قرار می دهند و یا تردمان می کنند. من لحظات بسیار سختی را گذرانده ام که بی نهایت به من آسیب وارد کرده اند ، شرایطی که سبب می شد هر لحظه با خود بگویم : دیگر بس است ، دیگر توانایی تحمل این شرایط را ندارم.» اما همیشه ، به هر نحوی که شده ، به خاطر فرزندانم تحمل کرده ام.

به هرحال خیلی خوش شانس بودم که مادرم ، پدر و اعضای بسیار نزدیک خانواده ام من را درک کردند ، به حرف های من گوش دادند و در کنار من ایستادند نه در برابرم. بی تفاوتی دیگران را می توان به واسطه ی ترس از ناشناخته ها ، عدم میل به قبول درد و رنج یک عزیز توجیه کرد. شاید بشود گفت : سر خود را مثل کبک زیر برف فرو بردن!

روزی به همراه ژولین در مغازه ی میوه فروشی بودیم و منتظر ایستاده بودیم تا نوبتمان شود. ژولین به هیچ عنوان روی پای خودش بند نبود ، دائما تکان می خود و حتی می خواست برادرش را از روی صندلی بیاندازد. صندوق دار ، در حالی که خرید های یک مشتری را حساب می کرد ، نگاه بسیار تندی به من انداخت. همان مشتری هم که دیگر صبر خود را از دست داده بود ، برگشت و با حالتی حق به جانب به من گفت : « خانم ، اگر نمی توانید بجه های خود را به درستی تربیت کنید ، اصلا نباید بچه دار شوید!»

او خیلی از این گفته ی خودش احساس غرور می کرد. من اما سکوت کردم ، هیچ پاسخی ندادم ، فقط سرم را به آرامی پایین انداختم و به همراه دو کودکم ، بی آنکه سخنی بگویم و یا میوه ام را خریده باشم ، از مغازه خارج شدم.

صحنه های اینچنین ، هر بار که با فرزندانم از خانه خارج می شوم ، اصلا کم نیستند،همین صحنه ها در سوپرمارکت ها و حتی پارکینگ خانه هم پیش آمده است. برخی مواقع دلم می خواهد کیسه های خرید را روی صندلی ماشین بگذارم و این دو بچه را در صندوق عقب.

نمی توانید باور کنید تعداد دفعاتی که دیگران با نگاه و زبانشان به من طعنه زده اند ( این ها بچه های شما هستند؟ ) چه قدر زیاد است!

البته من دیگر عادت کرده ام ، این برخوردها جزئی از زندگی من شده اند!

 

 

  1. Mon enfant est hyperactif (TDAH), Regards croisés d’une maman et d’une pédopsychiatre, De Boeck, 2012
  2. Impulsif
  3. Sylvie
  4. Maxime
  5. Julien
  6. Méthylphénidate
  7. Ritaline
  8. Concerta

متن کامل مقاله به زبان فرانسه در فایل پیوست آورده شده است.

منبع : مجله ی علوم انسانی فرانسه ، منتشر شده در تاریخ 27 اکتبر سال 2014

http://www.scienceshumaines.com

 

پرونده ی آریا نوری در انسان شناسی و فرهنگ :

http://www.anthropology.ir/node/24940

 

پیوستاندازه
فایل 25969.docx18.37 KB

دوست و همکار گرامی


چنانکه از ​فعالیت های داوطلبانه کانون ​«انسان شناسی و فرهنگ» و ​مطالب منتشر شده​ در سایت آن​ ​بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات ​و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

لطفا کمک های خود را به حساب زیر واریز کنید و در صورت دلخواه با ایمیل به ما اطلاع دهید.

شماره حساب بانک ملت: 117360766


شماره شبا: IR98 0120 0000 0000 0117 3607 66


شماره کارت: 7634-4916-3372-6104


به نام آقای رضا رجبی

نویسنده

نوری، آریا

مطالب نویسنده