دشمن سازی دیگری

امبرتو اکو، برگردان: عاطفه اولیایی

 

چند سال پیش در نیویورک با یک راننده ی تاکسی گفتگویی داشتم.  گفت که پاکستانی است و از من پرسید اهل کجایم؟  پاسخش را دادم.  پرسید چند تا از ما روی زمینند و آیا زبانمان انگلیسی است یا نه و دشمنانمان کی اند؟ گفتم: « ببخشید؟ ».  با صبر و حوصله منظورش را توضیح داد:  در طول سده ها بر سر مسایل ارضی،  مرزی و رقابت های قبیله ای با چه مردمی جنگیده ایم؟ به او گفتم با کسی در جنگ نیستیم. توضیح داد که منظورش آن است که دشمن تاریخی مان کیست؟  آن هایی که را که کشته ایم و یا ما را کشته اند.  تکرار کردم که دشمنی نداریم و حدود نیم قرن پیش،  آخرین جنگمان علیه یک دشمن شروع شد و با جنگ علیه دشمنی دیگرخاتمه یافت.

باورش نمی شد. چطور ممکن است کشوری دشمن نداشته باشد!؟  موقع پیاده شدن انعامی بیش از معمول دادم تا شاید صلح دوستی و بی خیالی ایتالیایی ها را  جبران کرده باشم.  دقایقی پس از ترک او بود که پاسخ  سؤالش  به ذهنم خطور کرد. این حقیقت ندارد که ایتالیایی ها دشمن ندارند. ما دشمن خارجی نداریم  یا شاید بهتر است بگویم توافقی بر سر این که دشمن خارجیمان کیست نداریم زیرا که  بطور دایم با خود در جنگیم.  پیزا علیه لوچکا[1]ـ گولفس علیه گیباینس ـ شمال علیه جنوب ـ فاشیست ها علیه پارتیزان ها ـ مافیا علیه دولت ـ برلوسکونی علیه قوه ی قضاییه...

با تعمق در مورد آن گفتگو به این نتیجه رسیدم که بد شانسی ایتالیایی ها در عرض ۶، سال گذشته نداشتن یک دشمن واقعی بوده است. اتحاد ایتالیا در رویارویی اش با اطریش شکل گرفت ...  و موسولینی زمانی  توانست حمایت مردم را کسب کند که آنان را به خونخواهی شکست حبشه، دوگالی  و آدوآ  و یا  ضد  مکراسی اشرافیت یهودی (که به نظر وی ما را با رذالت تنبیه می کرد)  برانگیزاند.  ببینید از زمان محو امپراطوری شر شوروی در آمریکا چه رخ داده است.  آمریکا  در خطر از دست دادن هویتش بود که بن لادن برای سپاسگزاری از دریافت  کمک های آمریکا در جنگ علیه شوروی،  امکان یافتن دشمنی جدید را به بوش اعطا کرد و باعث  تحکیم قدرت وی و انسجام هویت ملی أمریکا شد!

دشمن داشتن نه تنها برای شناسایی هویت خود بلکه به منظور یافتن معیارهای سنجش نظام ارزشی خود، از خود کردن آن نظام ونمایاندن قابلیت هایمان ضروری است.  پس در غیبت دشمن باید  آن را خلق کنیم.  ببینید کله پوستی ها با چه دست و دل بازی ای هر غیر عضو گروهشان را  دشمن می خوانند!  آنچه در خور تامل است نه امرتقریبا طبیعی دشمن سازی این و آن،  بلکه  روند  خلق دشمن و خبیث سازی وی است.

در خطابه ی های  سیسرون  علیه کاتلین[1]،  از آن جا که شاهدی دال بر توطئه ی لوسیوس کاتلین  وجود داشت،  احتیاجی به متقاعد کردن سناتور های رومی  به دشمنی وی نبود.  معهذا در دومین خطابه،  تصویری از دوستان کاتلین به عنوان منحرفین اخلاقی ارایه شده است:

«سیاه مستانی  شکم سیر،  تاج گل به سر، سراپا  آغشته به مرهم های خوشبو،   نهیف و بی جان از فرط هماغوشی،  عمرشان را در آغوش زنان به سبکسری می گذرانند و افاضاتی از قبیل لزوم کشتن شهروندان نجیب و به آتش کشیدن شهر ها می کنند...  لیکن در مقابل شما  بسی آراسته و نه در ردای عادی  بلکه در لباسی بلند تا مچ پا و با ریش و سبیل اصلاح شده  ظاهر می شوند. این جوانان  تر و تمیز و ظریف نه تنها رقص و آواز را بخوبی آموخته اند  و  از راز و رمز عاشق پیشگی و معشوقی آگاهند، بلکه به خوبی نیز می دانند چطور برق خنجر بتابانند و مسموم کنند. ( خطابه ۲- بخش ۱-۱،)».

اخلاق گرایی سیسرون  وآگوستین قدیس از یک قماش است: ایراد گیری از مشرکین  به دلیل عیاشی و رفتن به سیرک و آمفی تئاتر.   دشمنان به دلیل رسم و رسوم متفاوتشان «دیگری» می شوند.

اولین قدم برجسته کردن این تفاوت ها  توجه به ظاهر دیگران است. در نقش برجسته های  بنا های رومی،  بربرها با ریش و پشم  و بینی کوتاه و رو به بالا کنده کاری شده اند و همان طور که می دانیم  خود واژه ی بربر اشاره به زبانی الکن و کوته فکری است ( گویی دچار لکنت اند: بر...بر...).

معهذا دشمنان کسانی نیستند که مستقیما ما را  تهدید می کنند ( امری که مثلا در مورد بربر ها صادق بود)،  بلکه کسانیند که دیگران از دشمن ساختنشان بهره می برند.  از آنجا که ناتوان از اثبات آنند که تفاوت باعث دشمنی است،  نفس تفاوت را نمادی تهدید کننده می سازند.  تاسیتوس[2]  از یهودیان بدین گونه سخن می گوید:

«هر آنچه را مقدس می داریم، کفرآمیزمی پندارند و هر چه برایمان نجس است برایشان  واجب!» ( به یاد بیاوریم چگونه انگلیسی ها فرانسوی ها را قورباغه خور و چگونه آلمانی ها ایتالیایی ها را به خاطر مصرف گرایی مذمت می کنند). یهودیان را «عجیب» می خوانند  زیرا از خوردن خوک ممانعت کرده، در پخت نان ازخمیر مایه استفاده نمی کنند‌، روز هفتم هفته را استراحت می کنند،  بین خود ازواج می کنند و ختنه می شوند (و البته نه به دلایل بهداشتی و مذهبی بلکه «برای تمایز خود از دیگران»)،  مردگانشان را دفن می کنند و به سزار احترام نمی گذارند.»

 تاسیتوس  پس از نشان دادن  متفاوت بودن برخی از رسوم یهودیان مانند ختنه و  تعطیلی روز سبت،  شنبه،  با اضافه نمودن رسوم تخیلی و افسانه پردازی می نویسد که یهودیان  تصویر خر را مقدس می شمارند و از والدین، خواهر و برادر،  موطن و خدایان متنفرند.

پلینی یونگر[3] پس از ناتوانی از یافتن موردی از جرم و بزهکاری بین مسیحیان،  آن ها را به دلیل قربانی نکردن برای امپراطور بالای دار می فرستاد زیرا که سرپیچی از امری چنین طبیعی و آشکار آنان را «متفاوت» می ساخت.

با پیچیده تر شدن روابط اجتماعی به نوعی جدید از دشمن برمی خوریم: وی فردی است خارج از حلقه ی ما . امروزه  وی را مهاجر خارجی می نامیم.  رفتاری متفاوت از ما دارد و زبانمان را به بدی صحبت می کند.   در شوخی های جوانان  فردی  است  فریب کار، شیاد ، یونانیِ شهوت پرست و کسی  است که حتی دوستان مادر بزرگش را از راه بدر می برد.

سیاه پوست  به خاطر رنگ پوستش هر کجا رود غریبه است. توماس دوبسن  در اولین دانشنامه ی آمریکایی چاپ ۱۷۹۸  «زنگی-ـ negro«  را این طور معنا کرده است:  

                  «رنگ پوست زنگی طیفی وسیع دارد ،  صورتش نسبت به دیگران کاملا متفاوت  است. لپ های گرد، گونه های برجسته ، پیشانی کمی بلند، بینی کوتاه            پهن و صاف، لب های پهن با گوش هایی کوچک، زشتی و نا بهنجاری

از ویژگی های ظاهری آنان است. کپل های زن سیاه پوست فرورفته است و  باسن های بسیار بزرگی دارد که پشتش را به شکل زین اسب در می آورد.              می گویند  قسمت این نژاد غمگین  از زندگی، هرزگی است.  تنبلی ودغلبازی،

 انتقام و سنگدلی،  گستاخی، دزدی، دروغگویی، کفر، شیادی، بدجنسی و عصبانیت باعث نقض طبیعت است و وجدان را می ساید. سیاه پوستان با هر نوع احساس انساندوستی غریبه اند و بد ترین نمونه های افراد به حال خود رها شدگانند.»

سیاه پوست زشت است. دشمن باید زشت باشد زیرا زیبایی همزاد خوبی است؛  یکی از ویژگی های زیبایی در قرون وسطی کمال و بی نقصی[4] است  (... بر اساس این معیار معلولیت , و نارسایی، کوری، کوتاهی قد و یا تیرگی پوست «غیر انسانی» و زشتی محسوب می شد).  به همین دلیل بود که پلی فموس غول یک چشم و میم کوتوله به آسانی الگوی شکل ظاهری دشمن شدند. در قرن پنجم میلادی  پریکوس پانیونی[5]،   آتیلا را با جثه ای کوچک،  سینه ای پهن،  سری بزرگ،  چشمانی ریز و مهمتر از همه سیه چرده توصیف می کند.  ولی جالب آنجاست که شیطانی که رودولفوس گلابر[6]، شش قرن بعد توصیف می کند، شباهت بسیاری  به این تصویر آتیلا  دارد:

«صورتی نهیف و استخوانی ، چشمان سیاه ،  پیشانی چروک خورده،   بینی صاف ، دهانی ور قلمبیده ،  لبانی  باد کرده، چانه ای باریک و تیز، ریش بزی، گوش های نوک تیز پشمالو، موهای صاف و ژولیده ،  دندان های نیش بزرگ، جمجمه ای دراز، جثه ای کوچک ،  گردنی باریک‌ ، سینه ای برجسته،  و پشت قوزی.»[7]

لیوتپرند[8] کریمونایی که در سال ۹۶۸ توسط امپراطور اوتو به بیزانس ( قسطنطنیه)  فرستاده شد و با تودنی «غریب» مواجه شد، امپراطور بیزانس را فاقد کمال یافت:

«نزد نیسفوروس رسیدم. عجیب الخلقه ی  کوتوله با سری عظیم،   موش کوری با چشمانی ریز، ریش انبوه کوتاهِ زشت و فلفل نمکی،  گردنی به درازی یک انگشت ... به رنگ حبشه ای ها ، «آدم حتی در دل شب هم دلش نمی آید  نگاهش کند»، شکم گنده،  کپل های لاغر، ران هایی بسیار بلند نسبت به چثه، پا های کوتاه  با کف صاف و ملبس به لباس دهقانی متعفن و نخ نما.[9]»

متعفن!  دشمن بدون استثنا بد بوست . ادگار برییون، روان شناس فرانسوی،  در ابتدای جنگ جهانی اول ( ۱۹۱۵)  نوشت[10] که مدفوع یک آلمانیِ معمولی نسبت به یک فرانسوی،  بیشتر و متعفن تراست.  تنها اهالی قسطنطنیه متعفن نبودند بلکه مسلمانان نیز از آنان دست کمی نداشتند.   فلیکس فربی[11] راهب  قرن ۱۹ نوشت[12]:

« از مسلمانان بوی وحشتناکی منبعث می شود که برای رهایی از آن دایما وضوهای گوناگونمی گیرند؛ و از آن جا که ما بو نمی دهیم  به حمام گرفتن با ما حساسیتی نشان نمی دهند؛ ولی به یهودیان که از خوشان  بدبو ترند  چنین آسان نمی گیرند. ... مسلمانان متعفن از معاشرت کسانی مثل ما که بو نمی دهند خوشحالند.»

جیوزپه جیوزتی[13] در یاد داشت های  کلیسای آمبروجیو ی قدیس در باره ی اطریشی های «متعفن»  چنین

 می نویسد:  

« وقتی وارد شدم  سربازان شمالی کروآت و چک  مانند دارهای تاکستان صف کشیده بودند.  عقب کشیدم چرا که اذعان دارم ایستادن میان آن اراذل و اوباش مشمئز کننده بود،احساس خفگی بود و تعفن دهانشان ـ که البته  شما در حرفه تان به ندرت به آن برمی خورید ـبا عرض معذرت از آن حضرت والا باید بگویم حتی شمع های محراب کلیسا هم بوی دنبه می داد. »

کولی که  به نظر سزار لومبروسو[14] از مردار تغذیه می کند خواه ناخواه  متعفن است،  درست مانند رزا کِلِب، دشمن جیمز باند در فیلم  « از روسیه، با عشق » ( ۱۹۵۷) ساخته ی یانگ فلمینگ.  وی نه تنها کولیست بلکه اهل شوروی  و همجنس گرا نیزهست.  

«از بیرون در مخفی کرم رنگ،  تاتیانا  می توانست  تعفن  داخل اتاق را بو کند.  از درون اتاق صدایی  به او دستور ورود داد،  در را گشود و زنی را نشسته پشت میزی گرد  زیر چراغ وسط اتاق  دید،  بویی ذهنش را آغشت.  بوی مترو در شبی گرم ،  بوی عطرهای ارزان برای خفه کردن  گند حیوانات.  روس ها چه حمام گرفته باشند و چه نه ( و بیشتر وقتی که نگرفته باشند )  بسیار عطر می زنند.  تاتیانا هنوز مشتاقانه اوضاع را بررسی می کرد که در اتاق خواب باز شد و «زنک کلب »[15] با لباس بدن نمایی از کرپ دوشین نارنجی رنگ ظاهر شد...  زانوی چال افتاده اش ، مثل نارگیل زرد از لای درز لباس خوابش بیرون افتاده بود... رزا کلب عینک هایش را برداشته بود،  صورت و چشمانش را لایه ی زخیمی از روژ گونه،  ریمل  و ماتیک پوشانده بود... به سوفا دست نوازشی کشید و گفت:  “عزیز چراغ را روشن کن ،  کلیدش کنار در است.بیا کنارم بشین باید همدیگر را بهتر بشناسیم” »(فصل پنجم).

 

یهودی را از همان بدو مسیحیت با الگو برداری از دجال[16]،  ددمنشی دیو سیرت ومتعفن توصیف کرده اند زیرا که وی نه تنها دشمن مردم بلکه دشمن خداست:

«سرش مانند شعله ای روشن ، چشم راستش راخون گرفته،  چشم چپش مانند چشم گربه سبزاست و مردمک ندارد ـ  استخوان ران راستش ضعیف ،  پایش بزرگ و شستش بلند و پهن است.»[17]

« دجال از بین یهودیان بر خواهد خواست...و نه چنانکه برخی می گویند ازمادری باکره بلکه مانند دیگران  از یک  پدر و مادر... در بدو نطفه بندی،  شیطان وارد رحم مادر شده  و او را در رحم مادر تغذیه می کند ،  قدرت شیطان همواره با اوست.»[18]

 

« او با دو چشم آتشین ، گوش هایی همچون گوش خر، بینی و دهان شیر‌، انسان را به جنون آمیزترین جرم ها در میان آتش وا داشته  و به نفی خدا کشانده و متعفن می کند ،  بنای کلیسا را با آزمندی وحشیانه ای ویران می کند و با لبخندی تمسخر آمیز دندان های دهشتناک آهنینش ر ابه نمایش می گذارد.»[19]

اگر دجال از بین یهودیان برخیزد، بلاشک باید به شکل یهودیان باشد حال چه از دید ضد یهودی گری رایج  یا ضد یهودی گری استادان الهیات،  و یا ضد یهودی گری بورژوازی قرن ۱۸ و ۱۹ میلادی.  این هم توصیفی  قرن هجدهمی از یهودیان:

«معمولا صورتی آبی دارند ـ بینی خمیده ـ   چشمانی فرو  رفته ـ چانه ای بیرون زده  با ماهیچه های منقبض دور لب... یهودیان بسیار مستعد دچار شدن به جذام ، اسکورپی،  خناذیر و خونریزیند[20] و این خود از کثیفی خونشان گواهی می دهد... گفته اند که همیشه دهانشان بو می دهد... برخی این را ناشی از استعمال سبزی های تند بو مانند پیاز و سیر می دانند.  و برخی دیگر فکر می کنند به علت خوردن غازشکرمال شده است که بسیار دوست دارند ولی آن ها را غمگین می کند.»

بعد ها ریچارد واگنر با توصیف صدا و رفتارشان بر این تصویر می افزاید:

«چیزی در ظاهر یهودیان نفرت انگیز است ... اما بد تر از هر چیز لحن صدایشان است... گوشهای ما تاب تحمل این جیغ خشن وسوت مانند را ندارد. یهودی ها از واژه ها و ساختارهای زبانی خاصی مغایر با روح زبان ملی ما استفاده می کند... چنان غریب حرف می زنند که نه محتوای آنچه می گویند، بلکه نحوه ی  صحبت کردنشان برجسته می شود.  این امر در توضیح احساسات برانگیخته از موسیقیِ ساخته ی یک یهودی از اهمیتی بی اندازه برخوردار است. گوش کردن به  یک یهودی واقعا رنج آور است زیرا وی بری از هر نوع احساس انسانی است... خشکی و بیروحی که ذاتیِ شخصیت یهودیِ مطرد است،  در  ترانه هایشان بازتاب می یابد. هنر یهودیان را باید در عرصه ای غیر از آواز که طبیعت از آنان دریغ داشته است،‌ جست.«[21]

 هیتلر چنین به این توصیف می افزاید: « در مورد جوانان، لباس ها باید به خدمتِ آموزش درآیند... اگر زیبایی بدنشان در پس لباس ها پنهان نبود  یهودیان ناسره،  با آن تاتی تاتی کردنشان،  دختران مان  را به بیراهه می کشیدند. »[22]    

پس از توصیف صورت و لباس یهودیان به رسومشان پرداخته اند : یهودیِ دشمن،  کوکان را می کشد و خونشان را سر می کشد.  این توصیف  از گذشته ی دور،  در داستان های کنتربری اثر چاوسر یافت می شود.  در داستانی  که بسیار شبیه  داستان سیمونیوی ترنتی قدیس است می خوانیم که پسر جوانی که  از محله ی یهودیان عبور می کرد و حمد مریم قدیس[23]را می خواند  ربوده می شود؛ گلویش را می برند و جسدش را به چاه می افکنند.

یهودی ای که کودکان را می کشد وخونشان را می آشامد شجره نامه ی بسیار پیچیده ای دارد: در ابتدای مسحیت، یهودی همان دشمن داخلی، یعنی کافر است.  این هم مثالی دیگر:

 

« شب ها وقتی ما چراغ را روشن می کنیم و تعزیه می خوانیم ،  آن ها دختران جوانِ  طلبه را به خانه ای مخصوص می برند.  چراغ ها را خاموش می کنند تا کسی شاهد بی حرمتی ای که علیه هر کسی حتی مادر و خواهرشان  در شرف وقوع است نباشد.  می پندارند که با شکستن قانون الهیِ ممانعت ازهمخوابگی با همخون، باعث خشنودی  شیاطین می شوند. بعد از اتمام مراسم به خانه هایشان بازمی گردند ودر زمان به دنیا آمدن بچه ی تخم کافر بیخدا،  دوباره به همان خانه باز می گردند. سه روز بعد از تولد کودک شیطانی را از مادر جدا می کنند، دست و پایش را با تیغی تیز می برند و خونش را جمع می کنند. کودک را در تل هیزم می سوزانند،  خاکستر و خونش را مخلوط  می کنند و با آن خوراک و آشامیدنی ها را می آلایند و شهدابی مسموم درست می کنند. این مراسم عشای ربانی آنهاست.»[24]

 

دشمن متعلق به طبقه ی اجتماعی پایین تر، متفاوت و کریه توصیف می شود.   در ایلیاد،  ترزیتس که ازنظر طبقاتی از  آگاممنون و آشیل پایین تر است ( در نتسجه نسبت به آن ها حسادت می ورزد) شَل،  کج و معوج  با شانه ای خم شده روی سینه،   با سر نوک تیز و کاکلی توصیف شده است.[25]   حال آنکه موضوع  ترزیتس وشخصیت ادموندن دو آمیچیز(فرنتی) در داستان  «قلب»[26] کمی متفاوت است : در حالی که اودیسه به  ترزیتس حمله می کند و او را به خون می کشد،‌ جامعه،  فرنتی را ( که فقیر است) متنبه وحبس می کند.

« (۲۵ اکتبر) : در کنارش قلچماقی دهان دریده که از مدرسه  اخراج شده بود نشسته بود...

(۲۱ ژانویه) : فرنتی تنها پسری بود که در مراسم  تدفین شاه می توانست بخندد.  از او متنفرم. نفسِ شیطان است. از دیدن پدری که برای تنبیه پسرش به مدرسه آمده لذت می برد و گریه ی پسر باعث خوشحالیش می شود. از گارون می ترسد اما پسرِ بنّا را که جثه ای کوچک دارد کتک می زند.   گروسی را که بازویش فلج است شکنجه می دهد؛ پاپی  پرکسی می شود چون همه دوستش دارند؛ ‌ربتی  کلاس دومی را هم که... با چوب زیربغل راه می رود مسخره می کند. به هر کسی که از او ضعیف تراست سیخونک می زند.  وقتی کار به زد و خورد می کشد طرف را حسابی لت وپار می کند.  پیشانی کوتاه و چشم های تیره ای  که زیر لبه ی کلاه پنبه ای اش مخفی می کند مشمئز کننده اند.  ازهیچ چیز نمی ترسد. به معلمش می خندد ـ از دزدی دریغ ندارد،  با وقاهت دروغ می گوید،‌  همیشه با کسی در جنگ است، با جوالدز به همکلاسی هایش حمله می کند، دکمه های کت خود وبچه های دیگر را می کند و با آن ها بازی می کند. کیف وکتابهایش کثیف و پاره پوره،  خط کشش دندانه دندانه است و قلمش تماما جویده، ناخن هایش گندیده، لباسش چروکیده وازفرط کتک کاری مندرس... است.  بعضی اوقات که معلم به روی خودش نمی اورد جریح تر می شود.  در جواب ملاطفت فحاشی می کند و وقتی تنبیه می شود،  صورتش را می پوشاند، گویی گریه می کند  ولی در واقع می خندد.»

 

بزهکار و روسپی  به دلیل تعلق به طبقه ی پایین اجتماع از نمونه های بدیهی زشتی اند. لیکن در مورد روسپی به نوعی  دیگر از دشمن بر می خوریم که می توان آن را نژاد پرستی سکسی نامید: نویسنده مردی است که از موضع قدرت می نویسد و یا از طریق نوشتن در پی سلطه است. از دیرباز زن  از دیدی دشمنانه توصیف شده است.  نباید فریب توصیف فرشته صفتی زنان را بخوریم زیرا که از زمان باستان تا دوران مدرن و به طور پیگیر،  دقیقا به دلیل این که دنیای ادبیات مملو از مخلوقین شیرین و لطیف است، توده ها از طریق  طنز (که ادبیات خاص آن هاست)‌،  به خبیث سازی زنان پرداخته اند.  از دوران باستان  یک مثال  از مارشیال کافی است: « وتوسیلا، تویی  که با سه رشته مو و چهار دندان،  سینه ای همچو سینه ی آخوندک و پاهای مورچه ، سیصد سناتور را گور کردی؛ با آن پیشانی چروکیده تر از لباست و سینه ای همانند تارهای عنکبوت... سوی چشمانت به  چشمان بوف در صبح می ماند و دهانی به تعفن بزها داری، ... تنها مشعل تدفین  به آلتت فرو خواهد رفت،.»[27]

فکر می کنید نویسنده ی این متن کیست؟ « جنس مونث حیوانی است ناکامل دستخوش هزاران احساس زشت که حتی فکر کردن در باره ی آن   چندش آوراست چه برسد به مباحثه اش!... کثیف تر از هر حیوانی حتی خوک گل و لایی از او تمیز تر است.  حالا اگر کسی  این را نفی کند  بگذار خودش  اعضای زنان را وارسی کند تا آن آلت ترسناکی را که با شرمساری مخفی  کرده و تن ـ آبگونه ی زایدشان را خالی می کند ، ببیند».  اگر  فرد غیر مذهبی و هرزه گویی همچو جیووانی بوکاچیو ( در کلاغ)  چنین بنویسد، به آسانی می توان تصور کرد اخلاق گرایان قرون وسطی که بر اصل  پل[28]  مبنی بر ارجحیت عدم  همخوابگی تاکید داشتند، چگونه فکر می کردند و می نوشتند.  اودوی کلونی[29] کشیش قرن دهمی می نویسد که « زیبایی بدن فقط در سطح پوست است. اگر مردان می توانستند زیر گوشت بدن زنان را ببینند  مشمئز می شدند: بدن افسونگر زنانه غیر از خلط، خون ،زرداب و صفرا چیزی نیست.  در بینی گلو و معده ی آن ها  چه نهفته است؟  کثافت!... ما که از دست زدن به استفراغ و آشغال مشمئز می شویم،  چگونه می توانیم کیسه ای مملو از مدفوع را در بر بگیریم؟[30]»

از آنچه می توان «زن ستیزی عادی» خواند به  شکل گیری مفهموم «جادوگر» می رسیم که خود شاهکاری از تمدن مدرن است! البته در دوران باستان وکلاسیک جادوگر وجود داشت و این جا فقط به جادوگران هوراس می پردازم[31] : «کندیا را با چشمان خود دیدم:  پیچیده در ردایی سیاه با موهای آشفته که همراه ساگانای پیرعرعر می کرد. تاب دیدن صورت رنگ پریده شان را نداشتم»[32].    درفرهنگ مردم دوران باستان و قرون وسطی جادوگران و نوابغ، جن زده انگاشته می شدند.   روم دوران هوراس خود را در تهدید جادوگران نمی دید و جادوگری در قرون وسطی به عنوان پدیده ی خود تلقینی باور می شد،‌ یا به زبان دیگر جادوگر کسی بود که خود فکرمی کرد جادوگر است.   در قوانین مذهبی[33] قرن نهم آمده است:

« برخی زنان که به شیطان رو آورده اند و مجذوب توهمات و اغوای او شده اند چنین خیال می کنند که در شب به همراه سایر زنان، سوار بر نوعی حیوان به دنبال دیانا ره سپرده اند... کشیشان باید همواره موعظه کنند که چنین افکاری نه از جانب خدا بلکه شیطان  به مخیله ی معتقدان می رسد.  شیطان خود به شکل فرشته ی نور تغییر شکل یافته و بر ذهن این زنان بیچاره، شکاک و بی ایمان غلبه می کند.»

 با این حال در صبحدم تجدد، باور داشتند که جادوگران در یوم سبت  پنهانی گرد هم آمده و جشن می گیرند،  پرواز می کنند،  خود را به شکل حیوانات در می آورند و دشمن جامعه می شوند، پس باید مورد استنطاق قرار گیرند و به آتش سپرده شوند.  منظورم اکنون مداقه ی « سندروم جادوگری» نیست که آیا به منظور یافتن سپر بلایی برای دفع بحران های اجتماعی است یا افکاری متاثر از شمن های سیبریایی و یا ادامه ی  کهن الگو[34] هاست.  آنچه مورد نظر است درک تکرار روند دشمن سازی ای است که در مورد کافر و یا یهودی به کار می رفته است.  البته اعتراض دانشمند قرن شانزدهمی جرولامو کاردانو به این امر نیز به جایی نرسید:

«این زنان فقیر از گیاهان دره و بلوط تغذیه می کنند... نزار، معوج و سیه چرده با چشمانی بیرون زده.  افسردگی و روحیه ی صفراویشان به یک نظر  آشکار است.  کم حرفند و گیج و به سختی از جن زدگان قابل تشخیص اند.  با وجود آن که داستان هایشان حقیقت ندارد، با چنان اعتقاد و ایمانی بیان می کنند که شک کردن به صحت آن سخت است. »[35]

پس از شیوع جذام موج جدیدی از سرکوب شروع شد. کارلو گینزبرگ [36]می نویسد  در ۱۳۲۱ در فرانسه جذامیان را زنده می سوزاندند زیرا که محکوم به آغشتن آب به منظور قتل عام جمعیت بودند: «زنان جذامی که زیر شکنجه به این جرم اعتراف کرده بودند در صورت باردار نبودن سوزانده می شدند و در صورت حاملگی در زندان به انتظارسوزانده شدن پس از زایمان به سر می بردند.»

یافتن منشا سرکوب کسانی که مجرم به انتقال طاعون شناخته شده بودند چندان دشوار نیست.  گینزبرک وجه دیگری از این پدیده راتوضیح می دهد. جذامیان واگیر دار خود به خود با یهودیان و مسلمانان یکی دانسته می شدند.  بسیاری از واقعه نویسان  داستان هایی  ثبت کرده اند حاکی از آن که یهودیان  شریک جرم جذامیان شمرده می شدند و بسیاری از آنان با بیمار به آتش سپرده می شدند: « مردم محلی  بدون ارجاء به کشیش و یا قاضی خود مجری قانون شدند؛ مجرمین را با حشم و دارو ندارشان در خانه هایشان حبس و خانه را آتش زدند.»

یکی از افراد این گروه اعتراف کرد که از یک یهودی رشوه گرفته بود.  به او کیسه ای از سَم‌ ( متشکل از خون ، ادرار، سه نوع علف و قطعاتی  متبرک شده از بدن) که برای غوطه ور نماندن سنگین شده بود، داده بودند تا آن را به منبع آب اشامیدنی مردم بیندازد.  و اضافه می کند که شاه غرناطه همدست یهودیان شده و مرجع دیگری سلطان بابل را به فهرست توطئه گران اضافه می کند. سه دشمن سنتی: جذامیان،  یهودیان و مسلمانان به هم پیوند زده شدند. به دشمن چهارم یعنی  کافر نیز اشاره شده است: «جذامیان می بایست  صلیب را زیر پا خرد کنند.»

چنین مراسمی را بعد ها به جادوگران نسبت دادند.  قرن چهاردهم شاهد پبدایش اولین  دستورالعمل به دادگاه کشاندن و استنطاق از کافران بود.[37] در قرن پانزدهم در حالیکه .... مردم شعر«بالاخره قرون وسطی سر آمد» را می خواندند ـ  جان نیدر در ۱۴۳۵  و ۱۴۳۷ در باره ی جادوگری به نحو جدیدی می نویسد:

« در کمال نگرانی  به تازگی شنیده ایم که در برخی مناطق آلمان... زنان و مردانی بی توجه به سلامتشان و با بی ایمانی کامل،   با بی پروایی  جسم خود را در اختیارشیاطین و بختک های مذکر  گذاشته اند و ... انسان، حیوان،  ثمرات و میوه جات زمین را  با طلسم ، افسون، ورد و سایرجادو ها نابود می کنند... به منظور پاسخگویی به وظایف خود و نیز ممانعت از گسترش مصیبت ناشی از عمل کفار به قیمت زندگی  مردم معصوم، این دفتر در صدد یافتن راه چاره، سپنگر و کریمررا  مامور استنطاق در آن مناطق می کند.» [38]

 سپنگر و کریمر نیز با الهام از فورمیکار [39]، متن مشهور «چکش جادوگران»  را در ۱۴۸۴ نوشتند. یادداشت های استنطاق  سال ۱۴۷۷ علیه آنتونیا از بخش کلیسایی خوریوس قدیس از قلمرو جنوا،  خود یکی از هزاران مثال چگونگی شکل گیری  مفهوم جادوگر است:

[متهم که شوهر خود را رها کرده  با ماسِت به محلی به نام لاز پروی[40] کنار نهر رفت... در آن محل کنیسه ای مملو از کفار مرد و زن که عقب عقب می رقصیدند با وی به پایکوبی پرداختند سپس زنگی سیاهی را به نام ربینه[41] به او معرفی کردند وگفتند: «این سرور ماست و اگر بخواهی به خواسته هایت برسی باید با او بیعت کنی.»  مدعی علیه پرسید چه باید کند و ماسِت جواب داد: «از خدای خالقت ، مذهب کاتولیک و آن  مریم بزهکار روی گردان و به روبینه مولای خود بپیوند و هر چه از تو می خواهد انجام ده...»   با شنیدن این حرف متهم پشیمان شد و ابتدا از همکاری ممانعت کرد.  ولی بالاخره از خدایش  رویگرداند  و گفت: «از توخدای خالق و مذهب کاتولیک و صلیب مقدس روی بر می تابم و تو روبینه ی شیطان را سرور خود می دانم.» و به بوسیدن پای وی پرداخت... بعد از سر تنفر از خدا، صلیبی چوبی را به زمین افکند و زیر پای چپش خرد کرد... او را روی چوبی به درازای  یک و نیم پا بردند؛ زنک چوب را  آغشته به روغنی کرده بود که در گنجه ی عشای ربانی محفوظ است.  چوب را بین ران هایش گذاشت و می گفت: «برو... برو نزد شیطان!» و آنا به محل کنیسه برده شد. وی همچنین اعتراف کرد که در آن محل نان و گوشت خوردند،  شراب نوشیدند و دوباره رقصیدند؛  سپس سرورشان ابلیس را،  که خود را از مرد به یک سگ سیاه مبدل ساخته بود، پرستش کردند و مقعدش را بوسیدند؛ بلاخره ابلیس  بعد از آنکه آتش را با شعله ی سبزی که کنیسه را روشن می کرد  به سرعت خاموش کرد فریاد برآورد < Meclet! Meclet!> و با این فریاد همچو حیوانی با زن همخوابگی کرد و زن  نیز با ماست گارین[42] همبستر شد.]

چنین متونی با ذکر جزییاتی همچون تف کردن به صلیب و بوسیدن مقعد تقریبا به همین شکل در شهادتی که در محاکمه  تمپلار شاه [43]که یک قرن و نیم پیش صورت گرفته بود آمده بود.  تعجب آور آن که در این محاکمه که درقرن پانزدهم رخ داد،  نه تنها استنطاق کنندگان از همان نوع سؤال های محاکمه های قبلی الهام می گرفتند (که خیلی  شتابزده به نظر می رسید) بلکه زن متهم،  به اتهاماتی که علیه اش چیده بودند  باور می کرد.  در محاکمه های جادوگران تصویری از دشمن ساخته می شود که نه تنها معترف به ارتکاب آنچه انجام نداده  می شود بلکه از ورای عمل اعتراف به آنچه اعتراف می کند نیز باور می کند.   به خاطر بیاوریم  چگونه آرتور کویتسلر در«ظلمت درنیمروز» (۱۹۴۰) روندی مشابه را شرح می دهد که چگونه تحت رژیم استالین تصویری از دشمن ساخته می شد، سپس قربانی،  ارتکاب جرم را پذیرفته و خود را در آن تصویر جدید باز می شناخت.

با استفاده از روش تلقین می توان حتی  آنانی را که  امیدوارند تصویری مثبت از خود به جای بگذارند،  دشمن ساخت.   نمایشنامه ها و ادبیات مملو از  مثال  «اردک زشتی»‌ است که چون مورد شماتت همردیفان قرار می گیرد به همانی تبدیل می شود که از او ساخته اند.  مثال ریچارد سوم  نمایشنامه ی تاریخی  شکسپیر به خوبی گویای این نکته است:

« من که نه  برای ترفندهای ورزشی

و  نه برای اغوای آینه زاده شدم

من  که با گستاخی،‌ پایمال شده ام                                 

در انتظار شکوه عشقم

تا در برابراین کوتوله ی خرامان و بوالهوس

خود بنمایاند.

من که از تناسب بی بهره ام

و  از خیانت  طبیعت       

معوج، ناکامل ونارس به این دنیا فرستاده شدم

چنان متحجر و نامقبولم                  

که حتی سگ نیز تاب دیدنم ندارد.

  در این لحظه ی کوتاه  آرامش

جز به جاسوسی سایه ام زیر افتاب

و برشمردن نقص های خود            

هیچ شوقی به زندگی ندارم.

 از آن جا که عاشق نیستم

دراین روز های زیبا، از سر تفنن      

مصممم که شیطان شوم.»

 

به نظر می رسد بدون دشمن نمی توانیم زندگی کنیم.  دشمن را نمی توان از صحنه ی تمدن زدود.  این نیاز،  طبیعتِ ثانی حتی  صلحدوستان است  که  تصویر دشمن را از یک انسان به پدیده ای طبیعی یا اجتماعی منتقل کرده اند.    پدیده ای که ما را به مخاطره انداخته و باید نابود شود حالا چه استثمار سرمایه داری باشد،  چه تخریب  محیط زیست و یا گرسنگی درجهان سوم.  این موارد البته آرمان هایی انسانیند ولی به قول برشت حتی تنفر از ظالم «‌انسان را عبوس می کند.»

آیا می توان نتیجه گرفت که  اخلاق  در برابر نیاز کهن انسان به دشمن ناتوان است؟  به نظر من اخلاق  نه آن زمان که تظاهر به دشمن نداشتن می کنیم بلکه  زمانی  مطرح  است که سعی در درک دشمن کرده و خود را به جای آنان می گذاریم.  اسکیلس[44] زمانی که تراژدی  پارسیان را از دید ایشان می نویسد هیچگونه احساس خشم آزاری نسبت به آنان ندارد. ....

سعی در شناخت دیگری عبارت است از شکستن کلیشه هایی که در توصیف دیگران به کار می بریم، بدون نفی دیگر بودنشان.

ولی بیایید واقعگرا باشیم.  چنین نحوه ی شناخت دشمن،  امتیاز برجسته ی  شعرا، قدیسان و یا خائنین است.

نهانی ترین انگیزه های ما از نوع دیگریند. در ۱۹۶۷ گزارشی[45] در باره ی امکان و خواست انعقاد صلح  در آمریکا  توسط  جان دو و به قولی  گالبرایت به چاپ رسید. این نوشته به روشنی عجز و لابه ای بدبینانه در باره ی ناگزیر بودن جنگ بود.  ولی از آن جا که برای جنگ دشمن لازم است،  نیاز به  تشخیص و یا ساختن دشمن وجود دارد. این متن تاکیدی است محکم  براین دید که [از آن جا که فقط جنگ  می تواند به شگل گیری جامعه ای همگون و توسعه یافته کمک کند،   دگرگونی جامعه ی آمریکا به جامعه ای صلحدوست فاجعه انگیز است.  اسراف سازمان یافته برای تامین جنگ که سوپاپ اطمینانی برای مدیریت کارآی جامعه است مسأله ی عرضه را را در بازار حل می کند.  جنگ نیرویی محرکه است  که از ورای آن جوامع خود را «ملت» می پندارند.  حکومت بدون جنگ توان استقرار مشروعیت خود را ندارد.  توازن طبقات،  شناسایی و استفاده از عوامل ضد اجتماع فقط  در توان جنگ است.  صلح باعث عدم ثبات و هرزگی جوانان می شود. جنگ تمام  نیروی های مخرب را به بهترین شکلی سازماندهی  کرده و به آنان  منزلتی اجتماعی می دهد.  برخورداری از درجه ای ارتشی، بالاترین آرمان و آخرین امید بزهکاران است؛  تنها جنگ است که با تسلط بر مرگ و زندگی، مردم را به پرداخت خون بهای  نهاد های اجتماعی ای بسیار کم اهمیت تر از جنگ، برمی انگیزد...  از نظر زیست محیطی جنگ راهی برای رهایی از  اضافه جمعیت است: و با آن که تا قرن نوزدهم فقط شجاع ترین افراد جامعه (سربازان) در جنگ کشته و بی ارزش ترین افراد جامعه زنده می ماندند،  فن آوری جدید با بمباران مراکز شهری،   بر این مساله غلبه کرده است.  بمباران بطور موثر تری از رسم فرزند کشی، حکم قتل، مقطوع النسل کردن و یا رهبانیت  قادر به کنترل جمعیت است... جنگ قادر به گسترش هنری واقعا «انسان گرا» در شرایط تجمع اضداد است.]

اگر این نظرات درست باشد پس روند دشمن سازی باید مداوم و شدید باشد.  جرج ارول در ۱۹۸۴ مثالی بی نظیر ارایه می کند:

« لحظه ای بعد صدایی سهمگین و ساینده که گویی ازماشینی روغن نخورده بر می آید از صفحه بزرگ تلویزیون در ته اتاق برخاست.  صدایی که انسان را به دندان قروچه می اندازد و موهای پشت گردن را سیخ می کند. برنامه ی « تنفر» آغاز شده بود: طبق ممول صورت امانویل گلدستین ـ دشمن مردم ـ صفحه ی تلویزیون را پر کرد. برخی مخاطبین هو می کشیدند. زن کوچک موحنایی  جیغی آکنده ازترس و انزجار بر آورد. گلدستین فردی خائن و متزلزل، مدت ها پیش از رهبران حزب بود.  او اولین خائن، عامل اصلی فساد حزب، منشأ  نیرنگ ها، انحرافات، خرابکاری ها، ارتداد و تمام فسادهای بعدی بود.  وی هنوز   زنده بود و به نوعی  مشغول توطئه... دیافراگم وینستون منقبض شده بود وقادر نبود صورت گلدستین را بدون احساس درد نگاه کند. هاله ای از موهای سفید به دورصورت لاغر یک یهودی با یک ریش بزی کوچک. صورتی زرنگ ولی به نوعی ذاتا انزجار برانگیز که حکایت  از دیوانگی سالخوردگی می کرد. با یک بینی لاغر و نازک که انتهای آن عینکی نشسته بود.  صورت و صدایی گوسفند واره. گلدستین که مطابق معمول حملات زهر آلود خود را علیه  نظریات حزب سر داده بود ... درخواست انعقاد فوری صلح با آسیای مرکزی را می کرد ـ مبلغ  آزادی بیان، نشریات،  تجمع و افکار بود و  دیوانه وار فریاد بر می آورد که به انقلاب خیانت شده است... هنوز سه ثانیه ای از برنامه ی «تنفر» نگذشته بود که حاضرین  فریاد خشم سر دادند... در دقیقه ی دوم، «تنفر» جنون آمیز شد. مردم در جایشان به جست و خیز پر داختند و از ته گلو فریاد می زدند تا مزخرفات دیوانه کننده ای را که از تلویزیون برمی خاست خفه کنند.  زنک مو حنایی سرتا پا سرخ شده بود و دهانش مانند ماهی روی خاک افتاده باز و بسته می شد... دختر مو سیاه پشت وینستون فریاد می زد: «خوک! خوک! خوک!» و ناگهان واژه نامه ای کلفت را به  تلویزیون پرتاب کرد. به بینی گلدستین خورد و برگشت: صدا با سماجت ادامه  داد.  در یک لحظه ی هوشیاری،  وینستون متوجه شد که همانند دیگران به صندلیش لگد می زند. آنچه در باره ی برنامه ی  «دو دقیقه تنفر» وحشت انگیز بود،  نه اجبار در شرکت در آن بلکه عدم امکان احتراز از آن بود...  خلسه ای دهشتناک از ترس و انتقامجویی، خواست کشتن،  شکنجه دادن، صورتی را در هم کوبیدن ... مثل جریان برق از جمعیت عبور می کرد و آنان را  علیرغم خواست خود به دیوانه های عربده کش تبدیل کرده بود. »

لازم نیست بیش از حد به پژوهش در ۱۹۸۴ بپردازیم تا خود را موجودی محتاج به دشمن دریابیم.  همه شاهد ترس ناشی از ورود مهاجرانیم.  در ایتالیای امروز،  رومن ها دشمن محسوب می شوند.  جامعه ای متحول و از خود بیگانه، که با تعمیم برخی خصوصیات رومن های حاشیه ای به همگی شان، آنان را تبدیل به سپر بلا کرده است.

سارتر این موقعیت را در«خروج ممنوع» با  بدبینی بسیارتوصیف می کند.  انسان فقط با حضور دیگری قادر به   شناخت خود است.   قوانین همزیستی و تسلیم نیز بر همین امر استوارند.  به احتمال قوی «دیگری» را غیر قابل تحمل می یابیم زیرا که ما نیست و از طریق نتزل دادن وی به دشمن،  جهنم خود را روی زمین بر پا می کنیم.   سارتر در این نمایشنامه سه مرد نا آشنا با یکدیگر را در اتاق هتلی محبوس می کند.  یکی از آنان حقیقت وحشتناک را به زبان می آورد: «صبر کنید! خواهید دید چه آسان است. بطور بچه گانه ای آسان! خبری از زجرجسمی نیست. قبول دارید مگر نه؟ و با این حال در جهنمیم. هیچ کس دیگری هم اینجا نخواهد آمد.  ما سه،  تا ابد در این اتاق با همیم ... جای یک نفر خالی است:  شکنجه گر رسمی ...! هدفشان روشن است:  برای صرفه جویی در استخدام نیروی کار،  هر کدام از ما دیگری را شکنجه می دهد.»[46]

 

[ سخنرانی در دانشگاه بولونیا در ۱۵ مه ۲،،۸ به مثابه بخشی از«شب هایی در باره ی آثار لاسیک». چاپ شده در Elogio della politica توسط Ivano Dionigi (  Mialn: EUR, 2009)]

بادداشت ها 

[1] لوسیوس سرگیوس کاتالین از سیاستمداران روم در قرن اول پیش از میلاد  که برای به دست گرفتن قدرت کودتای نافرجامی کرد.

[1] Pisa علیه Lucca و Guelphs  علیهGhibellines

[2] Marcus Claudius Tacitus, roman emperor  ( who had antipathy against Jews)  / or  / Publius (or Gaius) Cornelius Tacitus Senator, consul, governor, historian

[3] پلینی جوان وکیل، نویسنده و قاضی دادگاه در روم باستان

[4] Integritas

[5] Priscus of Panion: پریکوس پانیونی یکی از منابع «آتیلای هان»  بوروکرات ، ناطق و تاریخدان قرن پنجم رومی ـ

[6] Rodolfus Glaber Rodulfus (or Ralph) Glaber رودولف گلبر که به معنی طاس است راهبه و وقایع نامه نویس  ( ۹۸۵ تا ۱،۴۷ م) و یکی از منابع تاریخ فرانسه به شمار می رود

[7] Histoires, Book 5, Part 3

[8] تاریخدان لومباردی،  سیاستمدار و اسقف اعظم کریمونا که ار منابع تاریخ قرن دهم دربار بیزانس به شمار می رود.

[9] Relatio de legatione Constantinopolitana

[10] Polychesie de la race allemande (1915)

[11] Felix Fabri

[12] Evagatorium in Terrae sanctae, Arabiae et Egypti peregrinationuem (wandering for the love of God) سرگشتگان عشق الهی

[13] Giuseppe Giusti: Giuseppe Giusti (12 May 1809 – 31 May 1850) شاعری ایتالیایی بود .

[14] Cesare Lombroso ( 1876-Vol. 1 Chap.2)

[15] “Klebb woman   . بازی با  اصطلاح روسی است

khleb i rozy (Cyrillic: хлеб и розы),

  به معنای حقق زنان است که خود ترجمه ای از« نان و گل سرخ» اشاره به  شعار بین المللی اتحادیه ی کارگران است

[16] Antichrist

[17] Syriac Testament of Our Lord Jesus Christ, fifth century, vol. 1. Part 4

[18] Adso of Montier-en-Der, Letter on the Origin and Time of the antichrist, 10th century.

[19] Hildegard of Bingen, Liber scivias, 12th cent. Part 1, section 14

[20] scurvy : lack of vit C , and scrofula

[21] Judaism in Music 1850

[22] Mein Kampf, 1925 translated by James Murphy.

[23] Alma Redemptoris Mater

[24] Michelle Psello, De operatione daemonum, 11th cent.

[25] book 2 line 212

[26] Cuore 1886

[27] Epigram. Book 3, # 93

[28] Pauline Principle

[29] Odo of Clunny

[30] Collationes, book 3, chapter 133, col. 556 and 648

Apuleius ‘s Golden Ass  _ Horace  [31] 

الاغ طلایی که بدان یازده کتاب نتاسخ یا نتاسخ های آپولیوس گفته می شود مجموعه ای از ۱۱ روایت پیوسته  مربوط به روم باستان است ـ ویکی پدیا  

[32] Satires, book 1, # 8

[33] Canon episcopi

[34] eternal archetypes

[35] De rerum varietate, book 15

[36] Carlo Ginzburg: Ecstasies: Deciphering the Witches Sabbath (1991, translated by Raymond Roenthal)

[37] The Practica inquisitionis hereticae by Bernado Gui; the Directorium inquisitorum by Niccolao Emeric

[38] Innocent III: Summis desidetantes affectibus 1484

[39] The Formicarius, written 1435-1437 by Johannes Nider during the Council of Basel and first printed in 1475, is the second book ever printed to discuss witchcraft

[40] laz Perroy

[41] Robinet

[42] Quoted in La civilta delle streghe by Guiseppina and Eugenio Battisti, 1964.

[43] The Poor Fellow-Soldiers of Christ and of the Temple of Solomon

https://en.wikipedia.org/wiki/Poor_Fellow-Soldiers_of_Christ_and_of_the_Temple_of_Solomon

[44] Aeschylus a Greek play writer

[45] Report form the Iron mountain on the Possibility and Desirability of Peace  by “John Doe”: نام  استانداردی به معنای فلانی  که برای احتراز از بردم نام حقیقی استفاده می شود

[46] Translated to English by Stuart Gilbert

 

*******

http://anthropology.ir/node/25421   صفحه ی عاطفه اولیایی در انسان شناسی و فرهنگ 

 

 

دوست و همکار گرامی


چنانکه از ​فعالیت های داوطلبانه کانون ​«انسان شناسی و فرهنگ» و ​مطالب منتشر شده​ در سایت آن​ ​بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات ​و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

لطفا کمک های خود را به حساب زیر واریز کنید و در صورت دلخواه با ایمیل به ما اطلاع دهید.

شماره حساب بانک ملت: 117360766


شماره شبا: IR98 0120 0000 0000 0117 3607 66


شماره کارت: 7634-4916-3372-6104


به نام آقای رضا رجبی

نویسنده

اولیایی، عاطفه

مطالب نویسنده