تفکرات موجود در خصوص دنیای کودکان

ژان فرانسوآ دورتیه برگردان آریا نوری

مطالعه ی نحوه ی تفکر و اندیشه ی کودکان تحولات گسترده ای را از سر می گذراند. برای مدت ها این مطالعات بر پایه ی مراحل توسعه ی ذهنی و عاطفی بنا شده و تصور می رفت که نحوه ی توسعه ی این دو قابیلت در کودکان پله ای است. اما امروزه به خوبی می دانیم کودک آن موجود "ناقصی " که قبلا تصورش می رفت نیست. نه تنها کودکان بسیار با هوش تر و حساس تر از آنچه هستند که برای مدت ها تصورش می رفت بلکه بلوغ بسیار بیشتری هم دارند. بر عکس ، این بزرگسالان هستند که محقان بیش از پیش با عنوان " کودکانی بزرگ " از آن ها یاد می کنند. . .

امروزه دیگر به قوه ی تخیل کودکان به سان ابزاری برای فرار از دنیای واقعیت نگاه نمی شود بلکه روانشناسان اعتقاد دارند تفکر کودکان وسیله ای برای یادگیری، سازماندهی و نظریه پردازی بوده و در نهایت بیش از آنکه برای اشتغال حواس به کار رود ،به منظور ابزاری برای تفکر مورد استعمال قرار می گیرد.

مطالعه ی فرهنگ کودکان – بازی های و ابرقهرمان های مورد علاقه ی ایشان – چشم انداز جدیدی رو به دنیای کودکان باز کرده است. در نهایت داستان شگفت انگیز روند تکامل ذهنی کودکان اطلاعات بسیار مناسبی در مورد نحوه ی نقش آفرینی عوامل ژنتیکی و تاثیرات محیطی در رشد کودک به ما می دهد.

در نظر یک کودک دنیای بزرگسالان به سان رازی نهفته بوده و به همین منوال بزرگسالان هم دنیای کودکان را دنیایی عجیب و راز آلود می دانند. آیا ما در حال حاضر به یاد داریم زمانی که کودک بودیم به چه مسائلی فکر می کردیم؟

در حال حاضر شرایط به گونه است که گویی کودکان و بزرگسالان در دو دنیای جداگانه و به دور از هم روزگار سپری می کنند. روانشناسان قریب بر صد سال بر این نظریه دامان زدند که تفاوت های بسیاری بین دنیای بزرگسالان و کودکان وجود دارد. آن ها شیوه ی تفکر کودکان را جادویی ، غیر منطقی ، ساده لوحانه و خود محور می دانستند. در نتیجه ی این تفکر کودک برای آن که بتواند وارد زندگی منطقی ، واقع گرایانه و عمل گرایانه ی بزرگسالان شود لازم است حبابی که اطرافش ایجاد شده را ترکانده و از آن خارج شود.

تصور اینکه بین دنیای کودکان و بزرگسالان شکافی وجود دارد اشتباه است  و در حال حاضر روانشناسان خود را مهیا می کنند تا به سختی این نظریه را زیر سوال ببرند. اگر بخواهیم بر اساس نتایج تحقیقات چند وقت اخیر نظام فکری کودکان را بررسی کنیم لازم است در وهله ی اول به بررسی پاره ای از نظریه های موجود در این رابطه بپردازیم.

نظریه ی  اول : جهان کودکان غیر منطقی است

تا دهه ی 90 میلادی تصور رایج بر آن بود که کودکان در دنیایی عجیب و نامتقارن سیر می کنند. روانشناسان باور داشتند که کودک کنترلی روی حرکات خود و محیط اطرافش ندارد. در اصل آن ها بر این باور بودند که یک نوزاد شیرخواره دنیایی از رنگ ها و تصاویر مبهم را در برابر خود می بیند که بدون ساختاری مشخص در برابر چشمانش قرار می گیرد. ممکن بود چیزهایی در برابر چشم کودک آشکار شده و سپس بی هیچ دلیلی خاص محو شود. در نظر ژان پیاژه ( بنیانگذار علم روانشناسی کودک) کودک توانایی درک مفهوم ثبات اشیا را نداشت. ( این مساله بدین معناست که نوزاد تصور می کند زمانی که چیزی را از جلوی چشمانش بر می دارند ، آن شی دیگر وجود خارجی نخواهد داشت.) پس از آن ذهن کودک مرحله به مرحله پیشرفت کرده و به شناختی نسبی از انسان ها ، حیوانات ، گیاهان و اشیای فیزیکی می رسد که هر کدام ویژگی مختص به خود را دارند. کودک کم کم به این مساله پی می برد که اشیا به خودی خود جا به جا نخواهند شد و یا اینکه حیوانات می توانند خودشان جا به جا شوند اما توانایی سخنوری ندارند.

محققان با بررسی مجدد داده های ژان پیاژه و به کارگیری پروتکل های جدید تحقیقاتی به این مساله پی بردند که نظام ذهنی یک نوزاد یا کودک بسیار پیچیده تر از آنی است که ژان پیاژه تصور می کرد. آن ها ثابت کردند که بر خلاف اعتقاد ژان پیاژه یک کودک نه از 2 سالگی که از سن 6 ماهگی به دانش ماهیت ثابت بودن اشیا پی می برد و اگر چیزی بی دلیل از جلوی چشمانش محو شود می توان به راحتی حیرت را در نگاهش تشخیص داد. کودک از سنین پایین به این مساله پی می برد که یک عروسک صحبت نمی کند و یا یک توپ به تنهایی حرکت نمی کند. وی می تواند اشیا را در ذهن خود بر اساس شکل ، رنگ و بعضا با مهارتی مثال زدنی دسته بندی کند. برای مثال بریجیت ، مادر بزرگ کودکی 4 ساله که علاقه ی خاصی به دایناسورها دارد ، از اییکه می بیند نوه اش به این مهارت رسیده که تنها با نیم نگاهی گونه های مختلف دایناسورها را از هم تشخیص دهد ، در صورتی که خودش به سختی این کار را انجام می دهد، بسیار متعجب است.

بهتر است برای بازکردن بحث مثال دیگری را مطرح کنیم. امروزه روانشناسان توجه بسیاری به اعداد نشان می دهند.(1)آن ها ثابت کرده اند که یک کودک خیلی زود به دانشی ابتدایی در زمینه ی اعداد دست پیدا می کند. تحقیقات آن ها نشان داده است که کودکی چند ماهه می تواند تشخیص دهد که در صفحه ی پیش رویش چهار دسته شی مختلف بر اساس شکل و جایی که قرار دارند ، واقع شده است. به همین ترتیب کودک بسیار زودتر از آنچه که پیاژه باور داشت به دو مفهوم تعداد و طول پی می برد. برای مثال ، کودکی سه ساله به خوبی می داند که اگر دو ردیف مختلف شکلات داشته باشیم ، در یک ردیف سه شکلات و در ردیفی دیگر چهار شکلات قرار دهیم در شرایطی که طول هر دو ردیف برابر است ، ردیف چهارتایی شکلات های بیشتری در خود جای داده است. به این ترتیب به این مساله پی می بریم که وی به راحتی طول و تعداد را تشخیص می دهد. اشکال اساسی آزمایشات ژان پیاژه طراحی اشتباه مساله بود که مشکل ساز می شد. در نتیجه محققان اخیرا تصمیم گرفتند که آزمایشات پیاژه را روی بزرگسالان اجرا کنند. آن ها در کمال تعجب مشاهده کردند که بزرگسالان هم در طول این آزمایشات با خطاهایی در خصوص تشخصیص طول از تعداد مواجه شده اند.(2)

در شرایط فعلی کودکان بیش از آنچه که تصورش می رفت زرنگ و بزرگسالان کمتر از آنچه که باور عمومی بود هوشیار هستند. این آزمایشات سبب شده امروزه نظریه ی پیشرفت مرحله به مرحله ی هوش در انسان زیر سوال برود. در حوزه ی محاسبات، کودکان ( حتی در پایینترین سنین ) دست و پا بسته نیستند و بزرگسالان هنوز هم بعضا از انگشتان دستشان برای محاسبه بهره می برند ، در حوزه منطق ، نمی توان کودکان را خالی از منطق و استنباط دانست و بزرگسالان ساده ترین اشتباهات منطقی و استدلالی را دائما تکرار می کنند.(3)

 

نظریه ی دوم: چرا کودکان به بابانوئل باور دارند؟

ژان پیاژه و تیم تحقیقاتی وی در دهه ی 40 میلادی تحقیقاتی گسترده در خصوص تصور ذهنی کودکان 4 تا 10 ساله از دنیای اطراف خود و درکی که از گیاهان ، حیوانات ، خورشید و ستارگان دارند انجام دادند. در پایان تحقیق ، پیاژه به این نتیجه رسید که مطابق ذهن کودک هرآنچه که جا به جا شود – مثل ابرها – زنده است. در پاسخ به سوالاتی از قبیل چرا شب می شود؟ آن ها پاسخ هایی خود محور مثل " برای خوابیدن" می دهند. در برابر چنین اندیشه ی  انسان انگارانه ، بهتر می توان به این مساله پی برد که به چه علت کودکان می توانند به جادو و یا افسانه های پریان که در آن ها خورشید می خندد ، ماه ناراحت است و حیوانات سخن می رانند باور داشته باشند.

محققان در دهه ی 80 میلادی مجددا آزمایشات پیاژه را از سر گرفته ولی پروتوکول های تحقیقاتی خود را دگرگون کردند. الیزابت اسپلک (Elisabeth Spelke) و راشل گلمان (Rochel Gelman) از کودکان خواستند تا به سوالاتی از قبیل آیا یک عروسک ، یک سنگ و یا یک حیوان می تواند گریه کند و یا به تنهایی جا به جا شود پاسخ دهند . . . با طرح چنین سوالات عینی ای این مساله به اثبات رسید که کودکان به خوبی می توانند بین اشیای بی جان ، حیوانات ، گیاهان و در نهایت انسان ها تمایز قائل شوند. با وجود اینکه کودکی سه ساله از دیدن گربه ای سخنگو در یک برنامه ی کودک تعجب نمی کند ، اما قادر است خیلی راحت فرق بین خیال و واقعیت را تشخیص دهد. در سال 2006 ، دنا اسکولنیک (Deena Skolnick) و پال بلوم (Paul Bloom) نشان دادند که کودکان بین 3 تا 6 سال به خوبی قادرند شخصیت های خیالی کتاب ها که قدرت هایی فرابشری دارند را تشخیص داده و به خوبی می دانند چنین مساله ای در دنیای واقعی وجود ندارد.

اخیرا بلوم این مساله را نشان داده که کودکان حتی دنیای خیالی را هم به راحتی دسته بندی می کنند. برای مثال آن ها به خوبی می دانند که بتمن هیچگاه نمی تواند به ناگاه در جایی ظاهر شود و یا هیچوقت باب اسفنجی و سوپر من در یک برنامه ی کارتونی در کنار هم حضور نخواهند داشت.

به همین ترتیب امروزه محققان دیدی کاملا جدید نسبت به پدیده ی بابانوئل دارند. تا قبل از 5 سالگی همه ی کودکان باور دارند که یک پیرمرد در زمان آغاز سال نو با سورتمه ی خود که چند گوزن آن را جا به جا می کنند در آسمان سفر می کند. اما اعتقاد به این مساله که یک سورتمه در آسمان پرواز می کند به این معنا نیست که کودکان این مساله را کاملا طبیعی قلمداد کرده و احتمال حضور آن در دنیای واقعی را می دهند. کوکی سه ساله به خوبی می داند که یک اسب یا یک ماشین هیچگاه پرواز نمی کند. در عوض وی ممکن است این مساله را قبول داشته باشد که ممکن است در جایی روی این کره ی خاکی موجوداتی استثنایی وجود داشته باشد. به اعتقاد آن ها بابانوئل هم یکی از همین موجودات استثنایی است. این مساله درست مثل زمانیست که یک مسیحی به معجزات حضرت عیسی مسیح (ع) باور داشته و یا وجود ارواحی که قدرت های ماوراءالطبیعه دارند را قبول داشته باشد. باور به وجود بابانوئل باعث نمی شود که کودک نتواند تفاوت بین دنیای واقعی و دنیای خیالی را تشخیص دهد. نیازی نیست والدین وجود بابانوئل را نزد فرزندان خود زیر سوال ببرند.

نظریه ی سوم : کودکان در حبابی که برای خود ساخته اند به سر می برند

اغلب گفته می شود کودکان در حبابی زندگی می کند که آن ها را از دنیای واقعی جدا می کند. این مساله حقیقت دارد که کودکان علاقه ی بسیاری به گوش دادن به قصه قبل از خواب دارند.(5) اما نباید این مساله را فراموش کنیم که والدین هم شرایط یکسانی     دارند : شب هنگام پس از خواباندن فرزندشان ، آن ها دوست دارند به تماشای فیلم پرداخته و یا غرق در رمان خود شوند.

آیا کودکان بیش از حد بازی می کنند؟ بسیار خوب ، مگر بزرگترها این چنین نیستند؟ مگر آن ها دارت ، سودوکو و یا بازی های شانسی انجام نمی دهند؟ کودکان دوست دارند خود را جای ابر قهرمانان بگذارند. اما آیا آتشنشانان ، ماموران پلیس و پزشکان در ذهن خودشان نقش ابر قهرمانان را ایفا نمی کنند؟ کودکان تمایل بسیاری به عروسک بازی دارند ، اما آیا مادران با کودک خود مثل یک عروسک رفتار نمی کنند؟

در حوزه ی تخیل تصور می شود تفاوت چندانی بین کودکان و بزرگسالان وجود ندارد. هر دوی آن ها دوست دارند در حبابی از تخیلات ، رویاها ، برنامه ها ، نقش آفرینی ها و در نهایت اندیشه های متفاوت غرق شوند.(6)

کودک در ذهن خودش تصور می کند که یک هیولا در تعقیب وی بوده و در برابر چشمان سایرین به تعقیب وی می پردازد. یک بزرگسال هم در تئاتر ذهن خود به دنبال انتقام گیری از افراد خلافکار یا بدجنس می رود و یا از کسی که به وی خیانت کرده انتقام می گیرد. کودکی هفت ساله با خود می گوید: « زمانی که بزرگ شوم چه کار خواهم کرد؟» ولی تعداد افرادی که در 40 یا بعضا 50 سالگی هم این سوال را از خود مطرح می کنند روز به روز بیشتر می شود.

محققان به تازگی تحقیقات گسترده ای در خصوص قدرت تخیل کودکان انجام داده اند.(7) برای مدت های طولانی تصور رایج بر آن بود که دنیای تخیل کودکان دنیایی استثنایی ، پر از ابر قهرمان،هیولا، پری و حیوانات مهربان سخنگو که مثل انسان ها زندگی می کنند است. امروزه اما روانشناسان نتایجی صد در صد متفاوت ارائه می دهند. تخیل در اصل مجموعه ای از تجارب فکری است که به منظور بازسازی صحنه های انسان وار – بعضا بر اساس تخیل – صورت می گیرد. ( برای مثال حل مشکلی که با دوستمان داریم ، مقابله با دشمنان ، گم شدن و یا یافتن جایی جدید ، قلبه بر یک ناتوانی)

امروزه تخیل نه به سان ابزاری برای رهایی از واقعیت که در اصل وسیله ای برای یادگیری و رویارویی با شرایط گوناگون زندگی روزمره است. بسیاری از بازی هایی که کودکان انجام می دهند کاملا واقع گرایانه است ،برای مثال بازی با عروسک ، ادای ماشین سواری دراوردن و . . . علاوه بر این ، نقاشی های کودکان در اکثر موافع کاملا بر اساس واقعیت ترسیم می شود ( خانه ، منظره ، خانواده ، برادر یا خواهر ، حیوان خانگی و . . . ). این مساله حتی در صورتی است که کودک بیشتر دوست دارد پیرامون خود را بر اساس شناختی که از آن دارد روی کاغذ بیاورد تا بر تصویری که آن ها از خود ارائه می دهند.(8)

در نهایت ، امروزه دیگر بر خلاف گذشته دنیای واقعیت و خیال را آنچنان جدا از هم نمی دانند. این مساله درست که کودکان بخشی از روزمره ی خود را در داخل حبابشان به سر می برند اما بزرگسالان هم درست همین شرایط را دارند. تخیلات کودکات در پاره ای مواقع بسیار جدی است ، درست مثل تخیلات خاموش بزرگسالان.

 

 نظریه ی چهارم : کودک بی اخلاق است

اگر والدین به کودکانشان خوب و بد را نشان ندهند آیا آن ها در آینده بی اخلاق و حتی وحشی خواهند شد؟ آنها به حیواناتی کوچک و بدون منطع اخلاقی بدل می شوند که در عین حال بی گناه و بی خرد هستند ، البته گناهی هم ندارند چرا که ارزشهای اخلاقی برای ایشان تعریف نشده است.

امروزه روانشناسان این دید را کاملا زیر سوال برده اند.

در وهله ی اول تحقیقات بسیاری نشان می دهد که کودک از بدو تولد از احساسات مثل حس همدردی برخوردار است که وی را نسبت به ناراحتی دیگری حساس می کند. (9) تحقیقات فلیکس وارنکن (Felix Warneken) نشان داده است که یک کودک از سن 14 ماهگی زمانی که کسی را در مشکل می بینند تمایل دارند به وی یاری برسانند. برای مثال اگر آن ها بزرگسالی را ببینند که بی نتیجه به شیئی ضربه می زند بلافاصله سعی می کنند به کمکش بروند. این مساله ثابت می کند کودک به خوبی به مقاصد دیگری پی برده و علاوه بر آن داوطلبانه تلاش می کند به وی یاری رسانی کند.

همه چیز دال بر آن است که در ذات انسان اصول اخلاقی مشترکی وجود دارد که ماهیتی نه اکتسابی که ذاتی دارند. افرادی که مبتلا به اوتیسم هستند و یا از آسیب های مغزی رنج می برند و در نهایت جامعه ستیزان (psychopathes) با این عواطف نا آشنا هستند. بنابراین کودک انسان به خودی خود اخلاق مدار است. در عوض ، نیاز است تا وی برای پی بردن به اینکه اصلا احساساتش را باید نسبت به چه کسانی ابراز کرده و وقف آن ها کند آموزش ببیند : خانواده اش ، اطرافیانش ، همه ی آدمیان و یا بعضی از حیوانات؟ (10)

ژان پیاژه و سبب به دنبال وی لارنس کولبرگ (Lawrence Kholberg) روند تحول اصول اخلاقی در کودکان را مورد مطالعه قرار داده اند. هر دوی آن ها تصور می کردند اصول اخلاقی بر اساس ویژگی های شخصیتی همزمان با رشد کودک در وی شکل می گیرد. در ابتدا کودک تصور می کند کسی که کار بدی انجام داده باید همیشه مجازات شود. مدتی طول می کشد تا وی به اهداف و نتایج موجود پی ببرد : ممکن است یک شخص کاری را به صورت اتفاقی انجام داده  و هیچ قصد بدی نداشته باشد. بنابراین کودک به مرور زمان یاد می گیرد عمد را از غیر عمد تمیز دهد.

گاوین نوب (Gavin Nobes) استاد دانشگاه در بروتون به تازگی این طرز تفکر را زیر سوال برده است. وی در طول تحقیقات خود به تعدادی کودک 3 تا 8 ساله و همچنین تعدادی بزرگسال چند داستان مصور را نشان داد که شخصیت هایش با اتفاقات مختلفی مواجه می شدند : افتادن از روی دوچرخه ، چپ کردن لیوان آب و . . . بخش اصلی این داستان ها تاکید بر مقاصد شخصیت ها ورای عواقب اعمالشان استوار بود. برخی از این شخصیت ها افرادی محتاط بودند و مابقی خیر. برای مثال برخی با بی حواسی لیوان آب خود را جا به جا می کردند و ما بقی بسیار محتاط بودند.

زمانی که نوبت به قضاوت در مورد رفتار مناسب شخصیت ها و مجازات ها و یا پاداش هایی که در ازای اعمال خود دریافت می کردند رسید ، نوب مشاهده کرد که کودکان و بزرگسالان قضاوتی یکسان داشتند : هر دو گروه بیش از آنکه برای قضاوت بر نتیجه ی عمل تکیه کنند به  قصد اولیه ی ارتکاب کننده ی آن تکیه کردند.

به عبارت دیگر ، کودکان بین 5 تا 8 سال به خوبی این مساله را درک می کنند که از نظر اخلاقی اینکه کسی را بخواهیم از روی عمد بکشیم ( حتی اگر موفق به انجام آن نشویم) بدتر است تا اینکه تصادفی سبب مرگ کسی شویم.

 (1) Pour une synthèse, voir Annie Chalon-Blanc, Inventer, compter, et classer. De Piaget aux débats actuels, Armand Colin, 2005, et Stanislas Dehaene, La Bosse des maths, Odile Jacob, 1997, rééd. 2003.
(2) Gaëlle Leroux 
et al., « Adult brains don’t fully overcome biases that lead to incorrect performance during cognitive development: An fMRI study in young adults completing a Piaget-like task », Developmental Science, vol. XII, n° 2, 2009.
(3) Olivier Houdé et Gaëlle Leroux, 
Psychologie du développement cognitif, Puf, 2009.
(4) Deena Skolnick Weisberg et Paul Bloom, « Young children separate multiple pretend worlds » Developmental Science, vol. XII, n° 2, 2009.
(5) Voir Jerome Bruner, 
Pourquoi nous racontons-nous des histoires ?, Retz, 2002, rééd. Pocket, 2005, et Jean-François Dortier, « L’homme est un animal littéraire »in Catherine Halpern (dir.), dossier « La littérature, fenêtre sur le monde »Sciences Humaines, n° 218, août-sept. 2010.
(6) Voir Jean-François Dortier, 
L’Homme. Cet étrange animal, éd. Sciences Humaines, 2004.
(7) Paul Harris, 
L’Imagination chez l’enfant, Retz, 2007.
(8) René Baldy, 
Dessine-moi un bonhomme. Dessins d’enfants et développement cognitif, In Press, rééd. 2008.
(9) Voir Frans de Waal, 
L’Âge de l’empathie, éd. Les liens qui libèrent, 2010, et collectif, « D’où vient la morale »Sciences Humaines, n° 187, novembre 2010.
(10) Felix Warneken et Michael Tomasello, « Helping and cooperation at 14 month of age », Infancy, n° 11, 2007.
Voir aussi F. Warneken et M. Tomasello, « Altruistic helping in human infants and young chimpanze », 
Science, n° 311, mars 2006.

متن کامل مقاله در وبگاه مترجمان پیشرو : http://pishrotranslation.ir/post/307

ارتباط مستقیم با مترجم : aria.nouri1370@gmail.com

 

 

دوست و همکار گرامی


چنانکه از ​فعالیت های داوطلبانه کانون ​«انسان شناسی و فرهنگ» و ​مطالب منتشر شده​ در سایت آن​ ​بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات ​و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

لطفا کمک های خود را به حساب زیر واریز کنید و در صورت دلخواه با ایمیل به ما اطلاع دهید.

شماره حساب بانک ملت: 117360766


شماره شبا: IR98 0120 0000 0000 0117 3607 66


شماره کارت: 7634-4916-3372-6104


به نام آقای رضا رجبی

نویسنده

نوری، آریا

مطالب نویسنده