شهرسازی در دیدگاه هانری لوفبور (بخش سوم و پایانی)

اندی مرفیلد برگردان ملیحه درگاهی

کلان شهر غول پیکر ناپدید خواهد شد. باید ناپدید شود. به نظر می رسد انگلس این عقیده را در جوانی داشته و هرگز آن را  رها نکرده است. وی در پرسش مسکن " انگاشته ی فسخ روش تولید سرمایه داری،" را پیشبینی کرده بود، بازگشتِ جمعیت سرتاسر سرزمین به گونه ای مساوی و ممکن به موطن اصلی. راه حل وی برای پرسش شهری از وقوع شهر بزرگ مدرن جلوگیری می کند.

 اشاره ی اخیر البته متعلق است به جزوه ی معروف انگلس با عنوان پرسش مسکن ((The Housing Question (1872)، که در آن این یاور باوفای مارکس اصلاح طلبان خرده بورژوآ را متهم کرده که به دنبال زدودن ناپاکیهای شرایط مسکن طبقه ی کارگر بودند بدون اینکه تعهدی برای حل معضلات روابط اجتماعی داده باشند. لوفبور به عنوان یک مارکسیست در حالیکه با تحلیلها و انتقادات انگلس و همچنین استدلال سیاسی او موافقت می کند، ولی در حدود اواخر قرن 20 نمی تواند با راه حل انگلس توافق داشته باشد:

کلان شهر غول پیکر ناپدید خواهد شد. باید ناپدید شود. به نظر می رسد انگلس این عقیده را در جوانی داشته و هرگز آن را  رها نکرده است. وی در پرسش مسکن " انگاشته ی فسخ روش تولید سرمایه داری،" را پیشبینی کرده بود، بازگشتِ جمعیت سرتاسر سرزمین به گونه ای مساوی و ممکن به موطن اصلی. راه حل وی برای پرسش شهری از وقوع شهر بزرگ مدرن جلوگیری می کند. انگلس به نظر شگفت زده نمی شود اگر این پراکندگی شهری در سراسر نواحی پیرامونی، به شکل جماعتهای کوچک، خود ریسکی برای انحلال شهرسازی، انحلال واقعیت شهری روستایی شده، نباشد.
    لوفبور با وجود علاقه ای که نسبت به ناوارنکس دارد و علی رغم احترامی که برای انگلس قائل است در پاسخ عنوان می کند، درحقیقت، " امکان هیچ گونه بازگشتی به شهر سنتی وجود ندارد،" از سویی دیگر نمی توان انتظار هیچگونه "پرواز پرشتاب به سوی کلان شهر بزرگ و بی شکل" را داشت. او می گوید کاری که ما باید انجام دهیم این است که "خود را به سمت نوعی انسانگرایی جدید، عمل جدید، انسانی دیگر، فردی از جامعه ی شهری، هدایت کنیم ". این انسانگرایی جدید براساس حقی جدید پایه گذاری خواهد شد، حقی برای یک اثر ادبی،‌ حق شهر که ‌"همچون یک فریاد و طلب،" همانند فراخوان جنگی برای جنگ افزارها، پدیدار خواهد شد. لوفبور به ما اطمینان می دهد که این امر هرگز حقیقتی دروغین و مشاهده ی ساده ی حقیقت نیست، یک توریست مسیر باریک حافظه را به سمت پایین طی می کند و با نگاهی از سر بی خیالی به اصالت شهر قدیمی می نگرد؛ این ملاقات برای شهری که روزی شما از آن نقل مکان کرده اید نیز خوشایند نخواهد بود. او می گوید این حقیقت " تنها می تواند به عنوان حقی تغییر شکل یافته و تجدیدشده برای زندگی شهری، چارچوب بندی شود"، حقی برای مرکزیتی از نو ساخته شده. لوفبور معتقد است در آنجا نه شهر بدون مرکزیت و نه شهرسازی بدون هسته ی پویا و‌ میدان عمومی باز و پر جنب و جوش نمی تواند موجود باشد، شهری سرشار از لحظات زنده و رویارویی های "دلربا " ،‌ آزاد از ارزش مبادله. وی بیان می کند، "مادامی که 'شهر'، مکان مواجه و برتری ارزش بهره وری، نقشی حک شده بر فضای یک زمان که بدل به رشته ای از منابع عالی در میان همه ی منابع شده است، اساس ریخت شناسی و ادراک مادی-عملی خود را پیدا می کند، اینکه آیا کالبد شهر حومه ی پیرامونی خود را احاطه می کند و یا اینکه چه چیزی سبب احیای زندگی کشاورز می شود، اهمیتی ندارد.
   هنری لوفبور در یک سری از "نظریه های شهری" خود و در جشن صد سالگی کتاب سرمایه ((Capital(1967) مارکس، ضمن دفاع سرسختانه از باورهای مارکسیستی اش، نتیجه گیری می کند که تنها یک طبقه ی کارگر متحد این قدرت را داراست که شهر را مجددا به "حامل" یک "کنش ارزشیِ" جدید بودن، بدل سازد، یک عملکرد شهری جدید در  "بهره ی عمومی از تمدن." طبقه ی کارگر هنوز هم یک حس ناخودآگاه نسبت به شهر به مثابه اثر ادبی را کشف نکرده است؛ آگاهی این طبقه به تاریکی گراییده و با وجود صنعتگران و پیشه وران تقریبا ناپدید شده است. شهر از چه مکانی قادر به فراخواندن این حس ناخودآگاه جمعی و مرمت ادبی خود به گونه ای واقعی نه ارزشی است؟ چگونه طبقات کارگر قادرند با بهره گیری از "پتانسیل تولیدی و منطق دیالکتیک عملی شهر"، حامل این هشیاری عالی تر باشند؟ آیا ما می توانیم از طبقه ی کارگر یک اتوپیای یکپارچه و تجربیِ ممکن یا غیر ممکن را مطالبه کنیم؟ سؤالات بسیار زیاد است: شیوه ی معمول استدلال طرفداران لوفبور. در پاسخ به سؤالات، لوفبور پرسشی را مطرح می کند، اینکه آیا این مارکس نبود که زمانی گفت بشر فقط مسائلی را مطرح می کند که می داند قادر به حل آنهاست؟ گاهی اوقات راه حل ها از پیش موجود بوده و زیاد دور نیستند، منتظر برای پاسخگویی به سؤالات.

بیشترین بخشهای تئوری شهری لوفبور بر اساس تجربیات دسته اول وی و بر مبنای خوشه چینی از سفر حیرت انگیز و برنامه های سخنرانی او بود.  بازنشستگی او از دانشگاه نانتر در سال 1973 معادل با سیاحت وی به دور دنیا بود، یک استنتاج جهانی حماسی. ( آرشیو گاترمن (Guterman) کارت پستالهای خوش منظر، روشن و رنگی حاصل از گشت زنیهای لفبور طی سفر را حفظ کرده است). لوفبور در عین اینکه دوستدار ژرف اندیشی و خلق انتزاعات باشکوه و سریع بود، به گونه ای صمیمانه با شهرهای بزرگ دنیا آشنا شد. او هر گز سعی در کشف مکانهای جدید نداشت؛ حس کنجکاوی جغرافیایی او حتی به عنوان یک پیرمرد فروکش نکرد. در روزهای جوانی او به همراه حزب در لندن، آمستردام، بارسلونا و برلین، اقامت کرده بود؛ مسافرتی به بلوک شرق قدیم داشت، به کشف و جستجو در لهستان،‌ بلغارستان و یوگوسلاوی،‌ رومانی و مجارستان پرداخت و پایتخت این کشورها – ورشو (Warsaw)، ‌صوفیه (Sofia)، بلگراد (Belgrade) ، بخارست (Bucharest) و بوداپست (Budapest) - را شناخت . (حزب هرگز تمایلی برای سفر به اتحادیه جماهیر شوروی نداشت. لوفبور در سال 1988 تصدیق کرد که "در آن زمان علاقه داشتم دوره های آموزشی در مسکو برگزار کنم ولی اعضای گروه همواره تمایل من برای رفتن به مسکو را انکار می کردند". او به ایتالیا سفر کرد،‌ ونیز و فلورنس را ستود؛ به سراسر آمریکای شمالی و جنوبی مسافرت کرد، به همراه نوربرت گاترمن (Norbert Guterman ) به نیویورک و لس آنجلس و سپس ‌مونترال و تورنتو رفت،‌ وی در مکزیکو سیتی، سانتیاگو، سن پاول، ریو و برزیل؛ در کاراکاس و بوینس آیرس، سخنرانی داشت. در آفریقا او الجزایر، تونس، ‌کازابلانکا و داکار را شناخت، گرداگرد ایران و چین را سیاحت کرد، به کاوش در تهران، شانگهای و بیجینگ پرداخت؛ به ژاپن و توکیو رفت و سپس عازم استرالیا و سیدنی شد.
     لوفبور طی سالهای 1983-1984 به دعوت منتقد ادبی فردریک جیمسون (Fredric Jameson)، نیمسال تحصیلی را در دانشگاه کالیفرنیا، سانتا کروز به آموزش تاریخ برنامه ی آگاهی و تعمق در سبک شهرنشینی آن پرداخت . وی زمانی اعتراف کرد، " در مورد شهرهای تنفر انگیزی که گول زننده اند جواب دادن به این سؤال که کدام شهر دوست داشتنی و کدام مورد تنفر است،‌ بسیار دشوار به نظر می رسد. لس آنجلس در نظر یک گردشگر اروپایی شهری ترسناک و غیر قابل زندگی است. شما قادر نیستید بدون ماشین و پول گزافی که برای پارک آن پرداخت می کنید به گشت و گذار در شهر بپردازید. ... آنچه من را فریفته و بیزار می کند خیابانهایی با مغازه های لوکس و شیکی است که شما نمی توانید وارد آنها شوید. ... این خیابانها تهی و خالی هستند. کمی آن سوتر، شما خیابان و حوزه ی همسایگی دارید، جاییکه 200،000 مهاجر سالوادوری استثمار شده اند تا در سردابها و اتاقکهای زیر شیروانی با مرگ دست و پنجه نرم کنند. او می گوید هنوز هم "سراییدن و رقصیدن وجود دارد، امری شگفت آور و جذاب. شما در شهر هستید در عین اینکه در شهر حضور ندارید، شهری که با دارا بودن 12 میلیون سکنه در حدود 150 کیلوتر امتداد یافته است. چنین ثروتی! چنین فقری!" ، درست هنگامیکه "شما حس می کنید اسپانیایی ها دارای نوعی تقابل فرهنگی هستند، آنها جامعه، موسیقی و نقاشی ایجاد می کنند (نقاشی های دیواری که اسپانیایی ها خلق می کنند زیبا هستند)." لوفبور بارها به لس آنجلس سفر کرده است. یک بار او و جیمسون ( که در آن زمان در حال کار کردن بر مقاله ی خود در مورد هتل پسامدرن بوناونتور (Bonaventure) بود) به همراه ادی سوجا (Ed Soja)، جغرافیدان و نقشه کش ( UCLA (University of California, Los Angeles)، گشت و گذاری در مرکز شهر داشتند. سوجا خاطر نشان می کند که " لوفبور بویژه مجذوب پروژه ی مسکن عمومی استرادا کورتز (Estrada Courts) شده بود، در این قسمت تقریبا تمامی دیوارها پوشیده از نقاشی دیواری بودند که قابل توجه ترین آنها تصویری از چه ( ارنستو چگوارا) با این تذکر دوستانه است که 'ما یک اقلیت نیستیم!' "
    شهرها در حال رسیدن به جایگاه بی پروا و مست کننده ی حیات ادبی هستند، با این وجود در قلب لفبور محبوب باقی مانده اند. ونیز ستودنی است،‌ شهری که همراه با زمان تغییر شکل یافته و به گونه ای ادبی در حال عقب نشینی به درون دریا است،‌ با این حال زندگی در آن به عنوان یک کار هنری بزرگ، به عنوان واحدی تاریخی و معماری، ‌با گیج کنندگی و آمد و شد دلگیرانه اش،‌ آوایی متوالی از سمفونی شماره ی 5 مالر Mahler))، ادامه دارد؛ لوفبور اظهار می کند، با وجود توریستها و "تماشایی بودن"، ونیز شهری به یکباره "یکتا، اصیل و کهن،" است. هرذره ای از ونیز "بخشی از یک سرود روحانی بزرگ در رسای گوناگونی لذت و قدرت خلق جشن،‌ خوش گذرانی و مراسم مجلل، است." آیا ونیز "شهری تئاتری، اگر نگوییم شهر- تئاتر، نیست که در آن بازیگران و مخاطبین در چندگانگی نقشها و روابطشان همانند یکدیگرند؟ بر این اساس،‌ شخص می تواند ونیز کازانوآ (Casanova) و احساس ویسکونتی (Visconti 's Senso) [ و مرگ در ونیز (Death in Venice) ] را به عنوان ونیز امروز،‌ تصور کند."
با این وجود در کنار آرنو (Arno)، یک "گل نمادین" که در لورنزاسیو ((Lorenzaccio(1834) ) بوسیله ی یکی از قهرمانانش با نام آلفرد موست  ( Alfred de Musset ) جاودانه شد، فلورانس شهر مورد علاقه ی لوفبور است. (موست گفت: "سواحل آرنو مملو از وداع ها هستند.) لوفبور در سال 1980 عنوان کرد که "فلورانس اخیرا از اینکه شهری مومیایی و موزه ای شود، دست کشیده و در نتیجه ی صنایع کوچک پیرامونش، دوباره فعال شده است. بنابراین من لس آنجلس را به خاطر جذابیتش، فلورانس را برای لذتش و پاریس را برای زندگی،‌ دوست دارم."
    حتی به عنوان پیرمردی 80 ساله، لوفبور به کاوش در شهر ادامه داد، و به درون قلمرو نظری به ظاهر نا معلومی راه یافت. جذبه او نسبت به شهر هیچ گاه کمرنگ نشد، حتی باوجود اینکه آن را کامل و شاید بارها و بارها دیده بود. ریتمهای روزمره ای که زندگی شهری را موج دار و لغزان کرده بود برای او حیرت آور بودند، بدین ترتیب وی یک شیوه ی نظری جدید را بنیان نهاد: تحلیل ریتمیک (rhythmanalysis)، لقب مشخص کننده ی کتاب نهایی او که به همراه همسرش کاترین ریگلیر (Catherine Regulier) نوشته شد. همه ی آنچه که لوفبور در کلمات خود بیان کرد،‌ " ابدا کمتر از یک علم جدید و یک زمینه ی دانشی نوین نبود: تحلیل ریتمها، با آگاهی عملی." ایده ی ریتم به گونه ای تعمدی برانگیزنده بود، یورش به افرادی که جنبه ای شیئی به شهر داده اند و فقط به آنچه که می بینند و نه آنچه که حس می کنند یا می شنوند استناد می کنند. حالا حرکت و فرآیند همگام با تناوب و ملودی در اندیشه ی لوفبور رسوخ یافته است. در این زمان پیرمرد به زمزمه های شهر اغلب به همان شیوه ای که در آهنگ کارناوال شومان (Schumann) یا سمفونی شماره ی 9 بتهوون تعمق می کند، گوش فرا می دهد. آن هنگام که لوفبور از پنجره ی آپارتمان خود غرق تماشای پاریس روزمره است، ریتمهای رازگونه، دفن شده در ناخودآگاه شهر، همچون نواخت های موسیقایی که در میدان عمومی آگورا به صدا در می آیند و بواسطه ی فستیوال ها و جشن های مردمی ارائه می شوند، توسط لوفبور از خاک بیرون آورده می شوند، ریتم های افسانه ای نیز به مانند آنچه در تصور کهن لوفبور خلق شده، نواخته می شوند. سیگنالهای آهنگین شده ی وداع دانشوری دیرینه، آخرین نفسهای بریده ی او، لطف افراطی که قابل چشم پوشی است حتی آن هنگام که ما آگاهی اندکی از آنچه افزوده شده داریم یا آنچه را که وی پیش از این به ما گفته بود را بسط می دهیم. نواختهای موسیقایی حق شهر شخصی لوفبور بود، حقی که شاید هرگز آشکار نساخته باشد.

منبع:    
Merrifield, Andy. (2006) Henri Lefebvre: A critical Introduction, Routledge, pege: 59-78

malihedargahi@yahoo.com

http://www.anthropology.ir/node/5211

مطالب مرتبط :

شهرسازی در دیدگاه هانری لوفبور (بخش اول)

http://anthropology.ir/node/22478

شهرسازی در دیدگاه هانری لوفبور (بخش دوم)
http://anthropology.ir/node/22548

اندیشمندان فرهنگ معماری معاصر(13): هنری لوفبور
http://anthropology.ir/node/6741

شهری برای شهرنشینی: لوفبور و فرهنگ شهر
http://anthropology.ir/node/12837

هانری لوفبور و "تولید فضا"؛ مارکس ِ زمان ما (2)
http://www.anthropology.ir/node/20178

هانری لوفبور و "تولید فضا"؛ مارکس ِ زمان ما (1)
http://anthropology.ir/node/19956

 
ویژه نامه ی «هشتمین سالگرد انسان شناسی و فرهنگ»

http://www.anthropology.ir/node/21139
 
ویژه نامه ی نوروز 1393

http://www.anthropology.ir/node/22280



>





                                                                   


 
 





                                                                   


 
 



 

دوست و همکار گرامی


چنانکه از ​فعالیت های داوطلبانه کانون ​«انسان شناسی و فرهنگ» و ​مطالب منتشر شده​ در سایت آن​ ​بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات ​و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

لطفا کمک های خود را به حساب زیر واریز کنید و در صورت دلخواه با ایمیل به ما اطلاع دهید.

شماره حساب بانک ملت: 117360766


شماره شبا: IR98 0120 0000 0000 0117 3607 66


شماره کارت: 7634-4916-3372-6104


به نام آقای رضا رجبی

نویسنده

درگاهی، ملیحه

مطالب نویسنده