سفرنامه تاجیکستان (3): اسلام در تاجیکستان

امیر هاشمی مقدم

روز سوم: صبح ساعت 6 از فشار دستشویی بیدار شدم و این دستشویی رفتن‌ها در طول روز ادامه داشت. ساعت 8 رفتم به طرف بازار. بین سامانی (یعنی همان مجسمه امیراسماعیل) با بازار صدبرگ، رستوران ایرانی «من و تو» بود. سری زدم تا ببینم چه خبر است. مدیرش شخصی بود به نام آقای ماهی‌صفت (البته نه آن کمدین معروف). از همه مهمتر برای من این بود که دستشویی‌اش شیلنگ آب داشت و همین باعث شد در این چند روز، چندین وعده غذایی‌ام را آنجا بخورم. البته گارسونش دختری تاجیک بود که وقتی می‌خواستم سفارش تخم‌مرغ آب‌پز بدهم، نمی‌دانست تخم‌مرغ یعنی چه! پس از صبحانه رفتم به بازار صدبرگ و از کتابفروشی‌هایش سراغ نقشه تاجیکستان را گرفتم. هیچکدام نداشتند! در ایران نقشه افغانستان را از موسسه گیتاشناسی خریده بودم، اما نقشه جداگانه تاجیکستان را نداشت و به جای آن نقشه کشورهای آسیای میانه را داشت. پیش خودم گفتم در خود تاجیکستان پیدا خواهم کرد. اما زهی پندار بیهوده. یافتن نقشه تاجیکستان در این کشور کار دشواری است. حتی حاضر شدم کتبی درباره تاجیکستان بخرم که به خط فارسی یا انگلیسی باشد و در آن نقشه جغرافیایی این کشور هم باشد. اما باز هم یافت نشد. نهایتاً یک کتاب کوچک درباره تاجیکستان به خط سیریلیک خریدم که خواندن همین کتاب باعث شد خط سیریلیک را بدون نیاز به استاد فرا بگیرم. تا یادم نرفته اشاره کنم که کیفیت چاپ کتابهای‌شان به نسبت کتابهای ما خیلی پایین است. چه از نظر صفحه‌آرایی و چه چاپ. بالاخره به‌طور اتفاقی در یک روزنامه‌فروشی نقشه تاجیکستان را پیدا کردم که می‌گفت 28 سامانی (یعنی 16.800 تومان). وقتی نگاهش کردم متوجه شدم که توسط اداره گردشگری این کشور تهیه شده بود. فقط آدرس اداره گردشگری را از روی نقشه حفظ کرده و بدون خرید آن، با تاکسی‌های خط 3 به اداره گردشگری که پشت پرچم و نزدیک استادیوم بود رفتم.

اداره گردشگری تاجیکستان بخشی از کمیته جوانان، ورزش‌ها و گردشگری است. ساختمان قدیمی و نه چندان مرتبی داشت. مسئول گردشگری این کشور یک جوان 6-25 ساله بود که تلاش من برای برقراری ارتباط با وی نتیجه چندانی نداشت؛ حتی با وجودی‌که کلی از رزومه فعالیتهای علمی-پژوهشی خودم در حوزه گردشگری برایش مقدمه‌چینی کردم. فقط توانستم بفهمم که در 9 ماه نخست سال 2013 مجموعاً 250 هزار گردشگر خارجی به قصد سیاحت به این کشور آمده‌اند (نکته قابل توجه اینکه آنها برخلاف ما هرکسی که برای کار و تحصیل و... به کشورشان می‌رود را روی آمار گردشگران به شمار نمی‌آورند تا اعداد نجومی بسازند). بعد هم همان نقشه را بهم داد و گفت که باید برود جایی کار دارد. یک جورهایی مرا پیچاند و رفت.

سوار تاکسی شدم تا به اداره آویر بروم. اداره آویر اگر درست فهمیده باشم یک چیزی شبیه پلیس+10 خودمان است. شنیده بودم که آن برگه آفتابگردان که سر مرز داده‌اند را باید ببرم به اداره آویر برای تمدید حضور. اما وقتی رفتم متوجه شدم نیازی به این کار نیست. همچنین اگر بخواهید به منطقه خودمختار بدخشان یا همان پامیر بروید، باید حتماً در اداره آویر برای‌تان مجوز صادر کنند. منطقه پامیر که نزدیک به نیمی از خاک تاجیکستان را در خود دارد، کاملاً کوهستانی و صعب‌العبور است. اکثر باشندگان آن شیعیان اسماعیلی هستند. اسماعیلیان که ما را به یاد حسن صباح می‌اندازند، هنوز در کشورهایی چون افغانستان، تاجیکستان، هند و حتی کنیا و تانزانیا پیروان قابل توجهی دارند. آنان امامت را منتهی به اسماعیل، فرزند امام صادق می‌دانند که غایب شد و از آن پس امامانی دیگر خلافت بر شیعیان اسماعیلیه را بر عهده گرفتند. اکنون کریم آقاخان چهارم، چهل و نهمین امام اسماعیلیان (فرقه نزاریه) است که البته آدم بسیار به‌روزی است و در ژنو ساده شده، در پاریس می‌زید و دانش‌آموخته تاریخ اسلام در هاروارد است. منطقه پامیر منطقه‌ای است به شدت توسعه‌نیافته. با دولت مرکزی تاجیکستان هم سازگار نیستند و سالها است درگیر جنگ و کشمش‌اند. طبیعت بسیار بکر و زیبایی دارد و برای همین باید در سفری دیگر که در فصل سرما نباشد، به‌طور مفصل از آنجا بازدید کنم.

در نزدیکی اداره آویر، دو خانم را دیدم که به طور جداگانه در میان زباله‌ها داشتند مواد پلاستیکی و بازیافتی را جمع می‌کردند. اما هر دوی‌شان شیک و مرتب پوشیده و دستکش به دست داشتند. چند کیسه پارچه‌ای تمیز هم داشتند که مواد را به تفکیک دزون آنها می‌ریختند. یکی‌شان بی‌حجاب بود و دیگری روسری را پشت موهایش بسته بود. اولی شاید 35 و دومی ده سال کمتر از اولی داشت. اولی با یک تکه چوب زباله‌ها را بهم می‌زد تا پلاستیک و دیگر مواد بازیافتی را بین‌شان پیدا کند. به‌هرحال تمیز بودن‌شان برایم جالب بود.

از آنجا با تاکسی‌ها رفتم به سفارت ازبکستان تا ببینم آیا می‌توانم ویزای این کشور را بگیرم و زمینی از تاجیکستان بروم برای دیدن سمرقند و بخارا در ازبکستان؟ صف شلوغی جلوی درب سفارت ایستاده بودند. یکی از زنان متوجه رنگ جلد پاسپورتم شد و پرسید این پاسپورت کجاست؟ و وقتی فهمیدند ایرانی‌ام، باب گفتگو با جمع باز شد و چند دقیقه‌ای تعارف برای یکدیگر تکه پاره کردیم. آنها می‌پرسیدند تاجیکستان چطور کشوری است و من می‌گفتم خوب و زیبا است و سپس آنها هم مقابله به مثل کرده و می‌گفتند که دوست دارند به ایران سفر کنند. البته واقعاً به نظر می‌آید تاجیکان علاقه زیادی به سفر به ایران داشته باشند که متأسفانه عموماً به دلیل سطح اقتصادی پایین توانایی این کار را ندارند. به هر ترتیب وقتی به افسر نگهبان جلوی در گفتم که برای یک سوال آمده‌ام، اجازه داد بروم داخل سوالم را بپرسم. مسئول مربوطه می‌گفت که به احتمال زیاد ویزا بهم بدهند و کارم بین یک هفته تا 10 روز طول می‌کشد. از آنجا آمدم بیرون تا بروم به سفارت ترکمنستان و ببینم آیا ویزای آنجا را هم می‌توانم بگیرم تا از خاک ازبکستان به ترکمنستان رفته و مرو و اشک(عشق) آباد را هم در آنجا ببینم و زمینی به ایران بروم یا نه. در نزدیکی سفارت ازبکستان دانشگاه دولتی BT قرار دارد. در کنار آن هم خیابان «باغ باتنیکال» یا گیاه‌شناسی قرار دارد که در انتهای آن پارک بزرگی است که سرک کشیدن من به آن همان و چند ساعتی آنجا گشتن همان. از هر نفر به عنوان ورودی، 5 سامانی می‌گرفتند. یک فروشگاه بسیار کوچک (که به دکه می‌مانست)، آلاچیقها و کلبه‌های متعدد چوبی و گِلی برای مهمانان و گردشگران و صندلی در پیاده‌روها در همه جا دیده می‌شد. برخی آلاچیقهای چوبی بسیار زیبا بودند. کلبه‌های گِلی هم عموماً تنور گلی و جایی برای آتش درست کردن (جهت کباب، غذا یا چای) داشتند. یک مسجد چوبی هم در بالاترین نقطه باغ بر روی تپه‌ای بود که داشتند مرمت‌اش می‌کردند و سربازی که آنجا بود اجازه نداد حتی نزدیکش شوم. برخی از این رفتارهای پلیس‌شان را نتوانستم تحلیل کنم و بفهمم چرا اجازه نمی‌دادند به این مسجد چوبی یا تندیس امیراسماعیل در مرکز شهر نزدیک شوم. خوشبختانه در پارک تعداد زیادی دستشویی بود و از این جهت مشکل چندانی نداشتم. گویا این باغ با همکاری ایران درست شده بود. درختان و گلهای متنوع و زیبایی داشت و برای خیلی از آنها توضیحاتی به خط سیریلیک نوشته بودند (و این میزان نفوذ فرهنگی ایران را می‌رساند). سنگ نسبتاً بزرگی با ارتفاع یک متر و نیم هم در باغ بود که روی آن جملات عاشقانه بسیاری نوشته بودند. این باغ یکی از اصلی‌ترین مکانهای قدم زدن دختران و پسران جوان شهر دوشنبه است. حتی برخی‌شان به صورت گروهی می‌آمدند؛ یعنی چند پسر به همراه چند دختر. در این زمینه هیچ منع قانونی‌ای وجود ندارد؛ اما هنوز بسیاری خانواده‌ها رضایت ندارند.

آنقدر اوضاعم ناجور بود که زنگ زدم به دوستی در ایران و راهکار دلدردم را پرسیدم. نوشابه سیاه گازدار پیشنهاد کرد. از دکه باغ خریده و خوردم. از باغ که آمدم بیرون، ساعت 3 شده بود. روبروی خیابانی که باغ در آن قرار داشت، دفتر رایزن فرهنگی ایران بود. به آن مراجعه کردم و گفتم می‌خواهم با رایزن دیدار کنم. نگهبان پرسید: «شما؟». گفتم ایرانی و دانشگاهی هستم. برای مصاحبه آمده‌ام. پاسخ داد که نیستند. رفتم کافی‌نت و گشتی در وب‌سایتهای مختلف زدم تا ساعت 5 که دوباره برگشتم. اما نگهبان گفت که الآن پایان وقت اداری است و می‌خواهد برود. شماره داخلی‌اش را گرفتم و به منشی‌اش گفتم برای مصاحبه آمده‌ام. منشی‌اش هم وصل کرد و پس از چند بوق، دیدم کسی پاسخ نمی‌دهد و بنابراین گوشی را قطع کردم. پیاده برگشتم به مهمانپذیر و تا ساعت 7:30 استراحت کردم. بعد دوباره راه افتادم به طرف خیابان رودکی و در یکی از کافه‌های بزرگ و مدرن نشستم برای شام. گویا کافه مشهوری بود و بسیاری از مشتریانش از ملیت‌های دیگر بودند. مثلاً خانمی که میز کناری من بود، اهل روسیه بود. چند جمله‌ای با یکدیگر صحبت کردیم و خوشبختانه زبان انگلیسی می‌دانست. او هم مانند روسی‌های دیگر در آنجا کار می‌کرد. از همین رو گارسونهای این رستوران نیز مانند بسیاری از مردم این کشور، زبان روسی را می‌دانند. تعداد بسیار زیادی از مردان تاجیک در روسیه کار می‌کنند. چرا که در آنجا درآمد بسیار بهتر از تاجیکستان است. از همین رو برخی‌شان بر این باورند که روسیه دوست ندارد تاجیکستان رشد کند تا نیروی کار آنرا همیشه به سوی خودش بکشاند. به‌هرحال توی رستوران جای دنج و گرمی بود برای نوشتن یادداشتهای سفرم. یکی دو ساعتی آنجا بودم و بعد پیاده راه افتادم به طرف مهمانپذیر. دوش آب گرمی‌گرفتم و بعد هم خزیدم زیر پتو در اتاق سردم. نوشابه کار خودش را کرده و دیگر نیازی به دستشویی نبود!

روز چهارم: ساعت 8 صبح راه افتادم به طرف رایزنی فرهنگی ایران تا این بار بتوانم با رایزن دیدار و گفتگو کنم. همین که نگهبان مرا دید، گفت دیروز آقای رایزن که فهمید شما دانشگاهی هستی، پی‌گیر شد؛ اما شما رفته بودید». بعد هم اشاره کرد که دیشب پدرش مرده و امروز باید برود به ایران. با این وجود گفته که هر ساعتی من رفتم راهنمایی‌ام کنند به اتاقش. توصیه هم کرد که کوتاه باشد، چون احتمالاً حوصله ندارد و ناراحت است. دو دل بودم که با این اوضاع بروم مصاحبه یا نه. اما چون منتظر بود، رفتم. دفتر رایزنی ایران در خانه‌ای قدیمی و بزرگ کنار خیابان رودکی قرار دارد. آقای پارسا که رایزن فرهنگی است، به نظر کمتر از چهل سال سن داشت، با ته ریشی بر صورت و پیراهن سیاهی که برای پدرش به تن کرده بود. وقتی خودم را معرفی کردم، بلند شد و به گرمی استقبال کرد. توضیح داد که همان دیروز هم اگر گوشی را زود قطع نمی‌کردم، منشی‌اش دعوتم می‌کرد. تسلیت بهش گفتم و کمی درباره پدرشان صحبت کردیم. گویا تا یکسال پیش سالم بود و در همین چند ماه اخیر به یکباره بیماری‌اش هویدا شد و دیشب هم از دنیا رفت. با این وجود خود آقای پارسا، روحیه خوب و قوی‌ای داشت. ازش خواهش کردم اگر شرایطش مناسب نیست، من بیش از این مزاجمش نشوم. اما با کمال میل پذیرفت که با وی مصاحبه کنم. محور مصاحبه‌ام درباره فعالیتهای فرهنگی ایران در تاجیکستان بود؛ به‌ویژه در زمینه خط فارسی. از آنجا که این مصاحبه را به‌طور جداگانه بر روی همین وب‌سایت منتشر خواهم کرد، در اینجا وارد جزئیاتش نمی‌شود. پس از پایان مصاحبه نسبتاً مفصل، از او خدانگهداری کرده و به حیاط دفتر رایزنی رفتم که کتابخانه در گوشه‌ای از آن قرار داشت. کتابخانه‌ای با هشت هزار جلد کتاب در زمینه‌های مختلف فرهنگی، ادبی، دینی، تاریخی، جغرافیایی و نشریات و مجلات فارسی بسیار. اما فضای کوچکی داشت. خودشان هم یک نشریه به خط فارسی منتشر و به رایگان توزیع می‌کنند.

از آنجا بیرون رفته و با تاکسی به منطقه مسکونی شمالی شهر رفتم. اینجا برخلاف مرکز شهر، بسیار به هم ریخته و شلوغ و پلوغ است. رانندگان در اینجا هم اهمیت کمتری به قوانین راهنمایی و رانندگی می‌دهند. البته پلیس همچنان حضور دارد و به شدت هم جریمه می‌کند. از یک خیابان فرعی به طرف سفارت ترکمنستان رفتم و پس از کلی جستجو در کوچه پس کوچه‌ها آنرا یافتم. اما روزهای سه‌شنبه فعالیت نداشتند و باید فردا برمی‌گشتم.

دوباره برگشتم به هیکل (تندیس امیراسماعیل) و در خیابان روبرویی‌اش (کنار میدان آزادی) که خیلی خلوت و زیبا بود کمی قدم زدم. به‌طور اتفاقی چشمم به کنسولگری ایران در همان خیابان افتاد. در همین حین آقای مسعودی هم زنگ زد و آمد نزدیک تندیس یکدیگر را دیدیم. کمی در باغ (پارک) قدم زدیم و بعد رفتیم دفتر حاج متین برای ناهار. بعد از ناهار از یک صرافی زنگ زدند که پولم از ایران رسیده و بروم بگیرم. بنابراین رفتم به آدرسی که در «بازار فراوان» داده بود و پولم را گرفتم. اینجا هم نه خیابانهایش و نه پیاده‌روهایش قابل قیاس با مرکز شهر نیست. خیلی جاها خاکی و نامرتب است. سری هم به بازار سلطان کبیر زدم که تقریباً در جنوب شهر است. اینجا بزرگترین بازار تاجیکستان است. تعداد بسیار زیادی مفازه در کنار یکدیگر عموماً درون کانتینر فلزی قرار دارد و روی کلِّ بازار هم سقف کاذب زده‌اند. تقریباً همه چیز در اینجا می‌توان پیدا کرد. از پوشاک و خوراک و خشکبار گرفته تا لوازم صوتی و تصویری.

خوب که از گشتن در کوچه‌ها یا راهروهای بازار سلطان خسته شدم، رفتم به یک کافی‌نت و پس از کمی جستجو و سرک کشیدن به وب‌سایتهای مختلف، با یک ون برگشتم به مهمانپذیر. کرایه آن شب را هم پرداختم و رفتم خوابیدم. اما نیمه‌شب یک پسر دیگر آمد در زد و کرایه را خواست. کلی برایش مشخصات آن کسی که کرایه را گرفته بود توضیح دادم تا بی‌خیال شد و رفت.

روز پنجم: ساعت 7:30 راه افتادم به طرف مرکز شهر تا پس از تهیه مدارک، بروم به سفارت ترکمنستان. اما پیش از آن رفتم به «مسجد حاجی یعقوب» و جامعه اسلامی که حکم دانشگاه دینی‌شان را دارد. این دو در کنار یکدیگر در نزدیکی خیابان رودکی قرار دارند؛ کمی بالاتر از کاخ رئیس‌جمهور و البته در آن سوی خیابان. باید وارد کوچه مسجد بشوی که سمت چپ آن جامعه اسلامی، سمت راست فروشگاه‌های کتاب و لوازم دینی و روبرو هم مسجد حاجی یعقوب قرار دارد. از در چوبی بزرگ مسجد حاجی یعقوب که وارد حیاطش بشوی، در سمت راست‌ات گنبد قرار دارد، در سمت چپ اتاقهایی که احتمالاً محل برگزاری کلاسهای آموزشی است و روبرو، شبستان مسجد که البته 9 پله بالاتر از حیاط است. این مسجد با کمک کشور قطر ساخته شده و معماری شبستان آن نیز شبیه مساجد کشورهای عربی است. یک جوان در شبستان روی شکمش دراز کشیده بود و داشت زبان عربی تمرین می‌کرد. تعدادی کلاه (شبیه کلاه حاجی‌ها) جلوی در ورودی گذاشته بودند که هر کسی وارد می‌شد، یکی برداشته و روی سرش بگذارد. تعداد زیادی هم کلاه پلاستیکی (شبیه سبد) در کنار کلاه‌های پارچه‌ای بود. این مسجد متعلق به مردان است و همانگونه که در سفرنامه افغانستان نوشتم، در بین بیشتر اهل سنت، به زنان توصیه نمی‌شود که به مسجد بروند و تازه اگر بخواهند بروند، مسجد جداگانه‌ای دارند. از سوی دیگر زنان و پسران زیر 18 سال در تاجیکستان حق ورود به مسجد را ندارند. ضمن آنکه تبلیغ دین هم شرایط خاصی دارد. برای نمونه کلاسهای آموزش قرآن نیاز به مجوز از دولت دارد که آن هم به هر کسی نمی‌دهد. این در حالی است که در عین خوشگذرانی‌های روزمره، مردم این کشور تمایل قابل توجهی به دین و مذهب‌شان دارند. اما دولت این کشور دین‌گریز است و محدودیتهایی در این زمینه ایجاد می‌کند. بیرون مسجد چندین حجره و فروشگاه خجره‌مانند بود که کتابهای دینی و دیگر کالاهای دینی (مانند سجاده، فیلم سخنرانی‌های دینی، تسبیح، کلاه و...) می‌فروختند. تقریباً در همه‌شان سخنرانی‌های استاد پوردل در حال پخش شدن بود. با یکی‌شان کمی صحبت کردم و همین که فهمید ایرانی‌ام، شروع کرد به تعریف کردن از استاد پوردل. از آنحا رفتم به جامعه اسلامی. جوان بسیار زیبا و خوشرویی که کراوات هم زده بود، جلوی در ایستاده و هر کسی دیر می‌آمد، نامش را می‌نوشت. کمی هم با او گفتگو کردم. در همین هنگام، استاد تاریخ اسلام‌شان هم آمد و وارد بحث‌مان شد. از چندین شهر ایران دیدن کرده بود و خیلی خوشحال بود از این جهت.

راهم را ادامه دادم تا یک جا دستگاه فتوکپی پیدا کنم برای کپی گرفتن از مدارکم. به طور اتفاقی بانک تجارت ایران را در همان خیابان رودکی دیدم. خوشحال شدم و رفتم داخل سر و گوشی آب بدهم. خلوت بود. همینجوری الکی پرسیدم که اگر کسی بخواهد از ایران برایم پول بفرستد باید چکار کند؟ رئیس بانک که متوجه گفتگویم با کارمندش شده بود، پرسید از کجای ایران آمده‌ام؟ وقتی گفتم ساکن مازندرانم، خوشحال شد و گفت که او هم ساروی (اهل ساری) است. جوانی حدوداً 8-37 ساله بود. گفت که 3-2 روزه به دستم می‌رسد. بعد هم آدرس خدمات کپی را در همان نزدیکی بهم داد و پس از خداحافظی، آمدم بیرون. مدارکی را که می‌خواستم کپی کرده و دوباره به سفارت ترکمنستان رفتم. هوا به شدت سرد بود و نم‌نم باران می‌بارید. چهار نفر دیگر جلوی من بودند. یک جوان ریشوی تقریباً سی ساله جلوی من ایستاده بود و داشت بدون لهجه تاجیکی با بقیه حرف می‌زد. لهجه‌اش طبری بود. بلافاصله ازش پرسیدم: «شما که تاجیک نیستید؟». با نگاه عاقل اندر سفیه برگشت و با تغیّر گفت: «من لهجه تاجیکی دارم؟!» که این حرفش از صدتا فحش بدتر بود. با این وجود پاسخ دادم: «اما احساس کردم لهجه شمالی داری» و پشت بندش اضافه کردم: «مِ نور نیشتِمِه» (یعنی من ساکن نور هستم). دوباره برگشت و گفت «مِ هم ساروی هسِّمِه». این دومین ساروی‌ای بود که طی یک ساعت در دوشنبه تاجیکستان دیده بودم. اما اولی بسیار خوش‌برخورد و این دومی بسیار بداخلاق. البته با بقیه تاجیکها خوش و بش می‌کرد. اما گویا از من خوشش نمی‌آمد. گویا راننده بود و ویزای ترانزیتی می‌خواست تا همراه با تریلی‌اش از ازبکستان و تاجیکستان به ایران برگردد. سرم را کردم توی لاک خودم و از سرما می‌لرزیدم که یک پسر چشم بادامی آمد و کنارم ایستاد. کتابی به زبان انگلیسی درباره آسیای میانه در دست داشت و مطالعه می‌کرد. ازش پرسیدم اهل کجاست و فهمیدم نامش کلوین (Kelvin) و اهل هنگ‌کنگ چین است. 28 سال دارد و وکیل است. از چین شروع کرده به سفر و همینطور یکی یکی کشورها را عمدتاً زمینی و در صورت ناچاری هوایی می‌رود. می‌خواست پس از کشورهای آسیای میانه به خاورمیانه و از جمله ایران بیاید و بعد از گشت و گذار در همه خاورمیانه، به اروپای جنوبی و شرقی سفر کند. وقتی فهمید ایرانی هستم و من نیز برای گردش به تاجیکستان آمده‌ام، سریعاً ایمیل و تلفن ایرانم را گرفت تا وقتی گذرش به ایران افتاد، چتر محبتش را چند روزی در خانه‌ام بگستراند (که آمد و گسترانید. ضمن آنکه الآن که این واژه‌ها را می‌نویسم و بیش از پنج ماه از آن سفرم گذشته، او همچنان در سفر است و تاکنون به 85 کشور رفته). او زودتر درخواست ویزای ترکمنستان کرده بود و امروز آمده بود برای دریافت ویزا. همینطور که داشتیم با هم انگلیسی صحبت می‌کردیم (البته انگلیسی دست و پاشکسته من در برابر انگلیسی سلیس و روان او) آن مرد ساروی هم کنجکاو شده بود و هی از من می‌پرسید: «چی گِنِّه؟» (چه می‌گوید) و من هم که فهمیدم خیلی کنجکاو شده و اصطلاحاً فضولش درد گرفته، بهش بی‌محلی می‌کردم و آن رفتارش را تلافی کردم. هرچند دست‌بردار نبود!

بالاخره نام کلوین را صدا زدند و گفتند که ویزا به او تعلق نمی‌گیرد. بدون هیچ توضیحی. به خیلی‌های دیگر هم ندادند. بنابراین از من خداحافظی کرد و رفت. دو دقیقه بعد نوبت من شد و رفتم داخل. از شیوه پاسخگویی‌شان فهمیدم که به من هم ویزا نخواهند داد. بنابراین آمدم بیرون و رفتم توی ایستگاه اتوبوس تا به مرکز شهر برگردم. سوار اتوبوس که شدم، دیدم «کِلوین» هم یک ایستگاه زودتر از من سوار شده بود. از من پرسید به کجا می‌روم؟ گفتم دارم می‌روم یک رستوران ایرانی تا ناهار بخورم. او هم گفت دوست دارد غذای ایرانی را بچشد. بنابراین با هم رفتیم به رستوران «من و تو». خورش قیمه، قرمه سبزی، سوپ جو و سالاد شیرازی سفارش دادیم. آنجا با آقای امجد هم آشنا شدیم که ایرانی بود و زبان انگلیسی تدریس می‌کرد. به من هم سفارش کرد دایره لغات انگلیسی‌ام را افزایش دهم! با کلوین که صحبت می‌کردیم، فهمیدم دو روز دیگر در تاجیکستان است و بعد به ازبکستان می‌رود. پس از چند روز از آنجا با هواپیما به ایران خواهد رفت. پرسیدم آیا از مرز خجند به ازبکستان می‌رود؟ پاسخش مثبت بود و البته می‌گفت می‌خواهد این شهر را هم ببیند. بنابراین مسیرمان با هم یکی شده بود. تصمیم گرفتیم بعد از ناهار کارهای‌مان را انجام دهیم و راه بیفتیم به طرف خجند. هر کسی پول غذای خودش را حساب کرد و از رستوران آمدیم بیرون. قرارمان ساعت چهار در ترمینال خجند بود. من رفتم به دفتر هواپیمایی آسمان که در طبقه همکف هتل تاجیکستان قرار دارد. هتل تاجیکستان جزو بهترین و گرانترین هتلهای این کشور است. بلیط پرواز ایران برای روز دوشنبه هفته آینده خریدم و بعد هم رفتم به مهمانپذیرم، وسایل را برداشته و راه افتادم به طرف ترمینال خجند که در شمال شهر دوشنبه قرار دارد.

ادامه دارد...

(تصاویر این بخش از سفرنامه پیوست است و از پایین صفحه می‌توانید دانلودشان کنید)

بخش نخست این سفرنامه: ورودی شوکه‌آور

بخش دوم: هویت نوساخته دوشنبه

بخش سوم: اسلام در تاجیکستان

بخش چهارم: انتخابات در راه

بخش پنجم: خجند

بخش ششم: ایران‌گرایی در کورش‌کده یا استروشن

پبخش هفتم: پنجیکت

بخش هشتم و پایانی: آرامگاه غریب رودکی

 

پرونده‌ی «امیر هاشمی مقدم» در انسان‌شناسی و فرهنگ

رایانامه:  moghaddames@gmail.com

پیوستاندازه
PDF icon 22630.pdf640.99 KB

دوست و همکار گرامی


چنانکه از ​فعالیت های داوطلبانه کانون ​«انسان شناسی و فرهنگ» و ​مطالب منتشر شده​ در سایت آن​ ​بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات ​و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

لطفا کمک های خود را به حساب زیر واریز کنید و در صورت دلخواه با ایمیل به ما اطلاع دهید.

شماره حساب بانک ملت: 117360766


شماره شبا: IR98 0120 0000 0000 0117 3607 66


شماره کارت: 7634-4916-3372-6104


به نام آقای رضا رجبی

نویسنده

هاشمی مقدم، امیر

مطالب نویسنده