سفرنامه تاجیکستان (2) هویت نوساخته دوشنبه

امیر هاشمی مقدم

روز دوم: ساعت 8 صبح از مهمانپذیر بیرون آمدم برای آغاز گردشم در شهر دوشنبه. در کنار مهمانپذیر، یک دانشگاه بود که دانشجویان در حال رفتن سر کلاسهای‌شان بودند. پسرها بیشتر با کت و شلوار مشکی و کراوات زده، و دخترها عموماً با پیراهن و دامن رنگی یا کت و شلوار زنانه. برخی‌شان روسری به پشت موهای‌شان بسته بودند و بسیاری‌شان، نه. تا مرکز شهر نیم ساعت پیاده بود. در شهر دوشنبه هم تعداد زیادی اتوبوس برقی برای جابجایی مردم هست، هم وَن و هم تاکسی و خودروهای شخصی. کرایه اتوبوسهای برقی عموماً 1 سامانی (600 تومان) می‌شود؛ کرایه ون‌ها 2 سامانی و کرایه تاکسی‌ها 3 سامانی؛ چه یک خیابان بروی و چه مسیری طولانی‌تر. تاکسی‌های رسمی‌اش بیشتر سمند است و آن هم به رنگ زرد. نمی‌توانم خوشحالی‌ام از اینکه می‌دیدم تولید کشورم در کشوری دیگر کاربرد دارد را پنهان کنم. به جز این تاکسی‌ها، تعداد بسیار زیادی خودروهای دیگر هم به صورت شخصی مسافرکشی می‌کنند. بیشتر خودروهای این کشور اپل هستند و سپس بنز و تویوتا کمری نسبتاً جدید (البته از نظر ما جدید. مثلاً مدل سال 2000). اما لادای روسی قدیمی هم کم و بیش دیده می‌شود. نکته جالب اینکه شما پیش از توقف تاکسی یا مسافربر شخصی، مسیرش را به سادگی می‌توانی تشخیص بدهی. تکه مقوای مربعی به ابعاد 10 سانتی‌متر از داخل، پشت شیشه جلوی خودرو می‌گذارند که روی آن شماره خط را نوشته‌اند. مثلاً شماره 3 یا 8 یا 64. شما با توجه به مسیرتان، می‌دانید که آیا این خط از مسیر مورد نظر شما می‌گذرد یا نه و بنابراین دست تکان می‌دهی که بایستد یا نه. هر وقت هم مسافران‌شان تکمیل شد، آن مقوا را موقتاً بر می‌دارند که یعنی جا ندارند. وقتی یکی از مسافران پیاده شد، دوباره مقوا را می‌گذارند در معرض دید. پلیس این کشور به شدت سخت‌گیر است و برای همین راننده‌ها خیلی رعایت می‌کنند. پشت چراغ زرد می‌ایستند تا قرمز شود و فاصله‌شان با خط عابر پیاده را هم حفظ می‌کنند. نکته جالب برای منِ ایرانی این بود که چنانچه می‌خواستم از هر نقطه خیابان عبور کنم، خودروهایی که از دور می‌آمدند نیز با فاصله بسیاری از من توقف می‌کردند. یعنی مانند ایران نبود که شما بخواهید از فرصت چند صدم ثانیه‌ای استفاده کرده و مانند بدل‌کاران خودتان را از لابلای خودروهایی که با صد کیلومتر می‌روند، به آنسو برسانید. کمربند بستن و راهنما زدن (حتی هنگام سبقت گرفتن)، لایی کشیدن و روی خطوط رانندگی کردن هم جایی ندارد. اما گاهی دیده می‌شود که رانندگان جوان در خیابانهای شهر با سرعت می‌روند. از طرف دیگر بوق زدن هم خیلی رایج است و اگر راننده خودروی جلویی کمی معطل کند، بوق‌های ممتد می‌زنند. البته این بوق‌ها برخلاف ایران نشانه توهین نیست یا دست‌کم واکنش تندی در پی ندارد. به هر ترتیب من پیاده به راه افتاده بودم.

هوای اوایل آبان ماه سرد بود. در کنار پیاده‌روی خیابانی که روبروی کاخ رئیس‌جمهور قرار دارد، چشمم به پیکره‌های بزرگان و مشاهیر مورد علاقه مردم این کشور افتاد که بر تابلوی دیواری‌ای نقش بسته بودند (عکس بالای این سفرنامه). 11 پیکره که به ترتیب از چپ به راست اینها بودند: میرزا تورسون‌زاده، ابوالقاسم لاهوتی، عبدالرحمان جامی، عمر خیام، ابوعلی ابن سینا (آنگونه که نوشته بودند)، ابوعبدلله رودکی (در مرکز این پیکره‌ها)، ابوالقاسم فردوسی، سعدی شیرازی، حافظ شیرازی، صدرالدین عینی و ماکسیم گورکی. نام همه‌شان را زیرشان به خط سیریلیک نوشته است. خط سیریلیک تقریباً تنها خط رایج در تاجیکستان است و کسی که قصد رفتن به این کشور را دارد حتماً باید این خط را فرا بگیرد. شوروی پس از تصرف این سرزمینها، خط فارسی را از آنجا برچید و خط سیریلیک را جاری کرد. پس از استقلال، مدتی خط فارسی دوباره در این کشور رایج شد که متأسفانه به دلیل عدم حمایت ایران از آن، دوباره مجلس تاجیکستان تصویب کرد که همان خط سیریلیک رایج شود. از این جهت ایران را مقصر می‌دانم که با رفتار دولت ترکیه قابل قیاس است. ترکیه از خط ترکی در جمهوری‌های ترک‌زبان حمایت کرد و آنان خط‌شان را تغییر دادند. در این میان ما با این همه ادعای فرهنگ و تمدنی‌مان، نتوانستیم علی‌رغم میل وافر دولت و مردم تاجیکستان، خط فارسی را در آنجا رواج دهیم. حالا همه کتابها، تابلوی فروشگاه‌ها، تابلوهای راهنمایی و رانندگی و... این کشور به خط سیریلیک است. البته در برخی مدارس و دانشگاه‌ها خط فارسی به صورت اختیاری تدریس می‌شود؛ اما به نظر نمی‌آید موفقیت چندانی داشته باشد. همین است که دست‌فروشهایی را می‌بینی که در کناره‌های خیابان، دیوان اشعار شعرای فارس‌زبان را به خط سیریلیک می‌فروشند و بازارشان هم داغ است؛ از بس که مردم این کشور به فرهنگ گذشته و مشترک‌شان با ایرانی‌ها علاقمندند (به تصاویر پیوست در پایین صفحه مراجعه کنید). تنها روزنامه «ادبیات و صنعت» با حمایت رایزنی فرهنگی ایران، یک صفحه به خط فارسی منتشر می‌کند (صنعت در زبان تاجیکها به معنای هنر هم هست). به هر ترتیب، همینطور که داشتم عکس می‌گرفتم، دو مرد جوان داشتند رد می‌شدند. از آنها خواهش کردم از من در کنار پیکره‌ها عکس بگیرند. از لهجه‌ام دانستند که یا افغانستانی هستم یا ایرانی. وقتی پاسخ دادم ایرانی‌ام، خودشان هم کنارم عکس گرفتند. بعد هم بخشی از مسیر را با هم رفتیم. در راه درباره ایران با هم صحبت می‌کردیم. یکی‌شان می‌گفت با اهالی جنوب ایران در کشور سوریه هم‌مکتب بوده و اسلام می‌خوانده. اما متوجه منظورش نشدم. همچنین از روی گوشی موبایلش صدای یک سخنرانی را برایم پخش کرد و پرسید: «این را می‌شناسی؟». و وقتی پاسخ منفی دادم، خیلی تعجب کرد. بعدها خیلی از دیگر تاجیکان هم درباره «محمدصالح پوردل» یا به قول خودشان «استاد پوردیل» برایم می‌گفتند. استاد پوردل یک واعظ سنی مذهب اهل جنوب ایران است که سی‌دی‌های سخنرانی‌هایش تقریباً در بیشتر خانه‌های تاجیکستانی‌ها یافت می‌شود. در مدارس و مکاتب مذهبی این کشور هم بسیار پرطرفدار است. در خیابان رودکی که شناخته‌شده‌ترین خیابان این شهر و بسیار تمیز است، بالاخره از آنها جدا شدم و پا به پارک رودکی نهادم.

باغ استاد رودکی، پارک نسبتاً بزرگ و البته بسیار مرتب و تمیزی در مرکز دوشنبه است که حوض و جوی آب سنگی و گل‌های همیشه شکوفایی در خود دارد. البته فضای سبز به‌طور کلی در مرکز دوشنبه زیاد است. کارگران داشتند برگها را از روی چمنها جمع می‌کردند. روی چمنهای مرکز شهر دوشنبه اجازه نمی‌دهند هیچ برگ یا زباله‌ای دیگر باشد و خیلی سریع آنها را جمع می‌کنند. برای همین همیشه تمیز هستند. به‌طور کلی مرکز شهر دوشنبه بسیار تمیز و زیبا است. چرا که توجه زیادی به آن می‌شود. در عوض هرچه به سمت حاشیه‌های شهر می‌روی، این رسیدگی کمتر می‌شود و حتی کمی دورتر از مرکز، کوچه‌های خاکی و گلی هم می‌توان دید. بیشتر جاذبه‌های دیدنی شهر دوشنبه در اطراف همین پارک رودکی که در واقع مرکز شهر می‌شود قرار گرفته‌اند. هیکل (پیکره) امیر اسماعیل سامانی، هیکل نماد جمهوری تاجیکستان، پرچم، آثارخانه (موزه)، کتابخانه ملی، قصر ملت و... .بشتر این بناها بسیار بزرگ هستند. برای نمونه پرچم بر روی میله‌ای به درازای 165 متر نصب شده که بلندترین پرچم دنیا است. هیکل امیر اسماعیل هم با 13 متر ارتفاع در میان هلالی قرار گرفته که تاج شاهی بر روی آن هلال است. در دست امیراسماعیل هم عصای طلایی هفت‌پر که گویا نماد سامانیان بوده قرار دارد. تندیس دو شیر هم به‌عنوان نگهبان در دو سوی امیر وجود دارد. باید از پلکان بالا رفت تا به پای تنیس رسید. داشتم بالا می‌رفتم که چند مأمور پلیس که آنجا بودند صدایم زدند که اجازه بالا رفتن ندارم. هرچه پرسیدم چرا، پاسخ درستی ندادند. به دیگران هم اجازه نمی‌دادند. چون یکشنبه و تعطیل بود (تاجیکستان تعطیل رسمی‌اش یکشنبه است) برخی تاجیکها هم به پارک آمده و عکس می‌گرفتند. تعدادی عکاس هم آنجا پرسه می‌زدند برای گرفتن عکس یادگاری از علاقمندان. هر عکس 15*10 به سه سامانی که ظرف ده دقیقه می‌توانستی در عکاسی‌هایی که اطراف همان میدان بود، تحویل‌شان بگیری. من گوشی موبایلم را دادم به یکی از عکاسها و ازم عکس گرفت و بلافاصله آنرا روی صفحه‌ای در شبکه اجتماعی قرار دادم. البته در نزدیکی آثارخانه هم یک مجسمه کوچکتر دیگر بود که با توجه به نقشروی تاج و پشت سرش، قاعدتاً همان امیراسماعیل بود، اما ظاهر و آرایش‌اش به پادشاهان هخامنشی می‌مانست. آنچنانکه در بخشهای دیگر خواهم نوشت، حکومت هخامنشیان در این کشور بسیار مورد توجه و احترام است و نمادهای بسیاری از ایران باستان و جکومت هخامنشیان را می‌توان در این کشور دید. برای نمونه به‌طور اتفاقی متوجه شدم که روبروی این مجسمه و آنسوی خیابان، خانه‌ای دو طبقه وجود دارد که بالای آن، نشان فروهر را در اندازه بزرگ با گچ در آورده‌اند.

هرچند امیراسماعیل سامانی و تندیس‌اش نماد تاجیکستان‌اند و در بسیاری از شهرها تندیس او را می‌توان در ابعاد بزرگ دید، اما نقش مرکزی پرچم این کشور را هم به‌عنوان نماد آن می‌توان بر بالای ستونی در همان نزدیکی تندیس امیراسماعیل دید. نکته جالب و قابل توجه اینکه این نمادها هم مورد تأیید و قبول حکومت است و هم مورد تأیید و قبول مردم. به گونه‌ای که یکی از سنتهای عروسی‌شان این شده که عروس و داماد با خودروی گل‌کاری شده بیایند در نزدیکی تندیس امیراسماعیل (و حتی تندیس نشان پرچم)، چند عکس یادگاری بگیرند و بعد بروند. این رسم را هم در دوشنبه بارها دیدم و هم در شهرهای دیگری همچون خحند. تا هنوز از بحث عروسی بیرون نرفته‌ام اشاره کنم که خودروهای عروس در شهر دوشنبه عموماً خودروهای تشریفاتی لیموزین است. مثلاً لیموزین جیپ هامر و یا لیموزین لندکروز. برگردیم به ساختمانهای شناخته‌شده این شهر. بیشتر ساختمانهایی که در شهر دوشنبه ساخته شده‌اند، یادگار دوره شوروی هستند و بسیار بزرگ و باشکوه. عموماً ستونهای بسیار عظیم دارند. اینها برای من نمادی از ایده‌های بسیار بزرگ و فریبنده، اما ناکارآمد کمونیستهایی بود که در پشت سخنان زیبای‌شان، جنایتهای بی‌شمار دهشتناکی نهفته بود. همانند این ساختمانهای بزرگ که نتیجه آوارگی و بیچارگی میلیونها انسان‌اند. ساختمانهایی بزرگ و باشکوه در فقیرترین جمهوری تازه استقلال‌یافته. کشوری که مردمانش به‌طور متوسط روزانه حقوقی بین دو تا سه دلار دارند؛ در حالیکه هزینه‌ها در آن کشور به مراتب گرانتر از ایران است و همین اصلی‌ترین عامل فساد اقتصادی در این کشور است. این ساختمانهای بزرگ در شهری برپا شده که سابقه چندانی ندارد. دوشنبه در واقع روستایی بود که دوشنبه بازار در آن رواج داشت و تنها پس از روی کار آمدن حکومت کمونیستی شوروی، تبدیل به شهر و مرکز «جمهوری شوروی سوسیالیستی تاجیکستان» شد. خود تاجیکستان هم که یکی از سه کشور فارس زبان دنیا است، پیوندی دیرینه با ایران دارد. دانشنامه ویکی پدیا تاریخچه مختصری از این کشور ارائه کرده است: «سرزمین سغد باستان که سرزمین کنونی تاجیکستان را دربر می‌گیرد، در زمان داریوش یکم به جزئی از امپراتوری هخامنشی تبدیل شد. پس از یورش اسکندر مقدونی، تاجیکستان به ترتیب جزئی از پادشاهی‌های سلوکی، دولت یونانی اباختر، تخارستان، کوشانیان، ساسانیان، هفتالیان و خیونان بود. در سال ۷۱۵ میلادی (در زمان امویان(، این سرزمین به تصرف اعراب درآمد و مردم تاجیک دین اسلام را پذیرفتند. پس از اسلام تاجیکستان تبدیل به مهد زبان پارسی دری و فرهنگ و علوم گوناگون شد. در سدهٔ دهم میلادی، سامانیان اولین حکومت مستقل ایرانی پس از اسلام در این منطقه تشکیل دادند. پس از سقوط سامانیان، تاجیکستان به ترتیب جزئی از حکومتهای قراخانیان، خوارزمشاهیان، ایلخانان مغول و تیموریان شد. پس از سقوط تیموریان تا سدهٔ نوزدهم میلادی حکومت‌های مختلف ازبک کنترل این سرزمین را در دست داشتند، البته نادرشاه افشار پادشاه ایران برای دورهٔ کوتاهی آن را به تصرف خود درآورد. در سدهٔ نوزدهم شمال تاجیکستان (خجند) جزئی از خانات خوقند، و جنوب تاجیکستان جزئی از خانات بخارا بود. خانات بخارا در سال ۱۲۴۵ خورشیدی، و خانات خوقند در سال ۱۲۴۷، زیر سلطهٔ روسیه تزاری درآمدند. پس از انقلاب اکتبر، تاجیکستان ابتدا بخشی از جمهوری ازبکستان در اتحاد جماهیر شوروی بود تا اینکه در سال ۱۳۰۷، جمهوری سوسیالیستی شوروی تاجیکستان به عنوان جزئی از اتحاد جماهیر شوروی تشکیل شد. پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، در سال ۱۳۷۰، تاجیکستان به استقلال دست یافت. کمی پس از استقلال تاجیکستان در سال ۱۳۷۰، جنگ داخلی پنج ساله بین دولت تحت حمایت مسکو و مخالفان اسلامگرا (به رهبری عبدالله نوری) درگرفت. در این جنگ، بیش از ۵۰ هزار تن کشته و بیش از ۷۰۰ هزار تن بی‌خانمان شدند. در سال ۱۳۷۶ با وساطت سازمان ملل متحد، پیمان صلح به امضای دو طرف رسید».

روبروی تندیس امیر اسماعیل، میدان آزادی است. اما همه اینجا را به نام «سامانی» می‌شناسند. آن سوی میدان، مجلس عالی این کشور قرار دارد. خیابانی که این مجلس نبش آن قرار دارد و در واقع تداوم همان خیابان رودکی است که کمی منحرف شده، به بازار صدبرگ می‌رود. درختان بزرگی در وسطش دارد که معمولاً سایه بر خیابان و پیاده‌روها انداخته‌اند. ساختمانهای بزرگ در اینجا نیز زیاد است؛ مانند کتابخانه ملی فردوسی. در برخی پیاده‌روها می‌توان زنانی را دید که روی زمین نشسته و نان خانگی می‌فروشند. از یک سامانی به بالا. یک نان خریدم تا به‌عنوان صبحانه بخورم. در همین حال چشمم به یک کافه مدرن افتاد و رفتم آنجا تا صبحانه را مفصل بخورم. سمبوسه‌ای بزرگ به همراه یک قوری چایی کبود به 5 سامانی (3هزار تومان) که به نسبت قیمتهای تاجیکستان، خیلی خوب و ارزان بود. در ایران مردم چای سیاه می‌خورند، در افغانستان چای سبز و در تاجیکستان بیشتر کافه‌ها و رستورانها هم چای سیاه دارند و هم کبود (سبز). تا یادم نرفته در تاجیکستان برای قند یا شکر همراه چای، پول جداگانه می‌گیرند. همین که داشتم صبحانه را می‌خوردم، آقای مسعودی (همان افغانستانی ساکن ایران که از مرز افغانستان با یکدیگر همسفر بودیم) زنگ زد و گفت بروم به پارک رودکی تا همدیگر را ببینیم. چون نزدیک بودم، زود رفتم و چند دقیقه‌ای معطل شدم تا آمد. با یک لندکروز و راننده‌ای که در اختیارش بود. چند عکس هم او گرفت و بعد سوار شده و رفتیم به شرکت حاج متین. حاج متین هم مانند مسعودی اهل مزارشریف است؛ اما پس از درگیری‌ها به دوشنبه آمده و در اینجا کارهای ساخت و ساز انجام می‌دهد. چندین برج بزرگ در دوشنبه ساخته و دفتر شرکتش در طبقه همکف یکی از همین برج‌ها است. چند واحد از آپارتمانها را هم گذاشته برای کارکنان و مهمانانش. کمتر از پنجاه سال دارد، با اندامی درشت. بسیار خوش‌برخورد بود و خیلی گرم تحویلم گرفت. در مدتی که در دفترش نشسته بودم، خیلی از کارکنان یا تاجیکها می‌آمدند پیش‌اش و می‌رفتند. در یک مورد فقط دیدم که چک 300 هزار دلاری برای یکی از کارهایش کشید. یعنی به پول ما نهصد میلیون تومان. و این فقط یکی از معاملات نه چندان بزرگش بود که در حضور من و در شرایطی عادی صورت گرفت. پیش خودم فکر می‌کردم که اگر ما برخوردمان با افغانستانی‌ها بهتر می‌بود، چقدر از این سرمایه‌داران مایل بودند که به ایران بیایند و در واقع ایران را به دیگر کشورها ترجیح می‌دادند؟ اما ما آنان و سرمایه‌های‌شان را از دست دادیم. وقتی من می‌گویم در برخورد نامناسب با افغانستانی‌ها، ما  بازنده هستیم، دوستان فکر می‌کنند این حرف را از روی احساسات می‌زنم؛ اما ما هم سرمایه‌داران افغانستان، هم گردشگران پولدارش، هم میراث تاریخی و فرهنگی مشترک و هم وجهه بین‌المللی‌مان را داریم در اینگونه برخوردهای ناشایست از دست می‌دهیم. به هر ترتیب ناهار را هم مهمان حاج متین بودیم. همانجا آشپزخانه دارد و هر غذایی که خودش یا مهمانانش بخواهد، سریعاً برای‌شان درست می‌کنند.

بعد از ناهار، دوباره لندکروز آمد دنبال‌مان و با مسعودی رفتیم نزدیک پارک رودکی. در سالن آمفی تئاتر، کنسرتی قرار بود برپا شود و ما هم دوست داشتیم کنسرت‌های‌شان را ببینیم. بلیط برای هر نفر 20 سامانی بود. خواننده اصلی «ظریف ناصری» نام داشت که جوانی 4-23 ساله بود و البته در طول برنامه، چند خواننده جوان دیگر هم روی سن آمده و برنامه اجرا کردند. حدوداً یکصد نفر که بیشترشان بین 18 تا 25 سال داشتند برای تماشا آمده بودند. خواننده شاخته‌شده‌ای نبود و اجراهایش هم معمولی بود. اما تشویق زیادی می‌شد. فکر می‌کنم بیشترشان آشناهایش بودند. پس از هر آهنگی که می‌خواند، می‌رفت پشت پرده و لباس‌اش را عوض می‌کرد. برخی آهنگهایی که می‌خواندند ایرانی یا افغانستانی بود. یک دختر 3-12 ساله هم بود که گاهی می‌رفت بالا و همراه با موسیقی، می‌رقصید. کنسرت پس از دو ساعت به پایان رسید و جمشید (راننده) دوباره آمد دنبال‌مان. رفتیم در شهر گشتی زدیم. جمشید که خودش تاجیکستانی بود، اما به‌واسطه حضور در میان کارمندان شرکت حاج متین که بیشترشان افغانستانی بودند، فارسی را (برخلاف دیگر تاجیکان) برای ما قابل فهم تر صحبت می‌کرد، برخی رستورانها را نشان‌مان می‌داد که در آنها شبها خیلی عروس (دختران و زنان تن‌فروش) می‌آیند. در تاجیکستان یک جمله از امامعلی رحمان، رئیس‌جمهورشان مشهور است که می‌گوید هر کسی از هر راهی که دوست دارد پول در بیاورد، فقط به دیگران آسیب نزند. بنابراین کسی کاری با زنان تن‌فروش ندارد. اما گاهی آنان مشتری‌های‌شان را سرکیسه می‌کنند. به این ترتیب که ابتدا با مشتری می‌روند و سپس به‌طور پنهانی زنگ می‌زنند به پلیس‌هایی که با هم هماهنگ هستند تا بیایند و آن مرد را به جرم تجاوز اجباری به آن زن بگیرند. همانجا برایش شرط می‌گذارند که یا هزار دلار بدهد و یا می‌اندازندش زندان. پس از دریافت پول، درصد قابل ملاحظه‌ای از آنرا به آن زن می‌دهند و مشتری مرد را رها می‌کنند. این اتفاق بیشتر برای غیرتاجیکها ممکن است رخ بدهد.

با هم رفتیم تا صدبرگ و پس از گشتی کوتاه، از یکدیگر جدا شدیم. صدبرگ در واقع مرکز بازار شهر دوشنبه است و فروشگاه‌های بسیاری دارد. اما چون یکشنبه بود، خیلی‌شان بسته بودند. من ترجیح دادم پیاده برگردم به مهمانسرایم. دیگر شب شده بود و برای همین در راه به یک رستوران رفته و یک کوفته (که یادم نیست نامش را آنجا چه می‌گفند) به همراه سالاد و نان (که بهای نان هم جداگانه است) خریده و خوردم. بالای رستوران، یک «بار» بود که موسیقی و رقص هم جریان داشت. از پشت شیشه کمی نگاه کردم، اما نرفتم داخل. فقط یک زوج جوان در حال رقص با یکدیگر بودند. بعد هم راهم را ادامه دادم به طرف مهمانسرا. وسط راه احساس دلدرد شدیدی پیدا کردم و به هر ضرب و زوری بود، خودم را رساندم به مهمانسرا و این آغاز یک اسهال دست و پاگیر شد برایم.

شب هر نیم ساعت به نیم ساعت می‌رفتم به دستشویی که با توجه به نبود آب در دستشویی‌های‌شان، بدترین عذاب بود برایم.

ادامه دارد...

(تصاویر این بخش از سفرنامه پیوست است و از پایین صفحه می‌توانید دانلودشان کنید)

بخش نخست این سفرنامه: ورودی شوکه‌آور

بخش دوم: هویت نوساخته دوشنبه

بخش سوم: اسلام در تاجیکستان

بخش چهارم: انتخابات در راه

بخش پنجم: خجند

بخش ششم: ایران‌گرایی در کورش‌کده یا استروشن

پبخش هفتم: پنجیکت

بخش هشتم و پایانی: آرامگاه غریب رودکی

 

پرونده‌ی «امیر هاشمی مقدم» در انسان‌شناسی و فرهنگ

رایانامه:  moghaddames@gmail.com

پیوستاندازه
PDF icon 22485.pdf357.61 KB

دوست و همکار گرامی


چنانکه از ​فعالیت های داوطلبانه کانون ​«انسان شناسی و فرهنگ» و ​مطالب منتشر شده​ در سایت آن​ ​بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات ​و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

لطفا کمک های خود را به حساب زیر واریز کنید و در صورت دلخواه با ایمیل به ما اطلاع دهید.

شماره حساب بانک ملت: 117360766


شماره شبا: IR98 0120 0000 0000 0117 3607 66


شماره کارت: 7634-4916-3372-6104


به نام آقای رضا رجبی

نویسنده

هاشمی مقدم، امیر

مطالب نویسنده