یک تجربه عینی در چهارراه ولیعصر با پیکرۀ جدیدش

زهره دودانگه

بخش اول (22 دی 1392، ساعت پانزده و بیست دقیقه)
از دانشگاه تا چهارراه ولیعصر را پیاده طی می کردم و در حالی که عجله داشتم در طول راه با خود تصمیم گرفته بودم به محض رسیدن به چهارراه سوار تاکسی شده و خودم را به میدان ولیعصر و بعد از آن به محل همیشگی نشست هایمان در کانون فرهنگی هنری شهرداری برسانم. وقتی به میدان رسیدم، در حالی که در پیاده روی کنج شمال غربی چهارراه ایستاده بودم، برای پیدا کردن یک خروجی و عبور به آن سوی خیابان سرگشته اطرافم را نگاه می کردم. وضعیت را نمی فهمیدم! یک نردۀ آهنی تا جایی که چشمم کار می کرد به روی من سد شده بود. از یک نفر پرسیدم: پس از کجا می توانم به آن سوی خیابان بروم...؟ گفت: "خانم از این به بعد باید از گذرگاه عابر در زیر زمین استفاده کنید و ورودی اش هم آن جاست". به جایی شبیه به یک ورودی مترو اشاره کرد. خوشحال شدم و به سمتش رفتم؛ اما ورودی فقط یک پله برقی داشت که آن هم رو به سوی بالا حرکت می کرد و افراد تنها می توانستند از گذرگاه عابر بالا آمده و به پیاده رو وارد شوند. با خود گفتم: " فرصت ندارم جستجو کنم و ورودی دیگری را در این سوی خیابان پیدا کنم که بتوان از پله هایش داخل گذرگاه شد، کمی که خیابان را به سمت بالا بروم حتما می توانم از خیابان عبور کنم"؛ اما نرده های پیاده رو که تمام شد، نرده ها گذرگاه مخصوص اتوبوس بود که در میانۀ خیابان مانع عبور می شد... از خیرش گذشتم و تصمیم گرفتم پیاده تا میدان بروم. موزیک را روشن کردم، هدفن را در گوشم محکم تر کردم و قدم هایم را سریع تر برداشتم...

بخش دوم (همان روز ساعت بیست و سی دقیقه)
بعد از اتمام برنامه از محل نشست بیرون آمدیم. به دوستم فاطمه گفتم از پیاده رویِ آن سوی خیابان (سمت شرقی) به سمت چهاراه ولیعصر برویم، چون این طرف به سوی خیابان بسته است. ولی وقتی به چهارراه رسیدیم وضعیت به همان شکل بود. نرده ها همه جا به روی ما بسته بودند. خوشبختانه این بار ورودی زیرگذرِ پیاده بزرگ و همراه چند ردیف پله بود، و هم میشد به آن وارد شوی و هم می شد از آن خارج شوی! به عنوان یک تجربه جدید(و البته از سر ناچاری) تصمیم گرفتیم، برای آنکه دو قدم آن طرف تر در خیابان بیرون بیاییم، وارد زیرگذر شویم. در تابلوی راهنمای هفت ورودی مشخص شده و مقاصد این ورودی ها نوشته شده بود. بعد از کلی کلنجار بالاخره فهمیدم که من باید ورودی شمارۀ 5 را انتخاب کنم. فضای این زیرگذر مثل یک محفظۀ سفید بود؛ یک محفظۀ مدور با نوری مهتابی گونه، با آدم هایی که به سرعت و با سردرگمی در آن عبور می کردند تا ورودی مورد نظرشان را پیدا کنند. بعد از اینکه یک دور کامل را طی کردم، ورودی 5 را یافتم. از پله ها بالا رفتم و از آن بیرون آمدم: من الان در ایستگاه بی آر تی ای بودم که هیچ خروجی ای به خیابان نداشت! ولی من اصلا نمی خواستم سوارِ بی آر تی  شوم، بلکه قصد داشتم تاکسـی سوار شوم. دو مرد آنجا بودند و معلوم بود که مسئولیتی دارند. گفتم: من می خواهم تاکسی سوار شوم؛ الان باید چکار کنم...؟ آن که روی یک چهارپایه نشسته بود، کمی دور خود را نگاه کرد و به دیگری گفت: راست می گه، اینجا اگه کسی بخواد از خیابان وارد ایستگاه بشه چکار باید بکنه...!؟ کلافه شده بودم و سنگینی کوله پشتی و وسایلم عصبانی ام کرده بود. تصمیم گرفتم از نرده رد شوم و البته با تأیید و تشویق آن دو نفر هم مصمم تر شدم. فقط خوشحال بودم که طراحان نرده وسط آن را باز طراحی کرده بودند و آدم از میانش رد می شد...کوتاه سخن آن که با مشقت خودم را به خیابان رساندم که یک تاکسی ناقابل سوار شوم...
فردای آن روز که دوباره گذرم به چهارراه افتاد، البته سوار بر تاکسی، و هنگام عبور عابران دیگری را دیدم که در حال پریدن از نرده ها و یا رد شدن از میانشان هستند و سعی دارند راه خودشان را میان دیوارهای آهنی پیدا کنند... از آن روز به بعد از اینکه در این چهارراه قرار بگیرم تا حد ممکن اجتناب می کنم و سعی می کنم راه دیگری را برای رسیدن به مقصد انتخاب کنم.

طرح سه سوال
اما بعد از بازگویی چنین روایتی، چند سوال ساده برای من - نه به عنوان کسی که رشته اش برنامه ریزی شهری است، بلکه به عنوان یک کاربر معمولی شهر- ایجاد شده که مایلم ایده پردازان و مجریان طرح جدید چهارراه ولیعصر به آن فکر کنند:

سوال نخست: در همه جای دنیا حرف از انسانی تر شدن فضاهای شهری است: عرصه های عمومی، خلق مکان‌های با هویت، حضور انسان و فعالیت های اجتماعی اش، سرزندگی فضا، ارزش فضاهای پیاده، تعاملات اجتماعی همه و همه از واژگان و اصطلاحاتی است که شهرسازی انسان گرا بر آن ها تأکید می کند. تأکید بر چنین مفاهیمی در عرصه نظر تنها به دانش شهرسازی منحصر نمی شود؛ بلکه گسترۀ آن به مطالعات انتقادی شهری در رشته های علوم اجتماعی چون جامعه شناسی و انسان شناسی نیز می رسد و یا به بیان بهتر ریشه های خود را در آن ها می جوید. در وصف این اصول نیز کتاب ها نوشته شده و در این کتاب ها سخن ها سر داده شده است؛ همچنین در حوزه عمل، مدیریت شهری چنین اصولی را در رسانه ها به صورت مداوم مورد اشاره قرار می دهند و نشست ها و سمینارها و همایش های ملی و بین المللی متعددی نیز درباره ارزش انسانی تر شدن فضاها برگزار می شود. با این حال چرا، در مرحلۀ اجرا، در چهارراهی مانند چهارراه ولیعصر که یکی از حسن های بزرگش وجود پارک دانشجو و تئاتر شهر است، مردم را به زیر زمین می فرستیم و عرصه شهر را برای تاخت و تاز ماشین باز می گذاریم؟

سوال دوم: می توان بحث فضاهای شهری و مفاهیم یاد شده را از زوایۀ دیگری نیز مورد توجه قرار داد: نظریۀ نامکان ها،  که شناخته شده ترین نظریه پردازش مارک اُژه (1) است. نامکان محصول شهرسازی مدرن است؛ نامکان جایی است که تنها در آن عبور رخ می دهد، «فضاهایی که هویت، رابطه و تاریخ در آن ها حقیقتاً معنایی ندارد» (اژه، 1387 :108-107). جایی که در آن تعلقی میان فرد و فضا شکل نمی گیرد و رابطه ای اجتماعی میان افراد رخ نمی دهد، بلکه «پیوند افراد با اطرافیانشان از طریق واژه ها و متن صورت می گیرد» (همان: 114). تعامل افراد با متون است، به منظور پیدا کردن مسیر یا هر هدف دیگری که در این فضا دارند؛ فضایی که نه محل ماندن و نه هدفی برای زیستن، بلکه وسیله ای برای عبور است؛ فضایی که در آن فردی با فرد دیگر هیچ تفاوتی ندارد و به تعبیر مارک اژه فرد از فردیت خویش تهی می شود، بر تفاوت های انسانی در چنین فضایی سرپوش گذاشته شده و افراد حسی از بی تعلقی و شاید تنهایی را در این فضاها تجربه می کنند... حال باید گفت در چهارراهی مانند چهارراه ولیعصر، با سابقه طولانی و وجود خاطره های جمعی مردمی، چرا به جای آنکه یک فضا را به سوی انسانی تر شدن و بازنمایی خاطرات و تعلق های جمعی هدایت کنیم، هم آن را غیر انسانی تر می کنیم و هم در زیر آن یک نامکان جدید خلق می کنیم؟ به گونه ای که اکنون  در این چهارراه با دوسطح از نامکان روبرو هستیم :در یک سطح نامکانی داریم که عملاً انسان را به خود راه نمی دهد و محل عبوری برای اتومبیل هاست؛ و در سطحی دیگر نامکانی داریم در قالب یک محفظۀ مدور سفیدرنگ، برای شهروندانی که با عجله به دنبال یافتن مسیر خویش هستند و چشم اندازی از چهارراه ولیعصر نصیبشان نمی شود؛ گویی این فضای می تواند هرجایی باشد و تفاوتی نمی کند آنچه بالای سر آن هاست چهارراهی است که شاید بسیاری از خاطراتشان در آنجا رقم خورده است. [نا]مکانی که هیچ رنگی از تعلق و هیچ نشانی از فضایی چون چهارراه ولیعصر را تداعی نمی کند.

سوال سوم: انسان ها در رده بندی سیستم ها در پیچیده ترین سطح قرار دارند و همین امر حرکت انسان ها را در فضا بسیار پیش بینی ناپذیرتر می کند. چنین واقعیتی را می توان در مطالعه رفتارهای انسان و توجه به خلاقیت های او در حوزه ذهن و کنش دریافت؛ رفتارهای انسانی به سادگی پیش بینی پذیر و قابل هدایت نیست و همان گونه که دوسرتو نیز بدان پرداخته در رفتارهای روزمرۀ انسان می توان انواعی از مقاومت ها و تاکتیک ها را در برابر نظم تحمیلی بازشناخت. بنابراین باید پرسید چرا زمانی که می توان برنامه ای برای هدایت حرکت اتومبیلها تدوین و اجرا کرد، تلاش بر هدایت سرکوبگرانۀ حرکت انسان ها داریم، بدون آنکه اندکی به بحث کنش های انسانی و مقاومت نهفته در آن بیاندیشیم؟ و یا می توان چنین پرسید که اگر تمام مباحثی که در خصوص انسانی شدن فضاها و موضوع نامکان ها را کنار بگذاریم، چرا به طراحی فضاهایی نمی اندیشیم که دستِ کم از کارکرد مناسب و منطیق با نیاز انسان ها برخوردار باشند و استفاده کنشگران از فضا را ساده تر کنند، نه اینکه به سردرگمی و در نتیجه مقاومت آن ها در فضا بیانجامند؟  به ویژه می توان به این اندیشید که در چنین فضایی یک فرد مسن یا ناآشنا با استفاده از چنین فضاهایی قرار بگیرد؛ به نظر می رسد در چنین موقعیتی چنین فردی نه تنها مطابق با نظم طرح جدید از فضا استفاده نمی کند، بلکه در برابر آن مقاومت به خرج می دهد؛ مقاومتی که هم از نظم تحمیلی از سوی فضا سرباز می زند و هم فضای خاص خودش را در روزنه هایی که برای آزادی عمل خویش پیدا می کند، خلق خواهد کرد؛ و بی تردید این پدیده مطلوب برنامه ریزان و طراحانی که هزینه و انرژی بسیاری برای اجرای ایده های خود صرف کرده اند نخواهد بود!

پانوشت:
1- نامکانها، در آمدی بر انسان شناسی سوپر مدرنیته، مارک اُژه، ترجمه منوچهر فرهومند، دفتر پژوهش های فرهنگی، 1387

پروندۀ زهره دودانگه در انسان شناسی و فرهنگ:
http://www.anthropology.ir/node/18859
 
ایمیل  zo1986do@gmail.com  
 
سایر مطالب مرتبط در انسان شناسی و فرهنگ:

 

پرونده زندگی روزمره و شهر
http://www.anthropology.ir/node/18054

 

ویژه نامه ی «هشتمین سالگرد انسان شناسی و فرهنگ»
http://www.anthropology.ir/node/21139

 

 

دوست و همکار گرامی
چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد.
کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند:
شماره حساب بانک ملی:
0108366716007
 شماره شبا:
 IR37 0170 0000 0010 8366 7160 07
 شماره کارت:
6037991442341222
به نام خانم زهرا غزنویان
 

دوست و همکار گرامی


چنانکه از ​فعالیت های داوطلبانه کانون ​«انسان شناسی و فرهنگ» و ​مطالب منتشر شده​ در سایت آن​ ​بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات ​و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

لطفا کمک های خود را به حساب زیر واریز کنید و در صورت دلخواه با ایمیل به ما اطلاع دهید.

شماره حساب بانک ملت: 117360766


شماره شبا: IR98 0120 0000 0000 0117 3607 66


شماره کارت: 7634-4916-3372-6104


به نام آقای رضا رجبی

نویسنده

دودانگه، زهره / معاونت روابط عمومی

مطالب نویسنده