سفرنامه افغانستان (6) هرات، شهر عارفان

امیر هاشمی مقدم

(...) روز دوم: ساعت 5 بیدار شدم. از اتاق بیرون شده و رفتم انتهای راهرو تا در حمام عمومی هتل دوش بگیرم. دیدم آب سرد است. آبگرمکن برقی را روشن کردم. بیشتر آبگرمکن های افغانستان در نقاط شهری، برقی و در روستاها نفتی یا هیزمی است. با وجودی که چندین حوزه و میدان نفت و گاز در این کشور کشف شده، اما بهره برداری از آنها با موانعی روبرو است و بنابراین دست کم تا یک دهه دیگر هم شهرهای بزرگ این کشور به طور کامل لوله کشی گاز نخواهند داشت؛ چه رسد به روستاهای دورافتاده اش. تا آب گرم شود، نیم ساعتی وقت داشتم. بنابراین به اتاق برگشته و شروع کردم به یادداشت نویسی از سفر و توضیحاتی را از آنچه دیروز دیده و شنیده بودم، نت نویسی کردم تا در موقع مناسب، آنها را کامل کنم. این روش، همان فیش نویسی ای است که در مردمنگاری یاد گرفته ایم: نکات مهم را باید بلافاصله نوشت تا هنگام گزارش نویسی، با نگاه کردن به آنها بتوان رویدادهای مهم را به یاد آورد (و الآن بر اساس همانها دارم می نویسم). به هر ترتیب یادداشتها را نوشتم و آب که گرم شد، دوش هم گرفتم. هر چند آبش چندان گرم نبود. تا یادم نرفته، بسیاری از افغانها به دوش گرفتن و حمام رفتن، شاور می گویند که همان shower انگلیسی است. عَمر هم بیدار شد و با هم رفتیم رستورانت برای خوردن صبحانه. شعیب هم به زودی به ما پیوست و سوارمان کرد تا با سایکلت اش (موتور) برویم زیارت خواجه عبدالله انصاری. آرامگاه خواجه عبدالله، معروف به پیر هرات، در روستای گازرگاه در نزدیکی شهر واقع شده است که برای رسیدن به آنجا باید جاده ای با شیب ملایم به سمت دامنه کوه را بالا بروی. شاید 5 کیلومتر هم نباشد فاصله هرات تا گازرگاه. ساعت حدوداً 8 صبح بود و کودکان در زمینهای اطراف، مشغول بادبادک بازی. قبر میرویس صادق، پسر اسماعیل خان هم در همین نزدیکی است. انتهای این جاده می رسد به آرامگاه خواجه عبدالله. بین هرات با این روستا، چندین دستگاه اتوبوس سبز و سفید مردم را جابجا می کنند. این اتوبوسهای یک شکل را دولت پاکستان هدیه داده و روی بدنه آنها پر است از شعارهایی درباره دوستی بین این دو کشور به خط پشتون. روی بدنه سمت راننده، نوشته «تحفه از پاکستان». پشت اتوبوس نوشته «پاک-افغان دوستی زنده باد» و روی بدنه سمت شاگرد به خط پشتو نوشته: «څمونګ رو رولی دوام لری» که تلفظش می شود: «Samong re rowaly davam lary» و معنایش می شود: «برادری ما ادامه دارد». در رسم الخط پشتو، برخی از حروف با رسم الخط رسمی فارسی و عربی متفاوت است. روی «ح» اگر سه نقطه قرار بگیرد، «س» تلفظ می شود و زیر «ک» اگر علامت ساکن باشد، «گ» می شود. تصاویر پرچم دو کشور نیز در کنار یکدیگر بر روی بدنه رسم شده است. به هر ترتیب کشور پاکستان حتی اگر شده در ظاهر امر، تلاش می کند خودش را نزدیک به افغانستان نشان بدهد. افسوس می خورم از مواضع خودمان در این زمینه که خیلی عقبیم. برای ورود به حیاط اصلی آرامگاه، از دروازه ای وارد شدیم که یک نگهبان مسلح آنجا ایستاده بود. پس از عبور از کنار وی، ابتدا باید از یک حیاط دیگر گذشت. در سمت راست این حیاط، خانه زرنگار قرار دارد که بنایی است متعلق به دوره تیموریان و اتاقهای کوچکی برای عبادت یا چله نشینی دارد. سپس باید کفش هایت را در آورده و وارد حیاط اصلی شوی که آرامگاه در همین حیاط جا دارد. یک سرباز مسلح دیگر هم اینجا نشسته بود. به طور کلی بسیاری از آرامگاهها در هرات و افغانستان، در وسط حیاط قرار دارند نه در میان یک اتاق. آرامگاههای دیگری نیز که معرفی خواهم کرد، همین گونه اند. آرامگاه خواجه عبدالله البته در میان ضریحی آهنی به رنگ سبز قرار گرفته که نزدیک ایوان شمالی است. تابلوی کوچکی روی این ضریح متنی کوتاه نوشته «ابواسماعیل حضرت خواجه عبدالله انصاری ابن ابومنصور محمد انصاری از اولاد ابو ایوب انصاری صاحب رحل رسول خدا بودند. اجداد آنحضرت در زمان خلافت حضرت عثمان به خراسان آمده و در هرات ساکن شدند. پیر هرات به سال 296 هـ.ق در کهندژ مصرخ دیده بدنیا گشود و علوم متداوله زمان را نزد پدر خود و شیخ یحیی سجستانی، ابوالحسن خرقانی و خواجه عبدالله طاقی فرا گرفته و آثار گرانبهایی چون الهی نامه، تفسیر قرآنکریم، گنجنامه و منازل المسافرین را از خود بیادگار گذاشتند و در سال 481 هـ.ق دار فانی را وداع گفتند». ما خواجه عبدالله را بیشتر به خاطر مناجاتهای زیبایش در الهی نامه می شناسیم. در طول این هزار سال، بسیاری افراد دیگر هم تلاش کردند که الهی نامه هایی مانند وی بسرایند؛ اما هیچکدام نتوانست با سروده های پیر هرات برابری کند. در اطراف این ضریح آهنی، چندین درخت خشک شده هم هست که بدنه شان پر است از میخ. در افغانستان رسم است که هر کسی حاجت دارد، به درختان نزدیک زیارتگاهها میخ می کوبد. از همین رو بدنه این درختان خشک شده، آنچنان با میخ پوشیده می شود که گاهی یافتن جای خالی برای کوبیدن یک میخ دیگر، امکان پذیر نیست. البته توی بلخ از یک نفر شنیدم که اگر کسی دندان درد هم داشته باشد و میخ به درختان زیارتگاه بکوبد، دندانش خوب می شود. از همین رو برخی افراد جلوی درب زیارتگاهها می نشینند و میخ می فروشند و چکش شان را امانت می دهند تا آنرا به تنه درخت بکوبید. در چهار سوی این حیاط، حجره هایی وجود دارد و خود حیاط هم پر است از قبور مردم. جالب آنکه سنگ قبرهای اینجا ایستاده است. یعنی معمولاً یک سنگ مرمر با ارتفاع یک متر در بالای قبر و یک سنگ مرمر با همین ارتفاع در پایین قبر فرو کرده و توضیحات درباره صاحب قبر را بر روی آنهای می نویسند. این سنگها مانند ورق کاغذ، هر دو طرفش نوشته دارد که ابتدا یک طرف آن را می نویسند و بعد که به پایین سنگ رسیدند، بقیه متن را طرفِ دیگر سنگ می نویسند. اما روی خود قبرها خاک ریخته و گُل می کارند. معمولاً گل هایی می کارند که در طول سال سبز باشد (مانند گل یخی). از زیارتگاه بیرون آمدیم و نزد یک تیل (بنزین) فروشی، چند لیتر تیل خریدیم برای سایکلت شعیب. کلاً در افغانستان و به ویژه در هرات، مشتریان تیل فروشی های کنار خیابان بیشتر است از مشتریان تانک تیل (پمپ بنزین)؛ چرا که در تانک تیل شما باید تیل را بخرید لیتری 60 افغانی، اما کنار خیابان همان تیل را می خرید 58 افغانی. حتی برخی تیل فروشی های آزاد، مغازه دارند و خودشان یک جور تانک تیل هستند. عَمر تصمیم گرفت بماند همانجا و از روستای گازرگاه عکس بگیرد. خیلی بهش توصیه کردیم که مراقب خودش باشد. به ویژه که اگرچه لباس افغانی پوشیده بود، اما یک کلمه هم فارسی نمی دانست. شعیب مرا رساند به هوتل و خودش رفت سر کار. آدرس دانشگاه هرات را ازش گرفتم و با تاکسی رفتم تا آنجا. چند سالی است اختلاف نظر پیدا شده بین افغانان که آیا مکانهای آموزش عالی را دانشگاه بنامند به تبعیت از فارس زبانها یا پوهنتون (Puhantun) به تبعیت از پشتونها؟ به نظر می آید اصطلاح پوهنتون دارد جایگزین دانشگاه می شود. حتی در هرات هم که بیشتر مردمش یا تاجیک اند و یا هزاره، تابلوی مرکز آموزش عالی شان را «پوهنتون» نوشته اند. این دانشگاه/پوهنتون با پیگیری اسماعیل خان، والی پیشین هرات ساخته شد. ورودی اش روی تابلو نوشته اند: «با سلاح داخل شدن ممنوع است». چرا که بسیاری از شهروندان این کشور دارای مجوز حمل اسلحه هستند. دریافت این مجوز نیاز به توجیه دولت برای ضرورت حمل سلاح (مثلاً اگر شغل تان دولتی باشد) و پرداخت کمی هزینه (فکر کنم چهل هزار افغانی معادل دو میلیون و دویست هزار تومان) دارد. یک نگهبان مسلح اینجا نشسته که پس از عبور از کنارش، از یک جاده خاکی، اما شن ریزی شده و تمیز که دو سویش را درخت کاشته و در میانش گل کاری شده است، بگذری تا به دانشکده ها برسی. ساعت نزدیک 10 صبح بود و کلاسهای ساعت اول تعطیل شده بود. بنابراین دانشجویان در حال ورود و خروج بودند. بیشتر دانشجویان پسر با لباس رسمی (کت و شلوار) یا اسپرت بودند. تعدادی هم با لباس افغانی بودند. دخترها اما بیشترشان چادرهای رنگی به سر داشتند. هرچند تعداد اندکی هم با مانتو و شلوار بودند. وارد ساختمان نخستین دانشکده شده و از یکی کارمندان، سراغ دپارتمان جامعه شناسی را گرفتم. وقتی فهمید ایرانی ام، با احترام بلند شد و همراه من تا جلوی دفتر دپارتمان آمد. آدم این همه احترام را که از آنها می بیند، تنها کاری که می تواند بکند، خجالت کشیدن است و بس. وارد اتاق شدم. چند دانشجو داشتند با دو استاد جوان گفتگو می کردند و راهنمایی می گرفتند. در گوشه ای از اتاق منتظر ماندم. یکی از استادان متوجه حضورم شد و پرسید با چه کسی کار دارم. خودم را به عنوان کسی که چند سال هیئت علمی و مدیر گروه دانشگاه بوده، معرفی کردم و گفتم می خواستم از وضعیت علوم اجتماعی در این دانشگاه آگاه شوم. مرا دعوت کرد کنارش نشستم و صحبت مان گل انداخت. دانشجویان هم که دیدند ما سرگرم گفتگوییم، یکی یکی از اتاق رفتند بیرون. این استاد جوان که سید جواد رامیار نام داشت، خودش در دانشگاه اصفهان جامعه شناسی خوانده بود. حالا هم به همراه دو استاد دیگر که هر سه کارشناسی ارشد دارند، این کروه را اداره می کنند. البته استادان حق التدریس هم دارند. برنامه درسی شان را همان لحظه برای ایمیل کرد و نگاهی به دروس انداختم. این برنامه به گفته خودشان –که البته با نگاهی به آن، متوجه درستی مدعای شان می شویم- بر پایه برنامه کارشناسی پژوهشگری در ایران تدوین شده است. البته پنج درس متفاوت از ما دارند: آنها محیط زیست دارند که ما نداریم (و نشان از توجه بیشتر آنها به این مقوله است)، جامعه شناسی مهاجرت دارند (که به دلیل مهاجرت گسترده اهالی این کشور به سایر کشورهای دنیا است)، جامعه شناسی اعتیاد و مواد مخدر دارند (که به دلیل زیاد بودن این پدیده در آن کشور است)، درسی به نام مبانی و فلسفه حقوق بشر دارند (که به دلیل جنایات جنگی متعددی است که در این چند دهه، مردم این کشور قربانی اش بوده اند) و درسی به نام جهانی شدن. بقیه برنامه شان شبیه خودمان است. برنامه شان به پیوست همین سفرنامه است. درس ثفاغت اسلامی همان تربیت اسلامی خودمان است و درس احصائیه هم آمار است. با مدیر گروه شان که دانش آموخته هند بود نیز کمی گفتگو کرده و دو نسخه از کتابهایم («انسان شناسی گردشگری» و «بررسی انسان شناختی سینمای تاریخی ایران») را به گروه شان اهدا کردم. همچنین به نمایندگی از «انسان شناسی و فرهنگ»، از آنها دعوت کردم که همکاری علمی با وب سایت مان داشته باشند و مطالب شان را برای انتشار در اختیارمان قرار دهند. استقبال کردند (هرچند هنوز خبری نشده). از وقت کلاس شان گذشته بود و دیدم تا من آنجا باشم، آنها هم کلاس نخواهند رفت. بنابراین خداحافظی کرده و آمدم بیرون. یادآوری می کنم که در هرات به جز این دانشگاه اصلی، چند دانشگاه خصوصی هم هست. مثلاً دانشگاه اشراق که ویژه شیعیان است یا دانشگاه خصوصی جامی و تعدادی دانشگاه دیگر. سوار یک سه چرخه شدم و آمدم تا خیابان خواجه علی موفق، یعنی همان خیابانی که منتهی می شود به چاوک گلها و هوتل موفق. پیاده رفتم تا آرامگاه خواجه علی. بر اساس تابلوی ورودی آرامگاهش، وی از عرفای سده سوم هجری بود که در بغداد به دنیا آمد و در هرات از دنیا رفت. هفتاد و چهار بار هم به حج رفته بود. گویا خواجه عبدلله انصاری هم به آرامگاهش احترام زیادی می گذاشت. این آرامگاه درون حیاطی با مساحت تقریبی 500 متر واقع گردیده است. آرامگاه وی در اتاقی با ابعاد 5 متر در 5 متر که با 10 پله از زمین بالاتر است، قرار دارد. در گوشه ای از این حیاط، مسجد کوچکی قرار دارد که نماز جماعت در آنجا برگزار می شود. روبروی آرامگاه خواجه علی بن موفق، در سوی دیگر خیابان، اداره اطلاعات و فرهنگ قرار دارد که همان اداره میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری خودمان است. پیاده رفتم تا هوتل. نزدیک چاوک گلها هم چند کتابفروشی خوب است، هم چند پلازای (پاساژ) خوب. مثلاً پلازای ملی که یک پاساژ مدرن چند طبقه است و عمدتاً لباس و عطر دارد. فروشگاههایی لوکس با لباسهایی گرانتر از سایر مغازه ها. دخترانی که به اینجا می آیند، بسیاری شان لباس های سنتی و چادر ندارند و پسران هم عموماً شیک پوش و امروزی ترند. ویترین همه لباس فروشی ها هم مانکن هایی با چهره و اندام کامل است (منظورم این است که مانند مانکن های فروشگاههای ایران، بدون سر یا صورت نیستند). معمولاً کسانی که به افغانستان می روند، دوست دارند بخش کاهگلی شهر، ویرانه ها، گداها، معتادین، ناامنی و... را نشان بدهند. در حالی که افغانستان روی دیگری هم دارد. باید این پلازاها را از نزدیک دید تا فهمید هم شیک ترین و آخرین مدهای لباس و لوازم آرایش در اینجا مشتری دارد، و هم مدرنیزاسیون راه خودش را به این کشور باز کرده است. کتابخانه ملی هم نزدیک همینجاست. دیوارهای ورودی و نزدیک این کتابخانه، مانند بسیاری از دیوارهای نقاط دیگر شهر، شعارهایی در زمینه صلح طلبی نوشته شده است: «ما جنگ نمی خواهیم:، «جنگ بس است»، «ما صلح می خواهیم» و... . این کشور واقعاً نیاز به صلح دارد. حتی یک صلح و آشتی کوتاه مدت در این کشور می تواند خیلی جلویش ببرد. اما خیلی ها نان شان توی جنگ و ناامنی است و تاوانش را مردم باید بدهند. به هرحال، در این بخش پیاده رو گاهی آنقدر سایکلت پارک کرده اند که رفت و آمد کمی دشوار می شود. چند گاری هم معمولاً اینجا موز می فروشند. موزهای کوچک هر عدد 4 افغانی (220 تومان). جالب آنکه مشتریان همانجا موز را می خورند و پوستش را می گذارند روی گاری تا صاحبش بعداً آنها را در سطل زباله بیندازد. گاهی توی خیابانها در حال قدم زدن که باشی، صدای آژیر کشیدن خودروهای پولیس به گوش می رسد و یک نفر هم از پشت بلندگو به راننده ها امر و نهی می کند که سرک (راه) را باز کنند. بعد هم می بینی چندین خودروی نظامی و امنیتی از سرک عبور می کنند. کلاً در این شهر تا حدودی فضای امنیتی فراهم کرده اند. عملیات انتحاری یک سو، اختطاف (آدم ربایی) یک سوی دیگر. مثلاً صبح به صبح که قومانده (فرمانده) پولیس شهر را می بردند سر کارش، 5-4 خودروی نظامی با افرادی که با تیربار آماده شلیک پشت خودرو ایستاده اند، جلو و پشت خودرو اش حرکت می کردند. به جز اینها و به همان دلیل اختطاف، افراد پولدار شهر هر کدام برای خودشان چندین بادیگارد مسلح دارند. اینها معمولاً یک تویوتا هایلوکس دو کابینه دارند که پشت اش را صندلی گذاشته اند و چند بادیگارد مسلح بر روی آنها و چند بادیگارد مسلح هم کنارشان درون خودرو می نشینند. این بادیگاردها عموماً جوانان بیکاری هستند که به واسطه پیدا نکردن شغل، حاضرند وارد چنین شغل پرمخاطره ای شوند. پس از گشتی کوتاه در مغازه ها و پلازاهای اطراف چاوک گلها، به رستورانت هوتل رفتم و ناهار را به تنهایی خوردم. هرچه به عَمر زنگ می زدم، خبری ازش نبود و خیلی نگرانش بودم. شعیب هم نتوانسته بود باهاش تماس بگیرد. بعد از ناهار رفتم به اتاقم و کمی استراجت کردم. شعیب ساعت 3 آمد دنبالم و دو نفری رفتیم به اداره توریزم یا گرځندوی (Garzondowi. اگر بالای حرف «ح» حمزه قرار بگیرد، صدای «ز» می دهد). این اداره یا معینیّت در نزدیکی هوتل مان قرار داشت. آمریت اش (رئیس اش) آقای سلطانی بود. خوشحال شد از حضورم و به گرمی استقبال کرد. بعد هم به عنوان متخصص حوزه گردشگری با او وارد گفتگو شدم. خیلی علاقمند بود که گردشگرانی از ایران به هرات بروند و گردشگرانی از هرات هم بتوانند به ایران بیایند. من قول دادم تلاشم را در این زمینه بکنم (و واقعاً چند وقت است دارم این کار را می کنم). از موانعی که معمولاً از سوی ایران برای گردشگران افغان ایجاد می شود گلایه داشت (هرچند تلویحاً این گلایه ها را بیان می کرد و نه مستقیم). بعد هم مصاحبه ای کوتاه و رسمی با او انجام دادم که به زودی در همین وب سایت منتشر خواهم کرد. نامبرش (شماره تلفنش) را هم بهم داد تا اگر مشکلی پیش آمد، یاری ام کند. از آنجا بیرون آمدیم؛ شعیب رفت سر کارش و من رفتم به اتاقم در هوتل، لباس افغانی را به تن کردم و در 14روز دیگری که در افغانستان بودم، تنها با همین لباس می رفتم بیرون. از هوتل رفتم به طرف آرامگاه جامی. این آرامگاه در نزدیکی میدان جامی قرار دارد، اما کسی به این نام نمی شناسدش و باید بگویید تانک تیل. تانک تیل یعنی پمپ بنزین و چون یک پمپ بنزین نزدیک این میدان قرار دارد، همه آنرا به نام تانک تیل می شناسند. چون نمی دانستم دقیقاً کجای تانک تیل باید به دنبال آرامگاه این شاعر بلندپایه بگردم، همینطور که توی سه چرخه نشسته بودم، با چشمم همه جا را جستجو می کردم که ناگهان بنای قدیمی ای در میان یک باغ دیدم. از سه چرخه پیاده شده و به سویش رفتم. دیوارهای این باغ (که درختانش کاج بودند) نیمه ویران شده بود. بنای آجری با ارتفاع تقریبی 6 متر و با درازا و پهنای 12 متر در ابتدای باغ قرار داشت. این بنا احتمالاً خانقاه بوده و حجره های آن اکنون محل زندگی معتادان و بی خانمانها است. در هر حجره، یک یا چند مرد و یا زن معتاد، خرقه ای کثیف روی خودشان کشیده و خوابیده بودند. پشت این خانقاه، آرامگاهی در فضای باز میان باغ بود. وقتی رفتم و از نزدیک نگاه کردم، متوجه شدم آرامگاه ملاحسین واعظ کاشفی است. او عارف سده نهم هـ.ق بود که در 840 در سبزوار به دنیا آمد و پس از دیدن یک رویا، به هرات رفت. در آنجا وارد جلسات درس جامی شد و به تبعیت از او، در جرگه فرقه نقشبندیه در آمد. بعد هم با خواهر جامی ازدواج کرد. ملاحسین به علوم بسیاری مسلط بود، اما به دلیل قدرت سخنرانی خوبی که داشت، به واعظ معروف گردید. می گویند امیر علیشیر نوایی هم جزو مریدانش بود و به طور کلی در دربار تیموریان جایگاه بالایی داشت. در دوره زندگی اش، شیعیان زادگاهش سبزوار، او را سنی می دانستند و سنی ها هم به واسطه اینکه کتاب «مقتل روضه الشهداء» را نوشته بود، شیعه اش می دانستند. اما پس از رسمی شدن مذهب شیعه، شیعیان می گویند شیعه بوده و سنی ها هم می گویند سنی بوده. به هرحال در 910 در هرات مرد و از این بحثها نجات یافت و همانجا خاک شد. از باغی که اکنون در تصاحب معتادان است بیرون آمده و راه افتادم به سوی تانک تیل. به میدان که رسیدم، سراغ آرامگاه جامی را از چند نفر پرسیدم تا بالاخره یکی شان آدرس اش را در خیابانی در همان نزدیکی بهم داد. خیابانی فرعی که از میدان جامی به سوی جنوب غربی می رود. پانصد متر یا شاید کمی کمتر پیاده که بروی، آرامگاه پیدا می شود. آرامگاه جامی درون یک قبرستان قرار گرفته است. البته قبر جامی فضای محصوری دارد که یک ایوان بزرگ آجری داشته و وسط حیاطی کوچک در میانه قبرستان، قبر جامی قرار دارد. قبرش کمی از سطح زمین بالاتر است. بر روی قبرش درخت کاشته اند و سنگی مرمری که درباره جامی روی آن نوشته اند، لابلای شاخه های این درحت پنهان مانده است. جامی در 817 هـ.ق در روستای خرگرد خواف که در نزدیکی تربت جام بود و در آن روزگار جزو هرات به شمار می آمد (و امروز جزو ایران) به دنیا آمد. او از بزرگان عرفان و تصوف نقشبندی، و مسلط به علوم زمان خودش بود. مدتی را هم در سمرقند گذراند که در آن روزگار، در کنار بخارا یکی از دو شهر مهم طریقه نقشبندیه بود. جامی را ما بیشتر به عنوان ادیب و شاعر می شناسیم. از بین کتابهای بسیارش، «هفت اورنگ» که مجموعه ای از هفت کتاب سروده شده به مثنوی است، «بهارستان» که آنرا به تقلید از گلستان سعدی نوشته، و «نفحات الانس» که سرگذشت نزدیک به ششصد عارف است از بقیه شهرت بیشتری دارد. او در سال 897 هـ.ق در هرات درگذشت و همانجا خاک شد. ایوانی که در نزدیکی قبر ساخته اند، جدید است. چند زائر افغان هم در حال زیارت بودند. افغان ها وقتی به زیارت می روند، دستانشان را تقریباً به حالت قنوت می گیرند، دو زانو رو به قبر می نشینند و با حالتی پریشان دعا می کنند. زائرانی که به آرامگاه جامی می آیند، بسیاری شان صوفی هستند. جامی خودش از بزرگان طریقه نقشبندیه بود و هنوز بر سر قبرش پیروان این طریقه جمع می شوند. یک پارچه بزرگ روی دیوار ایوان نصب شده و روی آن نوشته بود: «دارالعرفان مولانا نورالدین عبدالرحمن جامی (رحمت الله). در این مکان شبهای دوشنبه حلقه تفسیر قرآنکریم و ذکر جهریه بطریقه شیخ سید عبدالقادر جیلانی (قدس الله روحه) برگزار می گردد بتولیت سادات کبرزان». از آرامگاه جامی بیرون آمده و پیاده راه افتادم. اگر خیابان را پیاده می رفتم تا انتها، از کنار مناره ها رد شده و به دروازه ملک می رسیدم و از آنجا هم تا هوتل راه چندانی نبود. می خواستم شهر را بهتر ببینم. بنابراین دوباره از کنار آرامگاه واعظ کاشفی گذشتم. کمی که پایین تر آمدم، آرامگاه و مسجد سید سعدالله گیلانی بود. به راستی که توی این شهر، قدم به قدمش آرامگاه بزرگان و عرفا و یادگارهایی از گذشته است. اگر پیاده نمی آمدم، بعید بود هرگز آرامگاه وی را پیدا کنم. آرامگاه و چند قبر دیگر، در نزدیکی مسجد کوچکی قرار دارند و کل این مسجد و قبرستان کوچک، با دیوار محصور شده و معلوم است که خوب نگهداری می شود. وارد که شدم، چند بنّا را دیدم که داشتند قبر سید سعدالله را بازسازی می کردند. درباره اصل و نسب این سید سعدالله، کسی چیزی نمی دانست و همه فقط می گفتند که آدم بزرگی بوده و عارف بوده و از این حرفها. فقط یک نفر گفت که احتمالاً از نوادگان شیخ زاهد گیلانی بوده و در عین عرفان، شغل تجارت داشته و به اینجا آمده و ماندگار شده و همینجا هم مرده است (دوستان افغان که این سفرنامه را مطالعه می کنند، اگر اطلاعات مستندی درباره وی دارند سپاسگزار می شوم در اختیارم قرار دهند). از اینجا که بیرون آمدم، شاید برای بار بیستم بود که به عَمر زنگ زدم. دیگر داشتم ناامید می شدم که بالاخره جواب داد. گویا همان صبح وقتی داشته توی روستای گازرگاه عکس می گرفته، چند نفر (که به قول خودش شبیه طالبان بودند) گرفتندش و می خواستند دوربینش را هم بگیرند. بالاخره زنگ می زنند به پولیس و آنها هم می آیند و او را می برند به قوماندانی (فرماندهی پولیس) و بازجویی اش می کنند. می برندش هوتل تا مطمئن شوند گردشگر است و خلاصه تا عصر دستش بند بود. به محض آزاد شدن، آمده بود تا دوباره از مناره ها و آرامگاه گوهرشاد بیگم عکس بگیرد. چون نزدیک بودیم، رفتم همانجا به دیدنش. بعد هم رفتیم هوتل. دیگر شب شده بود. یک خربزه کوچک (به قول اصفهانی ها: کُمبوزه) خریدم به 10 افغانی (550 تومان) و با نان به عنوان شام خوردیم. حیثم و شعیب آمدند تا برویم بیرون. من که زیاد پیاده روی کرده بودم، ترجیح دادم بمانم هوتل اخبار و شبکه های تلویزیونی شان را ببینم. بنابراین آنها هم فقط عَمر را بردند.

 

ادامه دارد...

moghaddames@gmail.com

فایل تصاویر این سفرنامه (و همچنین برنامه درسی گروه جامعه شناسی دانشگاه هرات) را در بخش پیوستها دانلود کنید.

 

بخش نخست این سفرنامه با عنوان «چرا افغانستان».

بخش دوم: «ورود به هرات یا کلیاتی درباره افغانستان».

بخش سوم: «هرات و افغانستان در گذر تاریخ».

بخش چهارم: «بادبادک بازهای هرات».

بخش پنجم: «فضای باز اجتماعی افغانستان».

بخش ششم: هرات، شهر عارفان

بخش هفتم: بازار و خرید شب عید

بخش هشتم: یک شبانه‌روز بازداشت به جرم جاسوسی

بخش نهم: بامیان: بوداگرایی دیروز، تحجرگرایی امروز، گردشگری فردا

بخش دهم: غلغله‌های خاموش بامیان

بخش یازدهم: در محاصره طالبان

بخش دوازدهم: کابل: پایتختی باستانی

بخش سیزدهم: کابل: شهر گورکانیان

بخش چهاردهم: مزارشریف نماد همبستگی شیعه و سنی

بخش پانزدهم: بلخ: مرکز تمدنهای زردشتی، بودایی و اسلامی

بخش شانزدهم: خدانگهدار سرزمین رویایی

پیوستاندازه
PDF icon 21020.pdf954.64 KB

دوست و همکار گرامی


چنانکه از ​فعالیت های داوطلبانه کانون ​«انسان شناسی و فرهنگ» و ​مطالب منتشر شده​ در سایت آن​ ​بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات ​و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

لطفا کمک های خود را به حساب زیر واریز کنید و در صورت دلخواه با ایمیل به ما اطلاع دهید.

شماره حساب بانک ملت: 117360766


شماره شبا: IR98 0120 0000 0000 0117 3607 66


شماره کارت: 7634-4916-3372-6104


به نام آقای رضا رجبی

نویسنده

هاشمی مقدم، امیر

مطالب نویسنده