سفرنامه افغانستان (1): چرا افغانستان؟

امیر هاشمی مقدم

بالاخره آرزوی دیرینه ام برای سفر به کشور افغانستان به واقعیت پیوست و توانستم مدتی پیش، سفری زمینی و 15 روزه به این کشور داشته و از شهرهای مختلف آن دیدن کنم. سپس از مرز شیرخان در ایالت قندور به تاجیکستان رفته و طی 10 روز شهرهای مهم آنجا را هم ببینم و به ایران بازگردم. در طول این سفر، یک کوله پشتی کوچک با حداقل وسایل همراه داشتم؛ بیشتر تلاشم این بود که شبها را در خانه دوستان در این کشورها بمانم؛ همه عکسهای سفرم را (همانند همه دیگر سفرهای ایرانگردی ام) با گوشی موبایلم (نوکیا 6220 کلاسیک با دوربین 5 مگاپیکسل) گرفتم؛ در افغانستان با لباس اافعان و ریش نسبتاً بلند می گشتم و با ته لهجه ای که به کار می بستم، خودم را هراتی معرفی می کردم تا امنیت بیشتری داشته باشم؛ به جز لباس اافعان و تعدادی کتاب، هیچ خرید دیگری در طول راه نداشتم و هزینه کل سفرم به این دو کشور حدود سه میلیون و دویست هزار تومان شد که در جمع با پول ویزاها (500 هزار تومان) شد سه میلیون و هفتصدهزار تومان.

سفرنامه نوشتاری-تصویری ام را از این پس به تدریج در انسان شناسی و فرهنگ منتشر خواهم کرد.

اما اینکه چرا آرزویم دیدن افغانستان بود، به نظر خودم جای هیچ توضیحی ندارد. اینجا بخشی از ایران فرهنگی (و نه سیاسی) است. اینجا مرکز خراسان بزرگ است. در واقع جای پرسش اینجاست که چرا ما ایرانی ها علیرغم داشتن زبان، دین و مذهب، تاریخ و فرهنگ و مرز مشترک با ساکنان افغانستان، اصلاً هرگز فکر سفر به چنین کشوری هم به سرمان خطور نمی کند. شاید دلایل و بهانه های چنین امتناعی را بتوان در زیر برشمرد:

1- «میزان بالای جرم» در بین افغانها: همیشه در بین بسیاری از مردم ما رایج بوده که اافعانها آدم می کشند و پول می دزدند و به هر ترتیب جرم و جنایت شان بالا است. اما آیا به راستی اینگونه است؟ یقیناً نه. بلکه از آنجا که حساسیت ما نسبت به اعمال آنها بیشتر است، اگر در یک روز صدها جرم و جنایت در کشور رخ دهد، ما تنها به آن جرائمی توجه می کنیم که افغانها عاملش بوده اند. متأسفانه رسانه ها در این زمینه بیش از بقیه فعال اند. برای نمونه من در اواخر تابستان و اوایل پاییز امسال، زیاد روزنامه همشهری می خواندم. شیوه پوشش اخبار این روزنامه درباره افغانها (مانند دیگر روزنامه ها) جالب و البته تأسف بار بود. در صفحه 15 شماره 6061 روزنامه همشهری مورخ 16 شهریور 1392، تیتری بزرگ با عنوان «مردان اافعان، اعضای باند خشن زورگیری در پایتخت» در وسط و کادر اصلی صفحه قرار گرفته و تصویر هر شش متهم با دستور قضایی نمایش داده شده است. اما متن خبر را که می خوانی، می بینی که سردسته شان یک جوان ایرانی به نام فرید بوده، در حالی که تیتر مطلب به طور کاملاً محسوسی نقش افغان ها را برجسته کرده و البته تنها تصاویر افغان ها منتشر شده و تصویری از فرید که سردسته شان بوده و در بسیاری از زورگیری ها هم همراه شان، منتشر نشده است (این خبر البته در دیگر روزنامه هایی هم که من دیدم، از جمله در صفحه 15 شماره 5454 روزنامه ایران، مورخ همان روز، تیتر اصلی شده بود و سنگینی اتهام به سوی اتباع افغان کاملاً حس می شد). این در حالی است که اگر افغان ها قربانیان جرم و جنایت در ایران باشند، یا گزارشی از آن منتشر نمی شود یا جنبه اافعان (و مهمان و در واقع بی پناه) بودن شان به حاشیه رانده می شود. برای نمونه همان روزنامه همشهری ای که با آب و تاب از زورگیران افغان گزارش می دهد، در صفحه 6 ویژه نامه «آژیر» که در روز دوشنبه 15 مهر 1392 ضمیمه این روزنامه بود، تیتری دارد درباره «محاکمه مردی که پس از ازدواج با زنی دیگر، همسر اولش را به قتل رساند». اما وقتی گزارش را کامل می خوانی، متوجه می شوی که همسر اول، یک زن افغان بوده که پس از اینکه می فهمد شوهرش زن دیگری را به طور پنهانی به عقد خود در آورده، رضایت می دهد که او هم بیاید و کنارشان زندگی کند. اما نهایتاً در پی اختلاف با زن دوم، توسط شوهرش و زن دوم به قتل می رسد. مادر این زن افغان هم نهایتاً به خاطر اینکه نوه هایش یتیم نشوند، از خون قاتل می گذرد. بهترین اثری که این دیدگاه منفی ایرانیان درباره افغانها را بررسی کرده، پایان نامه حسین میرزایی است که امیدوارم هرچه زودتر تبدیل به کتاب شده و بتواند نادرستی این انگاره های منفی را نشان دهد. او در پایان نامه اش با بسیاری از ایرانیان مصاحبه کرده و از آنها معتقدند افغانها دزدی می کنند و آدم می کشند و... پرسیده که «چه چیزی از شما دزدیده اند؟» یا «چه کسی از آشنایان تان را کشته اند؟» پاسخش این بوده که نه توسط افغانها از آنها دزدی شده و نه کسی از آشنایان شان کشته شده است؛ بلکه این را از آشنایان شان شنیده اند.

2- افغانها سی سال است «سربار» ایران هستند: افغانها پس از بروز جنگ با شوروی و بعدها جنگ داخلی و خکومت طالبان، به دو کشور پناهنده شدند: ایران و پاکستان. در حالی که پاکستان با آغوش باز آنها را پذیرفت، درهای مدارس اش را به روی شان باز کرد، به آنها در راه اندازی کارگاههای کوچک تولید صنایع دستی کمک رساند و نهایتاً از آنها به خاطر همکاری شان در پیشرفت پاکستان تشکر کرد، ما رویه متفاوتی در پیش گرفتیم. بله؛ ما در بسیاری موارد افغانها را با اکراه پناه دادیم، بر آنها منت نهادیم، مسئولین مان آنها را از ورود به برخی پارکها یا حتی استانها منع کردند، و... . اینکه آنها به ایران پناه آورده اند. طبیعی است؛ ایران حکم مادر دارد برای این کشور. اگر خدای ناکرده روزی در ایران جنگ رخ دهد، واقعاً این کار غیرعقلانی است که برویم به کشور همسایه ای که زبان مان را می فهمند، دین مان یکی است؛ تاریخ و فرهنگ و ادبیات مشترک داریم؟ آنها طبیعی ترین کار را انجام دادند. اما ما نمی توانیم منتی بر آنها بنهیم. هیچ اافعان ای در ایران مفت و مجانی نخورد و نخوابید. همه می دانیم که همه افغان ها در ایران کار کردند، و در حد بخور و نمیر درآمد داشتند و نه بیشتر. بیشترشان در سرپناه هایی زندگی می کنند که شرایطش برای ما قابل تحمل نیست. در واقع در بسییاری از موارد ما از آنها بیگاری کشیدیم و بنابراین نمی توانیم منت روی شان بگذاریم. تازه آنها به ما لطف کردند. اگر کارگران افغان نبودند، واقعاً نیروی کار یدی بسیاری از طرح های عمرانی و کارهایی که از نظر ما منزلت پست دارد را چه کسی تأمین می کرد؟ بنابراین بیهوده است که مدعی شویم افغان ها فرصتهای شغلی جوانان ایرانی را غصب کرده اند. هیچ اافعان ای پشت میز ادارات (که جوانان ایرانی به کمتر از آن راضی نیستند) ننشسته است. همه آنها در مشاغل بسیار سختی کار می کنند که جوان ایرانی حاضر به پذیرش آن نیست. کار در کوره آجرپزی، چوپانی گله ها در کوههای صعب العبور، حفر چاه و فاضلاب و... برخی از اصلی ترین مشاغل افغانهای مقیم ایران است.

3- «خیانت» افغانها در طول تاریخ: همیشه وقتی کتب تاریخی ما، به ویژه تاریخ مدارس، به دوره صفوی می رسند، به اوج اقتدار ایران اشاره می کنند و ناگاه می روند به حمله افغانها که باعث سرنگونی صفویان شد. اما هرگز نمی گویند که رفتار صفوی ها با اهل سنت تا چه میزان غیرانسانی بود؛ و شاه سلطان حسین هیچ توجهی به عریضه ها و شکایات اهالی قندهار از والی ستمگرشان که گرگین خان و گرجی الاصل بود، نکرد؛ و وقتی میرویس قندهاری دستگیر و به اصفهان تبعید شد، این مقامات درباری ایران بودند که میرویس توانست آنها را با زر و سیم بخرد و اجازه رفتن (فرار کردن) به مکه را بگیرد و نهایتاً با فتوایی که از علمای آنجا گرفت، اعلان قیام علیه صفویان کرد؛ و وقتی به شاه سلطان حسین خبر دادند که لشکر میرویس دارد می آید، گفت که آش نذری بپزند و دعا بنویسند تا رفع بلا شود؛ و وقتی گروهی از جنگجویان بختیاری به افغانهایی که اصفهان را محاصره کرده بودند، حمله کرده و محاصره را شکسته و وارد شهر اصفهان شدند تا به سلطان حسین یاری برسانند، شاه دستور داد رئیس آنها را دستگیر کرده و در سیاه چال بیندازند که چرا خلاف مشیت و خواست الهی عمل کرده است؛ و نهایتاً وقتی با دستان خودش تاج را بر سر محمود افغان گذارد، آنرا خواست خدا دانست. در واقع این اتفاق –سرنگونی حکومت مرکزی توسط عده ای جنگجو- بارها و بارها در تاریخ ایران رخ داده بود، اما چون افغانها از ایران جدا شدند، حالا ما نسبت به آنها احساس نفرت داریم؛ و الا اگر اکنون قندهار و دیگر بخشهای افغانستان متعلق به ایران بود، در کتب تاریخی مان می خواندیم که: «میرویس که از ضعف و فساد دربار صفوی به تنگ آمده بود و نمی توانست تحمل کند که صفویان این همه به مردم ایران جور و ستم می کنند، با همراهی عده ای از قندهاری های دلاور علیه صفویان شورید و توانست ایران را از دست آنها نجات داده و سلسله افغانان را بنیان نهد». در واقع ما انتظار داریم در طول تاریخ به هر کسی که ستم روا داشته ایم، سکوت پیشه کند و دم بر نیاورد؛ و الا به کشورمان خیانت کرده است. نکته دیگر اینکه ما هنوز نمی دانیم که در آن زمان فقط قندهار از ایران جدا شد که البته تا پیش از آن هم در بسیاری موارد متعلق به ایران نبود و بارها بر سر تصاحب آن بین حکومتهای ایرانی و هندی، جنگ درگرفته بود. در حالی که صفحات شمالی (هرات، بادغیس، جوزجان، فاریاب و بلخ و...) و به ویژه هرات تا دوره قاجار متعلق به ایران بودند و به واسطه حیلت های انگلیس از ایران جدا شدند.

4- «ناآشنایی با افغانستان»: شاید چنانچه ایرانی ها می دانستند اگر افغانستان را از تاریخ و فرهنگ و ادبیات شان جدا کنند، دیگر چیز زیادی برای شان باقی نمی ماند؛ شاید اگر می دانستند افغانستان امروزی محل زادگاه یا آرامگاه بزرگانی چون ابوریحان بیرونی، ناصر خسرو، خواجه عبدالله انصاری، دقیقی، مولوی، جامی، سنایی غزنوی، مسعود سعد سلمان، کمال الدین بهزاد، امیر علیشیر نوایی، گوهرشاد بیگم و بسیاری دیگر از مشاهیر ایران قدیم بوده؛ اگر می دانستند خراسان بزرگ، بیشترش در خاک افغانستان امروزی است و از چهار شهر و مرکز این خطه (هرات، بلخ، مرو و نیشابور) تنها یکی در ایران، و دو تای اصلی در افغانستان است؛ اگر می دانستند «افغان» در اصل به پشتونهای افغانستان اطلاق می شود و هزاره های فارس زبان را عموماً در افغانستان، ایرانی می دانند؛ اگر می دانستند بسیاری از افغانها (که در کل این سفرنامه با تسامح منظورمان ساکنان افغانستان است) آرزوی دیدن ایران و بازدید از جاذبه های تاریخی-فرهنگی مشترک مان را دارند؛ و نهایتاً و مهمتر از همه اگر می دانستند افغانها همینکه بفهمند یک ایرانی در کشورشان است، علیرغم همه خاطرات تلخ و شیرینی که ایرانی ها برای شان آفریدند، با جان و دل از ایرانیها مهمان نوازی می کنند و مدام یادآوری می کنند که «ما هم وطنیم»، بی تردید رغبتی وصف ناشدنی برای سفر به این کشور داشتند.

5- «امنیت پایین افغانستان»: بین امنیت و گردشگری رابطه مستقیم وجود دارد. حتی احساس امنیت بیش از خود امنیت در گردشگری اثرگذار است. ایرانیها به دلیل نداشتن احساس امنیت، حاضر نیستند به افغانستان بروند. اما این تنها دلیل نیست؛ چرا که میزان امنیت در عراق بسیار کمتر از افغانستان است. میزان بمب گذاری ها و تعداد قربانیان عملیات های انتحاری در عراق به مراتب بیشتر از افغانستان است. اما ایرانیها به طور مرتب به عراق می روند. بنابراین امنیت و احساس امنیت اگرچه مقوله های مهمی برای سفر هستند، اما تنها عوامل اثرگذار نیستند. ضمن آنکه متأسفانه از آنجا که رسانه ها تنها اخبار ناآرامی های افغانستان را بازنمایی می کنند و روند امور فرهنگی و توسعه و دموکراسی و... در افغانستان پوشش خبری داده نمی شود، بنابراین ایرانی ها هم افغانستان را با طالبان یکی می دانند. بگذریم از اینکه به گمانم ایران در رشد طالبان مقصر است. همانگونه که در بالا توضیح دادم، پاکستان با آغوش باز درب مدارس اش را به روی افغانها گشود و در این میان، اسلام گرایان افراطی پاکستان هم روی کودکان و نوجوانان افغان سرمایه گذاری کردند به عنوان نیروهای آینده طالبان. اما ما امکان آموزش رایگان را از آنها گرفتیم و اکنون نیز از ثبت نام پولی آنها امتناع می ورزیم. طبیعی است که میل شان به زندگی در پاکستان و ورود به گروههایی همچون طالبان بیشتر شود.

به هر ترتیب من با آگاهی ای که طی این چند سال از افغانستان به دست آورده بودم، مترصد فرصت بودم تا به این کشور بروم. با وقت آزاد فراوانی که به لطف دولت پیشین در اختیارم نهاده شد، اواخر تابستان عزمم را جزم کردم برای رفتن. مطالعات تکمیلی را هم انجام دادم. کتب و مقالات تاریخی و برخی سفرنامه ها. از جمله سفرنامه «جانستان کابلستان» نوشته رضا امیرخانی. انصافاً نویسنده این کتاب همه حرف دل مرا زده است و در این باره دیدگاه مشترک داریم. اگرچه ایراداتی هم بر سفرنامه اش وارد است*، اما خواندنش برای من یکی آنقدر لذتبخش بود که این کتاب 350 صفحه ای را تا به پایان نرساندم، روی زمین نگذاشتم. شهریورماه بود که به سفارتخانه افغانستان در تهران مراجعه کردم. بخش صدور ویزا خلوت است و سریع کار آدم راه می افتد. اتباع افغان که می فهمیدند برای گشت و گذار می خواهم به افغانستان بروم، خوشحال می شدند. یک جوان مصری هم آمده بود تا ویزای افغانستان بگیرد و کمی راهنمایی اش کردم. مسئول این بخش دلیل سفرم را پرسید. گفتم برای گردش و سیاحت. پرسید چرا آنجا؟ گفتم چون فرهنگ آنها هم ایرانی است. یک لحظه موضع گرفت و گفت: «نه. آنجا فرهنگ خراسان بزرگ است که روزگاری تا نزدیک ری هم گسترش داشته. این شمائید که فرهنگ تان عوض شده». خندیدم و گفتم: «پس من می خواهم بروم خراسان بزرگ را ببینم». بعد هم کمی درباره تاریخ و فرهنگ افغانستان با یکدیگر صحبت کردیم و خلاصه گرم گرفتیم. فرمی را داد که باید تکمیل می کردم و البته 80 یورو هم واریز می کردم برای صدور ویزا. دلیل گرانی ویزای این کشور، مقابله به مثل است. چرا که دولت ایران هم از افغانها 80 یورو برای صدور ویزا می گیرد (که البته به این سادگی ها ویزا نمی دهد). آن موقع یورو بیش از 4500 تومان بود و بنابراین ویزای افغانستان حدوداً سیصد و پنجاه هزار تومان هزینه داشت. خوبی اش این بود که سه روز بعد آماده بود و رفتم گرفتم. ابتدا قصدم این بود که در این سفر فقط افغانستان را بگردم. اما خوب که اوضاع را بررسی کردم، متوجه شدم بسیاری از شهرها همچون غزنی که آرزوی دیدن شان را دارم، از کمترین میزان امنیت برخوردارند. بنابراین در آخرین روزها تصمیم گرفتم ویزای تاجیکستان را هم بگیرم و از مرز زمینی افغانستان به این کشور هم بروم. بنابراین به سفارتخاته تاجیکستان در تهران رفتم. ویزای تاجیکستان 25 یورو بود که می شد کمتر از یک-سوم ویزای افغانستان. اما باید معرفی نامه داشته باشی. وقتی پرسیدم از کجا، خودشان کارت یک دفتر مشاوره در زمینه اعزام را بهم دادند که معرفی نامه صادر می کرد! فقط باید 30 هزار تومان پول الکی به شان بدهم. معرفی نامه صوری را گرفته و گذرنامه ام را تحویل دادم. قرار شد آخر هفته بروم ویزا را بگیرم. یک راننده تاکسی ایرانی جلوی سفارتخانه ایستاده بود که هی با صدای بلند می گفت: «یه پولی بهش بده تا کارهات رو زودتر راه بندازه». رفتم کنارش ایستادم و گفتم: «چرا دیگران را بدعادت می کنی؟ او که خودش رشوه نمی خواهد، تو داری ترغیبش می کنی؟». اما دیدم دوباره با صدای بلند دارد درباره مزایای پرداخت پول اضافی، سخنرانی می کند. بنابراین بی خیالش شده و سرم را انداختم پاییین و رفتم. خودمان اصرار داریم به رشوه دادن و بعد گلایه می کنیم که چرا در این کشور این همه ارتشاء وجود دارد. روز پنجشنبه برای دریافت ویزا مراجعه کردم. ویزایم را پیدا نکردند. گفتند برو دوشنبه بیا. گفتم من می خواهم امشب حرکت کنم. از آنها انکار و از من اصرار تا بالاخره ویزا را دادند. برای یک لحظه حدس زدم که نکند می خواهند رشوه بگیرند؛ اما بعد متوجه شدم که گویا ویزا را در همان زمان حضور اصرارآمیز من آماده کرده بودند. از سفارتخانه رفتم به محل برگزاری نشست سالانه مدیران انسان شناسی و فرهنگ. بعد از نشست هم به خانه یکی از دوستان رفتم (که البته خودش هلند بود و کلید خانه اش در اختیار من) و شب را آنجا ماندم.

صبح زود جمعه 19 مهرماه به پایانه مسافربری جنوب رفته و بلیط اتوبوس مشهد گرفتم. ساعت 8:30 سوار شده و راه افتادم به طرف مشهد. با کوله پشتی کوچکی که در آن یک پیراهن اضافه، یک شلوارِ گرمکن، حوله کوچک، مسواک و شارژر موبایل بود. همه اش همین. می خواستم سبک بار باشم. ساعت 9:15 شب رسیدم به مشهد. هوا خیلی سرد بود. کنار ایستگاه سواری ها و تاکسی های تربت جام ایستادم که متوجه شدم سه جوان دیگر هم می خواهند به تایباد بروند. بنابراین همراه یکدیگر شده و یک خودرو دربست گرفتیم به طرف تایباد. از مشهد تا تایباد حدوداً 230 کیلومتر است. راننده با من که جلو نشسته بودم، سر صحبت را باز کرد. همان اول کار پرسید: «می خواهی بروی افغانستان؟» و وقتی پاسخ مثبت دادم، پرسید: «راننده ای؟». توضیح که دادم برای گردش می روم، برایش عجیب بود. می گفت ایرانیانی که به افغانستان می روند، یا راننده ترانزیت هستند و یا برای تجارت می روند. به هرحال ساعت 12:30 نیمه شب رسیدیم تایباد. مرا جلوی یک مسافرخانه پیاده کرد، 10 هزار تومان کرایه اش را گرفت و رفت. هرچه در زدم، کسی بار نکرد. سوز سرمای شدیدی می وزید. رفتم سر چهارراه و از یک دکه، نشانی مسافرخانه مهران را گرفتم که بالای رستورانی به همین نام بود. آنجا هم بسته بود. شاید پنج دقیقه در زدم و شیشه های طبقه بالا را با سنگ ریزه نشانه گرفتم تا بالاخره جوانکی خواب آلود آمد و در را باز کرد. مرا به طبقه بالا برد و اتاقی را نشانم داد که دربش باز بود. به همراه کارت شناسایی ام،  7 هزار تومان کرایه را همان اول گرفت. مسافرخانه نامرتب و نسبتاً کثیفی بود. مرد دیگری هم در آن اتاق خوابیده بود. از گوشه اتاق یک دست رختخواب نه چندان تمیز برداشته و پهن کردم و خوابیدم.

فردا ساعت 6 صبح بیدار شدم. توی اتاق روبرویی، دو مرد افغان بودند که آنها هم بیدار شده و داشتند با یکدیگر صحبت می کردند. چون درب اتاق آنها هم باز بود، حرفهای شان را شنیدم و دانستم که می خواهند به مرز بروند. بنابراین به شان گفتم که من هم همراه شان خواهم رفت. نیم ساعت بعد، یک خودروی پراید که قبلاً باهاش هماهنگ کرده بودند آمد و همگی سوار شدیم. از تایباد تا مرز 16 کیلومتر راه است و سه هزار تومان هم کرایه هر مسافر.

بخش نخست این سفرنامه با عنوان «چرا افغانستان».

بخش دوم: «ورود به هرات یا کلیاتی درباره افغانستان».

بخش سوم: «هرات و افغانستان در گذر تاریخ».

بخش چهارم: «بادبادک بازهای هرات».

بخش پنجم: «فضای باز اجتماعی افغانستان».

بخش ششم: هرات، شهر عارفان

بخش هفتم: بازار و خرید شب عید

بخش هشتم: یک شبانه‌روز بازداشت به جرم جاسوسی

بخش نهم: بامیان: بوداگرایی دیروز، تحجرگرایی امروز، گردشگری فردا

بخش دهم: غلغله‌های خاموش بامیان

بخش یازدهم: در محاصره طالبان

بخش دوازدهم: کابل: پایتختی باستانی

بخش سیزدهم: کابل: شهر گورکانیان

بخش چهاردهم: مزارشریف نماد همبستگی شیعه و سنی

بخش پانزدهم: بلخ: مرکز تمدنهای زردشتی، بودایی و اسلامی

بخش شانزدهم: خدانگهدار سرزمین رویایی

moghaddames@gmail.com

پی نوشت:

* از جمله ایرادات سفرنامه «جانستان کابلستان» می توان به موارد زیر اشاره کرد:

حاشیه روی بیش از حد: برخی بخشها در این سفرنامه، آنرا به حاشیه کشانده اند. سفرنامه افغانستان را امیرخانی با سفرنامه صعود به قله دماوند آغاز می کند که ارتباطی با هم ندارند. یا آنکه این سفرنامه از آنجا که در سال 1388 نوشته شد، فضای انتخابات ایران و تحلیل های امیرخانی درباره آن در این اثر سنگینی می کند. یا آنکه فصل مفصل «انتخابیات»، صرفاً تحلیل وی از دخالت امریکا در انتخابات افغانستان است و رنگ و بویی از سفرنامه ندارد.

نگاه مردانه: با آنکه این سفر را امیرخانی با خانواده اش رفته بود، اما همسرش در این سفرنامه اصلاً وجود خارجی ندارد و فقط چند بار از او با نام «همسفر اول» یاد می کند. در عوض از پسرش زیاد می گوید. این مخفی کردن همسرش را شاید بتوان به ته نشستهای مردسالاری در ذهن نویسنده مرتبط دانست.

سبک جدانویسی افراطی: اگرچه امیرخانی همیشه از سبک نوشتاری اش دفاع می کند، اما خواندن را کمی سنگین می کند و این شیوه چندان به دل نمی نشیند. زندگی را زنده گی، رهبر را ره بر، دانشگاه را دانش گاه، پیوسته را پی وسته (که در واقع دیگر گسسته است)، همراه را هم راه، همگانی را همه گانی و حتی نامهایی چون بهنام می شوند به نام.

 

 

دوست و همکار گرامی
چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد.
کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند:

شماره حساب بانک ملی:
0108366716007

 شماره شبا:
 IR37 0170 0000 0010 8366 7160 07

 شماره کارت:
6037991442341222

به نام خانم زهرا غزنویان

دوست و همکار گرامی


چنانکه از ​فعالیت های داوطلبانه کانون ​«انسان شناسی و فرهنگ» و ​مطالب منتشر شده​ در سایت آن​ ​بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات ​و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

لطفا کمک های خود را به حساب زیر واریز کنید و در صورت دلخواه با ایمیل به ما اطلاع دهید.

شماره حساب بانک ملت: 117360766


شماره شبا: IR98 0120 0000 0000 0117 3607 66


شماره کارت: 7634-4916-3372-6104


به نام آقای رضا رجبی

نویسنده

هاشمی مقدم، امیر

مطالب نویسنده