مقالات قدیمی: ز عشق هر که شوم کشته زادة وطنست ( 1352 )

چهل سال از مرگ عارف، شاعر آزاده و ترانه سرای میهنی می گذرد. در بارة عارف بسیار گفته و نوشته شده است. اندیشیدیم که با گزینش تکه هایی از خود زندگینامه و آرای عارف در زمینه های گوناگون هنری، به تجلیل او بنشینیم و یادش را گرامی داریم.

 

  • اسمم ابوالقاسم تولدم در قزوین پدرم ملا هادی وکیل! می توانم بگویم نطفة من به بدبختی بسته شده است برای اینکه از زمان طفولیت که در کنف حمایت و تربیت پدر و مادر زندگی می کردم به جهت خصومتی که ما بین پدر و مادر از اول عمر بوده است من و سایر برادرهای بدبختم همیشه مثل این بود که در میان دو ببر خشمگین زندگی می کنیم...یاد ندارم تا کنون اسم پدرم را به خیر و خوبی برده یا اینکه از برای او طلب آمرزش کرده باشم و تمام بدبختیهای خود را در دورة زندگانی از او می دانم...پدرم دارای شغل وکالت بود. من از طفولیت حس کرده بودم که این اسم اسباب نفرت مردم است...
  • برای یک خیانتی که از پدرم نسبت به مادر خودم دیدم چون وکیل بود، با اینکه پدر من است، از مردة او هم صرفنظر نمی کنم...برادر مادر مادرم دارای چهار شاهی مال بود، دو نفر صغیر داشت که آنها را به مادر من سپرد که پس از خودش با آنچه از او باقی مانده صغیرهای او را اداره کند. این مال را پدرم به حیله های شرعی از این زن بیچارة بدبخت انتقال گرفت. و حال آن دو نفر صغیر چه شد؟ خدا می داند!

اثر همین مال حلال بود که مرا باعث و برهمزن آشیانة پدر و بدبخت کنندة سه نفر دیگر کرد. کار به جائی کشید که من نخواستم بفهمم روزگار برادرهای من به کجا کشید. به آن کسی که فردوسی می گوید«ندانم چه ای هر چه هستی توئی» قسم است که هر وقت به این خیال افتادم دچار عذاب وجدانی گشته و خود را در جهنم واقعی می بینم و یقین دارم چنانچه از اول عمر تا کنون چندین خلاف از من سر زده باشد که خود را طرف انتقام و مکافات طبیعت قرار داده باشم اولین آنها همین بوده است. طبیعت هم در عوض با من معاملة غریبی کرد. با چندین نفر مأنوس شدم که هر یک از آنها دوست و رفیق مهربانتر از برادری برای من بودند خود را کشتند و هر کدام به نوبت روزگارم را تیره و تار کردند. یکی مرتضی خان، نوة حاجی ملا عبدالوهاب بهشتی، بود  که جزو علما و مجتهدین قزوین بود و مردم معتقدش بودند. با این جوان از طفولیت دوست و در یک مدرسه شب و روز روزگار گذرانیده بودم. بعد از جدش صاحب مکنتی گردید و آن مال جمع شده و اندوختة از ممر حلال را صرف مجراهای غیر مشروع کرد. در آن موقع که مشغول لهو و لعب و اتمام مال حلال خود بود من به کلی از او کناره جوئی کردم. بعد از یک دو سال که در طهران بودم نوشتند هر دو چشمش به واسطة مرض سفلیس نزدیک به کور شدن است، او را به طهران خواسته در معالجة او از هیچ چیز مضایقه نکردم. مدتها بلکه سالها با هم بودیم.

اوایل انقلاب مسافرت قزوین کرد و به معاشرت قاضی ارداقی داخل آزادیخواهان شد. فقط آزادیخواه حقیقی واقعی که از قزوین دیده شد این جوان بدبخت بود.

 

این غزل را بعد از خودکشی مرحوم مرتضی خان ساخته ام:

«به مرگ دوست مرا میل زندگانی نیست

ز عمر سیر شدم مرگ ناگهانی نیست»

دومی مرحوم محمد رفیعخان بود که هشت سال شب و روز حشرم با او و اغلب محل آسایشم در منزل او بود، و هم از جوانهائی بود که طبیعت در خلقت او قدرت به خرج داده بود.

سومی عبدالرحیم خان جوان بیست و پنج ساله ای بود که در یکی از سفرهای اصفهان از من خواهش خارج شدن از ادارة ژاندارمری را کرد. من نیز او را به زحمت خارج کردم. برای شکر گزاری اینکار، که آنوقت خالی از اشکال نبود، دست از من نکشید. کارش به فرونت کشید و خود را در قصر کشت. فوق العاده حساس و علاقمند به ایران بود. منهم بعد از کشته شدن او بیشتر از آن قدری که خواهش دل او بود اهمیت داده کارم به جنون کشید.

بعد از چند روزی که قدرت نشستن در کالسکه پیدا کردم از برای معالجه به بغداد آمدم، مرحوم حیدر خان عمواوغلی که اسم او را تاریخ ایران فراموش نخواهد کرد به شخصه مواظب حال و طبیب و منزل من شد. این غزل را بعد از خودکشی اینجوان ساختم و حال شرح دادن اینکه بعد از آن اتفاق ناگوار بر من چه گذشته است هیچوقت ندارم، مطلع غزل این است:

«چون این قدر به یک تن تنها نمی شود

گوئی اگر که می شود، حاشا نمی شود»

  • بعد از مراجعت از بغداد و باز کردن پای دشمنی مثل ترکها به ایران که در آن موقع خیانتی از آن بالاتر نمی شد به جهت حال نفرتی که از جنس بشر داشتم...از مردم دوری جسته و با بی حقوق ترین حیوانات که گربه باشد خود را مأنوس و مشغول کردم.

بچه گربه ای ملوس از نژاد آن گربه ای که عبید زاکان تعریف آن کرده و «ماردم-عقاب پیشانی» گفته است بود با تفاوت اینکه این گربه روباه دم و عقاب پیشانی بود هزار بار کار عشقم با این گربه بالاتر از گربة معروف ببری خان ناصر الدینشاه شد. این حیوان مثل این بود که می خواست بفهماند که انسان حق ندارد نسبت بی حقوقی به او بدهد. آنچه را که در مدت عمر از این حیوان دیده و شنیده بودم مثل این بود که تمام تهمت و افترا بوده است.

شبی که صبح آن موقع فرار و عقب نشینی بود برای انس فوق العاده ای که به این حیوان پیدا کرده بودم طبیعت را طرف حمله و مخاطب ساخته، آنچه ناگفتنی بود گفته و به قدری گریه کردم که چشمة چشمم خشکید در آخر گفتم من با یک گربه هم مأنوس شدم او را هم نگذاشتی چند روزی به حال محبت با من باشد. به این بی رحمی از من دورش کردی...

مقصود، داغ هر یک از دوستانی را که اسم بردم برای بدبختی و آتش زدن به خرمن هستی خود تا آخرین نفس کافی دانسته و ممکن نبود فکر یکتن آنها را از مغز و دماغ خود خارج کنم...

  • پر پرت شدم، موضوع از دست رفت. پدرم به اندازة استعداد دماغ من از تربیت من غفلت کرد ولی به قدر گنجایش کلة خود و تربیت آن زمان کوتاهی نکرد. در دو چیز بیشتر ساعی بود، یکی در خصوص خط که آن اوقات گفته می شد «حسن الخط کمال المرء»، دیگر در باب موسیقی. در سیزده سالگی به اولین معلم موسیقی، مرحوم حاجی صادق خرازی که در عداد محترمین قزوین شمرده می شد، مرا سپرد. چهارده ماه در خدمت استاد بزرگوار خود به تحصیل این علم کوشیدم که اگر تحصیلات آنوقت را به همان ترتیب که نوشته بودم یعنی آن کتابچه ای را که به دستور معلم خود که به مناسبت هر آوازی شعری داشت امروز داشتم خیلی چیزها از آن فهمیده می شد. چون دارای حنجرة داودی بودم که می توان گفت معجز یا سحری بود همین اسباب شد که پدرم به طمع افتاد از برای خطاهای خود که در دورة زندگی به واسطة شغل وکالت مرتکب آنها شده بود جلوگیری از آنها کرده باشد هیچ بهتر از این ندید مرا به شغل روضه خوانی که به عقیدة من هزار بار بدتر از شغل وکالت است وادار کرده باشد. من در آن موقع ناچار از قبول آن بودم. این بود که مقدمتاً، به قول ساز زنهای حالیه از برای «پیش درآمد» روضه خوانی که نوحه خوانی است، مرا سپرد به مرحوم میرزا حسین واعظ پسر حاجی نوروز قزوینی که مردی فاضل و ادیب و در عصر خود بی نظیر بود. دو سه سال در پای منبر مرحوم میرزا حسین مشغول نوحه خوانی بوده و بیشتر نوحه ها را هم هم از قبیل «محرم زینب رسیده وقت سواری، بر شتر من نه محمل و نه عماری» خودم ساخته و می خواندم. در عوض اینکه در ایران به این وسعت، چنان دائره زندگانی بر من تنگ شده است که از داشتن یک اطاق گلی محروم مانده ام ولی هزار شکر برای آخرت صرفنظر از عمارات عالی که به جهت خود تدارک کرده در آن اوقات طفولیت خانه های چندی تهیه نموده ام که هم می توانم اجاره دهم و هم ممکن است بسیاری از دوستان خود را مجانی در آن خانه ها نشانده و با کمال خجلت عرض کنم:

«در عوض دل ز دوست هیچ نخواهم

خانة مخروب ما اجاره ندارد»

  • ...پدرم با داشتن دو پسر از من بزرگتر چون مرا روضه خوان خیال می کرد وصی خود قرار داده روزی از جمعیتی دعوت شد. پس از صرف چائی و شربت و شیرینی عمامه بر سر من کردند...
  • فراموش نشدنی است سفر اولی که از طهران به قزوین مراجعت کردم با موی سر و پوطین برقی با لباسی که تا آن روز چنین هیکلی را هیچکس ندیده بود. روز بیست و یکم ماه رمضان به مسجد شاه قزوین رفتم، غافل از اینکه با این فورم مناسب نبوده است در چنین روزی خود را آفتابی کنم...چون از زمان طفولیت حس انتقام در من بوده و با آخرین نفس هم به گور خواهد رفت برای تلافی رفتار پدر نسبت به خود که هیچیک از آنها به میل من نبود منهم یک کار به میل او نکردم. اول خواهش او در وصیتی که کرده بود فرستادن نعش او بود به کربلا. طناب خود را از زیر این بار کشیده و اینکار را واگذار به ملک نقاله کردم. چه که خدا نکرده اعمال او اگر خوب نبود او را عودت میدادند اولا پیش سایر مرده ها. چون او را به این افتضاح جواب داده بودند اسباب سرشکستگی بود. فقط یک زحمت و خرج کردن من مانده بود. دوم اینکه در جزو وصیت کرده بود که ثلث او را خرج و صرف روضه خوانی کنم. باغاتی که به جهت صرف اینکار معین شده بود آنها را تمام اجاره دادم به شرط آنکه انگور آنها را شراب بریزند. در هر سالی یک مرتبه از تهران به قزوین رفته تنها به عزم خوردن شراب ثلث. پس از ورود دعوت از اشخاصیکه میل مفرط به خوردن شراب حلال داشتند می شد. شراب کهنة سال گذشته را به یاد روح پدر صرف، خمهائیکه از شراب پارین خالی شده پر کرده مراجعت می کردم و اینک از روح پدر خود طلب آمرزش کرده و می خواهم هر گاه تقصیری از من در این باب سر زده عفوم فرمایند...
  • ...در واقع با اینکه جز آسایش اولاد هیچ نمی خواهد این پدر بیچاره راضی بوده است اولادش به بدبختیهای دنیا که عشق است گرفتار و به پای خود رو به هلاکت برود ولی نخواسته است دچار مشکلات خرافات و موهومات گردد. من نیز از ایام کودکی تا هنگامی که عشق به وطن خود پیدا کردم که هر عشقی جز این عشق (عشق نبود عاقبت ننگی بود) کمتر وقتی بوده است که بی عشق و محبت زیست کردم. بعد از عشق وطن هم اگر سرگرمی به جائی یا دلباختگی به هوائی داشتم بهانه ام این بوده است:

«مرا زعشق وطن دل به این خوشست که گر

ز عشق هر که شوم کشته زادة وطن است»

  • ...در مدرسه ای که ممکن است دنیائی برای تحصیل بد اخلاقی در آن داخل شده دیپلم گرفته خارج شوند تحصیل مقدماتی کردم...تحصییل صرف و نحو کرده به کفش منهم کسی جرأت کفشک گفتن نداشت، از وقتیکه چشمم به خط فارسی آشنا شد و پس از خواندن گلستان حضرت شیخ سعدی بی نهایت میل به کلیات سعدی پیدا کرده اغلب غزلیات سعدی را در زمان کودکی حفظ داشته و همان اوقات هم گاهی شعر می ساختم. ولی تا سفر استانبول گمان ندارم مسودة غزلی نگه داشته باشم...
  • اشعار آنوقتم مثل سایر اوقات به کلی از بین رفته است. از وقتیکه شروع به گفتن اشعار و سرودهای وطنی کردم چندان دلتنگ نبودم برای از بین رفتن آنها بلکه دلتنگ از این شدم که چرا غیر از اشعار وطنی و سرودهای ملی چیز دیگر ساخته ام...
  • حاجی رضا خانی بود افشار که به واسطة شرارت دو پسرش، ترک علاقه از زهرا که یکی از بلوکات قزوین است کرده و علاقة زیادی که در آنجا داشت گذاشته در شهر نزدیک خانة معلم من خانه گرفت. دو سال بود در قزوین توقف کرده زندگی میکرد. دختری داشت فوق العاده خوشگل که زبان از بیان و قلم از تحریر ظرافت او عاجز است. اتفاقاً این دختر را با زن معلم من الفتی بی نهایت بود روزی بر ایشان نمی گذشت که آن روز را به خصوصیت و دوستی یکدیگر به سر نبرند. شبی را در منزل معلم خود دعوت داشتم صحبت از خوشگلی این دختر به میان آمد کار تعریف به جائی کشید که به قول رمان نویسها و قصه سرایان ایران من یک دل نه بلکه صد دل عاشق دل باخته دختر شدم. با یک حال یأس و ناامیدی از خواهر خود، که زن معلم باشد، خواهش کردم که بیش از این تعریف لازم نیست اگر ممکن می شود این دختر را از برای من بگیر که یک چنین دختری به این خوشگلی سزاوار است زن یک نقاش یا شاعری باشد. مثل این بود که او هم دنبال همچو حرفی می گردد. از فردا کمر برای اینکار بست و آنی راحت ننشست. ولی قبلا از او خواهش کرده بودم که در هر صورت باید دختری را که در زندگانی با من شرکت خواهد داشت ببینم. روزی مرا در اطاق پنهان کرد و آن دختر بی خبر به منزل ایشان ورود نمود در صورتیکه بی اطلاع بود از اینکه چه کسی را صید کرده یا به دام کدام صیاد گرفتار خواهد شد. در نظر اول حس کردم که از این دیدن، از هر قبیل بدبختی بی نصیب نخواهم ماند حقیقتاً.

«در روز اول که دیدمش گفتم

آنکه روزم سیه کند این است»

همینطور هم شد دیگر از آن ساعت یک ثانیه آسایش در خود ندیدم. از طرفی هم این خانم، مادر دختر را ملاقات کرد و چیزهائی از من گفت که هزار یک آن در وجود من وجود نداشت. از سمتی هم همه روزه در ملاقات دختر گوش او را از حرف و دل او را از محبت من پر کرد. می توان گفت هر دو یک حال داشتیم. پس از مدتی مذاکرات کار به اینجا کشید که حاجی رضا خان از قلعه که یکی از دهات او بود مراجعت کند. دیری نکشید که حاجی خان آمد که ایکاش خبر مرگش آمده بود. آنوقت لازم بود با ایشان یکمردی داخل مذاکره شود. معلم بزرگوار من با سابقة آشنائی که با ایشان داشت. حاجی خان خواست داماد خود را دیده باشد از معلم من و من دعوت کرد. اتفاقاً آن شب سخن از شعر به میان آمد. غزلی را که در آن اوقات شاید به همین مناسبت ساخته بودم با آهنگی که از دل بیرون آمده و خبر از عشق می داد می خواندم در صورتیکه دختر خود را سراپا گوش ساخته در پس پرده ایستاده بود. صبح آنشب خبردار شدم که حال شب او مفاد این شعر بوده است:

«همه جا قصة دیوانگی مجنون است

هیچکس را خبری نیست که لیلی چونست»

بدبختانه موقعی بود که آنچه دارائی داشتم خرج بیماری کرده با آن توقعات مرحوم پدرم که بایستی روضه خوان بشوم الواط و عرق خور بی عار شده بودم. جناب حاجی خان پس از تحقیقات کامل از وضع زندگی که هیچیک از آنها در پرده نبود گفتند من تابوت دختر خود را به دوش چنین جوان ولگرد لوطی نخواهم گذاشت. گرچه اینحرف جای صحبت باقی نگذاشت ولی منهم آدمی نبودم که به این دو کلمه سر خود گرفته به خیال خود بروم. از هر طرف و از هر قبیل اشخاص واسطه فرستادم عاقبت هواخواهان مرا به این حرف قانع کرد که در اینکار از کلام الله مجید استخاره خواهم کرد. بدبختانه استخاره راه نداد. حالا یا صلاح ایشان بوده است یا صلاح من. در آنوقت خدا اعلا درجه دشمنی را در حق من به خرج داد. در اینجا دیگر گفتگو ختم شد که در این باب ممکن نبود از هیچ دری بشود با حاجی خان در آمد. من بدبخت شروع کردم به نقش بر آب زدنهای دیگر. آنچه از اعیان نمرة اول قزوین و از طبقات محترمین شهر شفاعت به در خانة این نامرد فرستادم در واقع تمام عملیات بی نتیجه ماند. آنوقت بود که فهمیدم این که معروف شده است مرغ یکپا دارد یعنی چه.وقتیکه از هر جهت راه چاره را مسدود دیدم آنوقت پیغام به دختر فرستادم که من در این مدت آنچه لازمة جدیت و کوشش بود به خرج دادم چون نتیجه نبخشید حالا چاره را منحصر به فرد می بینم و آن اینست که اگر این اظهاراتی که از طرف تو می شود حققت دارد باید در یک محضری حاضر شده به عقد من در آئی. شنیدم که پس از شنیدن موی خود را کنده که چگونه می شود زیر بار یک چنین ننگی رفت؟ چه اگر در آن اوقات خدا نکرده دختری بی اجازه و میل پدر و مادر بلکه به مثل دل خود شوهر اختیار می کرد در صورتی که کس و کارش با غیرت بودند دختر را کشته و الا یک عمر او را ترک و از مال خود آن بدبخت را بی نصیب می کردند. پیغام فرستادم پس در اینصورت دروغ می گوئی...بیچاره دختر تن به این ننگ در داد و با کلفتی که سر و سرش یکی بود از راه حمام پنهان به منزل یکی از دوستان من که اسباب بدبختی او در آنجا فراهم شده بود حاضر شد و اقرار کرد. کار ختم شد. امروز دختر از آن خانه بیرون رفت فردا شهر پر شد از این گفتگو (طشت رسوادی ما بود که از بام افتاد). پس از تحقیقات و کشف قضیه دختر را بعد از شکنجه های وحشیانه در حبس انداخته در اینجا (اهل دل را خبر از حالت من خواهد بود) اغلب شبها وقتی ملتفت می شدم که صبح شده است در صورتی که من در اطراف خانة دختر به خود مشغول به این خیال که اگر خدا نکرده زحمتی به او وارد آمد صدای او را شنیده داخل خانه شده جلوگیری از حرکات وحشیانة آنها خواهم کرد در صورتیکه این تصورات غلط جز جنون و دیوانگی چیز دیگر نبود. دختر را آنچه تهدید کردند که بگوید این عقد اتفاق نیافتاده دیگری را هوش من برده و از او اقرار گرفته اند زیر بار نرفت. مادر دختر به خیال تطمیع من افتاد که آنچه جواهر دارم پنهان از حاجی خان فروخته به تو می دهم به شرط اینکه طلاق دختر را داده و به مردم هم بگوئی این شهرت بی اصل بوده است. پیغام دادم، من زن از برای خرید و فروش و تجارت نگرفته بودم که هر وقت منفعت کرد بفروشم.

«ما یوسف خود نمی فروشیم

تو سیم سیاه خود نگهدار»

پس از یأس و نا امیدی بنای شرارت را گذاشتند...همین قدر در مدت کمی چنان عرصه بر من از اطراف تنگ شد که چاره را ناچار به فرار دیدم.

  • ...شب سیزده چهارده ماه آخر بهار یا اول تابستان است. در باغ حسن آباد صدرالاسلام که در سه فرسخی قزوین واقع است در قسمت گلکاری باغ که نزدیک عمارتست سه نفری نشسته اند. هوا خیلی لطیف، ماه سرتاسر باغ را گرفته. نسیم به قدری به متانت حرکت می کند که یک برگ از حرکت او خبر ندارد که پیش پای او به احترام حرکت کند. من بقدری مشغول به فکر و سرگرم با خیال خودم که خم عرق را قدرت و توانائی آن نیست که مرا سرگرم بخود کند. رفقا از دست پریشانی من پریشان و از دست فکر من مالیخولیائی شدند که بس است قدری تخفیف به فکر خود که خود و مارا مشغول به خواندن کن. از طرفی هم امجد کمانچه را مشغول کوک کردن شد. منکه از هزارجا دلتنگ و کوک بودم بنای خواندن و نعره کشیدن از دل گذاشته کاری کردم که اگر داود بود سینه چاک می کرد و اگر باربد حضور داشت ساز خود را می شکست. اتفاقاً این غزل فروغی به نظرم آمد:

«دوش در آغوشم آمد آن مه نخشب

کاش که هرگز نمی شدی سحر این شب»

در واقع هر سه نفر حال غریبی داشتیم. این غزل با آن طرز که من آنشب خواندم حال مرا به کلی تغییر داد. صدرالاسلام گویا در طهران با کسی سر و کاری داشت گفت اگر برای خاطر شما نبود من الان سوار شده فردا خود را به طهران می رساندم. ما هر دو گفتیم ما هم حاضریم با شما در این کار شرکت کنیم صدرالاسلام یابوئی داشت که تمام عیوبات را دارا بود با این حال آن یابو را شبدیز نام نهاده بود. در واقع اول مرد مثل خسرو پرویز سوار شبدیز جلو افتاده ما هم دنبال...فردای آن وارد طهران شدیم. از آن به بعد در واقع طهرانی شدم. گمان می کنم این مسافرت در سال هزار و سیصد و شانزده بود...

  • بعد از چند روز توقف در طهران صدرالممالک چون با اغلب درباریهائی که از تبریز با مظفرالدین شاه به طهران آمده بودند ارتباط کلی داشت، شبی از ایشان یعنی از درباریها دعوت کرده بود به من هم فرمود که آنشب را به منزل ایشان بروم و من چون این اول مجلسی بود که بایستی اشخاص مهم این مملکت را به بینم با اینکه خیلی زحمت داشت از برای من دیدن چنین مجلسی ناچار بودم از اینکه فرمایش ایشان را قبول کنم. پس از دو سه دور گردش ساغر و گرم کردن کله های استبدادی موثق الدوله که به واسطة شاهزادگی از سایرین محترمتر بود از صدرالممالک سئوال کرد شیخ کیست؟ از برای من از زمان طفولیت هیچ فحشی بالاتر از شنیدن شیخ نبود. از شنیدن این حرف رکیک به خود پیچیدم. صدر گفت شیخ نیست عارفیست که خودش معرفی از خود خواهد کرد. از آنجائیکه کار موسیقی در ایران بواسطة نادانی و جهالت راهنمایان نادان عوام فریب به اعلی درجة افتضاح رسیده بود، هیچوقت میل نداشتم به داشتن این صنعت مفتضح معرفی شوم. ولی بدبختانه بر خلاف میل خود معرفی شدم. آن شب هم از شبهای تاریخی خواندن من محسوب می شد. وقتی که شروع به خواندن کردم شاید تا یک ساعت از احدی نفس بیرون نیامد. همین طور مات و مبهوت مجسمة گوش بودند. قفل سکوت وقتی شکست که من ساکت ماندم. آن وقت همگی به حرف آمدند و همة حرفها هم در تعریف من بود. اول کسیکه به سخن در آمد موثق الدوله بود. اول حرفی هم که زد این بود که شیخ باید از این به بعد با من باشد...از آن به بعد همچو گمان می کردم آزاد و راحت چهار صباح زندگانی خواهم کرد. غافل از اینکه طبیعت آسایش و راحتی برای من نخواسته است. بعد از مدتی توقف در طهران چیزی نکشید که شهرة شهر بلکه مملکتی شدم. در مراکز انگشت نمای زن و مرد، بزرگ و کوچک گردیدم. مطلع غزل دهقانی اصفهانی است:

«تا مرا شور به سر زان دهن شیرین است

می نمایند به انگشت که فرهاد اینست»

  • ولی این خصوصیتها جز زحمت و دردسر حاصلی برای من نداشت. به جهت اینکه از اول عمر در خط فایده نبودم. چیزیکه همیشه خواهان آن بودم حیثیت و شرافت بود. در این مدت دوستان صمیمی من هم جرأت اینکه چیزی بعنوان تعارف و یادگار به من بدهند نکردند. بقدری از روی استغنای طبع رفتار کرده بودم که اغلب مردم گمان کرده بودند در قزوین املاکی دارم که مخارج سال من از عایدی آنها می گذرد. در صورتیکه اتفاق افتاد که چندین شب با صد دینار سیب زمینی نسیه از بقال سر کوچه شب خود را گذرانیدم...بیشتر از هر چیز حفظ صورت ظاهر خود میکردم. نتیجه ای که از خصوصیت مردم و دوستان بردم این بود. در مجالس خوشی که تا صبح نشسته و مشغول خواندن بودم جمعیتی که هیچوقت کمتر از ده نفر نمی شد هر یک از آنها به جهت اظهار محبت و ابراز دوستی هر چند دقیقه که می گذشت گیلاسی عرق ریخته تعارف به من می کرد. منهم برای اینکه مبادا یک نفر از آنها باطناً دلتنگ شود دست هیچیک از آنها را رد نمی کردم. برای همین محبت دوستان سالهاست دچار زحمتم و به کلی مزاجم علیل. و این قسمت آخر عمر را به مرحمت دوستان صمیمی و قدیمی خود در کمال ذلت و بدبختی دارم می گذرانم.

 

دو نمونه از ترانه های عارف:

گریه را به مستی بهانه کردم

شکوه ها ز دست زمانه کردم

آستین چو از چشم بر گرفتم

سیل خون به دامان روانه کردم

همچو چشم مستت جهان خراب است

از چه روی، روی تو در حجاب است

رخ مپوش کاین دور، دور انتخاب است

من تو را به خوبی نشانه کردم

دلا خموشی چرا

چو خم نجوشی چرا

برون شد از پرده راز

تو پرده پوشی چرا؟

 

  •  

امروز ای فرشتة رحمت بلا شدی

خوشگل شدی، قشنگ شدی، دلربا شدی

پا تا به سر کرشمه و سر تا به پای ناز

زیبا شدی، لوند شدی، خوش ادا شدی

خود ساعتی، در آینه اطوار خود ببین

من عاجزم از اینکه بگویم چه ها شدی

به به چه خوب شد که گرفتار چون خودی

گشتی و خوبتر که تو هم مثل ما شدی

ما را چه شد که دست به سر کرده ای مگر

از ما چه سر زد اینکه تو پا در هوا شدی!

دانم تو را مقام نبوت نه در خور است

گر شرک یا که کفر، علی الله خدا شدی!

نامت شفای هر مرض عاشقان شده است

ای مایة حیات، حدیث کسا شدی

هر کس به دل زیارت کویت کند هوس

مشهد، مدینه، مکه شدی، کربلا شدی!

 

اطلاعات مقاله:

ماهنامه فرهنگی-هنری رودکی- سال دوم- شماره 27 - دی ماه 1352- صفحات 3 تا 5

مجموعه لاله تقیان و جلال ستاری

 

ورود به صفحه مقالات قدیمی

anthropology.ir/old_articles

 

دوست و همکار گرامی


چنانکه از ​فعالیت های داوطلبانه کانون ​«انسان شناسی و فرهنگ» و ​مطالب منتشر شده​ در سایت آن​ ​بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات ​و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

لطفا کمک های خود را به حساب زیر واریز کنید و در صورت دلخواه با ایمیل به ما اطلاع دهید.

شماره حساب بانک ملت: 117360766


شماره شبا: IR98 0120 0000 0000 0117 3607 66


شماره کارت: 7634-4916-3372-6104


به نام آقای رضا رجبی