سفرنامه قله دماوند: روایتی دیگر از ضحاک مظلوم!

امیر هاشمی مقدم

چون هر سفرنامه ای که می نوشتم، دوستان گلایه و شکایت می کردند که چرا آنها را هم با خودم نمی برم، این بار وقتی برنامه نهایی صعود به دماوند برای نیمه پایانی مردادماه تعیین شد، فراخوانش را روی وبلاگ و صفحه ام در شبکه های اجتماعی درج کردم. همانطور که انتظار داشتم، بیشتر افراد می آمدند و کامنت می نوشتند که خیلی دل شان می خواهد بیایند، اما متأسفانه کار فوری پیش آمده و نمی توانند. برخی هم واقعاً نمی توانستند. در آن فراخوان، همه شرایط را نوشته بودم و سفر را به گونه ای تنظیم کرده بودم که حتی اگر کسی به هیچ وجه قادر به راه رفتن هم نباشد، می توانست همراه ما باشد و دست کم یک شب را در کنار ما در نخستین پناهگاه که گوسفندسرا نام دارد (البته چون گوسفندسرا نزدیکش است به این نام خوانده می شود) بماند. به هر ترتیب نهایتاً هفت نفر شدیم. دو نفر از مازندران و پنج نفر از تهران. وعده دیدارمان فدراسیون کوهنوردی رینه بود. بعدازظهر روز دوشنبه 28 مردادماه همه آنجا جمع شدیم و با یک تویوتای لندکروز قدیمی که کوهنوردان را جابجا می کند، رفتیم تا گوسفندسرا. ساعت حدود 5 بود که رسیدیم و از نوه حاج احسان اتاقی اجاره کردیم. در این پناهگاه که در ارتفاع 2950 متری واقع شده، یک گوسفندسرا که از قدیم بوده، یک مسجد ساخته شده با سنگ که نسبتاً جدید است، چند اتاق برای اقامت کوهنوردان، سرویس بهداشتی، کانتینر چارواداران که وسایل کوهنوردان را با قاطر تا ایستگاه بعدی می برند، و کانتینر دیگری که حکم فروشگاه را دارد و مواد و لوازم اولیه (همچون آب معدنی، بیسکویت، کلاه و...) می فروشد در آنجا وجود دارد. این فروشگاه دست نوادگان زنده یاد حاج احسان است که از سالها پیش، پذیرای کوهنوردان بود و تقریباً همه کوهنوردان قدیمی او را می شناختند. وسایل را گذاشتیم توی اتاق و از مسجد، تعدادی پتو و بالش آوردیم که شب سردمان نشود. بعد هم درب اتاق را بسته و پیاده راه افتادیم تا کمی بالا برویم و همراهان برای فردا که قرار است تا ایستگاه بعدی در ارتفاع 4200 متری برویم، آماده شوند. من و محسن گل عنبری با توجه به اینکه هم مرد بودیم و هم قبلاً جداگانه دماوند آمده و با یکدیگر هم به کوه های دیگر رفته بودیم، از خودمان مطمئن بودیم. بقیه خانم بودند و به جز یکی، از بقیه مطمئن نبودیم. توی همین مسیر کوتاه هم مشخص شد که برخی شان خیلی زود خسته می شوند. به هر حال رفت و برگشت آمادگی مان، یک ساعت به درازا کشید. وقتی رسیدیم، هوا داشت تاریک می شد. شماره «محمد الف» که کارگر افغان و متصدی ایستگاه بعدی است را از چارواداران گرفته و با او تماس گرفتیم تا برای فردا شب مان یک اتاق رزرو داشته باشیم. چون با این تعداد کوهنورد زیاد که می دیدیم، ممکن بود اتاق گیرمان نیاید. خیلی از کوهنوردها داشتند از قله یا از ایستگاه بالایی می آمدند پایین. در بین شان کوهنوردان اروپایی بسیاری دیده می شد. دو نفرشان را دیدیم که سوار قاطر آمدند پایین. اما وقتی رفتند نزدیک کانتینر چارواداران، سر مبلغ پول بحث بین شان در گرفت. چارواداران یا اهل رینه و روستاهای اطراف هستند و یا کارگران افغان اند. بیشتر رینه ای ها با وجودی که سواد بالایی ندارند، اما می توانند دست و پا شکسته انگلیسی حرف بزنند و این به نظرم خیلی خوب و لازم است. اما کارگران افغان، نه متأسفانه. چاروادار افغانی که آنها را از ایستگاه بالایی سوار قاطر کرده بود، با آنها سر قیمت دچار سوءتفاهم شده بود. آنها بهش یک اسکناس 10 هزار تومانی نشان داده بودند، اما چون روی آن نوشته شده صدهزار زیال و آنها هم آشنایی چندانی با اینکه واحد پول واقعی ما تومان است نداشتند، در حین نشان دادن اسکناس ده هزار تومانی، گفته بودند، صد هزار. چاروادار افغان هم پذیرفت و وقتی آوردشان پایین، تازه متوجه تفاوت برداشت شان شدند. هیچکدام هم کوتاه نمی آمدند. با محسن رفتیم و با دو طرف صحبت کردیم. اما هر کدام ادله خود را داشت. بحث شان خیلی بالا گرفت و چند بار نزدیک بود درگیری فیزیکی پیش بیاید. البته این چارواداران بومی بودند که می خواستند آلمانی ها را بزنند. وساطت ما هم سودی نداشت و حتی یکبار یکی شان به محسن پرخاشگری کرد و او را هل داد. با آلمانی ها صحبت کردیم و گفتیم که انصافاً از آن بالا تا اینجا خیلی بیش از این حرفها می شود و ده هزار تومان چیزی نمی شود. اما آنها می گفتند که اگر از ابتدا به ما مبلغ درست را می گفتند، ما هرگز با قاطر نمی آمدیم. من به یکی شان گفتم که امکان دارد از چارواداران کتک بخورند و این خوب نیست. اما در پاسخ گفت: «ما کارمندان سفارتخانه آلمان در ایتالیا هستیم و این ما هستیم که می توانیم برای چارواداران دردسر درست کنیم»! اینها هم انصافاً اعجوبه هایی بودند. من اگر بودم همانجا پول را می دادم. اما اینها پول نمی دادند و چارواداران هم نگه شان داشته بودند و نمی گذاشتند بروند. در لابلای صحبت های شان، چندین بار به یکدگیر گفتند «I don't like these people». باهاشان صحبت کردم که همه را به یک چشم نبینند و آنها هم گفتند که در سفرشان به ایران، خیلی مهمان نوازی های خوبی از آنها شده است، اما این یکی واقعاً همه آن تجربه های شیرین را تلخ کرده. خلاصه پس از نزدیک به یک ساعت و نام چانه زنی، بالاخره با سفارتخانه شان تماس گرفتند و آنها هم به شان گفتند یک نوشته از چارواداران بگیرند که صدهزار تومان پول داده اند. نمی دانم این نوشته به چه دردشان می خورد؛ اما به هرحال نوشته را گرفتند و پول را دادند تا رهای شان کردند. بی تردید می گویم که در این چند روزی که آنجا بودیم، روزانه دست کم 30-20 گردشگر و کوهنورد اروپایی به این کوه می آمدند. بنابراین ضرورت دارد معاونت گردشگری سازمان میراث فرهنگی حتماً یک متولی مسلط به زبان انگلیسی را آنجا بگمارد. همچنین نرخ و کرایه ها را به دو زبان فارسی و انگلیسی آنجا درج کند تا کسی دچار سوءتفاهم نشود و از سوی دیگر چارواداران هم از کسی پول اضافه نگیرند.

به هرحال شب پس از صرف شام (که مخلوطی از غذاهایی بود که هر یک از بچه ها گذاشته بودند سر سفره)، طبق برنامه و قرار پیشین، کمی درباره جغرافیا و تاریخ دماوند برای شان صحبت کردم. اینکه قله دماوند بین تهران و آمل قرار گرفته و با 5671 متر، بلندترین قله ایران و بلکه خاورمیانه است. البته برای آن ارتفاع های دیگری هم بیان کرده اند. به دلیل ارتفاع زیاد، همیشه سرد است و قله آن حتی در ظهر روزهای تابستان نیز زیر صفر درجه سانتی گراد می ماند. برای همین همیشه برف و یخ در قله دیده می شود. هرچند امسال به دلیل گرما سطح برف و یخها بسیار کمتر شده است. این قله آتشفشانی، فعلاً نیمه فعال است و تنها گاز گوگرد از ارتفاعات آن بر می خیزد. اما بحث و بخش اصلی صحبتهایم درباره پیشینه دماوند در تاریخ و اساطیر ایران بود.

در منابع تاریخی، نخستین بار آشوریان هستند که به دماوند اشاره می کنند. آنها در حملات شان به ایران تا این کوه بلند پیش می آیند (پیرنیا. 1378: 48 و شعبانی. 1387: 14) و گمان می برند که اینجا دیگر آخر دنیا است. اما اشاره به این کوه در اوستا و تاریخ اساطیری ایران بسیار مشهورتر است. این کوه در اساطیر ما به «هَرَه بَرَزیتی» یا البرز شناخته می شود. در آغاز سه هزار سال سوم (از دوره 12 هزار ساله در اساطیر آفرینش زردشتی) اهریمن به زمین که یک سطح کاملاً صاف است حمله می کند که از این حمله، لرزشی ایجاد می شود که پستی ها و بلندی ها به وجود می آیند و البرز در وسط عالم، بزرگترین آنها است (آموزگار. 1381: 46). در بُندَهِش که از کتب پهلوی زردشتیان و درباره آفرینش آغازین است، اینگونه آمده: «در دین گوید که نخستین کوهی که فراز رُست، البرز ایزدی بخت بود. از آن پس همه کوهها(ی دیگر) به هیجده سال فراز رُستند. البرز تا بسر رسیدن هشتصد سال می رُست: دویست سال (تا) به ستاره پایه، دویست سال تا به ماه پایه، دویست (سال) تا به خورشید پایه، دویست سال تا به بالای آسمان. چنین (گوید که) دیگر کوهها از البرز فراز رُستند، به شمار دو هزار و دویست و چهل و چهار کوه...» (بندهش. 1385: 71). منظور بندهش این است که البرز کوه جایی است که خورشید و ماه و ستارگان در آنجا طلوع و غروب می کنند. مشهورترین داستانها و اساطیر گره خورده با دماوند، یکی داستان دربند شدن ضحاک در این کوه است و دیگری آرش کمانگیر. برای شان توضیح دادم که گرچه داستان ضحاک را همگان شنیده ایم که ستم فراوان می کند و نهایتاً کاوه علیه اش شورش کرده و فریدون او را شکست داده و در غاری در کوه دماوند در بند می کند تا در پایان دوره آفرینش، به دست گرشاسب کشته شود، اما روایتهای دیگری هم به تازگی درباره اش بیان شده است. یکی از این روایتها را علی حُصوری در کتاب «سرنوشت یک شَمَن: از ضحاک به اودِن» شرح می دهد. او در این کتاب با مقایسه اودن که یک شاهخدای اساطیر ژرمنی- اسکاندیناوی است، بر این باور است که این شاهخدایان، نماینده جامعه اشتراکی بوده اند. زمانی که جوامع طبقاتی به وجود آمد و برخی طبقات مانند روحانیون و جنگاوران، بیشتر از کشاورزان که بخش عمده جامعه را تشکیل می دادند، به منابع ثروت دست یافته بودند، نمایندگان جوامع اشتراکی همچون ضحاک علیه آنان شورش می کنند. اینکه ایزد سروش به فریدون هشدار می دهد که اگر او را بکشد، زمین را خِرَفستَر و چَلپاسِه (حشرات و جانوران موذی) فرا می گیرد، منظورش رستاخیز و شورش مردم طرفدار جامعه اشتراکی است. اما چون راویان اسطوره خود اهل جامعه طبقاتی بوده اند، ضحاک را به بدترین شکل توصیف کرده اند (حصوری. 1385). نمی دانم چرا با وجودی که در سالیان دراز، همه اش از ضحاک بد شنیده ام، اما این روایت را بسیار می پسندم و احساس می کنم ضحاک واقعاً همینی بوده که در این روایت متأخر توصیف شده است. شاید اینکه می گویند ضحاک در پایان دوره آفرینش دوباره باز می گردد، می تواند اشاره ای به بازگشت دوباره جامعه اشتراکی باشد که بسیاری از نظریه پردازان کمونیست و سوسیالیست به آن اشاره کرده اند. کمی با دوستان در این باره بحث کردیم که نتیجه چندانی حاصل نشد. آرش هم که کمانگیر معروف ایرانی بوده که در پی حمله سپاه افراسیاب به ایران و محاصره سپاه منوچهر، قرار می شود از روی کوهی بلند، تیری پرتاب کند که هر کجا بر زمین نشست، مرز دو کشور ایران و توران شود. ماجرای فداکاری آرش در پرتاب تیر با همه وجود و نشستن تیر بر تنه درخت گردوی بزرگ در بلخ در کنار رود جیحون را همه می دانیم. بیشتر روایات می گویند که آرش ار کوه دماوند این تیر را پرتاب کرد. البته کوه های مختلفی در مازندران هست که مردم محلی می گویند آرش بر روی آن کوه ایستاد و تیرش را پرتاب کرد. برای نمونه در نزدیکی شهر نور، کوه سوردار چنین شهرتی دارد.

خانم رضایی هم گفت که آن شب تولدش است. نه شمع و کیکی داشتیم و نه موسیقی ای. به جز ساز دهنی من. آن شب بود که پس از  سالها متوجه شدم هیچ آهنگ شادی بلد نیستم بزنم؛ و شاید این روحیه غمگین ایرانی ها را نشان می دهد که در موسیقی شان هم متبلور شده است.

صبح بیدار شدیم و پس از خوردن صبحانه، کم کم وسایل مان را جمع کرده و راه افتادیم. هر پنج دقیقه که راه می رفتیم، می ایستادیم تا کمی نفس تازه کنند و دوباره راه می افتادیم. چند نفر از همراهان که همان اول راه خسته شده بودند، کوله های شان را دادند به یک چاروادار که داشت با قاطر می رفت بالا. قرار شد کوله ها را بگذارد دفتر مدیریت آنجا و ما برای پس گرفتن هر کدام، 20 هزار تومان کرایه پرداخت کنیم. محسن جلوی گروه حرکت می کرد و من پشت سرشان. کم کم بین بچه ها فاصله افتاد و آنها که می توانستند تندتر راه بروند، با محسن بودند و آنها که دیرتر، با من. همین شد که ناهار را هم جداگانه خوردیم و به راه رفتن ادامه دادیم. این مسیر بین دو ایستگاه را پیش از این چند بار پیموده بودم و هر بار همانند سایر کوهنوردان، سه ساعت تا سه ساعت و نیم به درازا کشیده بود. اما این بار حدود 8 ساعت به درازا کشید تا بالاخره رسیدیم به ایستگاه بعدی که بارگاه نام دارد. هوا داشت غروب می کرد. از محمد الف اتاق شش تخته ای گرفتیم و مستقر شدیم (یک تخت کم بود و دو نفر از خانمها روی یک تخت خوابیدند). در بارگاه، دو تا ساختمان درست کرده اند: یکی حالت سوله دارد و بدون برق و امکانات است و البته رایگان. یکی دیگر که حدوداً صد متر بالاتر از قبلی است، هم دو تا سالن با تخت دارد، هم چند اتاق جداگانه. دستشویی هم کنار ساختمان بالایی است. سالنها و اتاقها پر بود. شانس آورده بودیم محمد الف روی حرفش ماند و برای مان اتاق نگه داشته بود. با وجودی که وسط هفته رفته بودیم که خلوت باشد، دست کم یکصد نفر (در حالت خوشبینانه) به جز ما آنجا بودند. ساختمان و سوله پایینی هم پر بود. به علاوه تعداد قابل توجهی چادر که برپا کرده بودند. کوهنوردها بیشترشان گروهی بودند. تعداد بسیار زیادی کُرد از سردشت، تعدادی از شهرهای مختلف استان خوزستان و البته در قالب یک گروه، تعدادی هم از دیگر استانها و شهرهای کشور. اینها به جز کوهنوردان اروپایی بود که عمدتاً در گروههای دو نفره (مرد+مرد یا مرد +زن) جوان آمده بودند. خیلی شان دماوند، مقصد اصلی سفرشان به ایران بود. این نکته باید در برنامه ریزی های مربوط به جذب گردشگران خارجی مورد توجه قرار بگیرد. سقف اتاق بلند بود و گرم کردنش دشوار. البته مدیریت توصیه می کرد که به هیچ وجه پکنیکهای مسافرتی را درون اتاقها روشن نکنیم. چون خطرناک است. چون ارتفاع اینجا 4200 متر بالاتر از دریا است، خیلی ها حال شان به هم می خورد و حالت تهوع می گیرند. آن روز خوشبختانه از بچه های گروه ما کسی اینگونه نشد. برای هم هوا شدن بهتر، از بارگاه رفتیم کمی بالاتر که آماده شویم برای صعود فردا. البته دو نفر از بچه ها که خسته بودند، دیگر نتوانستند بیایند. شاید دویست متر رفتیم بالا و برگشتیم. شب شده بود. سوپ درست کرده و خوردیم. به دلیل فشار هوا، نمی توان غذای زیاد یا به اصطلاح سنگین خورد. چون امکانات روشنایی کم است، بیشتر افراد سرِ شب می خوابند. به ویژه آنکه برای رفتن به قله، باید نیمه شب حرکت کرد.

ساعت 3 نیمه شب بیدار شده و تا وسایل مان را جمع کنیم، شد 3:30. پنج نفری راه افتادیم به طرف قله. همان دو نفر خسته دیروزی، امروز هم نیامدند. یک گروه زودتر از ما راه افتاده بود. این را می شد از روی روشنایی نور چراغ قوه شان که چند صد متر جلوتر از ما بودند فهمید. ما نیز با چراغ قوه راه مان را می دیدیم و جلو می رفتیم. اگرچه مهتاب هم یاری مان می کرد. هنوز بخش اندکی از راه را رفته بودیم که یکی از همراهان فهمید نمی تواند بیش از این با ما بیاید و برگشت به پناهگاه. نیم ساعت بعد، نفر دوم هم نتوانست ادامه بدهد و برگشت. ما سه نفره (من و محسن و خانم میری) راه را ادامه دادیم تا اینکه رسیدیم به آن گروهی که پیش از ما راه افتاده بود، اما داشت برمی گشت. با تعجب ازشان پرسیدیم که چرا بر می گردند؟ گویا آنها هم خسته شده بودند. آفتاب که داشت طلوع می کرد، از کنار آبشار یخی گذشتیم. آبشار یخی آبشاری است با ارتفاع حدوداً 5 متر که در همه روزهای سال یخ زده است. این آبشار در ارتفاع 5.100 متری قرار دارد. یعنی تا اینجا ما نزدیک 900 متر ارتفاع را بالا آمده بودیم. اما خستگی را به سادگی می شد در چهره هر سه نفرمان دید. نشستیم مشغول خوردن بیسکویت و آب به عنوان صبحانه شدیم. محسن خیلی خوابش می آمد. من هم کم و بیش همینطور. محسن گفت کمی می خوابد و بعد خودش را به ما خواهد رساند. ما هم اشتباه بزرگی کرده و پذیرفتیم. در حالی که این احساس خواب آلودگی نه به دلیل خستگی، بلکه به دلیل کمبود اکسیژن بود و نمی دانستیم. خوشبختانه بیست دقیقه بعد گروه بعدی بهش رسیدند و به زور و با پاشیدن آب به صورتش، بیدارش کردند. به هرحال من و خانم میری رفته بودیم. چند گروه دو نفره که عمدتاً اروپایی بودند، از ما زدند جلو و رفتند بالا. از ارتفاع تقریباً 5300 متری، سنگ گوگرد که به رنگ سبز فسفری است، بسیار دیده می شود و البته گاز گوگرد هم زیاد به مشام می رسد. برای همین باید جلوی صورت ات را با دستمال یا ماسک بپوشانی و بهتر است آن دستمل را هم با کمی آبلیمو مرطوب کنی. اما مشکل اینجاست که در آن بالا اکسیژن کم است و همین که دستمال جلوی صورت ات می بندی، اخساس خفگی می کنی و دستمال را که بر می داری، احساس سوزش در گلو. در برخی جاها گاز گوگردی که از زیر خاک و سنگ بیرون می آید، به راحتی دیده می شود و شما باید از آنها فاصله بگیری. همین دویست متر پایانی از همه دشوارتر و خسته کننده تر است. احساس می کنی هر چقدر می روی، نمی رسی. اکسیژن اندک هم مزید بر علت شده و وسوسه ات می کند که برگردی. خانم میری هم که بار اولش بود می آمد، خسته شده بود و از من عقب ماند. من که همین چهار روز پیش رفته بودم به قله علم کوه *** که پس از دماوند، دومین قله بلند ایران است، آماده بوده و مشکل چندانی نداشتم. بالاخره حفره گوگرد را دیدم و امیدوار شدم که بسیاز نزدیک به قله ام. این حفره دهانه ای حدوداً یک متری دارد که گاز گوگرد را با شدت و فوران به بیرون می فشاند. این گاز را بسیاری اوقات از جاده هراز هم که به قله می نگری، می توانی ببینی که بیرون می آید. بیست متر بالاتر از اینجا، دهانه قله است که مساحتی 400 متر مربعی دارد. درون این دهانه را هم برف پوشانده است. دور تا دور دهانه، دیواره ای سنگی است که یکی از همین سنگها، بلندترین نقطه قله به حساب آمده و همه کوهنوردان معمولاً آنجا عکس یادگاری می گیرند. نکته جالب توجه برای همه کوهنوردان، لاشه های چند گوسفند است که چند دهه ای است بر روی نوک قله دیده می شود. برخی ها می گویند گله ای بوده که راهش را گم کرده و نهایتاً بر اثر بی آب و علفی تلف شده اند. اما برخی مخلی ها هم می گویند حدود 35 سال پیش که نابسامانی های پس از انقلاب رخ داده بود، یک گله 600-500 تایی متعلق به دولت بوده که چند نفر با هم تبانی کرده و تعدادی از آنها را می برند روی قله و می کشند و بعد عکس شان را گرفته، نشان مسئولین داده و مدعی می شوند که همه شان رفتند نوک قله و تلف شدند. به این ترتیب، بقیه گله را خودشان فروختند. به هر حال ساعت نزدیک 10:30 بود که رسیدم بالای قله. یعنی هقت ساعت از بارگاه سوم. به قله که می رسی، همه خستگی ها را از یاد می بری. تازه هنگام پایین آمدن،به بقیه امیدواری می دهی که بروند بالا و چیزی راه نمانده و از اینجور حرفها. کمی منتظر ماندم تا خانم میری هم آمد بالا و عکسهایش را گرفت و بعد از چند دقیقه، راه افتادیم به طرف پایین. 200 متر که آمدیم پایین، محسن را دیدیم که دارد می رود بالا. کمی از دست مان دلخور بود که رهایش کرده بودیم. دوباره از هم جدا شدیم؛ او به سوی بالا و ما به سوی پایین. در هنگام پایین آمدن متوجه شدم کف کفشهایم به طور کلی پاره و کنده شده است. یک جفت کفش طبی ایرانی بود که بیش از هشت سال با آنها بسیاری از کوهها و جنگلها و دشتها را پیموده بودم. خوشحال بودم که کالای ایرانی این همه می تواند کار کند. اما چون جوراب کلفت به پا داشتم، زیاد اذیت نشدم. به هر ترتیب چهار ساعته هم برگشتیم پایین. محسن هم در اواخر راه، خودش را به ما رساند و سه نفری برگشتیم. بقیه بچه ها هم آمده بودند پیشوازمان. هم خوشحال بودند از بازگشت ما و هم ناراحت از مرگ یک مرد میانسال. گویا سابقه قلبی داشته و همین که از پایین (ایستگاه گوسفندسرا) خودش را رسانده بود به بارگاه سوم، افتاد و تمام کرد. بستندش روی قاطر و بردند پایین. به قول معروف، عمودی آمده بود و افقی برش گرداندند. محسن و خانم میری که خسته بودند، خوابیدند. من هم با دیگر دوستان به گفتگو مشغول شدیم.

برای شام، دوباره سوپ خوردیم و البته همراه بیسکویت. بعد هم خوابیدیم. نیمه های شب متوجه شدیم که یکی از همراهان، دچار تهوع شدید شده و همان کوه گرفتگی به سراغش آمده. توی آن سرمای نیمه شب مجبور بود زود به زود برود دستشویی و بیاید. من و دو نفر از دیگر دوستان بیدار شدیم و نشستیم بالای سرش. خانم بایندریان که از نظر سنی و البته تجربه از همه ما بزرگتر بود، انواع گیاهان دارویی را همراهش داشت و حسابی بهش رسیدگی کرد. ما هم برای عوض کردن حال و هوا، هر چیزی را بهانه می کردیم تا بیهوده بخندیم. همین شد که بقیه همراهان که خواب بودند، کمی شاکی شدند. تا صبح همین طور خواب و بیدار بودیم.

ساعت 8 صبح اتاق را تحویل محمد الف داده و راه افتادیم به طرف پایین. چند صد متر که آمدیم پایین تر، کوه هم دست از سر آن دوست بیمار برداشت و حالش بهتر شد. چهار ساعت هم به درازا کشید تا به گوسفندسرا برسیم. یک ساعت مانده به ایستگاه، با راننده ای که ما را رسانده بود تماس گرفته و درخواست کردیم که بیاید دنبال مان. بنابراین وقتی رسیدیم، منتظرمان بود. سوار شده و راه افتادیم به طرف رینه. از آنجا هم ما را رساند تا کنار جاده هراز. برای رفت و برگشت مجموعاً 150 هزار تومان کرایه گرفت. آنجا دیگر راه مان جدا شد؛ بچه های تهران به سمت تهران و مازندرانی ها هم مسیر دیگر را در پیش گرفتند.

برای دیدن تصاویر این سفر، فایل پیوست را دانلود کنید.

 

moghaddames@gmail.com

پایه ها:

بندهش، گردآوری فرنبغ دادگی (1385)، گزارنده: مهرداد بهار، تهران: توس. چاپ سوم.

آموزگار، ژاله (1381)، تاریخ اساطیری ایران، تهران: سمت. چاپ پنجم.

پیرنیا، حسن (1378)، ایران قدیم یا تاریخ مختصر ایران تا انقراض ساسانیان، تهران: اساطیر. چاپ دومِ اساطیر.

حصوری، علی (1385)، سرنوشت یک شمن: از ضحاک به اودن، تهران: نشر چشمه.

شعبانی، رضا (1387)، مروری کوتاه بر تاریخ ایران، تهران: سخن. چاپ دوم.

پیوستاندازه
PDF icon 19874.pdf642.77 KB

دوست و همکار گرامی


چنانکه از ​فعالیت های داوطلبانه کانون ​«انسان شناسی و فرهنگ» و ​مطالب منتشر شده​ در سایت آن​ ​بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات ​و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

لطفا کمک های خود را به حساب زیر واریز کنید و در صورت دلخواه با ایمیل به ما اطلاع دهید.

شماره حساب بانک ملت: 117360766


شماره شبا: IR98 0120 0000 0000 0117 3607 66


شماره کارت: 7634-4916-3372-6104


به نام آقای رضا رجبی

نویسنده

هاشمی مقدم، امیر

مطالب نویسنده