پدران و فرزندان (2) (آذر 1334)

جوانی است که از طبقهء خرده مالک که بازحمت و کوشش خود رشتهء علوم طبیعی دانشگاه را به پایان رسانده. بلند پروازی که آرزوهای دور و دراز بسر دارد: «جز اندوه و بغض وو کینه چیزی در خودم نمی بینم.1» او نه اصلاح طلب است ، نه انقلابی. بنا بگفتهء دوست و مریدش آرکادی: «یک نهیلیست است، یعنی کسی که بحرف هیچ آدم صاحب نظری تسلیم نمیشود و بدون استدلال هیچ اصلی را نمی پذیرد ولو آن اصل مورد قبول و احترام عدهء زیادی از مردم باشد».

 

 

پدران و فرزندان

تور گئنف

ترجمه: م. ه. شفیعیها

(انتشارات نیل 270 صفحه، جلد زرکوب، 60 ریال)

 

بازارف کیست؟

جوانی است که از طبقهء خرده مالک که بازحمت و کوشش خود رشتهء علوم طبیعی دانشگاه را به پایان رسانده. بلند پروازی که آرزوهای دور و دراز بسر دارد: «جز اندوه و بغض وو کینه چیزی در خودم نمی بینم.1» او نه اصلاح طلب است ، نه انقلابی. بنا بگفتهء دوست و مریدش آرکادی: «یک نهیلیست است، یعنی کسی که بحرف هیچ آدم صاحب نظری تسلیم نمیشود و بدون استدلال هیچ اصلی را نمی پذیرد ولو آن اصل مورد قبول و احترام عدهء زیادی از مردم باشد2».

و یا به عقیدهء پاول پترویچ «کسیکه برای هیچ چیز احترامی قائل نیست» کسیکه از مد روز پیروی میکند: «سابقاً هگلیستها بودند، حالا نهیلیستها» . اما خود بازارف تعریف دیگری دارد بدست میدهد: «اینروزها از همه بهتر اینست که انسان منکر همه چیز باشد.»

اما آنچه دیگر قابل انکار نیست و در ساده ترین حرکات تا پیچیده ترین افعال و گفتارر بازارف وجود دارد شهامت و شجاعت اوست. از کسی ملاحظه ندارد. حقایق را (البته آنچه را بنظرش حقیقت میآید) بی پرده بیان میکند که خودش نمونهء آدمی است که تعریف میکند: «آدم کسی است که یا باید از او اطاعت کنید یا بیزار باشند». در سراسر کتاب همهء روابط اطرافیانش با او خارج از این دو نوع نیست. «یا نظیر «آرکادی» از او اطاعت بی چون و چرا می کنند و یا نظیر پاول پترویچ از او متنفر و بیزارند: «شما را تحقیر میکنم و از شما نفرت دارم».

این جوان که در زندگی سختی کشیده ، بار خودش را بدوش گرفته و اثری از آن ظرافت اشرافی در او وجود ندار، برجستگی خاص خود را مرهون همین شجاعت است. او تاثیر انکارناپذیر خود را بر روی هر جمع و هرکسی که به او برخورد می کند، برروی هر اجتماع و محیطی که بدان قدم میگذارد، نقش می کند.

او رل تعیین کننده ای میتواند داشته باشد. اما افسوس که خودش نمیداند چه می خواهد یا لااقل آینده برایش تاریک و نامعلوم است. بلینسکی دربارهء تورگئنف نوشته بود: «آشکار است که تورگئنف در جستجوی راهی است و هنوز هم آنرا نیافته. زیرا «این راه همیشه آسان و سریع پیدا نمیشود...»

تورگئنف این سردرگمی خود را عیناً بقهرمان کتاب خود منتققل کرده است.

بلند پروازی، آرزوهای دوردست ، خودپرستی، تنفر نسبت باشراف و تحقیر نسبت به دهقانان در وجودی بهم آمیخته و با یک نوع فلسفه و روش تجربی صرف (آمپیریسم) درهم رفته و معجونی بنام بازارف بوجود آورده است.

اما همین جوان که شجاعت را تا سرحد مرگ داراست، اشرافیت را مسخره میکند و هنر و احساسات را نفی مینماید. چنان سیمای برجسته ای نمیداند چه می خواهد و در پی انجام چه کاری است.

در اوان انتشار این کتاب آنتونویچ Antonovitch  در مجلهء «معاصر» نوشت: «تورگئنف بجای توضیح و نشان دادن رابطهء بین «پدران» و «فرزندان»، کتابی پرداخت در مدح پدران و ذم پسران. اما پسران را هرگز نشناخت . نفهمید. بآنان تهمت و افترا زد و سراسر اسن کتاب چیزی جز انتقاد بیرحمانه از نسل جوان نیست.....

آیا واقعا تورگئنف نمی خواست بازارف را خرد و پست کند و کاریکاتوری از نسل جوان بسازد، با پدران همصدا شده و بگوید: «اینها هستند جوانان امروزی، جانشینان ما!»

شاید و بعقیده ای حتماً چنین میخواست اما بنا بگفتهء پیسارف علی رغم مل خود موفق نشد و یا بهتر بگوئیم کاملا موفق نشد . زیرا درست است که مرگ بازارف حد عالی فداکاریها و شجاعت بود اما در عین حال نقطهء شروع ناکامی و شکست او و عملا پیروزی مخالفین او نیز بود. عملا دوستان و مریدان و علاقمندان او هریک از گوشه ای فرا رفتند و سلطهء زندگی «پدران» را پذیرفتند. آرکادی بزرگترین و صمیمی ترین دوست و صمیمی ترین مرید او عروسی کرد و دنبال کار کشاورزی پدر را گرفت. سیتنیکوف و کوشینا بخارج از کشور رفتند و هریک به کاری پرداختند و بازارف با همهء بلند پروازیها و شجاعت و اعتماد بنفس در دل خاک جای گرفت. و حتی آرکادی میترسد آشکارا جام خود را بیاد او در حضور «پدران» بنوشد.

بازارف نمیداند چه میخواد و برای چه کاری رسالت دارد. او فقط مظهر عصیان علیه جامعهء عقب افتاده و غیر عادلانه زمان خویش است که پدران بر آن حکومت میکندد. بازارف نظیر خود تورگئنف موفق بیافتن راه درست نشد. بازارف نمایندهء آن تیپ خراب کننده ای است که مبشر ساختمان بعدی است؟ او اشراف را بباد انتقاد و تمسخر می گیرد: «اینها جز خودخواهی ، قرتی گری و تکبر بیجا هنر دیگری ندارند». اما ضمناً دهقانان را نیز تحقیر میکنند و با عدم اعتماد مینگرد: «آخر میگویند تما نیرو آیندهء روسیه در دست شماست، از شما دورهء جدیدی در تاریخ آغاز خواهد شد» از طرف دیگر دهاتیها هم نسبت باو نظر خوشی ندارند و او را مانند تمام اربابها نگاه میکنند. «آقاست دیگر، مگر چیزی سرش میشود.»

بازارف علاوه براین، مجموعهء تضادهائی است که از همین ندانم کاریها سرچشمه میگیرد. او پاول پطرویچ را از اینکه با گذشته و زنی مربوط است سرزنش میکند، در حالیکه خود او در آخرین لحظات حیاتش تنها تقاضایش اینست که آنا سرگه یونا را ببالینش بیاورند. این سرگردانی، این دست نیافتن بحقیقت را خیلی صریح و روشن از دهان خودش میشنویم. «آرکادی پرسید: پس حقیقت کجاست- کدام سو است؟

بازارف جواب داد: کجاست: منهم مثل انعکاس صوت بتو جواب خواهم داد کجاست؟» همین است که تورگئنف تما عظمت و تلاش او را بیهوده و علت و بدون هدف جلوه میدهد. این طبیعی دان جوان را که غرور و عظمتی در سیمایش بچشم میخورد، بالقوه قادر بهمه کاری است و میتواند بهمان شکل که خراب میکند در ساختمان هم سهیم باشد، بصورت کاریکاتوری درمیآورد. کملا مشخص است که او از همهء اطرافیان خود یک سر و گردن بلندتر است او امید و مورد علاقهء نسل جوان است. در همه جا جوانا باو علاقمندند، زیرا یکنوع نزدیکی بین خودشان با او می بینند. نه تنها از آن جهت که او جوان است بلکه باین علت که او از اشراف نیست. فینیچکا باو علاقمند است، پی‌یتر مستخدم ، او را دوست دارد و دونیاشا در موقع حرکتش بگریه می افتد. علت را از دهان خود بازارف بشنویم: «افتخار من اینست که اجداد من در این مملکت شخم زده اند...»

اما تورگئدف مثل اینست که نمیخواهد این امتیاز را هم بدون دردسر باو واگذارد زیرا او را چنین وصف میکند: «بازارف با وجود عدم توجه بافراد طبقهء پائین و بی اعتنائی نسبت بآنها، قدرت عجیبی در جلب اعتماد این مردم داشت....»

آیا واقعا تورگئنف با خلق بازارف قصد استهزاء و بی ارزش ساختن نسل جوان را، که لیبرالیسم و محافظه کاری او را مورد انتقاد قرار داده بود، داشتء و یا اینکه همانطور که آنتویچ در مجلهء معاصر نوشته بود این نسل را نشناخته و درک نکرده بود. افسوس که اینست و هم آن اما ضمناً شاید علی رغم میل خود نتوانست بسیاری از خصائص برجسته را در بازارف منکر شود. بنظر میرسد که بازارف فاقد آن منطق و روش صحیحی است که بتواند بحقیقت برسد و بآن معرفت پیدا کند . او همه چیز را خیلی خشک و تجربی در نظر میگیرد. او دچار همان مرضی است که بعد از اکتشافات روانشناسی و نظریات فروید، در آمریکا و اروپا شیوع یافت و عده ای سعی کردند همهء حالات و همهء امراض و همهء حرکات را بر طبق نظریات فروید تحلیل نمایند. بازارف هم میخواهد همه چیز را ، تشریح کند. هرچه بحواسش بگنجد برای آن اصالت قائل است ، بروابط متقابل و علت و معلولی وقایع نظر ندارد. بنظر او در هیچ جای تشریح چشم از نگاههای محبت آمیز صحبتی نشده است. انچه را نشود زیر میکرسکوپ دید و طبق روش علوم طبیعی قابل درک و شناخت نباشد و بعبارت صحیحتر بحواس پنجگانه نگنجد، برای او فاقد ارزش و قابل انکار است. این روش صد درصد تجربی ای آمپیریسم نمیتواند انسان را بشناسائی حقایق برساند این روش فاقد اهمیت لازم برای شناخت طبیعت و پدیده های طبیعی و اجتماعی است و بهمین علت بازارف که چنین روشی است قادر نیست همهء حقایق و مسائل اطراف خود را درک کند. بازارف چنان در روش علوم طبیعی فرو رفته که نمیتواند خود را از تاثیر آن آزاد نماید. او میخواهد همهء پدیده های طبیعی را با همین روش مورد مطالعه قرار دهد. بنظر او کلیهء آنچه را که ما احساس مینامیم چیزی جز فعالیت سلسله اعصاب نیست همانطور که هریک از اعضاء ما فعالیت ها در جامعه است. او اعتقادی بمعنویات ندارد. هنر، ادبیات و کلیهء ایده آل ها را بعنوان «رمانتیسم» دربست بدور می افکند. روش غلط نمیتواند معرفت صحیح بوجود بیاورد.

گفتیم که بزارف بالقوه دارای چنان قدرتی است که بتواند همه کاری انجام بدهد اما روش او چنان نیست که او را بدرک حقیقت برساند. او نمیتواند همهء مسائل دوروبرش را حل کند. تمام هم او صرف نفی عقاید دیگران میشود. در هیچیک از صفحه های کتاب دیده نمیشود که بازارف نظری بدهد. بقل خودش کار آنها، نهیلیستها، تخریب است و بس. روش تجربی او عدم لیاقت اشراف را در ادارهء امور و اصولا نارسائی روابط حاکم را نشان میدهد و بهمین جهت است که این آمپیریست آتشین با چنان حرارت و گرمی باین اصول کهن حمله میکند و بتخریب آنها می پردازد. اما در همینجا متوقف میشود. زیرا دیگر توانائی آنرا ندارد که آینده را درک کند و نیروهای تشکیل دهندهء آینده را به بیند و بشناسد و به آن ایمان و اعتقاد داشته باشد.

گفتیم که بازارف شجاع است و این شجاعت او صرفاً مولود اعتقاد راسخ او باین امر است که او بر کلیهء عقاید اطرافیان خود محیط است و میتواند آنها را نفی نماید. مولود این امر است که از همهء آنها یک سر و گردن بلندتر است. حتی آن عده از طبقه جوان که با او طرفند همه مرعوب او هستند و نظرشان نسبت باو نظر شاگردی است به معلمی که تا اعماق روحش نفوذ یافته . آرکادی ، حتی در همانموقع که از موفقیت ها یو در نظر آنا سرگه یونا ناراحت است، نمیتواند از تعریف و تمجید او خودداری نماید. سیتنیکوف چنان مرعوب او است است که مسخره کردنهایش را برای خود افتخاری بشمار میآورد.

اما تورگئنف هرجا بجوانی برمیخورد او را هم مسخره میکند. سیتنیکوف جوان ترقی خواه بی مغزی است که هیچ چیزش بیک ترقیخواه نمیماند. کوکشینا زنی است که از آزادی زنان فقط همین را فهمیده که پرحرفی کند، اطاقش را پر از ته سیگار نماید، جوانا تا حد مستی شامپانی بنوشد و دهقانهایش هم ولخرجیهای او را بازحمات خود تامین نمایند.

آرکادی هم بقول مشهور کچلک شاگرد بازارف است که هیچ چیز زیادی از حرفهای او نمی فهمد و عاقبت هم از کلیهء همین عقاید سر و پا شکسته دست میشوید و تنها بیاد بازارف اکتفا میکند و ذره‌ای هم از آن شجاعت بازارف در او وجود ندارد.

آن قسمت از نسل جوان که بقول تورگئنف ماندنی است همین قسمت زیرا بازارف فدای شجاعت و فداکاریهای خود میشود ولی دیگران که دارای نرمش زیادتری هستند داخل «پدران» شده بزیست خد ادامه میدهند.

در اینجا باید بنوشتهء «آنتونویچ» در مجلهء معاصر، برگردیم که نوشته بود: «تورگئنف هرگز فرزندان را نشناخت».

***

ترجمهء حاضر بی شک یکی از ترجمه های خوب فارسی است. آقای شفیعیها تبحر خاصی در ترجمه آثار تورگئنف بدست آورده اند و باید اقرار کرد که سبک نگارش او را بخوبی برای فارسی زبانان مجسم ساخته اند. ترجمه های ایشان جزو ترجمه های معدودی است که در فارسی از آثار خارجی صورت گرفته و زیبائی و دقت را با هم داراست. اگر این ترجمه حتی با متن هم مطابقت نداشت بتنهائی قابل خواندن بود زیرا لااقل دارای فارسی صحیح و زیبائی است که انسان با علاقه و میل میخواند ولی خوشبختانه امتیاز این ترجمه بهمین یکی ختم نمیشود و کتاب از متن اصلی روسی به فارسی گردانده شده و بسیاری از لطافت و اصالت تعابیر خود را در ترجمه بزبان دیگری از دست نداده است. کاملا آشکار است که آقای شفیعیها روی هریک جمله، هریک تعبیر و یک کلمه زیاد فکر کرده و حتی گاهی دچار وسواس شده اند. وقتی که فقط یک معلم ریاضی میتواند داشته باشد. ترجمه یک دست و یک آهنگ است و در عین حال از زیبائی و انسجام کلامی که در اصل آثار تورگئنف دیده میشود بی بهره نیست.

احتیاج به توضیح تعریف و توضیح نیست و بی شک این کتاب جای خود را در میان دوستداران کتاب و مطالعه باز خواهد کرد.

..............................................

1.صفحهء 166

2.صفحهء 30

 

 

بخش اول:

http://anthropology.ir/node/19607

 

اطلاعات مقاله: مجموعه انتقاد کتاب- آذر ماه 1334- کتاب اول- صفحات 6 تا 11 مجموعه ابراهیم میرهاشم زاده  

ورود به صفحه مقالات قدیمی

anthropology.ir/old_articles

 

دوست و همکار گرامی


چنانکه از ​فعالیت های داوطلبانه کانون ​«انسان شناسی و فرهنگ» و ​مطالب منتشر شده​ در سایت آن​ ​بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات ​و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

لطفا کمک های خود را به حساب زیر واریز کنید و در صورت دلخواه با ایمیل به ما اطلاع دهید.

شماره حساب بانک ملت: 117360766


شماره شبا: IR98 0120 0000 0000 0117 3607 66


شماره کارت: 7634-4916-3372-6104


به نام آقای رضا رجبی