سیدصالح: جد سادات مشایخ بختیاری

امیر هاشمی مقدم

سیدصالح را به جرأت می توان مشهورترین امامزاده در مناطق بختیاری نشین، چه در استان چهارمحال و بختیاری و چه در استان خوزستان نامید. فرزندان این امامزاده به سادات مشایخ معروف اند که به اختصار به شان مشایخ می گویند. این سادات در استانهای خوزستان، چهارمحال و بختیاری، اصفهان و فارس پراکنده اند. اما هنوز بسیاری شان با یکدیگر ارتباط دارند و هنوز همدیگر را که پیدا می کنند، به گرمی برخورد می کنند. شجره نامه فرزندان این امامزاده نزد یکی از نوادگان وی محفوظ است. پدرم هم از همین سادات است که بارها گفته بود آرزو دارد برود زیارت سیدصالح. علیرغم آنکه در دوره جوانی اش بسیار با پای پیاده از روستایش در استان چهارمحال برای کار به ایذه رفته بود، اما به دلیل دوری سیدصالح از شهر ایذه و مسیر بد، هرگز فرصتی برای زیارت دست نداد. تا اینکه خودروی یکی از دوستان در اختیارم قرار گرفت و من هم پس از هماهنگی با پدرم، از شمال راه افتادم به طرف چهارمحال. پدر و مادر سالخورده ام بهار و تابستان به جغدان، روستای زادگاهی شان در چهارمحال می آیند و پاییز و زمستان را در خانه شان در زرین شهر اصفهان می مانند. ساعت 6 بامداد چهارشنبه سوم مهر از جغدان راه افتادیم به طرف ایذه. راه قبلی از ناغان (روستای نزدیک جغدان) به ایذه می رفت که چون از میان کوهها و دره های جنگل بلوط می گذشت، بسیار زیبا بود. این راه 185 کیلومتر بود. اما با احداث سد کارون 4، بخشهایی از آن زیر آب رفت و بنابراین راه فعلی از شهرستان لردگان به خوزستان می رود. ما باید از روستای مان مسیر بسیار درازی را تا لردگان رفته و از انجا دوباره وارد جاده می شدیم که در واقع یعنی دور زدن بیهوده و طولانی تر کردن نزدیک به 150 کیلومتر مسیر. بنابراین از راه میان بری از روستای دورک (که جاده ای فرعی و البته پر دست انداز دارد) به لردگان رفته و از آنجا وارد جاده خوزستان شدیم. پدرم بخشهایی از جاده را می شناخت؛ همان بخشهایی که حدود 70 سال پیش بارها از آنها گذشته بود و با پای پیاده طی دو شبانه روز از زادگاهش به ایذه می رفت تا مگر کاری بیابد. سد سوم و چهارم کارون هم در همین مسیر قرار دارد. ساعت 11 رسیدیم به ایذه (البته با توقفی یک ساعته در راه برای خوردن صبحانه) و از آنجا هم پرسان پرسان راه امامزاده سیدصلح در روستای «چم ریحان» را در پیش گرفتیم. ایذه را حدود 10 کیلومتر به طرف غرب که بروی، به دوراهی راسوند می رسی که باید به طرف چپ بپیچی و از میان روستای راسوند گذشته تا پس از چند کیلومتر، به بخش مَرغاب (که اهالی مرغا می گویندش) وارد شوی. تا اینجا تابلوی امامزاده سیدصالح (البته بدون ذکر مقدار کیلومتر باقیمانده) را می شد دید. اما وقتی به بخش مرغاب وارد می شوی، دیگر خبری از تابلو نیست. به ویژه دو تا دوراهی وجود دارد که شما تنها باید بر اساس حدس و گمان یکی را برگزینی. چرا که جاده بسیار خلوت است و گاهی شاید هر نیم ساعت هم یک خودرو از آنجا عبور نکند. همین شیوه انتخاب باعث شد که سر یکی از دوراهی ها ما به اشتباه به روستای «ور زرد» برویم. در روستا و از اهالی آدرس را پرسیده و دوباره سه کیلومتر برگشتیم تا همان دوراهی و مسیر دیگر را ادامه دادیم. این جاده هم علیرغم اینکه زائران بسیاری از سراسر استانهای همجوار به آنجا می آیند، بسیار پر دست انداز است. در کنار بخشهایی از جاده می توان خط لوله نفت مسجدسلیمان را دید که به موازات جاده، به پیش می رود. یک جا هم از روی یک پل آهنی باریک عبور کردیم که عمری کمتر از بیست سال دارد. پیش از آن مردم محلی و زائران باید سوار بر قاطر یا با پای پیاده از رودخانه می گذشتند. چند ساختمان بزرگ مانند مرغداری، پادگان آموزشی و... سر راه مان دیده بودیم. ساختمان دیگری هم دیدیم که گمان کردم یکی از همانها است. اما همین که از کنارش در حال عبور بودیم، تابلوی کمرنگ امامزاده را دیدم و فهمیدم آن بنای آجری، همان امامزاده است که هیچ نشانی از امامزاده بودن ندارد. اگر به طور اتفاقی ندیده بودم، خدا می داند تا کجا می رفتیم. این جاده را تازگی ها تا مسجد سلیمان ادامه داده اند. اما بخشهای عمده ای از آن هنوز خاکی است و برای همین هنوز کسی از آنجا به مسجدسلیمان نمی رود.

(می توانید فایل پیوست مربوط به تصاویر را دانلود کرده و همراه با مت بخوانید)

به هرحال با خودرو وارد فضای حیاط امامزاده شدیم. داشت اذان ظهر را می گفت که رسیدیم. تولیت امامزاده به پیشوازمان آمد و گرم استقبال کرد. برایم جالب بود که در آن روستاهای دور افتاده و به دور از امکانات (که فقر و کمبود امکانات شان مشهور است)، دست کم تولیت امامزاده لباس تمیز و اتوکشیده ای داشت و ریش اش را آنکادر کرده بود. خیلی هم خوش صحبت بود و من هم حسابی ازش اطلاعات گرفتم. نامش سید مجید صالحی و اهل روستای چم ریحان در نزدیکی امامزاده بود. تولیت آنجا، امامزاده را «آقا» می نامید. ضمن آنکه «تولیت» واژه ای است که من او را با این نام می نامم؛ و الّا خودش اصلاً نمی دانست تولیت یعنی چه. بعد هم که دوباره پرسش را اینگونه مطرح کردم که «متولی اینجا شمائید؟»، باز هم معنای متولی را نمی دانست. می گفت ما خدمتگزار آقائیم. گویا شش نفر هستند که همگی اهل همان روستای چم ریحان کنار امامزاده هستند که دو نفر دو نفر شیفتهای 15 روزه به صورت شبانه روزی اینجا می مانند. البته گاهی یکی شان می رود سری به خانواده اش می زند و برمی گردد. نزدیک است به روستا و رفت و آمد، چیزی طول نمی کشد. همه اهالی این روستا هم فامیل شان صالحی است.

وقتی کمی با سید مجید صحبت کردم، پرسید «از ییلاق آمدید؟». این نخستین بار بود کسی مرا اهل ییلاق خطاب کرده بود. وقتی از او در این باره بیشتر پرسیدم، گفت که منظورش چهارمحال بختیاری است. بختیاری ها از گذشته کوچ روی می کردند که سردسیرشان چهارمحال بختیاری و گرمسیرشان مناطق بختیاری نشین خوزستان، به ویژه ایذه بود. بختیاری ها به سردسیر ییلاق می گویند، اما واژه قشلاق بین شان کاربردی ندارد و همان گرمسیر به کار می برند. در بین گفتگوها متوجه شدم که آنها تا نزدیکی های اصفهان را هم جزو ییلاق به حساب می آورند. شاید دلیلش مهاجرت و اسکان گسترده بختیاری های چهارمحال در چند دهه اخیر در استان اصفهان باشد.

بعد هم اتاقی که در همان حیاط امامزاده و به عنوان زائرسرا بود، گرفتیم و وسایل مان را بردیم درون. اتاقهایی با پنج متر درازا و چهار متر پهنا، دارای درب ورودی، یک پنجره شمالی (رو به قله کوه جزیک که چسبیده به ضلع شمال غربی امامزاده است و تپه ماهورهای شمال که تک و توک درخت سدر که محلی ها به آن کُنار می گویند روی شان دیده می شد) و یک پنجره جنوبی (رو به امامزاده با 6 متر فاصله)، یک پنکه سقفی و کولری که خراب بود. دیوارهای سفید هم پر بود از نوشته های زائران که با زغال، دیوارها را سیاه کرده بودند. جملاتی درباره امامزاده، عشق زمینی، نام یادگاری و... .

گنبد و مزار قدیمی را ویران کرده اند تا گنبد و مزار جدیدی برایش تأسیس کنند. یکی از مشایخ خیّر به نام سید لطف الله جمشیدی، کل هزینه را بر عهده گرفته است. یک بَنِر برای سپاسگزاری از این اقدام وی بر روی دیوارهای داخلی امامزاده نصب شده است. پیش از وی، اداره اوقاف یک پیمانکار غریبه آورده بود که غیر اصولی کار کرد و کارشناسان آنرا غیر استاندارد تشخیص دادند. با این کار، 90 میلیون تومان هزینه به هدر رفت. پیمانکار جدید، بخشهایی از کار پیمانکار پیشین را ویران کرد و دوباره خودش از نو ساخت. اما سید مجید می گوید از عاشورای سال گذشته (91) تاکنون (مهر 1392) خبری از پیمانکار نداریم و کار هم نیمه کاره باقی مانده است. برخی مردم می گویند از اداره اوقاف و متولیان دلخور شده است. ضریح آلومنیومی کوچکی فعلاً بر روی آن نصب کرده اند که جایگزین ضریح فولادی قدیمی است. این ضریح هم موقت است تا وقتی کار ساختمانی آن به پایان رسید، ضریح بزرگ و تازه ای روی آن نصب کنند.

فضای جدید امامزاده که به تازگی در حال ساخته شدن است، از دو حیاط تشکیل شده که به دلیل اختلاف سطح، با 10 پله به یکدیگر وصل شده اند. مزار سیدصالح در مرکز حیاط بالایی قرار دارد و دفتر تولیت و تعدادی اتاق برای اقامت زائران در ضلع شمالی اش ساخته اند. در حیاط پایینی هم درخت «کُنار مرحبا» که در ادامه درباره اش خواهم نوشت، در مرکز قرار دارد و سرویسهای بهداشتی در ضلع شمالی؛ چند اتاق برای زائران در ضلع جنوبی و تعدادی شیرِ سنگی هم در گوشه ای دیگر از آن. مجموع مساحت کل این محوطه به نظر حدود هزار متر می آید؛ اما کل فضا و محدوده ای که در تملک سیدصالح است، بیست هزار متر می شود.

نکته تأسف بار اینکه گنبد جدید قرار است فلزی باشد که هیچ شباهتی با گنبد اصیل پیشین که ویرانش کردند ندارد. گنبدهای امامزاده ها در استان خوزستان، عموماً به شکل کله قند هستند که به شکل زیبایی مقرنس کاری شده اند. نمونه مشهور اینگونه بناها، آرامگاه دانیال نبی در شوش است. اما در بسیاری از دیگر شهرها نیز می توان چنین گنبدهایی بر سر آرامگاهها دید. اما همین که می خواهند آنها را بازسازی کنند، گنبد اصیل قدیمی را که عمدتاً عمری چندصدساله دارد ویران کرده و یک گنبد فلزی جایگزین می کنند. این یعنی تخریب میراث فرهنگی. عین این قضیه در مازندران هم دارد اتفاق می افتد. همانگونه که پیش از این در مصاحبه ای با خبرگزاری ایسنا بیان کردم، معماری آرامگاههای امامزاده های مازندران، بنای هشت ضلعی با گنبد مخروطی هشت ضلعی با یک اتاقک ورودی که حکم کَفش کَنی را دارد بود. اما گنبدهای جدید، همه فلزی طلایی رنگ هستند. این نشان از بی توجهی اداره اوقاف به هویت و اصالت بناهای امامزاده ها، و بی توجهی سازمان میراث فرهنگی به نابودی و ویرانی این آثار گرانسنگ دارد. متولی سیدصالح می گفت که دیگر کسی نمی تواند گنبدهایی به آن شکل درست کند.

روی یک لوح فلزی که در کنار ضریح نصب شده بود، داستان سیدصالح را به این شرح نوشته بودند:

«امامزاده سیدصالح (ع) فرزند امامزاده سیدحمزه (ع) بن امام موسی کاظم (ع) می باشد و در دوران متوکل خلیفه عباسی که مردی ستمکار و جبار و ضد خاندان حضرت علی (ع) و ایرانیان بود می زیست. ولادت وی در شهر مدینه بوده است و به خاطر ضدیت و مبارزه شدید بین علویان و بنی عباس، تمام علویان توسط عباسیان مورد تعقیب قرار می گرفته و بعد از دستگیری به شهادت می رسیدند و به این خاطر امامزادگان و علویان سعی می کردند که به بلاد عجم هجرت کنند و امامزاده سیدصالح (ع) در آن زمان در شهر مدینه عربستان هجرت می نماید و اولین ملاقاتش در خوزستان با سیداحمد فضائل (سید احمد فداله) می باشد و پس از چندی اقامت در پیش آن سید دختر مکرمه او را به همسری برمی گزیند و برای راهنمایی و ارشاد مردم شهر ایذج (ایذه) به آن دیار رهسپار می شود و حاکم وقت آن دیار به نام سلطان هوشنگ اتابک (1) که مردی زردشتی بود علیه امامزاده سیدصالح (ع) مخالفت می ورزد و دستور دستگیری آن حضرت را صادر می نماید. امامزاده سیدصالح (ع) که از آن دستور آگاه می شود از آن شهر بیرون می رود و شحنگان و سربازان آن سلطان ده به ده و روستا به روستا او را دنبال می نمایند تا اینکه آن حضرت به جایی می رسد که هم اکنون آن محل (کفت دار) نام دارد و به این خاطر آن محل به این نام موسوم است که می گویند وقتی امامزاده سیدصالح (ع) از شهر ایذه به آن محل می رسد. به خاطر طویل بودن مسیر که حدود 20 کیلومتر می شود، در زیر یک درخت خشکیده بلوط (وار) می نشیند و چون آفتاب سوزان بود و آن درخت سایه ای نداشت به اراده خداوند متعال آن درختِ خشکیده شکوفه می کند و سایه می گستراند و امامزاده سیدصالح (ع) بعد از زدودن سنگی [خستگی؟] به بخش مرغاب کنونی می رود و در دامنه کوهی به نام جزیک در زیر درخت سدری (کنار) می نشیند تا بلکه شب را در آنجا به سر برد. صبح روز بعد در آن مکان بود که سلطان هوشنگ اتابک ایذه با سربازان خود به آن حضرت می رسند و او را دستگیر می نمایند و امامزاده سیدصالح (ع) آنها را راهنمایی و به دین مبین اسلام دعوت می کند. و آن سلطان از حضرت معجزه می خواهد و به آن حضرت می گوید شما باید ما را طعام بدهید در صورتی که امامزاده (ع) تنها بود و فاقد هرگونه امکانات تنها دیگچه داشت که در آن دیگچه طعام می پخت و به سلطان و سربازانش گفت هر کس که طعامی حاجت دارد در دل نیت کند. هر کدام از آنها طعامی خواستند و بعد دیگچه را پیش آورد و هر یک طعامی را که حاجت کرده بودند از آن امامزاده گرفتند (2) به جز یک نفر از آنها که رطب می خواست در صورتی که فصل رطب نبود و در آن دیار نخلی وجود نداشت و آن حضرت با عصای مبارکش به ساقه آن سدر (کنار) که در سایه آن نشسته بودند زد و فرمود ای صدر طعام این مرد با تو است و به قدرت خداوند متعال، آن سدر چنان رطب بارید که جمله همگی گفتند مرحبا! و همگی مسلمان شدند از آن زمان به بعد آن درخت سدر، کلاره (مرحبا) نام گرفت و به دستور سلطان هوشنگ اتابک سرایی از برای آن حضرت ساختند و موقعی که وفات یافتند در آن سرای به خاک سپرده شدند که آن مقبره متبرکه که در بخش مرغاب در 45 کیلومتری شمال غربی شهرستان ایذه و در حدود 60 کیلومتری جنوب شرقی شهرستان مسجدسلیمان واقع می باشد. امامزاده سیدصالح علیه السلام سه پسر به نام های سید اسماعیل، سید صدرالدین و سید محمد داشتند که سید اسماعیل و سیدصدرالدین در عقب آنها فرزندانی باقی است ولی سید محمد که به سید معمید معروف است، در سنین جوانی به شهادت رسید و قبر مبارکش در نزدیک شهرستان ایذه می باشد و سید اسماعیل و سید صدرالدین بعد از وفاتش در طرفین قبر پدر بزرگوارشان مدفون می باشند. سادات این بقعه از زمانهای گذشته تاکنون از دادن هر عوارض و مالیاتی به خوانین و سلاطین معاف بوده اند. ضریح امامزاده سیدصالح (ع) که در مقبره ایشان می باشد به همت برادران سادات به خصوص برادر سیدناصر آدینه پور که در چهارمحال بختیاری سکونت دارد از اصفهان تهیه گردید و سپس نصب شد [منظور، ضریح پیشین است که اکنون در انبار امامزاده نگهداری می شود] در پایان جا دارد از زحمات و خدمات نامبرده تقدیر به عمل آید. هم اکنون سرپرستی و نگهداری از مقبره امامزاده سیدصالح علیه السلام و خدمتگذاری از زائران به عهده سادات امامزاده است که از نوادگان آن حضرت می باشند و سادات امامزاده سیدصالح (ع) هیچگونه وابستگی به دیگر اقوام بختیاری از جمله: چهارلنگ و هفت لنگ ندارند. و از اصل و نسب اولاد پیامبر (ص) می باشند و از دیگر طوایف بختیاری مجزا هستند.

التماس دعا. تهیه کننده: سید مازیار صالحی. مأخذ: یادداشتهای سید عنایت صالحی از تاریخ مسجدسلیمان از دانش عباسی شملی»

پدرم هم روایتی شبیه همین داستان را تعریف کرده بود. با این تفاوت که اتابک (3) قصد کشتن سیدصالح را نداشت؛ بلکه می خواست او را بیازماید یا اینکه دستش بیندازد. اصطلاح «دیگول [Digul] سیدصالح» در بین بختیاری ها بسیار مشهور است و اشاره دارد به برکت سفره ها یا طعنه ای در این باره. مثلاً اگر از یک قابلمه گوچک انتظار داشته باشند غذای تعداد زیادی را تأمین کند، با طعنه می گویند: «مگر دیگول سیدصالح است که این همه غذا داشته باشد؟!».

وقتی وسایل مان را بردیم درون اتاق، پدر و مادرم بیشتر به زیارت، و من بیشتر به عکس گرفتن و گفتگو کردن با سید مجید مشغول شدم. چون فصل پاییز و وسط هفته بود، زائر چندانی دیده نمی شد. دو جوان در حال نماز، گویا با خودروی پراید از روستاهای نزدیک آمده بودند. به جز اینها، یک خانواده بختیاری هم آنجا بود. زن و شوهری حدوداً 35 ساله با دو فرزند. مرد با کلاه نمدی و تنبان دبیت بود. هنوز بسیاری از روستائیان مناطق بختیاری خوزستان (همچون مسجدسلیمان و ایذه) پوشاک محلی شان را به تن می کنند. دختری ده ساله داشتند و پسری 8-7 ساله که به نظر می آمد کمی دچار اختلال است. می گفتند اهل یکی از روستاهای بین ایذه و مسجدسلیمان هستند. پسرشان سال پیش تشنج کرد و از آن موقع زبانش درست نمی چرخد و نمی تواند واژه ها را درست ادا کند. برای همین آورده بودندش امامزاده برای شفا. البته به نظرم اختلالات رفتاری هم داشت. مثلاً سنگ بر می داشت که بخورد و مادرش از دستش می گرفت. یا آنکه توی خاکها دراز می کشید. به نظر خانواده فقیری می آمدند. تولیت امامزاده می گفت که اینجا خیلی ها شفا گرفته اند و خودش با چشم دیده. مثلاً کسی که عقب افتاده ذهنی بود را شب با طناب بستندش به ضریح. تا صبح نعره زد و داد و فریاد کرد. اما صبح بلند شد و پدر و مادرش را صدا زد و گفت که «گرسنه ام». خوب شده بود.

معجزات دیگری هم به این امامزاده منتسب است که بین بختیاری ها دهان به دهان می چرخد. یکی از آنها مربوط به طایفه کورکورون است. دو نفر از این طایفه آمدند شبانه درب چوبی اتاق گلی آقا را شکسته و قالی (یا نمد) ها و ظروف آنرا برداشته و بار خرشان کرده و راه افتادند. کمی که دور می شدند، چشمان شان دیگر چیزی را نمی دید و برای همین دُمِ خر را می گرفتند تا ببردشان. اما خر برمی گشت به آقا و دوباره چشمان آن دو نفر دزد می دید و متوجه می شدند که برگشته اند به جای اول شان. چند بار این کار را نکرار کردند تا اینکه بالاخره یکبار که برگشتند جلوی قبر آقا، ندا آمد که «وسایل مرا بگذارید و بروید». اول فکر کردند خیالاتی شده اند، اما بعد که مطمئن شدند، نه تنها وسایل را گذاشتند، بلکه بعداً برگشتند و بنای امامزاده را هم مرمت کردند. بازماندگان این افراد معروف به طایفه کورکورونی شدند.

اما به جز آن خر، خرِ خود سیدصالح بسیار مشهور است که به آن «خرِ آقا» می گویند و به گفته تولیت سیدصالح، فرشته ای بوده در قالب خر. پس از مرگش هم در نزدیکی آقا در ضلع شمال غربی مزار امامزاده دفنش کردند که اکنون به صورت یک سکوی سنگ چین بزرگ سه پله ای (ابعاد تقریبی اش به گمانم پنج متر در سه متر، و ارتفاع نزدیک دو متر باشد)، رویش را پوشانده اند و معروف است به مزارِ «خرِ آقا». سید مجید می گفت که قرار است نوشته ای هم در شرح حالش در نزدیکی اش نصب شود.

در اطراف سیدصالح، گورستان بسیار بزرگی دیده می شود. تعداد زیادی گور بالای سر امامزاده (بالا از این نظر که چون در دامنه شیب کوه است، بالاتر قرار گرفته، و الّا در ضلع غربی می شود) و تعداد بسیار دیگری پایین (در ضلع شرقی) قرار دارد. از ظاهر گورها به نظر می آید گورستان بالایی قدمت بیشتری داشته باشد. سنگ قبرها به اشکال مختلفی هستند؛ برخی شان که جدیدترند، سنگ قبر به همراه نوشته دارند، قدیمی تر ها عموماً دو شکل دیگر دارند: آنها که احتمالاً افراد سرشناس تری بوده اند، بالای سرشان یک سازه سنگی تو پُر درست کرده اند با دو متر درازا، یک متر پهنا و یک تا یک و نیم متر بلندا. یعنی سنگها را روی هم چیده اند و با ملات گچ یا ساروج [تردید دارم کدام یک بود***] آنها را به هم وصل کرده اند. در نقطه بالایی هم حالت هلالی به سنگها داده اند. اکنون تنها سه گور اینگونه در قبرستان بالایی وجود دارد که رو به تخربب می روند. یک اتاقک گلی هم در گورستان بالایی وجود دارد که به نظر می آید بر روی گور یک فرد سرشناس ساخته شده باشد که البته آن هم رو به ویرانی است. دسته دوم گورها، نه سنگ نوشته داشتند و نه سازه سنگی، بلکه با سه تخته سنگ پهن و نازک، بالا و طرفین گور را می پوشانند. تخته سنگ بالای سر اندازه اش تقریباً 30 سانتی متر در 30 سانتی متر با پهنای 4-3 سانتی متر بود و تخته سنگهای طرفین، تقریباً 30 سانتی متر در 80-70 سانتی متر با همان پهنای 4-3 سانتی متر است. البته روی برخی از سنگها هم شیر سنگی با به قول بختیاری ها «بَردِ شیری» وجود داشت که آنها را برداشته و در گوشه ای از محوطه امامزاده از کوچک به بزرگ کنار هم چیده اند. بر روی پهلوی سنگها عموماً تصویر قداره و تفنگ کنده کاری شده و بر روی گرده و کمرشان، نام مرده را. تولیت امامزاده می گفت هنگام توسعه فضای امامزاده، بخشی از قبرستانها تخریب شد. همچنین در بخش اصلی امامزاده هم که خاک برداری کردند، تعداد زیادی استخوان پا و سر و دست پیدا شد که همه را در جایی دیگر دفن کردند. اما وقتی می خواستند بالای سر خود امامزاده را خاک برداری کنند، اهالی روستاهای اطراف جمع شده و به هیچ وجه اجازه این کار را (که به نظرشان بی حرمتی به آقا بود) ندادند. قبرستان پایینی سنگهایش تازه تر بوده و بیشترشان سنگ نوشته دارند. این قبرستان بین امامزاده و روستای چم ریحان قرار گرفته است.

سید مجید حکایت دیگری هم به نقل از مادربزرگش که 90 سال زندگی کرده بود می گفت. مادربزرگش تعریف کرده بود که به یاد داشت در دوران کودکی، پایین پای امامزاده را کنده بودند [برای خاک کردن کسی؟] که چند تخته سنگ پیدا شد و وقتی پدرش آنها را برداشت، راهی پیدا شد که به دخمه ای پایین می رفت که گورهای بسیاری آنجا بود. حدس می زنند که مزار اصلی آقا و گورهای بسیاری آن پایین باشد. برای من که شنونده این سخنان بودم، چیزی شبیه گورستان زیر حیاطهای حرم امام رضا تداعی شد.

درخت سدری در حیاط پایین است که دور تا دورش را سکو بندی کرده اند. آنرا «کُنار مرحبا» می نامند و می گویند همان درختی است که آقا زیرش خوابیده بود و به اذن ایشان خرما داد. تنه چندان کلفتی ندارد و وقتی پرسیدم چرا درختی که بیش از هزار سال عمر دارد، تنه اش اینقدر نازک است، سید مجید پاسخ داد: «هر 80 یا 100 سال یکبار تنه را از بیخ می برند و بعد حیوانی قربانی کرده و خونش را روی آن می ریزند تا جوانه بزند و جوان بماند».

سنگابی ورودی اتاق زیارتگاه قرار داده اند که به هیچ وجه با سنگابهای مساجد اصفهان قابل قیاس نیست و ناشیانه تراشیده شده است. دور لبه بالایی آن اشعاری درباره کربلا و آب و سقا نوشته اند و جلوی آن هم نام دو نفر را بدین گونه تراشیده اند: «یادگاری امیر بن رضاقلی الموسوی» و «یادگاری محمدعلی [ناخوانا] الموسوی». بقیه اش بدون نوشته و کلاً بدون تاریخ ساخت است. برخلاف دیگر سنگابها که سوراخ نیستند، این سنگاب یک شیر آب هم دارد. البته تویش آب نبود. درباره اش از سید مجید که پرسیدم، گفت که دایی مادرش (که فکر می کنم مادربزرگش منظور بوده) این را سفارش داده. همان که نامش روی سنگاب «محمدعلی» نوشته شده است. می گفت وقتی جوان بود رفت مشهد و درس آخوندی خواند. بعد از دو سال که برگشت، دوست داشت یک سنگاب مانند سنگابهای مشهد برای آقا درست کند که زوار بتوانند از آن آب بخورند. برای همین رفتند سمت ییلاق (منظورش از ییلاق، محدوده چهارمحال و بختیاری و اصفهان بود) و یک استاد سنگ کار آوردند. استاد سنگ کار رفت زمینهای پایین روستا توی یک دره سنگ بزرگی را انتخاب کرد. دور تا دورش را تراشید تا گرد شد. اما برای تراشیدن درونش، گفت که آنرا بالا بیاورند. عده زیادی جمع شدند و با طناب آنرا بسته و تلاش کردند بیاورندش بالا. اما نیامد. یکی از اهالی شب آمد کنار ضریح امامزاده و گریه و گلایه کرد که سنگ نمی آید بالا و خودِ امامزاده باید کمک کند. شب همانجا خوابید و امامزاده آمد به خوابش و گفت که آن افرادی که می خواستند سنگ را بیاورند بالا، آدمهای پاکی نبوده اند. باید یکی برود روی کوه بالایی و از یک چوپان که مشخصاتش را گفت، یک گوسفند پشم قرمز که دو سال است نزائیده، بگیرند و بیاورند کنار همان سنگ سرش را بریده و خونش را به سنگ بریزند. بعد هم همان مردی که خواب می دید به همراه چند تن دیگر که امامزاده مشخص کرد، سنگ را بیاورند بالا. فردا صبح یک پسربچه را فرستادند که برود روی کوه مقابل و سفارش امامزاده را به چوپان بگوید. اما همین که رسید، چوپان گفت اگر برای سفارش امامزاده آمده ای، گوسفند را بسته ام آنجا. بردار و برو. گوسفند را برده و سرش را بریدند و بعد همان تعداد افراد مشخص، به سادگی سنگ را آوردند تا کنار سیدصالح و از آن روز تراشیدن درون و خالی کردنش را آغاز کرد. قرار شده بود به جای هر یک لیتر آبی که می گیرد، یک ریال به او بدهند. پیش از ظهر یک روز، بالاخره کارش به پایان رسید. اما چون باید صبح زود راه می افتاد که تا شب به ایذه برسد، بنابراین باید فردا حرکت می کرد و آن روز بیکار بود. با خودش فکر کرد که تا شب به اندازه یک لیتر دیگر هم از درون سنگ بتراشد تا یک ریال اضافه تر بگیرد. چون نیت اش ناخالص شده بود، همین که کلنگ اول را زد، سنگ سوراخ شد. از این کارش پشیمان شد و رفت سر مزار امامزاده و شروع به ناله و زاری کرد. آن قسمت سوراخ شده را با ساروج پوشانده بودند تا سالهای اخیر که ساروج را برداشته و به جایش لوله و شیر آب گذاشتند.

چون سرویسهای بهداشتی در حیاط پایینی بود که با 10 پله به حیاط بالایی که امامزاده و اتاق ما در آن قرار داشت وصل می شد، برای پدر و مادرم دشوار بود که شب را آنجا بمانیم. بنابراین وسایل را جمع کردیم تا برگردیم به ایذه. برای اتاقهای زائرسرا، هر کسی هرچقدر که دلش خواست به تولیت می دهد. من نیز چنین کردم. بعد هم خداحافظی گرمی کردیم و راه افتادیم. دوباره از همان جاده برگشتیم تا ایذه. قرار شد شب را ایذه بمانیم تا فردا صبح برویم و قبر پدربزرگم (پدر پدرم) را که می گفتند جلوی درب ورودی امامزاده ای در ایذه دفن شده است پیدا کنیم. در زمان جوانی اش و آنگاه که پدرم کودک بود، همان ایذه بیمار شد و مرد. همانجا هم خاکش کرده بودند و پدرم هرگز نمی دانست قبر پدرش کجاست. قرار شد فردا پرسان پرسان سراغ امامزاده های ایذه را بگیریم و سرکشی کنیم تا ببینیم کجا دفن شده است. از سوی دیگر من نیز می خواستم دوباره به آثار باستانی ای مانند اشکفت سلمان، کول فرح و... سرکشی کنم تا ببینم حفاری های غیرمجازی که اخیراً اتفاق افتاده، چقدر به آنها آسیب زده است. قبلاً شبی را در هتل انزان که البته مسافرخانه ای است که نام هتل بر خود دارد، سپری کرده بودم. انزان یا انشان، نام منطقه ای باستانی در جنوب غرب ایران بود که گستره آن تا استان فارس را هم دربر می گرفته و خاندان هخامنشی پیش از به سلطنت رسیدن کورش، در آنجا حکومت داشتند و همین است که کورش خودش را شاه انشان می خواند. اما وقتی به هتل انزان و یک مسافرخانه دیگر در همان نزدیکی رفتیم، فهمیدیم که چون خانوادگی هستیم، حتماً باید شناسنامه داشته باشیم. در حالی که هر سه نفرمان کارت ملی همراه مان بود، مدیر مهمانخانه می گفت هر شب اماکن به اتاق های مان سرکشی می کند و بدون شناسنامه برای مان دردسر می شود. می گفت بروید از اماکن نامه بگیرید که خانواده اید! خودش هم کلی ناراحت بود و می گفت اینجوری مشتری های مان را از دست می دهیم. برای من هم قابل پذیرش نبود که پدر 84 ساله و مادر 72 ساله ام را دنبالم راه بیندازم ببرم اماکن تا آنها تأیید کنند که اینها زن و شوهر هستند (آبان امسال 60 سال است که با یکدیگر زندگی می کنند). بهم بر خورد و با وجودی که هم خودم خسته بودم و هم پدر و مادر پیرم، قید پیدا کردن قبر پدربزرگم، بازدیدی دوباره از آثار باستانی ایذه و استراحت کردن شبانه را زده و خستگی برگشت دوباره در آن جاده کوهستانی که شب ها پر از کامیون و تریلی است را به جان خریده و شبانه برگشتیم. هرچند لذت و خوشی سفر و زیارت آن روز برای پدر و مادرم، در طول بازگشت به دلیل خستگی و کهولت شان کلاً از بین رفت. با چنین قوانین دست و پاگیری نباید انتظار داشته باشیم حتی گردشگری داخلی مان هم سامان بگیرد، چه برسد به جذب ارز از طریق گردشگران خارجی.

 

پی نوشتها:

1- البته اتابک واژه ای ترکی به معنای لَلِه و سرپرست است که در سده های پنجم به بعد در مناطق مختلفی از ایران به قدرت رسیدند که اتبکان لر بزرگ و اتابکان لر کوچک دو گروه از همین ها بودند. احتمالاً ایذه در دوره ای در اختیار اتابکان لر بزرگ بوده و اگر داستان امامزاده صالح را بپذیریم، احتمالاً ایشان مربوط به دوره ای متأخرتر بوده و با بیش از دو نسل به امام موسی می رسد. ***

2- این الگوی داستانی در موارد دیگری هم دیده می شود. برای نمونه در سفرنامه ای که درباره قلعه بزی و قبرستان استراخاتون یهودیان اصفهان نوشتم، داستانی را از اهالی منطقه بازگو کردم مبنی بر اینکه زردشتیان منطقه از حضرت علی به عنوان معجزه، غذا می خواستند و حضرت هم دستش را می کرد توی یک سوراخ کوچک در سنگ و غذا به میزان فراوان از آن بیرون می آورد.

3- بختیاری ها و مشایخ، نام سلطان همدوره سیدصالح را همان اتابک می دانند (و نه سلطان هوشنگ اتابک) و تنگه ای هم در مسیر ایذه به همین نام وجود دارد.

4- این نوشتار، صرفاً یک سفرنامه مردمنگارانه توصیفی است که از هرگونه تحلیل خودداری کرده و ثبت وقایع و باورها صرفاً ارزش مردمنگارانه دارد و به معنای تأیید یا حتی تکذیب آنها نیست.

5- فایل تصاویر به پیوست است.

moghaddames@gmail.com

 

 

دوست و همکار گرامی

چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد. برای اطلاع از چگونگی کمک رسانی و اقدام در این جهت خبر زیر را بخوانید

http://anthropology.ir/node/11294

پیوستاندازه
PDF icon 19673.pdf588.47 KB

دوست و همکار گرامی


چنانکه از ​فعالیت های داوطلبانه کانون ​«انسان شناسی و فرهنگ» و ​مطالب منتشر شده​ در سایت آن​ ​بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات ​و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

لطفا کمک های خود را به حساب زیر واریز کنید و در صورت دلخواه با ایمیل به ما اطلاع دهید.

شماره حساب بانک ملت: 117360766


شماره شبا: IR98 0120 0000 0000 0117 3607 66


شماره کارت: 7634-4916-3372-6104


به نام آقای رضا رجبی

نویسنده

هاشمی مقدم، امیر

مطالب نویسنده