کار انتقاد (3) (خرداد 1343)

اگر آن عده را که به الهام و امتیازات خویش می بالند کنار بگذاریم و به سوی کسانی برگردیم که با شرمساری به عرف و حکمت انباشته شده در طول قورن تکیه می کنند ، و بحث مان را به عده ای که این حس قبول را با علاقه می پذیرند محدود سازیم ، می توانیم لحظه‌ای دربارهء استعمال عبارات «منتقد» و «آفریننده» از طرف کسی که بطور کلی در صف این هم قلمان متواضع جا دارد ، بحث کنیم . «ماتیو آرنولد» این دو فعالیت را به چنان صورتی از هم مشخص کرده است که بنظر من بیش از حد جدا و تجزیه شده است: او اهمیت اساسی انتقاد را در کار آفرینندگی نادیده می گیرد. به احتمال قوی ، عملا قسمت اعظم کار یک نویسنده ، وقتیکه اثر خود را بوجود می آورد ، کار انتقاد است ، کار غربال کردن ، ترتیب دادن ، عبارت بندی ، پالائیدن ، تصحیح و وارسی. این کار دشوار ، در عین آفرینش ، انتقاد نیز هست. حتی معتقدم انتقادی که یک نویسندهء علاقمند و مستعد از اثر خود می کند ، زنده ترین و برجسته ترین نوع انتقاد است.  نیز (همانطور که گمان می کنم پیش از این نیز گفته ام) عده ای از نویسندگان آفریننده تنها به این سبب از دیگران برترند که استعداد انتقادشان بیشتر است. تمایلی هست (و گمان می کنم که این نوعی تمایل لیبرال‌وار است) که این کار انتقاد را از کار هنرمند تجزیه کنند  این نظریه را پیش بکشند که هنرمند بزرگ هنرمند ناآگاهی است و ندانسته، بر روی پرچمی که بدست گرفته است می نویسد : «پیوسته پیش برو و جل خودت را از آب بیرون بکش!» از میان ما آنانکه در برابر صدای درون ناشنوا هستند، اغلب برای جبران آن وجدان متواضعی دارند که هرچند دارای استعداد الهام گیری نیست، بما اندرز میدهد که کوشش مانرا بکار ببریم و یادآوری می کند که آنچه می‌آفرینیم تا حدامکان از هرگونه عیبی مبری باشد؛ (تا کمبود الهام را جبران کند.) خلاصه، وادارمان می کند که مدت زیادی وقت صرف کنیم.

این قوهء انتقادی که برای ما آسان بدست نمی آید، در مورد هنرمندان موفق، در کورهء آفرینش آنان سرازیر میشود و با آن درمی‌آمیزد. و چون اثر هنری بدون اینکه کار انتقادی در آن ظاهر باشد ساخته شده است ما نباید تصور کنیم که عاری از کار انتقادی است . زیرا ما از آن کوشش اولیه که راهرا هموار ساخته است و از آن کوششی که در طول کار آفریدن ، برای انتقاد از آن در مغز هنرمند جریان داشته است بی‌خبریم.

این اظهار عقیده دوباره به خود ما برمی‌گردد. اگر چنین سهم مهمی از کار آفرینش ، واقعاً کار انتقادی است ، آیا قسمت اعظم آن چیزی هم که «کار انتقادی» نامیده میشود، جنبهء آفرینش ندارد؟ آیا چنین است، آیا «انتقاد آفریننده» نیز بمعنی عادی آن وجود دارد؟ گمان می کنم پاسخ این سوال اینست که چنین معامله‌ای امکان ندارد. من این اصل را بیان کردم که آفرینش و اثر هنری یک کار خود بخودی است و حال آنکه «انتقاد» بر روی چیز دیگری بجز خودش عمل می کند. به این سبب است که نمی توان ، همانطور که کار انتقادی در کار آفرینش ذوب می شود و با آن درمی‌آفریند، آفرینش را در کار انتقاد حل کرد. فعالیت انتقادی آنگاه به عالی ترین و واقعی ترین اوج خود میرسد که در اثنای کار هنرمند برای آفرینندگی ، با آفرینش اثر درآمیزد.

اما هیچ نویسنده‌ای بتنهائی نمی‌تواند از عهدهء خودش برآید، و اغلب نویسندگان آفرینده، قدرت انتقادی دارند که کاملا وارد اثر خودشان نمی‌شود. عده ای گوئی احتیاج دارند که برای بیدار نگهداشتن استعداد انتقاد خویش، آنرا در راههای مختلف بکار ببرند. عدهء دیگری پس از تکمیل اثر خویش نیروی انتقاد خود را برای تفسیر آن بکار می‌اندازند. قاعدهء عمومی وجود ندارد.  و چون مردم می توانند از همدیگر استفاده کنند ، عده‌ای از این بحث‌ها برای نویسندگان دیگر مفید واقع شده و بعضی دیگر بدرد کسانی خورده است که نویسنده نبوده‌اند.

زمانی به این فکر افتادم که یک نظریهء افراطی اظهار دارم و بگویم: یگانه منتقدانی که نوشته‌شان ارزش خوانده شدن دارد آنهائی هستند که خودشان در آن هنری که انتقاد می‎‌کنند دست دارند و آثارشان ارزش‌دار است. اما بعدها مجبور شدم که این حدود را وسیع تر کنم تا عناصر مهمی را وارد آن سازم. و از آن پس در جستجوی فرمولی برآمدم که بتواند همهء آنچه را که می خواهم در آن بگنجانم شامل شود، ولو اینکه بیشتر از آن حد مورد نظر مرا در خود بگیرد. و مهمترین شرطی که توانسم پیدا کنم –و اهمیت خاص انتقاد کسانی را که با هنری سروکار دارند بیان می کند- اینست که منتقد باید احساس بسیار وسیع واقعیت را داشته باشد. و این بهیچوجه استعداد قابل انصرافی نیست و استعدادی نیست که بسادگی مورد توجه عامهء مردم واقع شود. احساس واقعیت چیزی است که بکندی توسعه می یابد، و توسعهء کامل آن شاید نشانهء اوج تمدن است. زیرا چه بسا افلاک واقعیت وجود دارد که باید بر آنها فاتح شد و آن فلک واقعیت، دانش و ادراک که برای ما از همه دورتر است، بازهم از گنبدهای رویائی فلک دورتری احاطه شده است. برایکارمند «انجمن تحقیقات براونینگ» مباحثهء شاعران دربارهء شعر، ممکن است خشک و فنی و محدود جلوه کند. سبب اینست که اهل فن، آن احساسهائی را که کارمند این انجمن بصورت بسیار مهمی درمی‌یابد ، روشن ساخته و به مرحلهء عمل درآورده اند. همین بحث خشک و فنی در کسانیکه بر آن مسلط شده اند، همان اثری را می کند که می تواند «کارمندانجمن» ما را بلرزاند. فقط در اینجا بصورتی موجز ، لطیف و دقیق درآمده است. و این دلیل ارزش انتقاد اهل فن است. او با ابزار مخصوص خود کار می کند و ما را نیز کمک می کند که همین کار را بکنیم.

بنظر من در همهء درجات انتقاد، این ضرورت احساس می شود. قسمت مهمی از ادبیات انتقادی کارش اینست که اثری و یا نویسنده ای را تفسیر و معرفی کند. این کار از کار «انجمن تحقیقات» هم پائین تر است. گاهی پیش می آید که کسی اثر کس دیگری را درک کندو یا کار نویسندهء آفریننده ای را بفهمد. وبخصوص که این درک را به ما نیز منتقل سازد و ما احساس کنیم که درست و روشن کننده است. نشان دادن صحت یک «تفسیر» بوسیلهء دلائل خارجی دشوار است. برای کسیکه واقعاً تا این حد با این کار آشنا است، دلائل فراوان بدست می آید. اما چه کسی است که این آشنائی را ثابت کند. زیرا در این نوع ادبیات، در برابر هر کار موفقی، هزاران شیادی وجود دارد. بجای درک حقایق، تخیلات و تصورات بشما عرضه می کنند. محک تجربهء شما اینستکه دوباره و با دقت استعداد خود تان را در مورد اصل اثر بکار اندازید و عقیده ای را که خودتان دربارهء اثر دارید با آن نوشته تطبیق کنید و در نتیجه باز هم ممکن است بر سر دوراهی قرار بگیرد.

ما خودمان باید تصمیم بگیریم که چه چیزی برای ما مفید است و چه چیزی مفید نیست. البته امکان دارد که ما بصیرت این تصمیم را نداشته باسیم. اما این تقریباً مسلم است که «تفسیر» وقتی جائز است که تفسیر محض نیست، بلکه چیزهائی را که بدون دیدن آن تفسیر ممکن است از نظر خواننده دور بماند، در اختیار او قرار می دهد. من تجربه‌ای از درسهای شبانه دارم و برای اینکه شاگردان را (از هر دسته باشند) به دوست داشتن اثری رهبری کنم فقط دو راه پیدا کردم: نخست انتخاب «نمودهای» سادهء مربوط به اثر و عرضه کردن به آنان، از قبیل وضع زندگی، محیط، و علل بوجود آمدن آن، و دیگر قرار دادن آنها، مستقیماً ، در برابر اثر بطوریکه قبلا عقایدی در مورد آن پیدا نکرده و خودشانرا برای مقابلهء با آن آماده نکرده باشند. وسائل مختلفی درک تئاتر دوران الیزابت را برای آنها آسان می کرد. و یا اشعار «تی.ای.هولم»(1) را لازم بود که انسان با صدای بلند بخواند تا در آنان تاثیر کند.

قبلا گفته‌ام (و «رمی دو گورمون»(2) نیز پیش از من گفته است) که مقایسه و تحلیل یکی از ابزارهای اساسی انتقاد است. اما اینها ابزارهائی است که باید با دقت و توجه بدست گرفت و نباید به چنان تحقیقی اختصاص یابد که مثلا در درمان انگلیسی جند بار از «زرافه» نام برده شده است. عدهء بسیار کمی از نویسندگان معاصر توانسته اند با موفقیت از آن استفاده کنند. باید دانست که چه چیزی شایستهء مقایسه و چه چیزی شایستهء تحلیل است. مرحوم پرفسور-«کر»(3) در بکار بردن این ابزار مهارت داشت. مقایسه و تحلیل احتیاج به جسد بر روی میز تشریح دارد. اما «تفسیر» پیوسته اعضاء مختلف بدن را از جیب درمیآورد و بجای خود می گذارد. هر کتاب یا مقاله و یا هر یادداشت کوچکی که در «Notes and Queries» وجود دارد و نموده را (ولو بسیار جزئی باشد) دربارهء یک اثر هنری عرضه می کند، از نه دهم انتقادهای روزنامه‌ای بسیار ادعاآمیز و کتابها گرانبهاتر است.

طبعاً شکی نیست که ما ارباب این نمودها هستیم نه بردگان آن و میدانیم که کشف صورتحساب رختشوی شکسپیر نفع زیادی بحال ما نخواهد داشت. اما باید پیوسته قضاوت قطعی مان را دربارهء تحقیقی که به پیدا کردن آن منجر شده است به وقتی بگذاریم که نابغه‌ای بیاید و از آن مسئله استفاده کند. تحقیق و تتبع، ولو به حقیرترین صورتش، حقوقی برای خود دارد و طبعاً میدانیم که چگونه از آن استفاده کنیم و یا چگونه آنرا کنار بگذاریم. فراوانی کتابها و مقالات انتقادی طبیعته این ذوق منحرف را ایجاد می کند (و من آنرا به معاینه دیده ام (که مردم بجای خواندن خود آثار آنچه را که دربارهء آن آثار نوشته شده است بخوانند. و این کار بجای اینکه ذوق انسان را پرورش دهد، او را صاحب عقیده می کند. اما «نمودها» لطمه‌ای به ذوق نمی زنند، و بدترین تاثیری که ممکن است داشته باشند اینست که ذوق دیگری را –مثلا ذوق تاریخ یا مسائل قدیمی و یا بیوگرافی را- به تصور اینکه کمکی به ذوق هنری است بیشتر پرورش می دهند. فاسد کننده‌های واقعی آنهائی هستند که عقاید خاص و یا تخیلات را پرورش می دهند. در این میان «گوته» و «کالریج» هم بی تقصیر نیستند. واقعاً «هاملت» کالریج چیست؟ آیا واقعاً تحقیقی است که در حد امکانات موجود با درستکاری انجام شده و یا تشبثی است برای عرضه کردن «کالریج» در لباسی آراسته‌تر؟

ما موفق نشدیم محک آزمایشی پیدا کنیم که همه مردم بتوانند از آن استفاده کنند. مجبور شدیم در را بروی کتابهای متعدد مبهم و خسته کننده باز کنیم. اما گمان می کنم برای آنانکه بتوانند بکارش برند محکی پیدا کردیم که می تواند آنها را از شر کتابهای واقعاً مضر برهاند. و به این محک می توانیم به آن نظر قبلی مان دربارهء ارزش مدنی ادبیات و انتقاد برگردیم. برای آن عده از آثار انتقادی که مورد قبول ما هستند امکان نوعی فعالیت تعاونی وجود دارد برای رسیدن به چیزی خارج از وجود ما، که موقتاً می توانیم آنرا «حقیقت» بنامیم اما اگر کسی شکایت از اینکه من «حقیقت» ، «نمود» و «واقعیت» را در اینجا تشریح و تعریف نکرده ام چاره این دارم جز اینکه عذر بخواهم و بگویم که من قصد چنین کاری نداشتم. بلکه فقط هدفم پیدا کردن نظمی بود که این تعبیرات، هرچه باشد، در صورت وجود داشتن، بتوانند در آن جا بگیرند.

............................................................

1-T.E. Hulme پیشوای مکتب «ایماژیست» که چند سال پیش از جنگ اول جهانی بوجود آمد. هولم در سال 1917 در جبههء جنگ کشته شد.

2-Reony de Gourmont نویسنده و منتقد فرانسوی (1915-1858)

3-Ker

 

بخش اول: http://anthropology.ir/node/19253   بخش دوم: http://anthropology.ir/node/19376   اطلاعات مقاله: انتقاد کتاب- دوره ی دوم- خرداد 1343- ضمیمه ی کتاب سرگذشت زمین- کتاب سوم- صفحات: 3 تا 7 مجموعه ابراهیم میرهاشم زاده  

ورود به صفحه مقالات قدیمی

anthropology.ir/old_articles

 

دوست و همکار گرامی


چنانکه از ​فعالیت های داوطلبانه کانون ​«انسان شناسی و فرهنگ» و ​مطالب منتشر شده​ در سایت آن​ ​بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات ​و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

لطفا کمک های خود را به حساب زیر واریز کنید و در صورت دلخواه با ایمیل به ما اطلاع دهید.

شماره حساب بانک ملت: 117360766


شماره شبا: IR98 0120 0000 0000 0117 3607 66


شماره کارت: 7634-4916-3372-6104


به نام آقای رضا رجبی