سفرنامه: صعود به دومین قله ایران، علم کوه

امیر هاشمی مقدم

قرار بود برای هفته پایانی مردادماه، برویم قله دماوند. کسی که قصد قله دماوند دارد، باید حتماً در روزهای نزدیک به صعود، چند بار به ارتفاعات کوتاهتر برود تا اصطلاحاً «هم هوا» بشود. موقعیت را خدا رساند و چهار روز پیش از برنامه دماوند، یعنی چهارشنبه شب بود که یکی از دوستان دانشگاه مازندران تماس گرفت و خبر داد که تیم کوهنوردی این دانشگاه می خواهد فردا (پنجشنبه) صبح زود حرکت کند برای صعود به علم کوه. چون از شهر نور رد می شدند، من را هم ساعت 6 صبح سر راه شان سوار کردند و بردند. برای رسیدن به علم کوه باید ابتدا به کلاردشت بروی. خریدمان را در آنجا انجام دادیم و دوباره به راه افتادیم. روز پنجشنبه بود و خیابانهای کلاردشت حسابی شلوغ از آنهایی (عموماً تهرانی) که در اینجا خانه دوم دارند. برخلاف جمعیت بسیاری که به این منطقه می آید، خیابانهای شهر «حسن کیف» (مرکز کلاردشت) هیچ آسفالت و زیرسازی مناسبی ندارد و با رفت و آمد چند خودرو، کلی گرد و خاک به هوا بلند می شود. از آنجا به سمت جنوب غربی به راه افتاده و پس از گذر از روستاهایی همچون رودبارک و سورک، به ونداربن رسیدیم. تا سورک جاده آسفالت نامناسب است و از آنجا دیگر خاکی می شود. ونداربن آخرین روستا در این مسیر است که هیئت کوهنوردی پناهگاه بزرگ و مجهزی را در اینجا ساخته است. پارکینگ بزرگ، سالنهای بزرگ، چندین حمام و سرویس بهداشتی، سالن غذاخوری و فروشگاهی که بسیاری از مواد لازم برای یک کوهنورد را دارد، در این پناهگاه پیش بینی شده است. در ابتدای راه ورودی ونداربن، تونلی با طول حدوداً 20 متر در دل کوه کنده شده است. از چندین نفر اهالی بومی کاربردش را پرسیدم. باز هم همان شایعه قدیمی «گتج گرفتن» که بلای جان مازندران شده است. می گفتند یکی از مسئولین (که همیشه در اینگونه مواقع نامش بر سر زبان است) به بهانه جاده سازی آمد اینجا را کند و تونل زد و همین که گنج را از اینجا گرفت، تونل را رها کرده و رفت. طی این چند روزه هنوز نتوانسته ام پاسخی برای کاربرد آن تونل کوتاه بیابم. شاید جان پناه بوده. به هرحال، مینی بوس در پارکینگ توقف کرد و قرار شد راننده تا فردا عصر که برمی گردیم، همانجا توی پناهگاه بماند. البته ما پیشنهاد دادیم که همراه مان بیاید، اما خودش قبول نکرد. تعدادی راننده نیسان، پاترول، تویوتا لندکروز قدیمی و... آنجا ایستاده اند که شما را تا 17 کیلومتر بالاتر که جاده خاکی پر دست اندازی است، می رسانند. کرایه رفت و برگشت شان حدوداً 150 هزار تومان است. ما با یک خودروی نیسان رفتیم. راننده نظامی بازنشسته، اما بسیار باحالی داشت. جاده واقعاً پر دست انداز بود و یک جا هم از وسط رودخانه ای کم عمق رد شدیم. ما که عقب ایستاده بودیم (نشستن غیرممکن بود)، کلی تکان تکان خوردیم تا بالاخره رسیدیم. چند خودروی دیگر هم بودند و تعدادی هم کوهنورد که عمدتاً یا داشتند نماز ظهر می خوانند و یا ناهار می خوردند. ما هم پس از پیاده شدن و صحبت با راننده مبنی بر اینکه  فردا ساعت 4:30 عصر بیاید دنبال مان، بساط نماز برای آنها که اهلش بودند و ناهار برای همه پهن شد. معمولاً خوراکیهای کوه به اصطلاح سبک است. هرچه معده آدم سبک تر باشد، راحت تر است. به ویژه در ارتفاعات که فشار هوا باعث تهوع می شود. بعد از ناهار و نماز، پیاده روی مان آغاز شد. به جز ما، بقیه کوهنوردها هم توی مسیر بودند و یک زنجیره طولانی پشت سر هم در حال راهپیمایی در سربالایی بود. برخی گروهها که تندتر راه می رفتند، از بقیه افراد و گروه ها جلو می زدند. البته با احتیاط. چون در بیشتر بخش های مسیر، به اندازه یک نفر راه بیشتر نبود. توی راه، یخچالهای بزرگی بود که بین دو دره قرار داشت. یخهایی که هنوز در اواخر مردادماه آب نشده بود. برخی گروهها که روز پیش از ما رفته بودند، داشتند بر می گشتند. در بین کوهنوردان این عادت همیشگی است که وقتی به هم می رسند، با روی خندان، خسته نباشید می گویند و گاهی چند کلمه ای هم صحبت می کنند. مثلاً آنها که در حال رفتن هستند، از آنها که دارند برمی گردند، فاصله تا مقصد را می پرسند. یا آنها که دارند برمی گردند، امیدواری می دهند به آنها که در حال رفتن اند. بیشتر، هدف همصحبتی است و لذت بردن از یک ارتباط کاملاً خودخواسته، اما لذتبخش. «خسته نباشید» هم چاشنی همه گفتگوها است. چه در میان گروههایی که در حال رفتن بودند و چه در میان آنها که داشتند بر می گشتند، پیدا می شد کسانی که آواز می خواندند و بقیه افراد گروه را به وجد می آوردند. گروهی که در نزدیکی ما در حرکت بود، از شهر سراب آمده بودند و یک پیرمرد ترانه های ترکی را به صدای بلند می خواند. چه نفسی داشت و چه حنجره ای! بالاخره پس از دو ساعت پیاده روی، به کمپینگ رسیدیم که در واقع دشت نسبتاً همواری بود با چند چشمه آب سرد که از میانش می گذشت. یکی دو گله گوسفند هم با چوپانهای افغان در همان نزدیکی بودند. ما هم گوشه خالی ای پیدا کرده و چهار چادرمان را برپا کردیم. ارتفاع اینجا از سطح دریا 3800 متر است. کوهنوردان یک شب را در اینجا می مانند تا اصطلاحاً «هم هوا» شده و برای ارتفاع بالاتر با مشکل تنفسی روبرو نشوند. با این وجود می شد این سو و آن سو افرادی را دید که همین میزان ارتفاع هم با مزاج شان سازگار نبوده و بالا می آوردند. برخی هم فقط حالت تهوع دارند و بالا نمی آورند. برخی دیگر هم تب می کنند. برای همین است که داشتن قرص ضدتهوع و استامینوفن برای کوهنوردان لازم است. خوشبختانه پزشک دانشگاه مازندران هم جزو کوهنوردان بود و به دوستان رسیدگی می کرد. ساعت نزدیک 4 بعدازظهر بود که چادرها برپا شد و بنابراین چند ساعتی وقت آزاد داشتیم تا شب از راه برسد. برخی افراد در حال قدم زدن اطراف چادرشان بودند. برخی هم مشغول بودند به تمیز کردن محیط کوهستان از زباله هایی که متأسفانه دیگر کوهنوردان ریخته بودند. یک تابلو در همان نزدیکی ها توسط هیئت کوهنوردی نصب شده بود که ارتفاع قله های آن اطراف را نشان می داد. در این محدوده نزدیک 10 قله معروف بلندتر از 4000 متر وجود دارد. چادرهای کوهنوردان را شمردم. 56 عدد. اگر هر چادر دست کم دو نفر در خود جای داده باشد، بیش از یکصد کوهنورد به طور همزمان می خواستند به علم کوه صعود کنند. همینطور که شب نزدیک می شد، سوز و سرما هم بیشتر خودش را نشان می داد. به ویژه که کوههای نزدیک مان هنوز پوشیده از برف بود. چای را با شعله گاز مخصوص کوهنوردی دم کرده و همراه با بیسکویت خوردیم به عنوان شام. بعد هم هر کسی به درون چادر و سپس کیسه خوابش می خزید. حدوداً ساعت 9 بود که دراز کشیدیم. دوستی که درون چادر پیش من بود، از شدت سرما خوابش نبرد و برای همین رفت به چادری که شعله گاز در آن روشن بود. البته گوشه ای از درب چادر هم باز بود برای رفت و آمد هوا تا مانع گاز گرفتگی شود.

صبح ساعت 4 بیدار شدیم. صبحانه و چای مختصری خورده و ساعت 5:30 که هنوز هوا تاریک بود، راه افتادیم به طرف بالا. دو گروه دیگر پیش از ما راه افتاده بودند و بقیه گروهها هم دست بالا با یک ساعت اختلاف پس از ما راه افتادند. چند نفر چراغ قوه به دست در جلو حرکت می کردند و بقیه پشت سرشان بودیم. مسیر هم به صورت پاکوبِ باریک مشخص بود. نیم ساعتی راه رفتیم تا هوا کم کم روشن شد. پشت سرمان را که نگاه کردیم، قله دماوند و قله آزادکوه در افق پیدا بود. آزادکوه از نظر دشواری صعود، از دماوند و علم کوه سخت تر است. در مسیر علم کوه، گردنه مرجیکش (Marjikosh) که شیب تندی دارد دشوارترین بخش راه است. مرجی در مازندرانی یعنی عدس. اما نه من و نه سایر دوستان نمی دانستیم علت این نامگذاری چیست. از مرجیکش که بالا بروی، مسافت طولانی ای را روی تیغه یک کوه که از هر دو طرف به دره ختم می شود باید پیمود و پس از آخرین سربالایی، به قله می رسی. اما در همین سربالایی آخری، خیلی ها می مانند. برخی به خاطر خستگی بیش از حد و برخی هم به دلیل تفاوت فشار هوا. قله، بخشی از کوه است که کمی بالاتر قرار دارد. این قله تشکیل شده از تعدادی تخته سنگ هندسی شکل که روی یکدیگر قرار گرفته است و آدم که نگاه شان می کند، گمان می برد کسی آنها را با دست روی هم کار گذاشته است و هر آن احتمال ریزش شان وجود دارد. ساعت 10، یعنی پس از 4 ساعت و نیم به قله رسیدیم. ما از سمت جنوب به قله رفتیم و سوی دیگر قله که جبهه شمالی اش باشد، صخره ای است با ارتفاع 800 متر که جزو دشوارترین صخره های جهان محسوب می شود. برای همین است که خیلی از صخره نوردان حرفه ای دنیا از آن بالا رفته اند و مسیرهایی همچون مسیر فرانسوی ها و مسیر آلمانی ها را به نام خودشان ثبت کرده اند. وقتی روی قله می ایستی، این صخره دقیقاً زیر پایت قرار دارد و جرأت می خواهد که پایین را نگاه کنی. متأسفانه همان روزی که ما آنجا بودیم، یک گروه صخره نورد از برازجان از مسیر دیگری آمده و در حال بالا آمدن از صخره بودند که یکی شان از ارتفاع سیصد متری افتاد پایین. البته ما این نکته را عصر فهمیدیم. در نزدیکی علم کوه، قله خِرسان قرار دارد که ارتفاعش 4680 متر است. در همان بالا و نزدیک قله خرسان یک پناهگاه سنگی کوچک ساخته شده است. هر کسی بالای قله می رسید، عکس یادگاری می گرفت و خیلی از گروهها هم پارچه نوشته ای که از پیش با خود آورده بودند را باز کرده و در کنارش عکس می گرفتند. اما کم کم تعداد افرادی که به قله می رسیدند زیاد شد و دیگر جا نبود. نوعی ترافیک در آن بالا ایجاد شده بود و گروههایی که زودتر رسیده بودند، راه برگشت را در پیش گرفتند. ما هم برگشتیم. از همان راهی که رفته بودیم. پایین آمدن از کوه اگرچه ساده تر است، اما فشار بیشتری روی زانوها آورده و می تواند آسیب جدی به آنها وارد کند. اما به هرحال سه ساعته به چادرهای مان رسیدیم. کمی استراحت کرده، ناهار خورده و پس از جمع کردن چادرها و وسایل، راه پایین را در پیش گرفتیم. بقیه کوهنوردان هم کم و بیش در راه بودند. بالاخره به محلی رسیدیم که دیروز از خودرو پیاده شده بودیم. خودروهایی که دیگر کوهنوردان را آورده بودند نیز منتظر ایستاده بودند. خودرو ما هم پس از بیست دقیقه رسید. سوار شده و راه افتادیم به طرف پایین. توی راه، کنار یک گوسفندسرا ایستادیم تا ماست چکیده بخریم. سبیلهای مرد دامدار را که دیدم، حدس زدم اهل حق باشد. بسیاری از ساکنان کلاردشت و برخی مناطق دیگر مازندران همچون کجور، کردهای تبعیدی هستند. بسیاری شان هنوز به کردی صحبت کرده و رسوم و باورهای خود را حفظ کرده اند. از جمله اهل حق های این ناحیه هنوز «جم خانه» (مکان برگزاری مراسم مذهبی شان) دارند و به باورهای شان پایبندند. ماست چکیده گوسفندی می داد کیلویی چهار هزار تومان که مناسب درست کردن دوغ بود. هر کسی از دو کیلو تا پنج کیلو خرید تا برای خانواده اش ببرد. وقتی به پناهگاه رسیدیم، خبر سقوط آن صخره نورد را شنیدیم. وسایل را بردیم درون مینی بوس و راه افتادیم. توی راه بود که آمبولانس هلال احمر را دیدیم. چون جاده باریک بود و فقط یک خودرو می توانست عبور کند، راننده مان از آنها درباره دلیل حضورشان پرسید و مطمئن شدیم که برای پیدا کردن و باز گرداندن جسد آن صخره نورد می روند. شب که از میان کلاردشت می گذشتیم، توقفی کوتاه کرده و از شیرینی فروشی معروف آنجا که کاک و نان برنجی و دیگر شیرینی های کرمانشاهی می پزد، خرید کرده و بالاخره آخر شب بود که به خانه رسیدیم.

برای دیدن برخی تصاویر این سفر، فایل پیوست را دانلود کرده و ببینید.

سفرنامه قله دماوند به زودی درج خواهد شد.

پیوستاندازه
PDF icon 19322.pdf561.27 KB

دوست و همکار گرامی


چنانکه از ​فعالیت های داوطلبانه کانون ​«انسان شناسی و فرهنگ» و ​مطالب منتشر شده​ در سایت آن​ ​بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات ​و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

لطفا کمک های خود را به حساب زیر واریز کنید و در صورت دلخواه با ایمیل به ما اطلاع دهید.

شماره حساب بانک ملت: 117360766


شماره شبا: IR98 0120 0000 0000 0117 3607 66


شماره کارت: 7634-4916-3372-6104


به نام آقای رضا رجبی

نویسنده

هاشمی مقدم، امیر

مطالب نویسنده