مقالات قدیمی: آخرین دیدار با فرانتس کافکا(2)-(دی 1352)

«گوستاو یانوش» یادداشتهای خود را دو سال پس از مرگ کافکا در 1924 فراهم کرد و آنها را بعدها همراه شرح خاطرات دورهء جوانیش -«گنجینهء نظرها»- برای «ماکس برود» فرستاد. اصل یادداشتها هرگز به دست مارکس برود نرسید ولی قسمتهایی از گفت و شنود با کافکا به طور ناقص در 1951 منتشر شد که بلافاصله به عنوان منبع پر ارزشی برای تحقیق ادبی جای خود را باز کرد.

 

درودهای فراوان من از سیاهچال کاغذ شما باد!

من و کافکا از میدان «آلتشته‌تر» Altatadter شروع کردیم به قدم زدن و به طرف «گایست گاسه» -  Geistgasse- و مولداو – Moldau- پیش رفتیم. بعد پیچیدیم طرف چپ- از جلوی عمارت پارلمان به «کرویتس هرن کاسه» -Kreuyzherrengasse- رفتیم و وارد «کارل کاسه»-Karigasse- شدیم و دوباره به میدان «آلتشته‌تر» برگشتیم.

ضمن قدم زدن عابران فراوانی را دیدیم که هیچکدام توجه خاصی را برنینگیختند. در گوشه ای از «کارل گسه» به دو تا از خانمهای آنکاره برخوردیم. یکی از آنها صورتی تقریبا گردو پودر آلود و موهای سرخ انبوهب داشت و دیگری که کمی کوچکتر بود صروت بزک کردهء موش مانندی با چهرهء گندمگون کولیها، ما در کنار دیوار ایستادیم. آن دو زن به ما توجهی نداشتند و با هم سرگرم گفتگو درباره‌ی واقعه ای مربوط به چند لحظه پیش بودند.

زن گندمگون گفت: اون مرد پس گردن منو گرفت و پرتم کرد بیرون.

زن مو سرخ پیروزمندانه گفت: نگفته بودم؟ ما رو که اونجا راه نمیدن.

-چه مزخرفاتی! کافه آلتشته‌تر مثل کافه‌های دیگه به روی همه بازه.

-ولی به روی تو نه اونموقعی که توی شکم «اما» چاقو زدی ما رو اونجا راه نمیدن.

-حقش بود اون ماده خوکو می زدم.

-آره حقش بود. اما اون مرتیکه رفیقش بود. برای همین تو رو با لگد بیرون انداخت.

عجب «راوا» ...! طوری منو گرفت که . . .

هر دو زن در کوچه ناپدید شدند. ما در جهت دیگر راه افتادیم. کافکا پرسید:

شنیدی چه کلمه ای به کار برد؟

منظورت کلمه‌ی «راواکول» -Ravachol- است؟

بله، میدانی معنی اش چیست؟

البته! راواکول یک کلمهء عامیانه در لهجه‌ی پراگی است معنی آن تقریباً وحشی، خشن، شریر، جانی است.

بله. اولین معنایی هم که به فکر من رسید همین است. ولی در واقع یک نام خانوادگی فرانسوی است که به مرور زمان در زبان چک به صورت رسمی برای صفات مشخصی درآمده است.

چیزی شبیه سلیمان یا هرود؟

بله کم و بیش. راواکول یک آنارشیست فانسوی بود. اسم حقیقی او فرانتس آگوستین کونیگشتاین F.A.Königstein-بود، ولی او از اسم آلمانی خوشش نمی آمد. بنابراین اسن مادری خودش، «راواسکول» را که تلفظ فرانسوی داشت انتخاب کرد. این هم به وسیلهء یکی از خوانندگان عادی یک روزنامهء پراگی به شکل «راواکول» مدتها توجه روزنامه ها را به خود جلب کرد.

چند وقت پیش بود؟

بین سالهای 1891 و 1894 بود. من آن موقع پسر کوچکی بودم و پرستار چک ما هرروز مرا به مدرسه می‌برد. بعد از درس هم کنار در مدرسه منتظر می ماند. ولی گاهی اوقات دیر می کرد یا مدرسه زودتر تعطیل می شد. این موضوع همیشه مرا خوشحال میکرد. فوراً می رفتم سراغ بچه های تخاله ی کلاسمان و با آنها تا «زیگن گاسه» Zigengasse یعنی جایی که احتمال داشت از طرف مقابل پرستار را ببینم می رفتم. هرروز عصر آنجا دعوایی می شد.

من گفتم «که شاید شما درش سهمی نداشتید» این حرف را بدون تامل با اعتقادی کامل زدم. چون واقعا حتی تصورش را هم تمی توانستم بکنم که کافکا در بچگی داخل دعوایی شده باشد. ولی کافکا خندید و سرش را بعقب برد  گفت:

من در آن دعواهای خیابانی سهمی نداشتم؟ گرچه من تجربهء زیادی در دعوا نداشتم و قلباً می ترسیدم، ولی خودم را قاطی آنها می کردم تا به همشاگردیهایم بفهمانم من ان بچه ننه ی لوسی که انها تصور می کردند نیستم. همچنین نمی خواستم یک یهودی ترسو یه نظر بیایم. هرگز تنوانستم یه همشاگردیهایم بفهمانم، چون همیشه کتک می خوردم. غالبا گریان  زولیده و کثیف، با دگمه های افتاده و یخع ی پاره شده به خانه برمی گشتم. خانه مان اینجا بود.

کافکا در میدان «کلاینر» Kleiner نزدیک مدخل بی تناسب خانه ی «شوبرت» ایستاد و با تکان مختصر سر به یک خانه ی قرون وسطایی که از مین ساختمانهای همردیفش بیرون آمده بود و میدان «آلتشته تر» را از میدان «کلاینر» جدا کرده بود. اشاره کرد.

چدر و مادر من در طبقه ی بالای این ساختمان زندگی می کردند. روزهایشان را در مغازه می گذراندند. کارهای خانه را آشپز و دختر پرستار اداره می کردند. وقتی من گریان و ژولیده از دعواهای خیابانیم به خانه برمی گشتم هردوی آنها خیلی عصبانی می شدند. دختر پرستار دستهایش را به هم می فشرد، فریاد می زد و مرا تهدید می کرد که رفتارم را به پدر و مادرم گزارش خواهد داد ولی هیچوقت این کار را نکرد. برعکس! آشپز و پرستار هر دو فوراً آثار دعوا و آشفتگی را از بین می بردند. یک مرتبه وقتی داشتند مرا مرتب میکردند آشپز با غرغر به من گت راواکول هستم. من منظورش را نفهمیدم و معنای راواکول را پرسیدم. ولی آشپز گفت: «همان که تو هستی. تو یک راواکول واقعی هستی.» او به این ترتیب مرا جزو طبقه ای از آدمها حساب آورده بود که برایم ناشناخته بودند. او مرا جزو چیزی سیاه و اسرارآمیز کرده بود که به وحشتم می انداخت. من یک راواکول بودم. این کلمه مانند افسونی لفظی که شعاعی غیر قابل تحمل بتاباند، در من تاثیر کرد. برای نجات یافتن از این تاثیر، شبی از پدر و مادرم که مشغول ورق بازی بودند پرسیدم که راواکول چه چیزی است. پدرم بی آنکه سرش را از روی ورقها بردارد جواب داد: «یک جانی، یک قاتل» می بایست قیافه ی من از شنیدن این کلمه خیلی متعجب و احمقانه شده باشد پون مادرم با نگرانی پرسید: «این کلمه را از کجا شنیدی؟» با لکنت جوابی پراندم. آگاهی به اینکه آشپز، قاتلی را در وجود من تشخیص داده ، زبانم را بند آورده بود. مادرم کنجکاونه نگاهی به صورتم انداخت . او آماده بود تا ورقهایش را روی میز بگذارد و مرا بازپرسی کند ولی پدرم که می خواست به بازی ادامه دهد با تندی گفت: «کجا این کلمه را شنیده؟ در مدرسه یا درخیابانها؟ مردم این روزها همه جا از او حرف می زنند.» مادرم حواب داد: «بله، مردم زیاد بعضی آدمها را گنده می کننده.» بعد پدرم ورقش را روی میز کوبید و من گیج و منگ از اتاق بیرون خزیدم. روز بعد تب کردم. دکتر به بالینم آوردند و او تشخیص ورم گلو داد. چند دوایی تجویز کرد. دختر پرستار به داروخانه رفت و آشپز کنار تخت من نشست. او ادم درست هیکل،چاق و خوش خلق بود و ما او را فراو آنا Frau Anna صدایش می کردیم. او دستهایم را که روی لحاف بود نوازش کردو گفت: «ناراحت نشو، زود خوب میشی.» ولی من دستهایم را زیر لحاف مخفی کردم و پرسیدم: «پرا من یک جانی هستم؟» آشپز چشمانش را گشاد کرد و به من گفت: «یک جانی، کی همچی حرفی زده؟» «شما! خود شما!»،«من؟» فراوآنا مشتهایش را به سینه های عظیمش فشرد و با اوقات تلخی گفت: «این اصلا حقیقت ندارد!» ولی من گفتم:«گاملا حقیقت دارد. تو به من گفتی راواکول، یعنی جانی. پدر و مادرم معنیش را به من گفتند.» بعد فراوانا دستهایش را به هم کوبید و با لبخند توصیح داد: «بله، من گفتم راواکول، ولی منظور بدی نداشتم . راوامول چیزی است که این روزها مردم می گویند. من نمی خواستم به تو توهین کنم.» گونه هایم را نازش داد تا از ممن دلجویی کند. ولی من صورتم را به ظرف دیوار برگرداندم. چند لحظه بعد پرستار با دارو برگشت. این راواکول دیگر هرگز بین ما برده نشد ولی در من مثل خاری باقی ماند. یا شاید شبیه سوزن شکسته ای که در بدن به گردش درمی آید. ورم گلو از بین رقت ولی من ذاتاً یک بیمار درمانده باقی ماندم. یک راواکول، ظاهراً هیچ تغییری نکرد. مردم چون سابق با من رفتار می کردندولی من می دانستم که یک قاتل، یک جانی یا یک راواکول هستم، من دیگر در دعواهای خیابانی بچه ها شرکت نکردم. از آن پس همیشه مثل یک پسرخوب، همراه دختر پرستار به خانه می رفتم. مردم دیگر نمی توانستند به من بگویند که من یک راواکول هستم.

من بدون فکر فریاد زدم: ولی این خیلی نامعقول است، گذشت زمان باید تاثیر آن را از بین برده باشد.

کافکا لبخند دردناکی زد: به عکس! هیچ چیز سریعتر از احساس گناه بی اساس در ذهن نمی نشیند، چون بنیادی واقعی ندارد آدم نمی تواند با هیچ نوع توبه یا صدقه ای آن را از بین ببرد. بنابرین من یک راواکول باقی ماندم حتی تا زمانی که ظاهراً مدتها بیش از آن قصیه ی آشپز را فراموش کرده بودم و معنای واقعی کلمه را یاد گرفته بودم.

تو دربارهء زندگی راواکول مطالعه کردی؟

بله، نه تنها زندگی او را بلکه زندگی آنارشیستهای ممختلف دیگر را هم مطالعه کردم. من عمیقاً زندگی و آثار گودوین، پرودون، استیرنر، باکونین، کروپوتکین، توکرو و تولستوی را کاویدم  به مجالس و انجمن های مختلف رفتم و وقت و پول زیادی را وقف کار کردم. در 1910 در جلسات «باشگاه جوان» که یک انجمن آنارشیستی ولی به ظاهر باشگاه ماندولین بود شرکت می کردم و به قهوه خانهء زوم کانونن کوویتز(1) می رفتم.

ماکس برود گاهی با من به این جلسات می آمد ولی شوقی کمتر داشت. او انها را نوعی جوانان کجرو به حساب می آورد. ولی برای من آنها موضوعی خیلی جدی بودند. من قدم در جا پای راواکول گذاشتم. انها مرا بعداً به اریش مومام(2)، آرتور هالیتشر (3) و رودلف گاسمن R.Gaussman آنارشیست ونیزی که به نام پیر راموتز P.Ramuz سردبیر روزنامه ی «ثروت برای همه» بود معرفی کردند. آنها همه کوشیدند تا خوشبختی انسان را بدون کمک فضیلت بیابند ولی -«کافکا هردووبازویش را بالا آورد و آنها را دوباره انداخت- نمی توانستم برای مدت زیادی شانه به شانه آنها بروم. فقط به دوستی با کاکس برود، فلیکس ولیچ F. Welitsch و اسکار باوم (4) پرداختم. انها بیشتر به من نزدیک بودند.

کافکا ایستاد. هردو به خانه ی او رسیده بودیم. چند ثانیه ای مشتاقانه به من خندید. بعد گفت: همهء یهودیها، مثل من، راواکولهای مطرود هستند. من هنوز ضربه ها و لگدهای بچه های نخاله را در خانه ام احساس مس کنم ولی دیگر نمی توانستم دعوا کنم. دیگر من نیروی جوانی ندارم. طرفداری دختر پرستار؟ آن را هم ندارم. دستش را دراز کرد: خیلی دیر است شب بخیر.

وقتی من به اداره ی ادوارد وارد شدم کافکا مشغول به هم ریختن میزش بود. در قسمت تاریک طرف راست، جایی که یک صندلی برای ملاقات کننده ها گذاشته بودند. انبوهی کتاب، روزنامه و نامه های غیر رسمی ادره بروی هم انباشته بود. کافکا از پشت میزش سرش را به طرف من تکان داد:

درودهای فراوان من از سیاهچال کاغذیم به شما باد!

من روی صندلی نشستم و گفتم:«این یک جنگل واقعی از اسناد است. تو کاملا در آنها گم شده ای» کافکا خندهء مختصری کرد و بلافاصله گفت: «پس همه پیز منظم است. آنچه نوشته می شود دنیا را روشن می کند، ولی نویسنده در تاریکی گم می شود. پس همین بس است!»

کشوی وسطی‌اش را کشید بیرون و انبوه دیگری از کتاب و کاغذ روی میز ریخت.

خواستم به او کمک کنم. ولی وقتی دسه به آنها زدم سرش را به شدت تکان داد:

ولش کن! کاملا برحسب تصادف ممکن است ما آن قدر بدبخت باشیم که بتوانیم چیزها را منظم کنیم. آنوقت اسباب زححمت من می شود. ممکن است بهانه ای را که برای هر کارمند وظیفه شناسی خیلی اهمیت دارد. از دست بدهم-که من نه به بی صلاحیتب شغلی خودم بلکه به جهت بی نظمی شیطانی میزم وظایف محوله ی اداری را به خوبی انجام نداده ام. چنین نظمی افشاگری وحشتناکی است که من به هر قیمت بایستی مانعش شوم. بنابراین باید با دقت بی نظمی میزم را حفظ کنم.

در تائید حرفش، کشوی وسری را با فشار تندی بست و با لحنی که شومی و فتنه آمیزی اغراق شده ای داشت گفت:

گله های من از بی نظمی در اداره و مخصوصا دور و بر خودم فقط یک کلک اسن که به وسیله‌ی آن می کوشم نا ایمنی خودم را ازنگاه فضولی متهم کننده ی دنیای خارج مخفی کنم. در واقع، من تنها به علت وجود بی نظمی زندگی می کنم، زیرا از همین بی نظمی است من آخرین بقایای آزادی شخصی ام را می دزدم.  

.............................................................

1.       Zum Kanonenkreuz میخانه ای بود که در اوایل قرن بیستم مرکز تجمع آنارشیستها بود و در 1910 نقش مهمی در محاکمه ی «اتحادیه ی جوانان صلح طلب چک» داشت. ماکس برود که همراه فرانتش کافکا به جلسات آنارشیستها در این میخانه می رفت فضای آنجار ا به خوبی در داستان «استفان روت یاسال تصمیم» توصیف کرده است. او درین کتاب اسامی حقیقی بسیاری از یاران آنارشیست را برده است. یکی از این اسامی مایکل میرز M.Mares است که خاطراتش درباره ی شرکت کافکا در جنبش انارشیستی پراگ در کتابی از کلاوس واگنباخ درباره ی شرح حال فرانتس کافکا (چاپ 1958) آمده است.

2.       Erich Mühsan (1878-1934) شعر سوسیالیست، نمایشنامه نویس و مقاله نویس.

3.       Arthur Holitscher (1941-1869) داستان نویس امپرسیونیست، نمایشنامه نویس و مقاله نویس.

4.       Oscar Baum (1941-1883) در ابتدای زندگی کور شد. روزگارش را از راه تدریس موسیقی می چرخاند. نوشته های او عمیقا براساس زندگی خود اوست.

«زندگی یک مرد کود»، «زندگی در تاریکی»، «در به طرف ناممکن» از کارهای اوست.

 

 

اطلاعات مقاله:

 

ماهنامه فرهنگی هنری- رودکی، مجموعه لاله تقیان و جلال ستاری، دی ماه 1352، شماره 27، صفحات: 10 تا 12

 

بخش اول :
http://anthropology.ir/node/18515

 

ورود به صفحه مقالات قدیمی

         anthropology.ir/old_articles

 

 

 

دوست و همکار گرامی


چنانکه از ​فعالیت های داوطلبانه کانون ​«انسان شناسی و فرهنگ» و ​مطالب منتشر شده​ در سایت آن​ ​بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات ​و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

لطفا کمک های خود را به حساب زیر واریز کنید و در صورت دلخواه با ایمیل به ما اطلاع دهید.

شماره حساب بانک ملت: 117360766


شماره شبا: IR98 0120 0000 0000 0117 3607 66


شماره کارت: 7634-4916-3372-6104


به نام آقای رضا رجبی