مقالات قدیمی: دردم نهفته به ز طبیبان مدعی (تیر 1351)

سی سالی است که در دانشگاه کرسی جامعه شناسی داریم و چند سالی است که تقریباً تمام رشته های عمده علوم احتماعی از قبیل – مردمشناسی ، جمعیت شناسی ، روانشناسی اجتماعی و غیره – در دانشگاه تدریس می شود و اکنون هم در آستانه ی تشکیل «دانشکده علوم اجتماعی» هستیم . اما با اینهمه ، مجموع کتابها و نوشته هایی که در این زمینه ها چه به صورت ترجمه و چه تالیف داریم اندک است و بیشتر آنچه هم که داریم از چند کتابی در زمینه ی مقدمات و درآمدهایی به این علوم بیرون نیست

(در زمینه جامعه شناسی بخصوص چنین وضعی داریم ولی در مورد بعضی رشته های دیگر مثل اقتصاد و جمعیت شناسی وضع بهتر است.) در عین حال تشنگی روزافزونی برای دست یافتن به منابع این علوم دیده می شود . این تشنگی هم به تعلیمات عالی و فزونی گرفتن رشته های دانشگاهی است هم به علت اهمیتی است که این علوم ، درست یا غلط ، در جوار رشته های علوم دقیق کسب کرده اند و عده ای هرچه بیشتر از مردم – بخصوص جوانان – برای درک علت العلل گرفتاریها و مسائل بشری به کتابهای این رشته روی می آورند ، چنانکه یکی از این کتابهای مقدماتی حتی به صورت کتاب مقدس و عین الیقین حقیقت رایج شده است . بدون شک اینهمه اقبال به علوم اجتماعی و امیدی که حتی به عنوان نشان دهنده «راه نجات» به آنها بسته می شود ناشی از بدفهمی مفهوم علم است و مردمی که پیروزیهای علوم دقیق را – بدون آنکه خود آنها را بشناسند – به صورت مظاهر تکنولوژیک در زندگی در زندگی کنونی مشاهده می کنند و پرش انسان را به ماه و فرو رفتن او را تا اعماق اقیانوسها میبینند ، وقتی نام علوم اجتماعی به گوششان می خورد گمان می کنند با چیزی از همان دست روبرو هستند و چشم تمنا به استان «علما» دوخته اند تا از خزانه غیب تحقیق و تتبع علمی دارویی برای دردهای بیشمار بشر امروز ، که عمدۀ «دردهای اجتماعی» تلقی می شوند ، بیرون آورند . بدون شک  مارکسیسم که خود را یک تئوری جامع «علمی» که در همه ی زمانها و مکانها صادق است ، و به عبارت دیگر یک «علم انسان» معرفی می کند ، در پراکندن این توهم از «علم اجتماع» یا «علوم اجتماعی» بسیار مؤثر بوده است .

علوم اجتماعی با الهام از روش علوم دقیق و تحت تأثیر پیشرفتهای آنها در قرن نوزدهم در اروپا رشد کرد و در این قرن به نامهای مشهوری چون مارکس ، اگوست کنت ، و اسپنسر برمی خوریم که خواسته اند پایه های یک علم جامع و دقیق را برای مطالعه نمودهای اجتماعی بریزند . پایه گذاران علوم اجتماعی از ابتدا با این فرض آغاز کرده اند که نمودهای اجتماعی اموری واقع هستند همچون دیگر نمودها اما دارای خصوصیتی که آنها را از دیگر نمودها (نمودهای طبیعی) جدا می کند و به همین جهت نیازمند روش خاص مطالعه است . علوم اجتماعی در قرن نوزدهم بیشتر طعم و مایه فلسفی داشت و قصد آن نه تنها بررسی علمی نمودها ، بلکه همچنین توضیح ماهیت این نمودها بود و کوشش آن دانشمندان بیشتر مصروف به وجود آوردن یک تئوری جامع درباره ی امر واقع اجتماعی می شد . به همین دلیل قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم (بخصوص در آلمان با کسانی چون ماکس وبر ، زیمل ، دیلتای ، و همچنین با وجود دورکهایم و دیگران در فرانسه) عصر «جامعه شناسان بزرگ» بود .  یعنی کسانی که تئوریهای اساسی جامعه شناسی را به نام خود سکه زده اند . اما از دهه ی دوم و سوم قرن رفته رفته رشته های مختلف علوم اجتماعی در امریکا نضج یافت و بهش اصالت عملی و اصالت تجربی امریکا این علوم را نیز تحت تاُثیر گرفت و بجای پرداختن به اصول نظری هرچه بیشتر آن را متوجه زمینه های تحربی و عملی کرد ، یعنی مطالعه موارد خاص (Case Study) و به کار بردن روشهای مختلف پرسش و آمارگیری و غیره ، بعد از جنگ دوم جهانی با گسترش نفوذ فرهنگی امریکا در جهان ، این گونه مطالعات در جهان – جز در حوزه ای که مارکسیسم به عنوان فلسفه رسمی بر آن حکومت می کند – هرچه بیشتر اشاعه یافت ، و علوم اجتماعی که تا اوایل قرن بیستم حوزه جولان متمرکز و کسانی بود که بیشتر با پشتوانه های فلسفی و بینش کلی به این علوم روی آورده بودند ، هرچه بیشتر میدان پژوهشهای خاص و جزئی شد و کارهای فردی متفکرانه به کارهای گروهی بدل شد که انجام آنها از عهده مؤسسات تحقیقی برمی آمد و از قبل آن امروز در جهان هزاران مؤسسه ی تحقیقی با نامهای مختلف داریم که کارشان بررسی مسائل احاله شده یا سفارش داده شده است و در این مؤسسات هزاران کارمند و کارگزار به عنوان محقق دست اندرکارند و ماشین بوروکراسی «تحقیق» را می گردانند . این دستگاهها مانند همه ی دستگاههای مشابه جهات علمی خاص و مطابق آیین نامه و بخشنامه دارند ، و به این ترتیب عصر متفکران بزرگ بزودی جای خود را به عصر بوروکراسی تحقیق داده است . این بوروکراسیهای تحقیق ، مانند همه ی بوروکراسی ها ، ناگزیر کسانی را که در درون خود می پذیرند که بتوانند خود را در با آداب و عادات و محافظه کاریها و جهات عملی و جزئی و مطابق با مصالح و منافع خاص مطابقت دهند ؛ و همچنین گسترش عددی آنها اقتضا دارد که تعداد هرچه بیشتری از افراد متوسط – چه از نظر بینش و چه از نظر دانش – در آنها جای گیرند .

خوش بینی به علم و امید بی نهایت به «پیشرفت» در قرن نوزدهم این انتظار را بوجود آورده بود که همچنانکه علوم طبیعی گام به گام مشکلات برخورد انسان را با طبیعت از پیش پای او برمی دارند و انسان را هرچه بیشتر برای استفاده از از امکانات طبیعت توانا می کنند ، علوم اجتماعی (و یا در ان زمان جامعه شناسی) راه بوجود آوردن یک جامعه ی کامل و سالم را به انسان نشان بدهد و توقع می رفت که عالمان اجتماع طبیبان آن نیز باشند . انتقادهایی هم که امروزه به علوم اجتماعی می شود و تذکرهایی که در باب وظیفه محققان این علوم داده می شود هنوز مبتنی بر همین افسانه از از علم اجتماع و عالم اجتماع در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم است .

بدون شک این تصور مبتنی بر یک افسانه (میت) است که تمدن اروپایی از علم و عالم ساخته است . و این افسانه مبتنی بر پیروزیهایی ست که دانشمندان بعد از رنسانس با کوشش و فداکاری شخصی و حتی تقبل خطر در زمینه های پیشبرد علم و مبارزه با جهل و خرافات قرون وسطایی در زمینه ی شناخت طبیعت بدست آوردند . مظاهر بزرگ این کوشش و فداکاری را مثلا در شخصیت کسانی چون گالیله ، کوپرنیک ، و نیوتن می توان یافت . این افسانه عالم و محقق را موجودی می شناساند فداکار ، که خود را وقف شناخت امر معینی ، بدون داشتن توقع سودی از آن ، و حتی با تحمل مرارت و محرومیت کرده است . و این افسانه هنوز مبنای داوری دربارۀ رفتار اهل علم است . و همچنین پیروزیهای علم در زمینه ی دگرگونی کردن زمینه عملی زندگی انسان و تکامل بخشیدن به تکنولوژی باز مایه ی به وجود آمدن این افسانه است که علم «نجات بخش»  انسان است و نه هیچ چیز دیگر .

اما امروز که بشر چه در برخورد با طبیعت و چه در زمینه مسائل اجتماعی و زندگی خود به مرز بحرانهای دشوار رسیده است و پیشرفتهای تکنولوژی دارد بن بستها و نهایتهای خود را نشان می دهد ، عامه به این دانشوران ، که روزی جانشین پیامبران و فیلسوفان و شاعران و دیگر رهبران معنوی بشریت شدند ، روی می کنند و از آنها می خواهند که کاری کنند . اما نمی دانند که این کارگزارن دستگاههای تحقیق امروز دیگر نه تنها آن «دانشمندان بزرگ» فداکار نیستند ، بلکه خود آن دانشمندان بزرگ نیز اگر امروز می بودند جز احساس وحشت کار دیگری از دستشان بر نمی آمد . در واقع ، ۀنچه از تو باید بررسی شود همین افسانه است . و باید دانست که «علم» نه تنها به تنهایی نمی تواند نجات بخش باشد ، بلکه می تواند چنان حجابی باشد که چشمهای بشر را کور کند و بندهای او را استوارتر . و همین علم کور است – چه طبیعی و چه اجتماعی – که امروز در خدمت اربابان قدرت ، از حکومتها گرفته تا کمپانیها و ماشینهای جاسوسی و کشتار بهترین روشها و وسایل «عقلی» بردگی جمعی بشر را فراهم کرده است .

آنچه انگیزه ی این مقدمه شد دست یافتن به کسانی بود تحت عنوان «در فلسفه علوم اجتماعی» از آقای دکتر علی برزگر که تازگیها از چاپ درآمده است . بدون شک عنوان کتاب خیلی جاذب است ، اما وقتی کتاب را می خوانیم می بینیم که عنوان کتاب خیلی بیشتر از گنجایش کمی و کیفی خود آن است . کتابی ست در صد و چهار صفحه با قطع نسبتاً کوچک و حروف درشت که از اینهمه نیز جز پنجاه – شصت صفحه به عنوان کتاب مربوط نمی شود و شاید بیشتر از یک مجموعه ی مقاله درباره ی علوم اجتماعی و نقادی بخشی ار آن باشد تا کسایی در فلسفه علوم اجتماعی ، به خصوص بخشی از کتاب تحت عنوان «علوم اجتماعی در ایران» که مربوط به بررسی علوم اجتماعی در حوزه ی تمدن اسلامی ست اصلاً در این کتاب زائد و بی جا به نظر می رسد .

کتاب آقای برزگر با همه خرده هایی که به ان می توان گرفت از یک جهت قابل توجه و بررسی ست و ان اینست که ایشان برای اولین بار باب این بحث را در ایران گشوده اند که علوم اجتماعی چیست و چه می تواند و یا باید باشد . و ما که هنوز در آغاز آشنایی با این علوم هستیم چه خوب است که همراه وارد کردن متون مقدماتی و شاید سطوح بالاتر آن بجای شیفتگی کورکورانه و امید واهی بستن به معجزات این «علوم» کمی با خودآگاهی فلسفی به مقدمات و نتایج ان نگاه کنیم .

نویسنده کتاب در مبحث مقدماتی به مشکلات جهان امروز و بحرانی که حتی موجودیت بشر را تهدید می کند اشاره کرده اند  و از این مقدمات نتیجه گرفته اند که اگر چه امروز تراژدی در زندگانی فردی و رخ بربست ، ولی تراژدی جمعی برای بشریت وجود دارد و امید بسته اند که علوم اجتماعی بتواند راههای خروج از بن بستهای کنونی را بیابد  ، زیرا «مشکل بشر در وهله اول اجتماعی است و برای حل مشکلات اجتماعی نیز باید در ابتدا دانش اجتماعی بشر توسعه یابد . یعنی بشر به میزان بسیار وسیعتری از خال پدیده های اجتماعی را مورد مطالعه قرار دهد و درک عمیقتری نسبت به ریشه نابسامانیهای کنونی و چگونگی نظامی که بتواند این تناقضات را بسرانجام برساند رسانده و نیک بختی بشر را تا حد اکثر درجه ممکن میسر می سازد حاصل نماید .»

در این کتاب برای جستجوی ریشه ی درد از یک پیش فرض آغاز شده است که همان پیش فرض رایج و همگانی در علوم اجتماعی و اذهان عمومی در جهان کنونی ست و آن تقسیم فرهنگ بشری ست به دو بخش «مادی» و «غیرمادی» و بخش غیر مادی را تابعی از بخش مادی قرار دادن ، خلاصه انسان را «حیوان ابزارساز» تعریف کردن و همه وجوه زندگی او را تحت تأثیر این عامل اصلی ، یعنی ابزارسازی ، قراردادن و درجه تکامل او را بدان سنجیدن . بنابراین تعریف ، مدارج کمال جوتمع بشری را باید از روی ابزارهایی که برای تولید بکار می برند شناخت و نه از روی تجلیات روحی چون ادبیات و هنر فلسفه و دین . و بر این مبناست که سخن از «پس ماندگی فلسفی» انسان کنونی می رود . یعنی اینکه رشد روحی و اخلاقی و همچنین نهادهای اجتماعی انسان کنونی متناسب با تکامل ابزارهای تولید و دگرگونی عمیقی که رشد تکنولوژی در همه ی وجوه زندگی او پدید آورده نیست ؛ چنانکه نویسنده این کتاب نیز پی ماندگی فرهنگی را چنین تعریف می کند : «پی ماندگی فلسفی فاصله ایست میان نیروهای فعال صنعت که دائماُ شکل فرهنگ مادی را عوض می کنند و عقاید ، افعال ، و سازمانهایی که معرف جنبه های غیرمادی زندگی بشر می باشد» و در جای دیگری می گوید :«اگر پس ماندگی فرهنکی را به عنوان یک قانون اجتماعی بپذیریم ، واضح است که سازمانهای بشری و فرهنگ غیر مادی همیشه در دنبال صنعت بشر در حرکت خواهد بود.» این تعریف که از افکار متفکران اروپای قرن نوزدهم آب می خورد ، امروز چنان رایج است که بر سر هر بازار و در ستون تفسیر و تحلیلهای روزنامه ای همه جا می توان یافت و یا حتی در گفتارهای رادیو و تلویزیون و غیره . و امروز که جهان سرسام ترقی و پیشرفت وانقلاب گرفته است بسیاری ، در عین حال ، با حیرت می پرسند که پس چرا هرچه دودکشهای کارخانه هامان بلندتر می شود و هرچه جتهامان بلندتر می پرند ، روج بشر در سنگینی و تاریکی بیشتری فرو می رود ، جنگ و نفاق و کشتار افزونتر می شود . کافی نیست که شیطانی به نام «بورژوازی» بتراشیم و به عنوان مظهر خبث طینت و علت العلل استثمار سنگبارش کنیم . چون این شیطان همه جا هست ، او روج خودخواهی و عصبیت و خودبینی بشر امروزست و او را از هر دری که بیرون کنیم از پنجره ای تو می آید . از «حیوان ابزارساز» چکونه توقع می توان داشت که دایماً ابزارهای بهتری برای ارضاء خودخواهی «حیوانی» خود نسازد ؟ چگونه می توان انتظار داشت که اندرزهای معلمان اخلاق و حکمای روزنامه ای یا فضلای دانشگاهی را که اینهمه کاغذ را با مرکب چاپ به کاغذ باطله تبدیل می کنند ، گوش فرا دهد ؟ «حیوان ابزارساز» باید انقدر ابزار بسازد که با ابزارهای خود نابود شود ، مگر آنکه انسان در این تعریف از خود تجدید نظر کند این بحثی ست که جای طرح آن فعلاَ اینجا نیست . فقط نکته ای که می توان اشاره کرد این است که اخلاقیات و سلوک انسان کنون نه تنها با پیشرفتهای صنعت و تکنولوژی کنونی مغایر و متضاد نیست ، بلکه کاملاَ متناسب و منطبق با آن است و اگر انجطاطی در آن ببینیم و یا به قول جامعه شناسان «پس ماندگی» سباید گفت که آزمندی بشر در ساختن و افزودن قدرت خود و تصرف هرچه بیشتر در طبیعت با  غفلت از معنای زندگی و یا از زندگی معنوی ملازمه دارد . و زندگی معنوی – چنانکه مردم تمدنهای کهن می شناختند – جز با دست شستن از قدرت و سلوک متواضعانه و غلبه بر خودخواهی و روی کردن به ایثار میسر نیست . بهرحال ، چنانکه آن متفکر بلندپایه گفته است :« آستن این عالم ای جان غفلت است»

از علوم اجتماعی چگونه می توان انتظار داشت که راهی برای نجات بشر پیدا کند ؟ این توقع یا ناشی از نشناختن حوزه شناخت و حدود توانایی این علوم است یا از زیاد تخمین زدن تواناییهای آنها . و همین یاور سست و نادرست است که نویسنده کتاب «در فلسفه علوم اجتماعی» را به چنین نگرش انتقادی در این علوم برانگیخته است . نویسنده کتاب –چنانکه مرسوم ماست- پیش از آنکه با روش انتقادی غربی به روشن کرن مقدمات و مبادی  این علوم و روش شناسی آنها و حوزه شناخت و امکانات شناخت آنها بپردازد با مشتی احکام اخلاقی ضربه های انتقادی خود را فرود اورده است . این احکام چیزهایی ست از این قبیل «هدف علم باید خوشبختی بشر باشد.» «عالم باید رابطه ای میان علم و زندگی بوجود آورد.» و یا «علم وسیله ای ست برای زندگی بهتر» بدون شک چنین احکامی هرگز مبنای حرکت علم و تحقیق علمی نبوده است و علم از همان اعلام کرده است که از هرگونه ارزشگذاری اخلاقی پرهیز می کند و همه ی موضوعها از لحاظ علم یکسانند و قابل تحقیق . نیوتن قانون جاذبه را برای رفاه و خوشبختی بشر کشف نکرد و شکافندگان اتم نیز چنین مقصودی را در نظر نداشتند . برای علم مطالعه بر روی فضله ی موش و نمودهای روانی انسان بکاست و به همین دلیل است که دستگاههای زورمند سیاسی و نظامی و اقتصادی امروز انواع و اقسام کاشفان و مخترعان و تئوریدانان را در خدمت دارند ، زیرا علم برای آنها «علم» است اگرچه اشعه لیزرشان مردم ویتنام را نابود کند و یا علم روانشناسی یا جامعه شناسی آنها برای مغزشویی جامعه یی بکار رود یا حتی در خدمت فروش صابون یا یخچال فلان کارخانه باشد . و اگر در رفتار بعضی از بزرگان اهل علم (چون اینشتاین ، راسل ، اوینهایمر ، و دیگران) بخصوص در دهه های اخیر ، جبهه گیریهای اخلاقی مشاهده کرده ایم این وضع گیریها مستقیماً از دانش علمی آنها استخراج نشده ، بلکه از اعتقادات فلسفی یا دینی آنها مایه گرفته است . به هر حال این امر مسلم است که از علم به خودی خود (علم به معنای علم جدید نه آنچه که مثلاً در سنت اسلامی وجود داشته است ) هیچ حکم اخلاقی نمی توان استنتاج کرد و باید ریشه ی این پندار واهی را جست که اهل علم و تحقیق کنونی را هنوز در جامه ی پیامبران و حکیمان گذشته می بیند و از آنها چنان کرداری را انتظار دارد . بنابراین سختی از این نوع که «رسالت علوم اجتماعی دقیقاً در این است که رابطه ای پیدا کند میان دانشش راجع به آنطور که دنیا هست و پندار خلاقه اش راجع به آنطور که دنیا می تواند و باید باشد » (صفحه 53کتاب در فلسفه علوم اجتماعی)از بنیاد نادرست است ، زیرا که علم هرگز نه مدعی چنان «پندار خلاقه»ای بوده و نه می تواند باشد . و اگر جایی باید سراغ چنان «پندار خلاقه»ای را گرفت در ادبیات و هنر است ، در کار شاعر و نویسنده است . و این نکته ای ست که نویسنده ی کتاب هم خود در آغاز سخن به آن توجه داشته است :«ادبیات اصیل بسیاری از مسایل را زودتر از علمای اجتماعی درمی یابند . در عین حال که شعرا و نویسندگان ادبیات حساسترند ، نکته بین تر و دقیق تر نیز می باشند .»

فروریختگی درونی دنیای ما را کافکا وبکت عمیقاً حس کرده اند و نشان داده اند و نیچه صدسال پیش از این چیزی را در آینده – در زمانه ما و حتی بعد از آن پسندیده است که چشمهای باز علمای زنده دردیدن آن کور است . علمی که مستغرق جزئیات وبا ، به قول خود ، بررسی «عینی» ماست چگونه می تواند از حقایق بزرگ خبر بدهد؟ و حقایق بزرگ چیزهایی نیستند که در دسترس هر پرسشگر یا کارمند آزمایشگاه باشند .

موجود بینی علم جدید و پرداختن به جزء جزء نمودهای هستی که مستلزم غفلت از حقیقت کل وجود است ذاتی و لازمه ی علم جدید است و به همین دلیل علم دایماً باید شاخه شاخه و جزئی و جزئی تر شود _ چه علم طبیعی باشد چه اجتماعی . باید به واقعیاتی هرچه جزئی تر بپردازد و از حقیقت کل غافل بماند .  علم باید با توسل به جزئیات تجربی و تجربی تر شود و از آن عقل عملی شود و از کل ، که از آن عقل نظری و یا بالاتر از آنست ، چشم ؟؟؟ و همچنین از حکمت و اخلاق که حاصل کاوشهای اخلاقی نظری ست .

اگر قرار باشد بحثی در فلسفه علوم اجتماعی بشود از کجا باید آغاز کرد ؟ نویسنده کتاب یاد شده می نویسد : «طبیعتاً گسترش وسیع آموزش و تحقیق در علوم اجتماعی در امریکا در ربع قرن اخیر اثر انکارناپذیری در جهت علوم اجتماعی جهان گذاشته و مانند بسیاری از علوم مهر «ساخت امریکا» را بر آن نهاده است . از اینرو است که باید ریشه های فلسفی علوم اجتماعی نوین در امریکا را شناخت. » با چنین مقدمه ای است که نویسنده مستقیماً از انتقاد به جامعه شناسی امریکایی آغاز کرده است ؛ به عنوان جامعه شناسی «پوزیتیو» محافظه کار ، جزئی نگر ، و در خدمت سیستم موجود جامعه امریکایی ، و محققان امروزی امریکا را با شاعران مدیحه سرای گذشته مقایسه کرده است . انتقادهای ایشان بدون شک وارد است ، اما اینها هیچکدام ریشه های فلسفی پوزیتیویسم را در علوم اجتماعی روشن نمی کند ، برای چنین کاری دست کم لازم است به نظریات پیشروان این طرز تلقی پرداخته شود و جهت گیریهای آنها با استناد به آثارشان روشن شود و برای یک تحقیق عمیقتر باید به نظریات هوادار علم اثباتی (پوزیتیو)در قرن نوزدهم و مهمتر از آن نظریات مکتب پوزیتیویستهای جدید ، که معروف به پوزیتیویستهای منطقی هستند (کارناپ ، ویتگنشتاین ، راسل پوپر و دیگران ) ، بررسی جامع شود و تاُثیر نظریات آنها در اشاعه ی علوم اجتماعی اثباتی بازنموده شود . اما در این کتاب از این مقدمات لازم جز اشاره ای گذرا نمی یابیم ، و بیشتر با سلسله انتقادهایاخلاقی از نتایج آنها روبرو می شویم . در واقع باید این نکته روشن شود که آیا علم می تواند خالی از هر نوع داوری اخلاقی باشد ؟ و آیا محرک تحقیق علمی صرفاً کوشش بی طرفانه و بی غرضانه است برای جست و جو در چند و چون امر معینی یا نه . نکته ای که اینجا می توانیم فقط به اشاره از آن بگذریم اینست که علم جدید اگر در آغاز رشد خود چنین بوده باشد ، امروز دیگر چنین نیست . زیرا امروز چنان به نتایج عمل هر تحقیق علمی چشم دوخته شده است و چنان از هر نظریه و کشفی بهره برداری می شود که هیچ عالمی نمی تواند بدون در نظر داشتن نتایج کار خود دست به تحقیق بزند . و امروزه کار بجایی رسیده است که بیشتر تحقیق های علمی با در نظر داشتن نتایج معین از پیش از پیش انجام می شود . این همه موسسات عریض و طویل تحقیقی که در زمینه های فیزیک ، شیمی ، زیستشناسی ، جامعه شناسی ، روانشناسی ، اقتصادی و غیره و غیره وجود دارد ، موجودیتشان قائم به نتایجی ست که در عمل از حاصل تحقیقهای آنها انتظار می رود . و اگر امریکا در جهان امروز پیشرو سرمایه گذاری در تحقیق علمی و همچنین کشیدن مغزهای فعال علمی به دستگاههای تحقیقی خود است ، برای اینست که مستقیماً از نتایج این سرمایه گذاریها بهره برداریهای عملی می کند . در امریکا نه تنها دستگاههای نظامی و جاسوسی بلکه همه کمپانیهای بزرگ در سال مبالغ عظیمی خرج تحقیق می کنند و اینها هیچکدام به خاطر خدمت به «علم» نیست . امروزه در حاهای دیگر جهان نیز دولتها هر ساله مبالغ هنگفتی صرف تحقیقات علمی می کنند و و وجود موسسات مجهز تحقیقی یکی از لوازم پیشرفت شمرده می شود . لازمه موجودیت چنین دستگاههای عظیم ، همچنانکه اشاره کردیم ، وجود هزاران کارمند دانشگاه دیده است که به عنوان محقق در این دستگاهها کار می کنند و اغلب بروی موضوعهای سفارش شده ، هم کار می کنند . ضوابط بوروکراتیک خود را بر اینها تحمیل می کند و اینها به ضرورت گذران معاش یا امیال و جاه طلبیهای بشری به این ضوابط گردن می گذارند و اگر حاصل کار آنها چیزی می شود در خدمت سیستمها و نظامها و قدرتها ، چه کس یا چه چیز را در این میانه باید سرزنش کرد ؟ به گمان ما ، این سرزنش از همه کمتر متوجه خود علوم –اعم از طبیعی و اجتماعی- خواهد بود ، و اگر ما انتظارنتایجی جز آنچه ار آنها بار می آید داشته باشیم دچار بدفهمی معنای علم جدید شده ایم . علم جدید به ذات اثباتی و تجربی است و نظریه سازی تا جایی در آن راه دارد که جاده ی تجربه را هموار کند . علم جدید جزئی نگر و موجود بین است و هرگز نمی تواند نظزیه ای جامع درباره ی جهان فراهم آورد که بتوان از آن نتایجی درباره معنا و غایت موجودیت بشر و یا احکام اخلاقی برای کردار او بدست آورد (اگرچه اشاعه و تسلط این موجودنگری ناگزیر به اشاعه ی همه گیر نظریه کثرت عالم و همه ی نتایج فلسفی و اخلاقی آن ، از جمله نیهیلیسم کنونی انجامیده است ) و حتی درک اینکه بین اجزاء این عالم روابطی وجود دارد ، هرگز نمی تواند ما را به نظریه ای جامع برساند  و نظریه های جامعی که می شناسیم بازمانده های سیستمهای عقلی نظری هستند که در دامان فلسفه پرورش یافته اند و اگر عنوان «علم» به خود بدهند (مانند مارکسیسم)از آنجهت است که «علم»بت پرستش شده ی زمانه ماست . بنابراین علم نمی تواند از درون خود احکامی را بیرون آورد که ملاک رفتارهای اخلاقی بشر باشد ، زیرا از ابتدا خود را از ارزشگذاریها و احکام اخلاقی جدا کرده است و اگر بخواهد خود را از پیش مقید به احکام و شرایطی کند-یعنی برای نتایج خود شروط اخلاقی قایل باشد- این احکام که از پیش (نه بر علم بلکه بر رفتار عالم محقق و ، در نتیجه ، بر حاصل تحقیق او ) حکومت می کنند از خود علم بدست نیامده اند ، بلکه از جای دیگری سرچشمه می گیرند ، مانند اعتقادات دینی و فلسفی محقق ، علایق بشردوستانه و یا ارزشهای متعارف زمانه ی او . اگر برای عالم از پیش هدفهایی مانند این معین کنیم که «هدف علم (بطور کلی)باید خدمت به بهبود زندگی و پیشبرد مقاصد نوع دوستانه باشد» ، از پیش حکم کرده ایم که بعضی از زمینه ها و رشته های تحقیق خوب و مفیدند و بعضی دیگر بد و زیان آور ، بعضی را باید دنبال کرد ، و بعضی را رها . حال آنکه علم جدید – اعم از اجتماعی و طبیعی – نمی تواند به ذات خود هیچ موضوعی را قابل تحقیق نداند ، هرچند که میان موضوعهای خود اولویت و مراتب قایل شود .

بنابراین ، آنچه که باید در آن تجدید نظر کرد افسانه هاس بازمانده از قرون هجده و نوزده است ، باید دریافت که علم جدید کوشش بیطرفانه و معصومانه صرفاً برای کشف «واقعیت» نیست ، بلکه علم جدید متعلق عقل عملی و جزوی بشر است و کاشف از حقایق کلی نیست و پیش از انکه نتایجی بیش از حد امکان و توانایی آن از آن طلب کنیم ، دیگر بار باید در افسانه هایی که در اطراف آن کشیده شده است تجدیدنظر کنیم . روزگار ما به نام «علم» خود را ظاهراً عصر روشنی بشر و رهایی از خرافات می شناسد ، اما این زمانه نیز مانند هر زمانه ی دیگر خرافات و افسانه های خود را دارد و حجابهای ظلمت خود را ، و اینجا باید این سخن امام محمد غزالی را تکرار کرد که «پی معنی این که علم حجابست باید بدانی و انکار نکنی .»

 

اطلاعات مقاله:

ماهنامه فرهنگی-هنری رودکی- تیرماه 1351-شماره 9- صحفات 18 و 19

مجموعه لاله تقیان و جلال ستاری

 

ورود به صفحه مقالات قدیمی
http://www.anthropology.ir/old_articles

 

 

 

دوست و همکار گرامی


چنانکه از ​فعالیت های داوطلبانه کانون ​«انسان شناسی و فرهنگ» و ​مطالب منتشر شده​ در سایت آن​ ​بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات ​و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

لطفا کمک های خود را به حساب زیر واریز کنید و در صورت دلخواه با ایمیل به ما اطلاع دهید.

شماره حساب بانک ملت: 117360766


شماره شبا: IR98 0120 0000 0000 0117 3607 66


شماره کارت: 7634-4916-3372-6104


به نام آقای رضا رجبی