مقالات قدیمی : نقد و معرفی کتاب، ایرانشناسی چیست؟ و چند مقالۀ دیگر(1)

مقالات بدون رعایت ترتیب تاریخ اولین انتشار گرد آمده اند. به نشانة آن که سه سال – قدیمی ترین مقاله کتاب که یادداشتهایی از سفر ژاپن است تاریخ مهرماه 1347 را دارد – برای دگرگونی بینش و تفکر زمانی چندان طولانی نیست. و رابطة میان سخنرانی «سنت و پیشرفت» که در آذر 1347 ایراد شده با مقاله نخستین کتاب که در سال 1350 نخستین بار چاپ شده مبین همین امر است.

کتاب دارای نه مقاله است:

یک بحث نظری: ایرانشناسی چیست؟

سه نقد کتاب: تروتسکی در آینة خود، داعیة روشن اندیشی، فسلفه هگل

دو ارزیابی کلی از دو هنرمند: سیری در سلوک معنوی مهدی اخوان ثالث ، کرگدن ، کالبدشکافی یک واقعه

دو متن سخنرانی: سنت و پیشرفت ، "اسراییل ، از آرمان تا واقعیت"

یک سفرنامه: یادداشت های سفر ژاپن

 

مقالات بدون رعایت ترتیب تاریخ اولین انتشار گرد آمده اند. به نشانة آن که سه سال – قدیمی ترین مقاله کتاب که یادداشتهایی از سفر ژاپن است تاریخ مهرماه 1347 را دارد – برای دگرگونی بینش و تفکر زمانی چندان طولانی نیست. و رابطة میان سخنرانی «سنت و پیشرفت» که در آذر 1347 ایراد شده با مقاله نخستین کتاب که در سال 1350 نخستین بار چاپ شده مبین همین امر است.

پیش از آن که از هر یک از مقالات عناصر مشترک را باز یابیم و بر مبنای آنها شیوة اندیشیدن و تحلیل آشوری را باز نماییم بهتر آن که هر یک از مباحث کتاب را بررسی کنیم. و به سبب آن که مهمترین و اساسی ترین مبحث کتاب ، مقاله نخستین آنست، در این شماره به این مقاله می پردازیم و بررسی مباحث دیگر کتاب را به شمارة آینده موکول می کنیم.

*

«ایرانشناسی چیست؟» - «سنت و پیشرفت»

برای فهم درست بحث نویسنده در مقالة «ایرانشناسی چیست» که به سال 1350 چاپ شده است ، باید به متن سخنرانی وی «سنت و پیشرفت» که در سال 1347 ایراد شده است (ص 137) مراجعه کرد. طی سخنرانی نویسنده مبانی نظری بینش خود را بیان می کند و در مقاله این مبانی را برای مطالعة رابطة غرب با شرق به کار می گیرد. طی سخنرانی نویسنده به تفاوت بنیادی تمدن شرقی که گذشته گرا است و تمدن غربی که آینده گرا است اشاره می کند. می گوید که «در شیوه ی نگرش شرقی به جهان ، اصالت با ثبات و تغییرناپذیری است» و «تمدن غربی اصالت را به آنچه گذراست داد: تمدن غربی با اصالت دادن به زمان ما شروع به تحقیق در اشیاء و امور عالم کرد و به جای گذشته توجه خود را به آینده معطوف داشت.» (ص 138).

می گوید: «با تفوق مادیی که تمدن غربی در نتیجه ی پیروزی هایش در زمینه ی علم و تکنیک ، بر اثر این طرز فکر ، به دست آورده ، مفاهیم و مقولات بنیادی این تمدن تمام زمین را فتح کرده و جانشین تمام مفاهیم و مقولات بنیادی تمدن های کهن شده است. به همین مناسبت ، جهان امروز یکسره جهانی ست «غربزده» و بشریت امروز در حوزه ی تاریخی تمدن غرب زندگی می کند و به معیار آن می اندیشد و عمل می کند.» (ص 139).

و با صدور حکمی این چنین همه جانبه و کلی (که ریشه در تفکر فیلسوفان معاصر غرب دارد) و به لحاظ آن که: «من با هر کلمه ای که بر زبان می آورم نه تنها تاریخ مشخص خود را ، به عنوان کسی که در زمان حال زیست می کند و به زبان خاصی حرف  می زند ، یادآور می شوم ، بلکه در عین حال ، تمام تاریخ گذشته ی این زبان و کلمات را نیز که تاریخ مشترک تمام مردمانی ست که در این سرزمین زندگی کرده و به این زبان حرف زده اند، یادآور می شوم» (ص141) و هم به سبب آن که: «تمدن غرب تمام تمدن های دیگر جز خود را نفی کرد» و «غربیها تمدن های دیگر را از ریشه کندند یا خشکاندند و مردم دارای تاریخ و تمدن و گذشته کهن را به مردم بی تاریخ بدل کردند و آنها را به نوعی بدویت بازگرداندند.» و «تمدنهایی که قرن ها در دامان خود هنر و ادبیات و فلسفه و آداب زندگی و علم و تکنیک آفریده بودند در برابر چیرگی تمدن غربی نازا شدند و به قهقرا رفتند» و مردمان صاحب این تمدن ها «از جانب غربیان القاب «وحشی» ، «بربر» ، «نیمه متمدن» و مانند آن گرفتند» (ص 143) و هم به دلیل آن که: «ما پس از آن که غرب را به صورت مطلق پذیرفتیم که هر چیز را نسبت به آن باید سنجید ، شروع کردیم به نگاه کردن به خودمان و آنوقت ، برخلاف گذشته ، گذشته خود را نه به عنوان سلسله ای که ما را با انسانیت خاصه امان پیوند می دهد ، بلکه به عنوان تاریخ یک حقارت و عقب ماندگی ، تاریخ یک سرشکستگی و مذلت نگاه کردیم» (ص 144) و هم به علت آن که: «ما تمام عناصر باارزش زندگی و فرهنگ گذشته را از دست داده ایم» (ص 144) و «عکس العمل امروز ما در برابر گذشته از یک سو ریشه کن کردن آن و قطع رابطه با آنست به نام «پیشرفت» و از سوی دیگر ، انتقال جسد مومیایی شده ی آن است به موزه افتخارات» و «حالا افتاده ایم به جان این پیکر مومیایی شده که از هر گوشه آن چیزی بیرون بکشیم باب دندان تحقیقات عالمانه» و «این شیوه ی توجه به گذشته را از غربیها آموخته ایم» و «غربی روح تحقیق و جست و جویی دارد که از هیچ زمینه ای نمی گذرد» (ص 145) و «غربیها این روح تحقیق را در مورد تمدنها و فرهنگهای دیگر هم بکار بردند و از این رهگذر علومی مانند مردمشناسی و باستانشناسی و شرقشناسی به وجود آمد» (ص 146) و هم از آن روی که: «فرزندان مکتب شرق شناسی ، شاگردان خوبی برای این مکتب نبوده اند» و «هنوز که هنوز است بهترین نسخه های تصحیح شده ی شاهنامه ، مثنوی و دهها کتاب شعر و نثر همان است که امثال براون ، مینورسکی و نیکلسون تصحیح کرده اند » و «شاگردهای دکان شرقشناسی هرگز استاد نشده اند و هرگز از حوزه ی بینش مستشرقانه به این آثار و به این گذشته بیرون نیامدند که سهل است حتی بسی بدتر از استادانشان این آثار را فهمیدند و عرضه کردند» (ص 146) و هم به خاطر آن که: «مکتب شرقشناسی به طور ضمنی حاوی این اصل است که آنچه متعلق به ما بوده است نسبت به آنچه که تمدن غرب بوجود آورده متعلق به عهد بربریت ، به قرون وسطی ، به عهد خامی و بدویت انسان است» (ص 146) و بالاخره به لحاظ آن که: «سخن بر سر کشف مجدد این تاریخ و این گذشته و بازیافتن آنست. اما این بازیافتن به معنای جمع کردن مرده ریگها به روش شرقشناسی و باستانشناسی نیست ، بلکه ارزیابی و بازاندیشی مجدد آن« و به کار گرفتن عناصر زنده و بالنده آن در زبان و هنر و اندیشه و راه و رسمهای زندگی است و برای این کار باید این میراث از دست شاگردان مکتب شرقشناسی به نویسندگان و هنرمندان و اهل اندیشه منتقل شود تا از آن تکیه گاه و پشتوانه یی فراهم گردد» (ص 147) نویسنده پس از سه سال به طرح مجدد مسئله می پردازد. و قدمی که در این راه فراتر می رود ، این است که بحث خود را از کلمه ها آغاز می کند: «ایران شناسی» و «شرقشناسی». زیرا از فحوای کلام برمی آید که از لحاظ وی (و برخی دیگر از اندیشمندان غربی و شرقی معاصر) کلمه ها مفاهیم پنهانی را با خود حمل می کنند که علاوه بر آن که نشان دهنده «تاریخ» و «شرایط» ایجاد کلمه می باشد ، به ساختمان ذهنی به کاربرنده آنها نیز شکل می دهد.

«ایران شناسی» به سبب وجود Logy در آخر آن «موضوع علم خاصی» است. این علم خاص «موضوعی به نام تاریخ و تمدن و فرهنگ ایران را مطالعه می کند». «این رشته از دانش را نخست اروپائی ها بنا نهادند و اینک ما ایرانیان ادامه دهندگان راه آنانیم.» این اصطلاح همانندهایی دارد که عبارتند از: هندشناسی ، چین شناسی ، عربشناسی و غیره که «همگی آنان زیر عنوان کلی «شرق شناسی» جمع می شوند». این عنوان کلی مبین آن است که «مجموعه هایی انسانی وجود دارد که دارای تمامیتی هستند و هر یک را می توان زیر یک عنوان کلی مطالعه کرد و تمامی آنها را زیر یک عنوان کلی تر موضوع دانشی قرار داد. و میان این مجموعه ها، که تحت این عنوانها قرار می گیرند، همانندهایی هست که میان مجموعه های انسانی دیگر نیست. مثلا، به این صورت رشته هایی از دانش را نمی شناسیم که عنوانهای آلمان شناسی ، فرانسه شناسی ، انگلیسی شناسی یا آمریکا شناسی داشته و تمامی آنها ذیل عنوان کلی غربشناسی قرار گیرند» (ص7و8).

[چرا؟ به این دلیل که غربیان آن گونه نگاهی را که منظور نویسنده است برخود نکرده اند یا به این دلیل که شرقیان چنین کاری نکرده اند و نمی کنند؟ گویی دستی نادیدنی گریبان شرقیان را نگهمیدارد که مبادا غربشناسی کنید!]

اما مطلب نویسنده اضافه بر آنچه در آن سخنرانی ذکر شده ، چیست؟ مقادیر بسیاری «فرصتهای نهفته» و «پیشداوریهای ضمنی» نهفته در بطن کلمات:

«شرق شناسی از پیش تمایز شرق و غرب را در خود نهان دارد» (ص8) «در این مدعا این فرض نهفته است که تنها غربی است که می تواند شرقی را به عنوان موضوع مطالعه پیش روی نهد» (ص9) «شرقشناسی حاوی این پیشداوری ضمنی است که تاریخ انسان عبارتست از سیر تکاملی مرحله به مرحله ای که پیشرفت علم و تکنیک (به معنای غربی آن) معیار سنجش مراحل آن است و به هر جامعه باید جایی داد و از آنجا که اروپا نقطه ی آخرین این خط تکامل است ، دیگر تمدنها و فرهنگهای بشری ناگزیر ، بر حسب این مراحل تکامل ، در مراحلی پیش از اروپا قرار می گیرند». (ص12)

و تعداد زیادی احکام کلی بدون ارائه دلیل و مدرک:

«باید تاکید کرد که ، شرقشناسی ، به ذات ، یک دانش اروپایی است که تمام پیشداوریها و ارزشگذاریهای قرن نوزدهم در آن مندرج است». (ص11) «شرقشناسی هرگز نمی توانسته است بیرون از فضای تاریخی مسلط بر آن به فرهنگهای غیرغربی بنگرد و جز تحویل این فرهنگها به جایگاهی در مفهوم غربی از تاریخ چاره ای نداشته است» (ص13). مانند باستانشناسی «شرقشناسی نیز روش تعمیر آثار شرقی را ابداع کرد که به «تصحیح و تنقیح» معروف است.» (ص14). «ملتهای شرقی زمانی شروع به باز شناختن خود از طریق غرب کردند که بار ننگ و نکبت تاریخ بر گرده شان نهاده شده بود.» (ص20). «هر تاریخ تمامیتی است که همه عناصر آن (در عین تضادهای درونی) دارای هماهنگی فنکسیونی باهمند و هیچ تاریخی قابل تکرار نیست مگر (به قول استاد فردید) به صورت تازه ای که صورت تازه ای به آن داده شود. صورت تازه ای که امروز به همه تاریخهای شرقی داده می شود همان صورت غربی است.» (ص26)

و طرح دو ایراد به شرقشناسی:

«روش شرقشناسی روش باستانشناسی است و «گزینش» فرهنگی طی آن صورت نمی پذیرد» (ص15-16) و «شرقشناسی نسبت به موضوع خود دارای وضع انتقادی1 نیست». (ص16)

[و پاسخ این دو ایراد را نویسنده از پیش داده است. زیرا همان گونه که نویسنده متذکر می شود شرقشناسی و امثال آن ، مدعی «روش علمی» است. و «عالم» نمی تواند در قبال آنچه مطالعه می کند ، داوری کند، یا وضع انتقادی داشته باشد.]

و استفاده از شرقشناسی برای طرح روانشناسی عقب ماندگی اقتصادی با این پیشگزارده فلسفی – جامعه شناسانه که پاسخی بدان داده نشده است:

«ملتهای شرقی زمانی شروع به بازشناختن خود از طریق غرب کردند که بار ننگ و نکبت تاریخ بر گرده اشان نهاده شده بود. آنها در هم شکسته و تحقیر شده، و ترس و احساس حقارت گریبانشنان را گرفته، شروع به بازنگریستن و تفسیر مجدد گذشته خود کردند ، به گذشته خود با کینه و حقارت نگریستند و شروع به جست و جوی ریشه های انحطاط و فلاکت خود در عمق تاریخ خود کردند. و از اینجا بود که تاریخ و علم تاریخ اصالت یافت. و این تاریخ بر حسب مفاهیم غربی، که به طور سطحی و ساده به ذهن روشنفکران این سوی جهان راه یافته بود، تفسیر شد و گرایشهای مختلفی برای تفسیر این سیر انحطاط در کار آمد. آنان با توسل به عوامل مختلف مانند دین، نژاد، ادبیات و عرفان، استبداد حکومت، و تاثیر حملات خارجی خواستند ترجمه کنند که چرا ما مانند غرب «پیشرفت» نکردیم و به روزگار علم و تکنولوژی نرسیدیم.» (ص20-21)

معنی این مطلب چیست؟ اگر غرض نفی پیشرفت غربی است چه حاجت به استدلالی چنین است؟ و اگر مقصود ارائه عاملی به غیر از «دین، نژاد، ادبیات و عرفان، استبداد حکومت و تاثیر حملات خارجی » است، این عامل چیست؟ بی تردید «روابط اقتصادی» نمی تواند باشد. زیرا توجیه با این عامل هم از سرچشمه غربی آب می خورد. نویسنده بحث را مسکوت می گذارد و بیشتر به روانشناسی می پردازد.

بخش آخر مقاله آشوری «زنده کردن میراثها» بهترین قسمت مقاله اواست. اینجا با سلاست و روشنی از طرح مسئله نتیجه گیری می کند. با بیانی ساده – که الحق شایسته تحسین است – آیینه ای پیش روی خواننده می نهد تا خود را و آنچه را که ناآگاهانه «بدیهی» فرض می کند باز شناسد.

«... ما تا زمانی که ایرانی بودیم، یعنی تاریخ، هنر و ادبیات، دین، اخلاق و ارزشها ، و به طور کلی، «زندگی» خاص خود را داشتیم، هرگز نمی پرسیدیم که ایرانی بودن چیست. و درست از زمانی که نتوانستیم به آن معنا «ایرانی» باشیم این حکم صادر شد که باید ایرانی بود. از آن پس بود که «ایرانی بودن» فی نفسه ارزشی شد.» (ص24-25)

ایکاش نویسنده اشاره ای به ظهور ناسیونالیسم در قرون هیجده و نوزده و بیست نیز می کرد. می گفت که این نحوه نگرش خاصه شرقیان نیست. یا دست کم نگرش ناسیونالیستی شرقیان با غربیان تفاوتهایی هم دارد.

حاصل کلی مقاله آشوری این است که چون شرقشناسی «علمی» است ، چون روش علمی زاییده پژوهشهای غربیان (اروپاییان) است، چون رابطه عالم با مورد مطالعه رابطه ای «یک جانبه» و «فاعل و مفعولی» و «سوژه و ابژه» است. اصولا «شرقشناسی» جز نگاه شیئی کننده غربیان بر افراد غیرغربی نیست. جز مطالعه «تاریخ یک انحطاط که چیزی بودن آن، بنا به فرض، درمقدمات تاریخی آن مندرج است» چیزی نیست. و ما با این روش «که به اعتبار امروز عبارت است از وضع «علمی» گرفتن در برابر آثار فرهنگی شرقی و آنها را به سبب «غیرعلمی» بودنشان جدی نگرفتن و تنها از نظر «کنجکاوی علمی» نسبت به گذشته «تنقیح و تصحیح» آثار مزبور پرداختن» نمی توانیم با آثار شرقی مواجهه درخور و «جدی» داشته باشیم تا همانطور که «ما آنها را مورد پرسش قرار می دهیم، آنها ما و جهان ما را مورد پرسش قرار دهند» و زمان ما را مورد پرسش قرار دهند» و به «نهانگاه جانهای ما» راه برند و با ما «گفت و گویی» داشته باشند.

شش سال پیش نویسنده مقاله «ایران شناسی چیست» نقدی بر مقاله غربزدگی جلال آل احمد نوشت2. من در اینجا جز این که قسمتهایی از آن مقاله را نقل کنم گریزی نمی بینم:

برداشت آل احمد در این کتاب بسیار سرسری، شتابزده و در عین حال جسورانه است و او برای بسیاری از مدعاهای خود لزومی ندیده است که دلیلی ارائه کند... (ص 24 بررسی کتاب)

مشکل آل احمد ، همانطور که گفتم ، اینست که میان آنچه که به «تمدن غرب» معروف است، و سابقه تاریخی آن از پنج شش قرن نمی گذرد، با اصطلاح جغرافیایی «غرب» تفاوتی نمی گذارد... (ص 26 بررسی کتاب)

آل احمد در طرح تاریخی مسئله ما و غرب دچار یک اشتباه تاریخی مهم می شود و آن این است که مسئله را در تمام طول تاریخ رابطه ما و غرب، مانند زمان جنگهای صلیبی ، مسئله تنازع میان اسلام و مسیحیت می انگارد و گویا مسئله استعمار را چنین تلقی می کند که غایت آن اینست که پاپ روم پشت پهلوان اسلام را به خاک برساند. (ص27بررسی کتاب)

آل احمد در این استنباط غرب را کلیت یک پارچه ای می انگارد که با «کلیت اسلامی» ما درافتاد... (ص 27 بررسی کتاب)

آل احمد تعمدا میدان بررسی تاریخیش را تنگ گرفته تا به نتایج موضعی خاص برسد و همین موضوع سبب گمراهی بزرگ او شده، یعنی اینکه مسئله استعمار را از صورت جهانیش درآورده و به صورت یک رابطه محدود جغرافیایی مطرح کرده و به نتایج غلطی رسیده است که به محک زدن آن در مقیاس جهانی اشتباهات او را برملا می سازد. مسئله تنها این است که در یک سوی دنیا انقلاب صنعتی واقع شد و کفه تعادل قدرتها را بکل برهم زد و در واقع مسئله نه مسئله اسلام و مسیحیت، بلکه مسئله دنیای دست یافته به تکنولوژی در برابر دنیای واپسمانده، دنیای مولد کالا و سرمایه اضافی در برابر دنیای مفتوح آن اضافات است ... (ص28 بررسی کتاب)

آل احمد به ملکم خان و سید جمال افغانی و طالب اف ایراد می گیرد که چرا گرفتن فرهنگ و تمدن غربی را عینا توصیه می کردند. نگاهی به جامعه یی که آنها درش می زیستند و قیاس آن با جامعه غربی هم زمانش در تمام مظاهر زندگی تفاوت از زمین تا آسمان را نشان می دهد. می خواستی که آنها به مدد کدام دانش و بینش در برابر دانش و تکنیک غربی بایستند؟ می خواستی که آن کس که در آن ظلمت بار می آمد و سپس از آن سر بیرون می کرد و یک سو همه درماندگی و بدبختی و ظلم و جهل می دید و سوی دیگر رونق و آبادانی و آزادی و وفور نعمت، در برابر آن چه بکند و چگونه چشمانش در برابر انوار آن خیره نشود؟ (ص 30 بررسی کتاب)

آنچه ما بدان نیازمندیم تفکر منظم تئوریک و فلسفی است که همچون سلاحی و متری و معیاری ما را بکار آید برای ارزیابی آنچه که در دور و بر ما در قالب ملی یا در مقیاس جهانی می گذرد. و افسوس که در این زمینه هنوز بسیار خام و سست هستیم و محصولات اندیشه امان چنین سست و بی پایه. ما به این نیازمندیم که میراث فرهنگ و فلسفه و علم غربی را آنقدر وارد کنیم و آنقدر به آن آشنا شویم که به صورت بومی درآید و آنگاه آن را به معیارها و محکهای تازه بسنجیم و دور ریختنیهایش را دور بریزیم. آنچه در این سی چهل سال اخیر در این سرزمین به عنوان محصولات اندیشه ی روشنفکرانه عرضه شده  است – و از جمله خود این «غربزدگی» - جز حاصل آشنایی سطحی و اندک با مواریث علمی و فلسفی و روش شناخت غربی نیست. ( ص 22 بررس کتاب )

هرمز شهدادی

-------------

  1. «منظور از وضع انتقادی داشتن این است که ، مثلا ، آنچه را که مولوی با حافظ یا شبستری با غزالی یا هر متفکر دیگری در مورد انسان و وضع او در جهان و مسئله حقیقت عالم وجود طرح کرده اند چگونه تلقی می کنیم.» (ص 17)
  2. داریوش آشوری: «نگرشی در غربزدگی و مبانی نظری آن». بررسی کتاب ، اسفند 1345.

 

 

اطلاعات مقاله:

ماهنامه فرهنگی-هنری رودکی، مهرماه 1351، شماره 12، صفحات: 28-29

مجموعه: لاله تقیان و جلال ستاری

 

ورود به صفخه مفالات فدیمی:
http://www.anthropology.ir/old_articles

 

 

دوست و همکار گرامی


چنانکه از ​فعالیت های داوطلبانه کانون ​«انسان شناسی و فرهنگ» و ​مطالب منتشر شده​ در سایت آن​ ​بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات ​و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

لطفا کمک های خود را به حساب زیر واریز کنید و در صورت دلخواه با ایمیل به ما اطلاع دهید.

شماره حساب بانک ملت: 117360766


شماره شبا: IR98 0120 0000 0000 0117 3607 66


شماره کارت: 7634-4916-3372-6104


به نام آقای رضا رجبی