گفت و گوی ابدی یا مرگ در بهار

ایرج اسماعیل پور قوچانی

تصویر: گفت و گوی ابدی، بنای یادبود حافظ و گوته، وایمار/آلمان، عکس از ریتا دادر
فال حافظ  : ازآیین بودن  تا جشن شدن
به شست صدق گشادم هزار تیر دعا / ولی چه سود یکی کارگر نمی آید
گرفتن فال حافظ در ابتدای سال نو آیینی است که همگی ما نه تنها با آن آشنا هستیم بلکه حداقل یک بار انجامش داده ایم حداقل در ساده ترین شکل آن که باز کردن اتفاقی کتاب است. پیچیده ترین شکل آن البته نیاز به خواندن یک فاتحه به روح خواجه ی شیراز و قسم دادنش به شاخ نبات و نیت دارد و بعد با ناخن صفحه ای به "اتفاق" باز می شود. فرض بر این است که سخنی که از این صفحه  بیرون می آید ترجمان و انعکاس آینه وار آینده ی ما در سال جدید از زبان غیبی حافظ باشد. این نحوه ی مشاوره با کتاب و تقدیر گرایی نهفته درپس آن از کجا می آید؟ قدر مسلم آن که این آیین منحصر به مشرق زمین نیست. اگر چه انجام آن درمیان مشرق زمینیان بیشتر به چشم می خورد اما حتی به سختی می توان از باورداشتن مشرقیان به آن صحبت کرد. گویی که هاله ی تقدس آن در چرخه ی باز انجام آن ناپدید شده است. مشابه همین آیین در شب سال نو مسیحی یعنی  در شب سیلوستردر میان آلمانیهای مسیحی به چشم می خورد تحت عنوان "بیبل اشتشن"

(Biblestechen)

که ترجمه ی تحت اللفظی آن می شود زخم زنی یا خنجر زنی به کتاب مقدس. خود این نوع فال گرفتن هم عملاً یک جور خنجر زدن به کتاب است. فرد پس از نیت کردن چاقو را از کنار به کتاب وارد می کند. شکلی که کمی اتفاقی تر از فالگرفتن با ناخن است و کمابیش احتمال ورود   (stechen) را با مساوات بیشتری بین صفحات کتاب پخش می کند. سپس, حقیقت از درون این زخم یا صفحه ای که با این اتفاق باز می شود شروع به  سخن گفتن و"محادثه" می کند. گویی که یک حادثه یا اتفاق مطلق تنها راه رسیدن به تصویری از اتفاقات محتوم  پیش روی ما در سال جدید بوده است. در فالگیری به مفهوم آیینی کلمه, شرکت کننده در آیین سعی می کند تا  از روی صدق دل شجاعانه با اتفاقی که در آینده انتظارش را می کشد روبرو می شود, او می خواهد بداند که آیا این اتفاق با نیت یا مراد او موافق است یا نه. به این ترتیب فرد به دانستن خطر می کند و از پیش, پی عدم موافقت "تقدیر" را با خواست و نیت خود, به تن می مالد. موفقیت فال اما  به اتفاق افتادن آن است نه به موافقت آن با خواست و نیت اولیه. هدف فال یکی کردن یا "متفق" کردن  یک اتفاق دراینجا و اکنون با اتفاقی در"آنجا" است. به همین دلیل خود کلمه ی اتفاق از اساس یعنی موافقت داشتن و متضاد آن می شود نفاق داشتن. مارتین هایدیگردر نوشته های متاخر خود  بر این ارتباط غیر اتفاقی میان این اتفاق و "از آن خود کردن" یا همان اتفاق داشتن با "آن"  تاکید داشته است. اومفصلاً توضیح می دهد که چگونه کلمه ی اتفاق یا

Ereignis

 در زبان آلمانی در اصل

(eigentlich[1])

 از ریشه ی

eigenen

یا  »از"آن" خود کردن» می آید[2].

 

امروزه طبیعتاً کمتر کسی, چه میان ما ایرانیان و چه در اروپا به "اتفاق" میان دو اتفاق ظاهراً بی ربط با یکدیگر باور دارد و در میان نسل جدید آلمانی زبانان هم کمتر کسی با این آیین "بیبل اشتشن" یا خنجر زنی به کتاب مقدس آشناست اما با این همه در تاریخ نمونه های بسیاری را می توان یافت که در آن "آنیت" یک لحظه ی فال گیری لباس تاریخ به خود پوشانده باشد. نمونه ی مشخص آن در فرهنگ مسیحیت, نحوه ی پیدایش فرقه ی شبه گنوسی فرانسیسکن ها  یا پیروان فرانس آسیزی قدیس است که اساس تفکرات و تعلیمات آن  بر اساس سه بار مواجهه اتفاقی وی با کلام کتاب مقدس شکل گرفت.

 

"حدیث" و کلام قدسی به منزله ی نشانه ی "حدوث" یا اتفاق افتادن  یک چیز جدید و نو یا همان "حادثه" است. کلمه می آید و اتفاق را نوید می دهد. کن فیکون. و این ماهیت هرمسی, شفاهی, لفظی و صداگون کلمه در خود کلمه ی "کلمه" بیشتر پیداست تا درمعادل های اروپایی کلمه مانند  das Wort یا   Word.منظور اینکه "کلمه" ریشه در "کلام" دارد: حدیث و سخنی ناپیدا و فاقد گوشت, یک صدا  که می باید از لسان غیب  بیرون بیاید و به گوش جان بنشیند تا از جنس  حوادث و واردات قلبی شود وگرنه باد هواست. امکان شنیده شدن این صدا اما همواره در نوشتار پنهان است.  منطق فالگیری به ما می گوید که این صدا همواره می تواند خود را از طریق "اتفاق" به ما برساند. اتفاقی مانند خنجر زدن یا ناخن کشیدن برای باز کردن یک زخم. زخمی که از درون آن "کلام" نطفه ی آینده را میبندد یا می بیند. در یک فال گیری موفق, این صدا همان لسان غیب است که کن فیکون می کند  یعنی صدایی که می گوید باش و میشود. صدایی که به محض یافتن گوش, گوشت واقعی پیدا می کند و اتفاق می افتد. جنبه ی آیینی فال گرفتن هم در همین خطر کردن به شنیدن نهفته است.

 

کارل گوستاو یونگ در مقدمه ای که در سال 1949 بر کتاب تقدیرات چینی یا یی چینگ نوشته است بر اهمین باور داشتن و یا به عبارتی گوش داشتن به فال  برای رسیدن به اتفاق معنادار توضیح می دهد و خود او به عنوان یک باورمند توضیح می دهد که چگونه محسور نتایج معنادار پاسخ های این کتاب و ارتباط پاسخ های آن با نیات و افکار خود بوده است[3].  پاسخ هایی که از طریق خلوص نیت و رفتاری اتفاقی مانند پرتاب سکه - آنچنان که در فال ای چینگ مرسوم است- به دست می آید, اتفاقی که دانشمندان علم آمار و احتمالات هم نسبت به اتفاقی بودن آن اتفاق نظر دارند.

اما این هم سخنی با هرمس منحصر به کتب مقدس و یا کتاب تقدیرات نیست. با هر چه نزدیک تر شدن به زمان امروزی این دایره ی انحصار از محدوده ی یک نوشته ی مقدس  به  سمت کل نوشتار رو به گسترش است. یک تعبیر کلی می تواند این باشد که خنجر زدن به کتاب مقدس جای خود را به خنجر زدن به "کتاب" و یا حتی لغت نامه  می دهد[4]. لغت نامه به منزله ای انبانی از کلمات صرف یا همان مواد خام برای حدیث و حادثه.

 

مشهورترین نمونه ی تفال به "کتاب", داستان مشهوری است که در مورد چگونگی اطلاق نام "دادا" بر پیشروترین نحله ی تفکر مدرن, به خصوص در دایره ی هنرنقل می شود. معروف است که کلمه ی "دادا" از یک مراجعه اتفاقی به لغت نامه ی آلمانی / فرانسوی به دست آمده است.چیزی که فراموش می شود این نکته ی ساده است که "دادا" از پیش در آنجا بوده است, در کتاب. انتخاب یک لغت نامه  برای این فالگیری مدرن نیز بسیار پر معنی و حتی پر رمز است چون فالگیر این بار خود کلمه را به عنوان فال نشانه می گیرد و کلمه هم چیزی نیست جز یک نشانه ی ناب.

پاسخی که این کتاب لغت بر "آنها" (چون هنوز نام دادائیسم "آنجاست" و حادث نشده است) منکشف می کند  به شکلی معنی دارجای خالی مانده در پشت "ایسم" آنها را  که می خواهند هیچ ایسمی نباشند را نشانه رفته است: دادا. کلمه ای کودکانه که جا دارد مانند یونگ از بی معنایی پر معنای آن شگفت زده شویم. کلمه ی da در آلمانی به معنی هم اینجاست و هم آنجا. معنایی که قابلیت ساختن جملاتی شطح گون و بی انتهایی مانند "این" را توسط کاشفان "آن" ممکن می سازد:

Dada ist da

Da ist dada

دادا آنجاست

این یعنی دادا (یا برعکس)

و یا این جمله معروف از هانس آرپ(1886-1966) که می گوید:" پیش از آنکه دادا اینجا باشد دادا آنجا بود."

„Bevor Dada da war war Dada da“

 

نتیجه آنکه میزان نادر فالگیری در غرب ابداً ربطی به تاریخ ساز بودن و حتی خرافی بودن آن ندارد. از طرف دیگر میزان بالای  فالگیری ما کمتر به میزان باور ما نسبت به فال گیری مربوط است. باوری که از ترس خرافی بودن در میانه ی رد زمین و قبول آسمان معلق مانده است. ما با حافظ بیشترین مشورت ها را انجام می دهیم ولی در عین حال, باورمان به  لسان الغیب بودن او باوری لفظی است یعنی جنس سخن ما با حافظ هم سخنی  با او نیست بلکه ژاژخایی و تفنن است. بهانه ای برای "فال ناپلئون" گرفتن , وسیله ای برای رفع بیکاری وغنیمت شمری وقت آسوده ای که در آن با دوستان می توان چند بیتی هم از خواجه ی شیراز خواند. حال سوال این است که اگر باورش نداریم چرا انجامش می دهیم و اگر انجامش می دهیم چرا باورش نداریم؟ آیا انجام دادن زیاده از حد این آیین, آنهم به صورت عادت, آنرا از آیینی بودن خود خارج کرده و به آن ماهیت یک جشن را داده است؟ همان گونه که آیین نوروز مبدل به جشن نوروز شده است؟ بعید نیست, چون جشن یعنی اتفاقی که اگر چه چرایی و بود خود را از آیین می گیرد اما  باور و توانایی بودن و ماندن در بطن و متن آیین را ندارد. جشن عموماً آیین را مانند حلقه ای در بر می گیرد و آنرا تماشا می کند اما آیین  یعنی جایی که در آن  اینجا, آنجا می شود و من دیگری . فی المثل در آیین فال گرفتن قضیه به گونه ای است که  گویی آینده ی من در درون کتابی که آنجاست و یا پاکتی که در دست کودکی فال فروش است از پیش و به رمز نوشته شده باشد و اتفاق افتادن چنین جادویی  تنها در نقطه ی اندماج و یکی شدن  با ناکجا  ممکن است مثلاً در باور آیینی به لسان الغیب بودن حافظ. در واقع پاسخ اگزیستانسالیستی به این ماجرا این است که ما هم سخن حافظ نیستیم اما حافظ هر لحظه آماده است تا علی رغم آنکه با او یارای هم سخنی نداریم با ما تا ابد ژاژ بخاید. مانند رهبریک آیین که اجازه می دهد تا دیگران هم آیین او را تماشا کنند که البته خود این هم برای ما که در لغت نامه ی فارسی با حافظ اشتراک لفظی داریم فرصتی مغتنم است.

 

غنیمت شمری دم در غزلیات حافظ:  از بهار دیدن تا بهار بودن

مجری تلویزیون از مهمان برنامه می خواهد که برای مردم غزلی از حافظ بخواند و او هم با آرامش خم می شود و دیوان حافظ را از روی میزی که سفره هفت سین بر روی آن چیده شده است  برمی دارد, آن را می گشاید وهمراه با نوای تار و رباب  این غزل می آید:

 

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد

ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد

چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد.

 

کلیشه ای بودن این آیین موضوع بحث ما نیست - چرا که برای آیینی کردن هر رفتاری لزوماً  بخش هایی از آن باید عیناً تکرار شود-  بلکه بحث اصلی بر سر صورتی است که درآن  "زمان", خود را در ادامه ی سخن حافظ به نمایش می گذارد: غنیمت شمری "دم" که در سطح "عام فهم" این سخن به غنیمت شمری "وقت" تعبیر می شود. این که بهار دولت مستعجل است و باید تا دیر نشده کام دل و کدورت ایام را با آن فرونشاند.

  انگار که همگی از طریق حافظ خوانی یک جور تمرین ملی فرصت طلبی می کنیم.

 

ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی

مایه ی نقد بقا را که ضمان خواهد شد؟

گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت

که بباغ آمد از این راه و از آن خواهد شد

 

 اما  در تفاوت غنیمت شمری " دم" یا "صحبت" از یک سو  و "وقت" و "ایام" از سوی دیگر, دو سطح کاملاً متفاوت  از معنا وجود دارد که در سخن "خاص پسند" و "عام فهم" حافظ در هم آمیخته است. سطح اول, سطحی است که در صحبت و هم سخنی انسان با طبیعت به منزله ی لسان غیب رخ می دهد.از این منظر, فرد باید بیاض خواندن کتاب تکوین و همدمی با طبیعت را داشته باشد. بیت:

عارفی کو که کند فهم زبان سوسن

تا بپرسد که چرا رفت و چرا بازآمد؟

.این عرصه از هماورد خالی است و گشودگی آن  برای عموم, تنها درهمان آنات گشودگی رخ می دهد  اگر چه هیچ کس بدون "آن" نیست و امکان آن هم در هر "آن" مهیاست.

سطح معنایی  دیگر اما ژاژخایی خواننده با سخن حافظ است یعنی همان جور بی  وجه  و بی اعتباری  که سخن عامه از آن فهم می کند یا فال می گیرد و سخن حافظ نیزرندانه به چنین وجهی مجال میدهد و خود را به عام فهمی می زند. لاجرم  این دو وجه  متفاوت که اولی عافیت سوز است و لاتحاشی و دومی مصلحت اندیش و فرصت طلب است همانند آیین و جشن در کنار هم می آیند چون هر دو انعکاس هایی متفاوت از یک سخن واحد اما مشتبه  هستند. اگر چه التباس تاویلی این سخن, یعنی عشرت طلبی, برصورت صریح آن, که همان فرصت طلبی است می چربد اما حافظ معنی رندانه ی زبان خود را با فهمی عوامانه از "زمان" صورت بندی و پنهان کرده است و لذا این دو صورت نامتناجس, در زبان وی مانند یانوس, خدای دو سر سال نو همواره با هم می آیند چون هر یک سر و سِر دیگری است. فرصت طلبی تاویلی عوامانه از عشرت طلبی رندانه  است به سطح, سطحی که درآن عوام غم ایام می خورند ودر آن  به فرصت طلبی و عنف با زمان مشغولند اما خود حافظ در"آنِ[5]ِ" زبان سکونت دارد و فارغ از گذشت ایام در "حال" است:

 

غم دل چند توان خورد که ایام نماند؟

گو نه دل باش و نه ایام چه خواهد بودن

باده خور غم مخور و پند مقلد منیوش

اعتبار سخن عام چه خواهد بودن؟

  

 

در کلام حافظ این غنیمت شمری "وقت" یا به عبارتی فرصت طلبی  نیست که توصیه می شود چون فرصت از دست رفتنی نیست و"از ازل تا به ابد فرصت درویشان است". آنچه که حافظ به ما توصیه می کند  غنیمت شمری "دم" است,  دمی که از مصاحبت و هم نفسی با یک دوست ناشی می شود و بهار تنها  تمثیلی از آن است.

 

گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت

که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد

.

دیدن گل به این تاویل به مثابه ی یک حادثه است.  حادثه در زبان وقت زده یا همان روزمره ی امروزی یعنی زیر ماشین رفتن یا چیزی از این قبیل و وجه هم سخنی و صحبت آن از یاد رفته است. حادثه به معنی حدوٍث چیزی نو است و از ریشه ی حادث یا همان راوی است. یعنی سخنی که اتفاق می افتد. به همین دلیل در اصطلاح صوفیه به مرگ "واقعه" یا حادثه می گویند و همچنین به واردات قلبی که در "واقع" همان حرف و حدیث دوست و صحبت و هم نشینی با اوست:

 

 

ساقی حدیث سرو و گل و لاله می‌رود,

 وین بحث با ثلاثه غساله می‌رود.

 می ده که نوعروس چمن حد حُسن یافت,

 کار این زمان ز صنعت دلاله می‌رود.

 

. در هر حال  این الگویی است که در غزل هایی از حافظ که به بهانه ی بهار سروده شده اند تکرار  می شود و مخیل بودن کلام این اجازه را به ما می دهد که فی المثل در شعر بالا کلمه ی  "رفتن " را به معنی" از دست رفتن" تاویل کنیم و یا اینکه خیلی ساده آنرا  به معنی رفتن و روان بودن و صیرورت داشتن و شدن بگیریم.

در وجه نخست بهار خود را به صورت یک "وقت" مغتنم و لاجرم از دست رفتنی  پدیدار می کند و موسم گل تنها  فرصتی کوتاه است که باید آنرا غنیمت شمرد.  یک واحه در میان زمهریر این عالم وقت زده. این شکل ازبهاریعنی " بهاری که از دست می رود"متعلق به مختصات یک جا نشینی است یعنی  مکان ِ ثابت و زمان متغیر.  ما سر جای خودمان مثلاً در یک باغ  ایستاده ایم و بهار از این در باغ وارد می شود و از آن در به در می رود.

به این تعبیر, هرحادثه, ازدولت دیدار  زیبارویان گرفته تا تصدی خود دولت, خود را تنها  به شکل یک وقت مغتنم صورت بندی می کند. این به خودی خود یک نحوه ی شیطانی کردن زمان است  چون ماهیتاً ما را از بهشت, یعنی "دمی" که در آن از "وقت" آسوده ایم می راند.

امادر وجه دیگری که بهار خود را به منزله ی  یک دم آشکار می کند  می توان با بهار رفت و به این ترتیب تا ابد با دم مسیحایی  بهار ماند. این وجه عدم اندیشانه که از خواننده دعوت به تحویل می کند تا مانند خود بهار در رگ و پی عالم بدود محل تاویل و تمثیل است و خود را به مانند یک امکان در درون زبان حافظ حفظ و البته پنهان می کند. حاصل این وجه سخن اینکه آدمی مانند گل و لاله و ریحان  است و باید قدر مصاحبت با دوست را دانست و دم هم صحبتی با او را غنیمت دانست چون مابقی اوقات چیزی جز بی حاصلی و بی خبری نخواهد بود. روح آدمی  "روان" است و همچون مسافری از این در سراچه ی طبیعت وارد می شود و از آن در به در می رود.  آنکه همچون حافظ در روان خود سکونت دارد به مانند سرو روان همواره در بهار می ماند. مخاطب این وجه سخن حافظ همان مخاطب "زبان سوسن"[6] است یعنی کسی که همچون  سرو از سر تعلقات ایام مرده باشد و جان به گفت و گوی ابدی  با دم عیسی بهار سپرده باشد: ای دوست, تنها چاره  برای فرار از زمستان بعدی و خلاصی از "وقت",  به غنیمت گرفتن" دم" است نه" وقت", و این دم یعنی همان همنفسی با دوست. اتفاقی که با باز کردن دیوان حافظ می افتد. به این تعبیرمراد از گل و بهار گذران  در این شعرِ به خصوص حافظ, که هر سال نو خوانده می شود شخص حافظ است, سرو روان ادبیات فارسی که از ما دعوت به هم سخنی می کند تا با او از در این باغ خزانزده  خارج شویم وبرای همیشه  در بهار بمیریم و بمانیم:

 

حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود

قدمی نه بوداعش که "روان" خواهد شد.

 

 

 

 

 

[1] هایدیگر این کلمه را نیز که به معنی "در اصل" و "در واقع" است با حادثه و از آن خود کردن هم ریشه می کند کما اینکه در نزد ما نیز کلمه ی "واقعه" با "واقعیت" هم مصدر است.

[2]Martin Heidegger: Beiträge zur Philosophie (Vom Ereignis). Gesamtausgabe III. Abt. Unveröffentlichte Abhandlungen Vorträge - Gedachtes. Bd. 65. 3. Auflage Klostermann-Verlag, 2003.

 

 

[3] See http://www.logosnet.org/cultural/I_Ching_china_Pills_3.pdf last accessed on 10.2.2013

[4] یعنی تبدیل 

Biblestechen

به

 Buchstechen  

[5] به اعتبار سخن خود او که "بنده ی طلعت آن باش که آنی دارد" کلمه ی "آن" در فارسی تعبیرات متفاوتی اعم از زمانی و مکانی دارد که می تواند مانند دازاین هایدیگری مصدر تفکردر باب "بودن و شدن" باشد.

[6] گوته نیز می گوید که تنها آنکه حافظ را می شناسد آواز بلبل را می فهمد:

Nur wer Hafis liebt und kennt

Weiß was Calderon gesungen

این شعر بر روی بنای یادبود حافظ و گوته در شهر وایمار, تحت عنوان گفت و گوی ابدی نگاشته شده است.

 

 

«انسان و فرهنگ» ویژه نوروز 1392
http://anthropology.ir/node/17161

«انسان و فرهنگ» ویژه نوروز 1392
http://anthropology.ir/node/12899

 

دوست و همکار گرامی


چنانکه از ​فعالیت های داوطلبانه کانون ​«انسان شناسی و فرهنگ» و ​مطالب منتشر شده​ در سایت آن​ ​بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات ​و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

لطفا کمک های خود را به حساب زیر واریز کنید و در صورت دلخواه با ایمیل به ما اطلاع دهید.

شماره حساب بانک ملت: 117360766


شماره شبا: IR98 0120 0000 0000 0117 3607 66


شماره کارت: 7634-4916-3372-6104


به نام آقای رضا رجبی