مردانی با گوش های شکسته

گلناز خالقی

بگیر، زیر کتفش رو بگیر!  پاشو بگیر! بندازش بیرون! تحمل کن 8ثانیه دیگه! ماشالله! آفرین! علی یارت! مرسی پسر! بردی تموم شد!!!
این ها جملاتی است که در دقایق آخر می شنویم، این جملات شاید اوج دقایقی است که یک عمر و یک زندگی پس و پیش شان شکل می گیرد. حلقه هایی از زنجیره ی قهرمان- پهلوان بودن. یا اساسا بودن، دیده شدن. این ها جملاتی است، که شاید تنها  رابطه ی ما با کشتی گیرهایی که از طرف ایران برای شرکت در مسابقات، اعزام شدن را بوجود می آورد.

 وقتی یک کشتی گیر از ایران، در برابر روسیه، مجارستان، قرقیزستان و یا هر جای دیگر قرار می گیرد، هیجان داریم، منتظریم تا ببرد، به خاطر ایرانی بودنش، برای اینکه هویت ملی مان را درگیر می کند، نه به خاطر آن کشتی گیر. خیلی از ماها شاید بعد از اینکه تب و تاب مسابقات گذشت، اسامی کشتی گیرها  را هم به خوبی یادمان نیاید، و تنها یادمان بماند که ایران، کشور  ما،  در برابر ده ها کشور شرکت کننده، دومین گروه در مسابقات کشتی دوره ی نوجوانان شده است.

اما همه ی این حس ها وقتی آن کشتی گیر را بشناسی، وقتی حرف هایش را، انگیزه هایش را، دغدغه هایش را شنیده باشی، وقتی با زحمت  ها  و غصه هایش آشنا باشی،  بسیار متفاوت خواهد بود.  دیگر آن کشتی گیر یگ آدم معمولی و یا حتی یک ورشکار بی نام و نشان نیست، با او  حس همدردی خواهی کرد، روح تو هم با او  می رود روی  تشک، قلبت با مربی اش تند تند می زند، نگرانی، تو هم با او  مبارزه میکنی،  توهم زیر دو خم میگیری، خاک می کنی، نفس نفس می زنی. و وقتی تمام میشود، وقتی دستش را  میبرند بالا، دیگر  نه پرچم و نه ایران و نه عرق ملی ات، که تمام غرورت، تمام حس احترامت نسبت به او، به کشتی گیر،  اوج می گیرد.  حس احترام به  تلاش های یک انسان برای رسیدن به آرزو هایش، حس شادی از  به نتیجه رسیدن تمامی زحماتش.

فیلم "مردانی با گوش های شکسته" ، کاری از نیما شایقی، که در سی و یکمین جشنواره فیلم فجر، در بخش مستند "سینما حقیقت"  اکران شد، مستندی از زندگی کشتی گیران تیم ملی نوجوانان است.  این مستند، نه تنها تمام دقایقی را که یک کشتی گیر پشت سر میگذارد تا روی تشک جا بگیرد به تصویر می کشد، بلکه آینده ای رو که بعد از پائین آمدن از تشک پیش رو خواهد داشت را  هم به چالش می کشد.

در جایی از فیلم، پیام و مسعود، با هم حرف میزنند:

-         مسعود: این قسمته.

-     پیام: نه قسمت و میشه عوض کرد. اینطوری نمی شه که از اول بنویسن، تو معتاد میشی یا.... قسمت دست خود آدمه، شاید مرگ و نتونی کاریش کنی، اما بقیه اش رو می شه تغییر داد.

-         مسعود: نه شاید اینطوری نباشه. وقتی یه نفر با شرایط بدش روحیه نداشته باشه که نمیتونه با سرنوشت بجنگه.

-         پیام: ببین مطمئن باش فقط بدبختا میان کشتی گیر می شن!

این تصور از خود، که فقیر هستی، بدبختی، مشکلات زیادی داری، اما  باید به جایی برسی، و تنها راه کشتی است، اسطوره ای در ذهن این نوجوانان شکل می دهد، اسطوره ی پهلوانی، اسطوره ی محبوبیت، دیده شدن و حضور داشتن. این اسطوره، این رویای شیرین،  مسیر زندگی بسیاری از آنها را تغییر می دهد. در جای دیگری از فیلم،  ورزشکاران، عکس کشتی گیرهای قدیمی که مدال هم گرفتنه اند را نشان می دهند، و سرنوشت هر کدام را  توضیح می دهند: بیشتر کشتی گیرهای نوجوان، بعد از اینکه به مرحله ای از زندگی می رسند که با جنبه های دیگر زندگی، مانند تشکیل خانواده، درآمد و معاش رو به رو می شوند کشتی را رها می کنند.  از سویی چون در دوران نوجوانی به شوق کشتی، درس و مدرسه را رها کردند، نه مهارتی دارند، نه دانشی و نه سرمایه ی  مادی ای از آنها پشتیبانی می کند. در نتیجه  مجبور می شوند به مشاغلی که به مهارت و سرمایه نیاز ندارند  تن دهند. در یکی از سکانس های فیلم، بخشی از زندگی یکی از مربی های کشتی  به تصویر کشیده شده است که بعد از سالها فعالیت در این رشته و صرف زمان طولاتی ای از عمر خود در پرورش کشتی گیران، برای گذران زندگی، باید  روزنامه و سیگار بفروشد. در واقع برای یک کشتی گیر،  تنها روی تشک نیست که باید مبارزه کند، بلکه  تمام زندگی به مبارزه تبدیل می شود.

نوجوانانی که با تمام انرژی و استعداد هایشان، روزی به شوق به دست آوردن چیزی که همواره در رویاهای شان  پرورانده اند؛  یعنی دیده شدن، تغییر جایگاه و موقعیت در زندگی، به سمت کشتی گرایش یافته اند، و در راه رسیدن به این رویای مبهم، درس و کار را هم رها  کرده اند، سرمایه های اجتماعی یک مملکت و یک ملت اند. اما جامعه این سرمایه های اجتماعی خود را  در میانه ی راه از دست می دهد. نوجوانانی که هنگام ورود به  این عرصه  تمام امیدشان این است که سرگذشتشان با قبلی ها فرق داشته باشد، جور دیگری بشود، زیرا راه دیگری برای ابراز خود، برای فراتر رفتن از مرزهای اجتماعی و اقتصادی ای که درگیر و احاطه شان کرده است، وجود ندارد.

هنگامی که مسابقه تمام می شود، در واقع فرقی بین کسی که مدال آورده و کسی که نیاورده نیست. هر دو به نوعی بازنده اند، زیرا  آن طرف  مسابقه، آینده و چشم اندازی برای کشتی گیران وجود ندارد. یک رویا، با تمام سختی ها و فشارهایی که متحمل شده اند تا به آن دست یابند، رویایی لحظه ای است. در 10دقیقه، تمام زحمات یک کشتی گیر قضاوت می شود: بردن یا باختن.

اما چه چیز بعد از پائین آمدن از تشک مسابقه در انتظار کشتی گیر است؟  بعد  از اتمام مسابقات، هنگامی که  به شهر و خانه اش، به زندگی عادی و روزمره  باز می گردد. بعد از آن که روزهای پرالتهاب، تب و تاب مسابقه، قهرمان و پیروز میدان شدن فروکش می کند، آینده  ی کشتی گیر چگونه شکل می گیرد؟

نیما شایقی، کارگردان فیلم  می گوید: "همه ی ما آدم ها یک جایی، زمانی  در زندگی این سوال را  از خودمان می پرسیم که "آیا راهی که آمدم ارزشش را  داشت؟"  و این در کشتی خیلی بیشتر دیده می شود، چون هیچ حمایتی  نمی شود  و هیچ چشم اندازی برای کشتی گیران متصور  نیست. و شاید بتوان گفت ، مسعود که مدال نیاورد و در تیم جوانان انتخاب نشد، چون مجبور شد به مدرسه برگردد و برای دانشگاه آماده شود از بقیه موفق تر خواهد شد."

مرگ اسطوره های ذهنی، یا در حقیقت رویاهایی که در ذهن می سازیم،  اگر چه به انسان ها قدرت دیدن حقایق را می دهد  و باعث می شود  براساس واقعیت های زندگی بهتر،  و یا حداقل منطبق با واقعیت، تصمیم بگیرند،  اما امیدهای یک نسل را هم با خود به گور می برد. امید  به اینکه  می توان  از جایگاهی که در آن قرار دارد، با تمام مسائل و مشکلاتش بیرون بیاید  و به موقعیت  بهتری برسد؛  برای خود  و کسانی که دوست شان دارد،  از جمله خانواده،  افتخار و شرایط بهتر زندگی،  ایجاد کند. این تصورات ناشی از آرزوی قهرمان خانواده بودن است، که در پس ذهن بیشتر این نوجوان هایی است که از میان خانواده های با سطح درآمد پائین و مشکلات زیاد، به کشتی روی می آورند. اماهنگامی که زندگی حقایقش را بی رحمانه به رخ می کشد، و لمس تجربه ی ده ها و صدها کشتی گیر دیگر که پیش از آنها این مسیر را رفته اند،  کشتی گیر نوجوان  را متقاعد می کند که این رویا یک رویای پوچ است،  و او را از ادامه ی مسیر منصرف می کند.  در نتیجه جامعه به مرور انگیزه های اجتماعی، استعدادها و سرمایه های اجتماعی اش را از دست می دهد.

جامعه ای که  رویای قهرمان شدن در ذهن مردمش مرده باشد، به مرور حضور جهانی خود را ازدست می دهد و تنها در تاریخ از آن یاد خواهد شد. کشوری که قهرمانی با رویای پبروزی برای شرکت در مسابقات ندارد، در عرصه ی جهانی نامی از  آن نخواهد بود.کشوری  را تصور کنید که اسمش در هیچ مسابقه، هیچ المپیک، هیچ همایش و جشنواره ی بین المللی ای دیده نشود، در نتیجه این کشور  انگار اصلا نیست، وجود ندارد، تنها نامی در کتاب های تاریخ، و یا نقشه های رسمی از آن دیده می شود که یادآور هیچ چیز نیست.  تنها تریبونی که حضور چنین کشوری  را اعلام می کند، تریبون رسمی، با تمام کشمکش های سیاسی و سلطه ی فرهنگی است که  پروپاگاندا از آن جامعه، ترسیم می کند. دیگر هیچ کلام دیگری برای ابرازش وجود ندارد. یک کلام بودن، یعنی تن دادن به تمام تبلیغات سیاسی و  بازی های قدرت. در حالی که جامعه ای که با پرورش استعدادهایش، با حمایت از سرمایه های اجتماعی اش، حضور خود را در عرصه ی بین الملل با پیروزمندی اعلام و ابراز می کند، می تواند ادبیات و کلمات دیگری برای توصیف خود ارائه کند. علاوه براین چنین جامعه ای از حضور بلند مدت استعدادهایش بهره مند خواهد بود، نه ابنکه در نتیجه ی سرخوردگی ها و فشارهای زندگی موقتی بودن شیوه ی قهرمان هایش شود. زمانی را تصور کنید که مسابقات المپیاد برگزار می شود، و ایران، هیچ ورزشکاری با رویای قهرمانی و  با اسطوره ی بالا بردن پرچم کشورش را نداشته باشد، در این هنگام هیچ غرور  و عرق ملی ای  نخواهد بود، حرفی برای گفتن و نامی برای بالیدن وجود نخواهد داشت. برعکس هنگامی که از استعدادها  در مسیر تلاش و کوششان حمایت می شود، و به عنوان سرمایه ها و نیروی جوان جامعه، آینده ای برایشان برنامه ریزی می شود، مبارزه به  روی تشک تقلیل می یابد و نوجوانان را از مبارزه ی سخت تری که آنها را در برابر آینده ی مبهم و سرنوشتشان قرار می دهد، رها می سازد.

هنگامی که در فیلم، مسعود را بعد از باخت نشان می دهد، نا امید و غمگین از سالن بیرون می رود تا کمی آرام بگیرد، تماشاگر هم با او غمگین می شود و حسرت تمام زحماتی که در طول فیلم شاهدش بوده است را می خورد. از روی کنجکاوی های شخصی، در گفت و گویی که با کارگردان فیلم داشتم،  از سرنوشت مسعود پرسیدم. مسعود بعد از آن شکست به مدرسه رفت تا خود را برای کنکور آماده کند، و اکنون هم در دانشگاه پذبرفته شده است، و هم برای تیم کشتی جوانان. شاید ایجاد شرایطی که کشتی گیران، و همچنین سایر ورزشکارانی که به طور حرفه ای فعالیت می کنند، بتوانند آینده ای روشن را برای خود ترسیم کنند، هم انگیزه ی حضور گسترده تر، با انگیزه تر و هم طولانی تری را فارغ از دغدغه ی معاش و زندگی، برای قهرمانان کشورمان ایجاد کند. ضمن اینکه ورزش در کشورمان از یک سرگرمی ناشی از هیجانات دوره ی نوجوانی و شوق قهرمانی، به دغدغه ای برای تمام زندگی تبدیل می شود و کیفیت بهتری می یابد.

 

 

دوست و همکار گرامی


چنانکه از ​فعالیت های داوطلبانه کانون ​«انسان شناسی و فرهنگ» و ​مطالب منتشر شده​ در سایت آن​ ​بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات ​و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

لطفا کمک های خود را به حساب زیر واریز کنید و در صورت دلخواه با ایمیل به ما اطلاع دهید.

شماره حساب بانک ملت: 117360766


شماره شبا: IR98 0120 0000 0000 0117 3607 66


شماره کارت: 7634-4916-3372-6104


به نام آقای رضا رجبی