روشنفکران در فرانسه(1)

یوهان انگرمولر ترجمة مهرداد امامی

از قرن هجده به بعد، حوزة عمومی در فرانسه به نوعی تولیدکنندة فرهنگی مجال بروز داده که از قدرت نمادین قابل توجهی بر عرصه های گوناگونی چون هنر، ادبیات، علوم انسانی، علم و علوم سیاسی برخوردار است. پس از ماجرای دریفوس (Dreyfus affair)، رسواییِ قضایی یی که جمهوری سوم را حول و حوش سال 1900 به تکاپو انداخت، چنین تولیدکنندة فرهنگی یی «روشنفکر» نام گرفته است. روشنفکر، یک تولیدکنندة فرهنگی متعهّد (engaged) است- متخصصی که جهت گیری سیاسی و اخلاقی ]خود[ را با پروژه ای علمی یا فرهنگی والایی تلفیق می کند. تعهّد سیاسی روشنفکر ممکن است منوط به بیان صریح منافع مشروع مردم، بازیابی ارزش های دموکراتیک و جهان شمول جمهوری، یا محکوم نمودن اَشکال بی عدالتی اجتماعی باشد.
هر پژوهشی دربارة روشنفکران فرانسوی در قرن بیستم، باید رابطة میان اندیشه های روشنفکران و بسترهای سیاسی و اجتماعی آن ها را مد نظر قرار دهد. همچنین باید پیکربندی های تاریخی یی را مورد توجه قرار داد که بدون آن ها، به سختی می توان به فهم تاریخ روشنفکری فرانسوی نائل شد. از این رو، به منظور فهم اهمیت فرهنگی دورة 1898 (آغاز ماجرای دریفوس) تا 1984 (مرگ فوکو)، ضرورت دارد که این عصر طلایی کوتاه مدت روشنفکری مدرنیست فرانسوی را در منظری تاریخی مورد توجه قرار داد. البته دیگر عصر طلایی، دورة روشنگری (l’âge des lumières) بود، زمانی که روشنفکریِ مدرن متولد شد. با این وجود، اگر در طول قرن هجدهم، یک حوزة عمومی متمایز و مجزّا علیه دولت مطلقه و نظام روحانیت پدیدار گشت، وضعیت روشنفکرانی که پس از یک سده بعد از انقلاب فرانسه وارد صحنه شدند، چه بود؟ پیش از آنکه به روشنفکران فرانسوی در قرن بیستم بپردازیم، اجازه دهید به پیش-تاریخ بی واسطة روشنفکران مدرنیستی اشاره کنیم که امیل زولا مثال بارز آن ها بود.
مطمئناً این دیدگاه که حیات روشنفکری فرانسه در قرن نوزدهم، در مقایسه با گذشتة بلافصل خود و سایر کشورهای اروپایی، شور و حرارت کم تری داشت، به طرق گوناگونی نیازمند اصلاح است. در طول قرن نوزدهم، گروه مهمی از تولیدکنندگان ادبی خودآیین، مانند ویکتور هوگو، وجود داشتند که هم ستاره های ادبی سرشناسی بودند و هم فعالین سیاسی برجسته ای. با این حال، اگرچه ریشة عمدة روایت های جمهوری خواهانه و اسطوره های شکل دهندة سیاست های ملی به انقلاب فرانسه می رسید، اما دستاوردهای پژوهشیِ تولیدکنندگان آکادمیک تر، همچنان در معنای مشخصی، به واسطة موفقیت رقبای آلمانی آن ها، کوچک جلوه داده می شد. در خلال سدة نوزدهم و به رغم گرایشات ناسیونالیستی در اروپا، واردات گسترده ای از آثار و معیارهای آکادمیک آلمانی ]به فرانسه[ آغاز گشت، از فلسفة ایدئالیستی حاکم بر روش های پیچیده در زبان-شناسی تاریخی گرفته تا روش علمی تخصصی و دقیق مبتنی بر میزان بالایی از تقسیم کار. این جریان تا بعد از جنگ جهانی دوم ادامه یافت، یعنی زمانی که بسیاری از روشنفکران فرانسوی، با شوق و ذوق به متفکرانی چون هگل، مارکس، نیچه، هوسرل، فروید و هایدگر برخوردند.
دلیل اصلی ضعف نسبی حیات آکادمیک فرانسوی در قرن نوزده و نیمة نخست قرن بیستم، غیاب نهادهای نیرومند و خودمختار آموزش عالی بود که تا پیش از 1968، یعنی زمانی که دانشکده های سنتی دست آخر به دانشگاه هایی تمام عیار تغییر شکل دادند، ایجاد نشده بود. هر چند در قرن نوزدهم، دانشگاهیان و روشنفکران بورژوای آلمانی (Bildungsbürger)، دارای اعتبار بودند و نهاد معتبر سودمندی مثل دانشگاه هومبولت داشتند، دانشکده ها (facultés) و مدارس (écoles) فرانسوی، بسط نظام تکامل نیافتة مدارس ابتدایی یا دبیرستان ها بودند تا اینکه امتداد نظام خودمختار پژوهش دقیق، تحصیلات بالاتر از لیسانس، و دانش پژوهی ناب باشند. به بلندای نیمة نخست قرن بیستم، دانشکده ها، که ریشه های آن ها عمدتاً به پیش از انقلاب فرانسه می رسید، اساساً به عنوان عرضه کنندگان مدارک دانشگاهی (برای مثال لیسانس و فوق لیسانس) ایفای نقش می کردند، اما برنامه های جامعی در رابطه با آموزش آکادمیک ارائه نمی دادند، چه برسد به پژوهش های مستقل. مدارس یا اِکول ها، در مقابل، نتایج انقلاب فرانسه بودند. هرچند حکومت جمهوری خواه این اِکول ها را به منظور به وجود آوردن بوروکرات ها و آموزگاران دولتی بسیار متخصصی ایجاد کرد، اما هیچ یک از آن ها نمی توانست در عوض فقدان آثار آکادمیک معتبر و پژوهش های موشکافانه در دانشکده ها ایجاد شده باشد. به رغم اعتبار زیاد و مشاغل درخشانی که این اِکول ها وعده شان را به فارغ التحصیلان خود می دادند (و همچنان نیز می دهند)، هدف نخستین همة آن ها برآورده کردن نیازهای دولت و به وجود آوردن کارمندان آتی دولت بود. حتی «معقول»ترین همة اِکول های ممتاز، یعنی اِکول نُرمال سوپریور، بیشتر بر تعلیم دادن تولیدگرانة آموزگاران فلسفه تمرکز داشت تا خلق مبتکرانة آثار آکادمیک خودمختار.
از این رو، حائز اهمیت است که اشاره کنیم که در طول قرن نوزدهم و نیمة نخست قرن بیستم، شمار بااهمیتی از تولیدکنندگان نمادین، خارج از نهادهای آموزش عالی و مراکز یادگیری آکادمیک سنتی (مثل سوربُن و آکادمی فرانسه) بودند. بزنگاه مدرنیستی تولید نمادین که با استقرار حیطة مدرنیستی هنر پیشرو در سه دهة پایانی قرن نوزدهم آغازید، به سختی قابل فهم خواهد بود بدون توجه به این گروه فزاینده از تولیدکنندگان فرهنگی مستقل و والا، که هم اهل شهرستا ن های فرانسه بودند، یعنی جایی که نظامی درجه دو، تنها تعداد کمی از فارغ التحصیلان آن ها را جذب می کرد، و هم اهل خارج از فرانسه. بازار تولید نمادین به عنوان پیامد هجوم مداوم تولیدکنندگان جدید بلندپرواز، تا حدی گسترش یافت که دنبالة خودمختار تولید محدود پدیدار گشت. از نظر بوردیو، تولیدِ محدود (restrained production) به سمت خواسته های انحصاری سایر تولیدکنندگان نمادین سامان می یابد و بزنگاه مدرنیستی را می توان به مثابة پیامد ناخواستة تمایزِ تولید فرهنگی در نظر گرفت. خلاف پیشینة بازار تولید نمادین کاملاً توسعه یافتة هم متمرکز و هم شدیداً متمایزی است که تولیدکنندگان و روشنفکران مدرنیست بتوانند چنین نقش حائز اهمیتی در فرانسه به دست آورند. تمرکز تولیدکنندگان فرهنگی در پاریس و ساختار متمایز عرصة روشنفکری، نه تنها منجر به توالی سریع جریان ها و مُدهای زودگذر نشد، بلکه حاکی از منافع نمادین عالی یی بود برای آن دسته از رهبران روشنفکر که می-توانستند خود را در عرصه های گوناگون تولید فرهنگی والا، تفوّق آکادمیک و سیاست های ملی اثبات نمایند.
در طول ماجرای دریفوس، ذهنیت و گفتمان روشنفکری مدرنیستی برای نخستین بار به وضوح بیان شد. آلفرد دریفوس فرماندة ستاد ارتش فرانسه بود که در 1894 متهم به جاسوسی شد، هر چند دیری نپایید که مشخص شد گناه او به خاطر دین یهودی اش بود نه به دلیل خیانتی واقعی. از 1897 به بعد، تعداد فزاینده ای از تولیدکنندگان ادبی و آکادمیک، کسانی چون شارل پژوی، آندره ژید، مارسل پروست، لوسین هِر و امیل زولا، به بهانة محاکمة مجدد ]دریفوس[ صف آرایی کردند و نامة معروف امیل زولا با نام «من متهم می کنم» (1898) تبدیل به مانیفست گروه تازه شکل گرفته ای از روشنفکران شد. ماجرای دریفوس به سرعت تبدیل به چیزی بیش از یک رسوایی قضایی ساده شد و منجر به هیاهوی طولانی و شدیدی میان نیروهای محافظه کار روحانی و طرفداران لیبرال دموکرات جمهوری سوم گشت که روشنفکران نمایندة آن ها بودند.
تغییرات سریع و دگرگونی های شدیدی که عموماً تحت پنج بزنگاه نمادین قرار می گیرند که پنج «دورة» روشنفکری اصلی آن ها را نمایندگی می کند، ]به بهترین نحو[ برانگیخته شدن تعهّد روشنفکری متعاقب ماجرای دریفوس را وصف می نمایند: نخستین بزنگاه مدرنیستی اصلی متعلق به آوانگاردهای تاریخی در طول جنگ جهانی اول بود (برای مثال مارسل پروست)، دومین آن ها مربوط به جبهة خلق ملی (front populaire) و سوررئالیسم می شد (برای مثال آندره ژید و آندره برتون)، نخستین بزنگاه مدرنیستی متأخر یا اگزیستانسیالیسم (به رهبری ژان-پل سارتر) بود، دومین بزنگاه مدرنیستی متأخر و موفقیت مبهوت کنندة مجلة علوم انسانی (sciences humaines) و گفتمان روان شناختی-مارکسی-ساختارگرایانه (که از لحاظ سیاسی چشمگیرترین نمایندة آن میشل فوکو بود)، و بزنگاه پست مدرنیستی (بازگشت نظریة سیاسی لیبرال و روشنفکر «باقیمانده از چپ» یعنی پی یر بوردیو). این بزنگاه های نمادین را گروه ها و شبکه هایی خاص حمایت می کردند که در اغلب موارد ژورنالی روشنفکری در اختیار داشتند، برای مثال، لا نووِل ریوو فرانسز (La Nouvelle revue française) (که ژید در 1908 آن را بنیان گذاشت)، زمانة نو (Les Temps modernes) (که سارتر در 1945 آن را تأسیس کرد)، تِل کِل (Tel Quel) (که نظریه پرداز و نویسندة آوانگارد فیلیپ سولرز آن را در 1960 به وجود آورد)، مجلة پژوهش های علوم اجتماعی (Actes de la recherche en sciences sociales) (که بوردیو در 1975 آن را بر پا کرد)، و مجلة لو دِبا (Le Débat) (که تاریخ نگار لیبرال پی یر نورا آن را در 1980 بنیان نهاد).
گرایش های پیچیده و متناقض تاریخ روشنفکری قرن بیستم، عاملی پایدار در گذار از بزنگاه های مدرنیستی اولیه به متأخر، نقش فزایندة تولیدکنندگان آکادمیک بود که نهایتاً در مقام علمی اجتماعی بوردیو به اوج خود رسید. هرچند هنرمندان و نویسندگان به طور مسلط دو بزنگاه مدرنیستی اولیه را تحت هدایت خود داشتند، اما دورة مدرنیستی متأخر، نشانگر برآمدن روشنفکرانی آکادمیک تر بود. برای مثال، ژان-پل سارتر، نخستین ستارة روشنفکری که هم پذیرش ادبی پیدا کرد و هم پذیرش آکادمیک، تبدیل به نمونة بارز روشنفکری فرانسوی شد: سارتر به عنوان فارغ التحصیل اِکول نُرمال، کارش را به منزلة آموزگار فلسفه در دبیرستان آغاز کرد و سپس نویسنده ای مستقل شد که در مجلة مقاومت (résistance) فرانسه تبدیل به ]فردی[ سیاسی گشت. تأثیر سارتر بر حیات روشنفکری فرانسه چنان بی چون و چرا بود که تغییر جهت ماهرانة او میان عرصه های تاکنون مجزای تولید نمادین (از قبیل فلسفه، ادبیات، تئاتر، ژورنالیسم چاپی و رادیو، مقایسه کنید با بوچتی (Boschetti) )، اثری بادوام بر عرصة تولید نمادین (برای مثال، روزنامة فرانسوی لیبراسیون، که با همکاری سارتر در 1973 بنیان نهاده شد) باقی گذاشت. سارتر مظهر روشنفکری متعهّد است که مقام خود را به مثابة پژوهشگر و تولیدکنندة ادبی، در خدمت عمل سیاسی قرار می دهد.
پایان قسمت اول.
منبع:
John Murray, Christopher, (2004), Encyclopedia of Modern French Thought, New York, London: Fitzroy Dearborn: Entry of Intellectuals

 

پرونده ی اینترنتی «روشنفکری» در انسان شناسی و فرهنگ:
http://anthropology.ir/node/15449

پرونده ی «روشنفکری» در انسان شناسی و فرهنگ
http://anthropology.ir/node/3773

 

دوست و همکار گرامی


چنانکه از ​فعالیت های داوطلبانه کانون ​«انسان شناسی و فرهنگ» و ​مطالب منتشر شده​ در سایت آن​ ​بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات ​و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

لطفا کمک های خود را به حساب زیر واریز کنید و در صورت دلخواه با ایمیل به ما اطلاع دهید.

شماره حساب بانک ملت: 117360766


شماره شبا: IR98 0120 0000 0000 0117 3607 66


شماره کارت: 7634-4916-3372-6104


به نام آقای رضا رجبی