بازنمایی فضا و هویت شهری در رمان فارسی(مطالعه موردی آثار عباس معروفی) (3)

مرضیه جعفری

بخش سوم و نهایی؛

4.2. خشونت در شهر
فضاهای شهری، می توانند محلی برای خشونت باشند. خشونتی که ایجاد آن متاثر از عوامل مختلف باشد و بازنمایی خشونت هایی شود که از سمت قدرت بر مردم اعمال شده اند. ناصر فکوهی در کتاب انسان شناسی شهری، عمده ترین دلایل خشونت های شهری را در چند مورد بر می شمارد:
-    فقر و شرایط نامطلوب اقتصادی زندگی؛ بیکاری ، نبودن امکانات برای پر کردن اوقات فراغت
-    کمبود آموزش و کمبود چارچوب های مراقبت و رسیدگی خانوادگی
-    فشار و سوءاستفاده های جنسی
-    انباشت های جمعیتی، کمبود فضای زیست، هم جواری و در هم ریختگی بافت ها و ارزش های اجتماعی
-    تعارض های طبقاتی، قومی، جنسی، فرهنگی و...
-    نقصان در فراینده های شکل گیری هویت و تعلق اجتماعی
-    بیماری ها
-    طراحی نامناسب شهر؛ مسکن های نامناسب، افسردگی ناشی از زندگی در محیط های خشک و سرد، کمبود فضاهای درونی و...
-    اضطراب از شرایط سخت کاری و عدم امنیت شغلی
-    سوءاستفاده از قدرت در نهادهای رسمی و... (فکوهی، 283 و 284: 1384)
سال بلوا، با ترسیم فضاهای شهری و روابطی که درون این فضاها شکل می گیرند، بارها به خشونت اشاره می کند، خشونتی که فضای شهر و ساکنین آن را فرا گرفته است. در سال بلوا می خوانیم؛
«لحظاتی بعد، سری از تن جدا شد. سری کوچک و گرد از آدمی بسیار آشنا چند قدم بالاتر از فلکه در لابه لای مه از تن جدا شده بود و حالا در شیب خیابان خسروی قل می خورد که در هر چرخش صدای سایش سنگ آسیاب را تداعی می کرد.»
«مردم هم چنان هیاهو می کردند و می خواستند هجوم بیاورند و پاسبان ها با قنداق تفنگ آن ها را پس می زدند. سروان خسروی آن بالا فریاد می کشید و معلوم نبود چه می گوید.
دو پاسبان دیگر دخالت کردند. اخوی در خاک می غلتید و طناب را رها نمی کرد. حالا سر بز نزدیک دست هاش بود، بهش چشم دوخته بود و زار می زد. بز ناله می کرد، داشت خفه می شد و صدای آدم در می آورد. می گفت: «نه. نه.»
شاید هم اخوی بود که می گفت: «بع، بع.»
«پدرها و پسرها از سایه همدیگر می ترسیدند و آن سال، پسری هجده ساله در ییلاق سر پدرش را برید و قدرت را قبضه کرد. بچه هایی متولد شدند که در صورتشان فقط یک چشم داشتند، آن هم درست وسط پیشانی. زنی بچه دو سر زایید و خودش سر زا رفت. زنی بچه ای زایید که چهار دست و چهار پا داشت، به اختاپوس شبیه تر بود تا انسان. پدری دختر ده ساله اش را حامله کرد. مردی زنش را کشت و جسدش را در چاه انداخت. جوان هجده ساله ای به دو تا از خواهرهاش تجاوز کرد. و مردم آن سال به اندازه ده سال بچه دار شدند. مردها بی خود و بی جهت زنشان را می زدند. و دار درست وسط فلکه برپا بود و انتظار می کشید، یا شاید مردم انتظار می کشیدند...»
«شده بود که نیمه شبی به خانه ای حمله کرده بودند، و برای این که دست خالی نرفته باشند، بچه ای را گروگان گرفته بودند، شده بود که گلوله ای در سینه صاحبخانه خالی کرده بودند، شده بود که وقتی مردی در خانه ندیده بودند، به زن ها تجاوز کرده بودند، و شده بود که راه را بر آدم هایی بسته بودند، برای خنده و سرگرمی.»
نظارت و اختیار در معیارهای کاربردی لینچ، به این معنا هستند که دسترسی و استفاده از فضاها و فعالیت ها، ایجاد آن ها و تعمیر، اصلاح و مدیریت اشان به چه میزانی توسط افرادی که در شهر زندگی می کنند صورت می گیرد. مقصود لینچ از نظارت، نظارت بر فضای انسانی است. تداوم هر جامعه انسانی، بسته به نظارت نظارتی خوب بر فضای زندگی است. از نظر لینچ اختیار و نظارت با موقیعت، قدرت و تسلط در ارتباط هستند.
هنگامی که در یک شهر، نظارت بر محیط های انسانی وجود نداشته باشد و این نظارت را نه ساختارهای اجتماعی مردم که سلطه و قدرتی تایین شده که خود نیز در ساختارهای خشونت آمیز و اعمال خشونت قرار دارد، سپرده شود، بازتولید خشونت در عدم نظارت و اختیار بر محیط انسانی شکل می گیرد.

5.2. شهر و آئین
فضاهای شهری، همواره محملی برای برگزاری حرکت های جمعی و برگزاری آئین ها و مراسم و مناسک مذهبی و تاریخی و برگزاری حلقه هایی از شادی و جشن بوده اند. میادین و خیابان های اصلی شهرها، عموما جایگاه برقراری این حرکت ها بوده اند. آئین ها و مناسک شهری را می توانیم در معیارهای لینچ، جزو معیار سرزندگی برشمرد، چرا که این آئین ها، علاوه بر تقویت هویت های جمعی سبب وارد کردن نشاط و سرزندگی به سیستم های اجتماعی و شهری می شوند. هر شهری و هر اجتماعی آئین های مخصوص خود را دارد.
بازنمود این مراسم و حرکت های جمعی را که سبب ساختن حافظه هایی جمعی می شوند، می توان در رمان سال بلوا و در توصیفات ارائه شده در روایت ها مشاهده کرد:
«آن شب عروسی غلامحسن خان بود، مردم در میدانچه بخوسر در شعاع نور چراغ های زنبوری و فانوس و لاله هایی که شمعی در آن ها می سوخت، داماد را به خانه عروس می بردند. دو طرفه کوچه ر اکوچه ساخته بودند، و اکبر لوطی درست وسط میدانچه بخوسر، جلو در حمام، معرکه گرفته بود، شیشه ای نفت در یک دست، و مشعلی در دست دیگر، جرعه ای می نوشید و آتش فوت می کرد. آتشی که انگار از دم کوره آهن گری ماشاالله آهنگر زبانه می کشد. از نردبانی راست بالا می رفت و از آن طرفش پایین می آمد، دستمالی از جیب در می آورد، آن را کف دستش می گذاشت، آتش می زد، و ناگاه کبوتر سفیدی از میان شعله پر می کشید و می رفت سر در حمام می نشست.
... اکبر لوطی تخم مرغی قورت داد و وردی خواند. آن وقت آن را از پاچه شلوار پاسبانی بیرون آورد، گفت: «سرکار، از کی تخم می کنی؟»
... عروسی تا نیمه شب در همان میدانچه بخوسر طول کشید، و بر خلاف میل همگان، در سکوت خاتمه یافت. سی و هشت گوسفند جلو داماد قربانی کردند، سه گاو سر بریدند، و علی رغم کرکری های پسران آقا جانی که گفته بودند عروسی را به توپ می بندند، خون هم از دماغ کسی نیامد...»
«زن ها و بچه ها یک طرف میدان تعزیه بودند، و مردها طرف دیگر، جای تکان خوردن نبود. شکسته بند پیرمرد چاقی بود که صورتش از سرخی می خواست بترکد، گرد و قلمبه. شب کلاه سیاهی هم به سر داشت و با حوصله ای عجیب کار می کرد... یکی از همراهان مرد، ظرف بزرگ نقل را دور گرداند، بچه ها و مردها هجوم بردند... مردها باز کف زدند و زن ها خندیدند. شکسته بند نگاهی به جماعت انداخت، دست هاش را به هم کوبید: «یا مرتضی علی.»
می خواست نمایش کوزه را اجرا کند که من تصمیم گرفتم به خانه برگردم...»
«جمعیت باز نوحه خواندند: «ای حرمت قبله حاجات ما، نام تو تسبیح و مناجات ما.»
به دایره های بی شماری تقسیم شده بودند و در خود می چرخیدند. بعد عَلَم کش ها هم از راه رسیدند، با بیرق های سبز و سرخ و سیاه. شب عاشورا شد، عاشورایی با پنجه های طلایی، گوشواره های پنج رنگ، بیرق های کوچک و بزرگ، کبوترهای سفیدی که بالا سر مردم پرپر می زدند، و آن نخلی که در ویط بر دوش جماعت راه می رفت. یک تابوت خالی هم در خیابان خسروی روی دست ها می چرخید. جماعت داد می زدند: «حسین حسین حسین وای.»
بسیاری از آئین ها، به دلیل قوام و استحکامی که در روابط و ساختارهای اجتماعی و در تقویت حس هم بستگی میان مردم دارند، خلل ناپذیرند و تغییر آن ها به دشواری صورت می پذیرد. آن چه شهرهای مدرن باید بتوانند فضاهایی را به منظور آن تعبیه کنند، برقراری ارتباط میان فضاهای شهری و آئین های موجود در میان مردم یک جامعه است.

6.2. هویت و عدم هویت در شهر
در میان معیارهای لینچ برای داشتن یک شهر خوب، هویت در زمره معیار معنی قرار می گیرد. . از نظر لینچ هویت مکانی پیوند نزدیکی با هویت شخصی پیدا می کند. این که "من این جا هستم"، در واقع حکایت از "من هستم" می کند. این که فرد ساکن در شهر و یا جمیع افراد ساکن در شهر نتوانند بگویند من چه هستم و یا در تعریفی که از خود به عنوان من یا ما ارائه می دهند، تصویری گنگ و مبهم و در هم ریخته را در کنار هم بچینند، نشان از عدم هویت و یا هویتی تخریب شده دارد.
هویت را در شهر می توان در قالب هویت های فردی، هویت جمعی، هویت جنسی، هویت فرهنگی و مذهبی و ... شناخت که در فضاهای شهری دیده می شوند. چگونگی بازنمایی هویت در رمان های مورد بررسی که یکی از سئوالات این پژوهش به شمار می آید را، می توان در بخش هایی از کتاب خواند. آن چه در این رمان در قالب هویت می بینیم، بیش از همه هویت زنانه است؛ هویتی که به سبب تمرکز داستان بر روی نوش آفرین، هویتی زنانه را در شهر شرح می دهد و پس از آن هویت های مردانه، هویت های جمعی و هویت های محلی و مذهبی را می توانیم به طور پراکنده در روایت داستان بخوانیم.
از دست دادن معنی شهر در داستان، به سبب آشفتگی ها و در هم ریختگی های  اقتصادی، سیاسی و اجتماعی موجود، بی معنایی را در چارچوب نظریات لینچ تداعی می کند. بی معنایی و به تبع بی هویتی مکانی و فردی و جمعی. این بی هویتی را می توان به اشکال مختلف درون داستان بررسی کرد. اما در این جا می توان بحث سرمایه های انسانی بوردیو را نیز به میان آورد، سرمایه های انسانی که شامل سرمایه های اقتصادی، فرهنگی، نمادین و اجتماعی می شوند، درون یک شهر قابل بررسی هستند. با توجه به تعاریفی که درون هر جامعه و در هر میدانی از کنش گران شکل می گیرد، داشتن و یا نداشتن سرمایه های اجتماعی را در ارتباط با مفهوم منش می توان موثر در امر هویت دانست. هویت های فردی در هر جامعه ای مستلزم داشتن سرمایه های انسانی است. برای مثال ضعیف بودن سرمایه اجتماعی در یک فرد، به تضعیف هویت او دامن می زند، چرا که عدم حضور در سیستم های ارتباطی اجتماعی مولفه هایی را که یک شخص خود را با آن تعریف می کند به زیر سئوال می برد.
در سال بلوا، علاوه بر هویت زنانه ای که بیش از همه در آن مشاهده می کنیم، هویت های جمعی و شهری نیز به دلیل ضعف در سرمایه های انسانی در میدان و در منش بوردیویی بازتاب خود را در شهر از دست می دهند. عدم داشتن حق انتخاب توسط کنش گران که در سیستم سلطه و در میدانی که کنش گران در آن حاضر می شوند، اگر به دخالت مستقیم گروه حاکم نیانجامد خشونت نمادین نامیده می شود. اما، آن چه ما در سال بلوا می بینیم، نمایش بی هویتی و نداشتن سرمایه های انسانی و حق انتخاب نه در یک خشونت نمادین، که در خشونتی آشکار و به نمایش در آمده است. در این جا نیز اگر بار دیگر به مسئله ورود مدرنیته و شهر به ایران و صوری بودن آن باز گردیم، بار دیگر متوجه عدم کارایی سیستم های به وجود آمده مدرن پس از دوره پی ریزی طرح های رضا شاهی در سیستم های شهری می شویم. خشونت آشکار، در برابر خشونت نمادین، سخن از درونی نشدن سیستم های مدرن در شهر ایرانی می گوید.
بنابراین، بی معنایی در مفهوم شهر و عدم داشتن هویت های مشخص از خصیصه جامعه ای است که با فشار قدرت تن به مدرنیزاسیونی ظاهری داده است. که این امر را بیش از همه در تعاریف افراد از آنچه غرب دارد و شرق ندارد و به نوعی تقابل میان سنت و مدرنیته می توانیم ببینیم؛
«مادر گفت: «مهمانی رسمی است، سفره نیندازیم بهتر است. در آلاچیق هم نه، مبادا باران بیاید.»
من از پنجره نگاه کردم: «هوای به این صافی!»
«باشد، باشد، هوا هیچ وقت اعتبار ندارد. خیلی رسمی توی سرسرا میز می چینیم. دکتر است.»
... همان موقع در زدند، ما هر سه از جا باند شدیم. من دوباره نشستم، مادر شروع کرد به قدم زدن، و جاوید جلوی آینه ایستاد و یقه اش را مرتب کرد، انگار قرار است برایش خواستگار بیاید. و ما خندیدیم.
دکتر معصوم را با همان لباس دیدیم، فقط پیرهنش را عوض کرده بود و کراواتش قرمز بود ا سه خط مورب سورمه ای...
«در انگلیس که بودم یک گربه داشتم که اسمش یوهان بود.»
مادر پرسید: «یوهان یعنی چی؟»
«یوهان، بله، به انگلیسی می شود جان، به فرانسه می شود ژان، به آلمانی می شود یان، و به فارسی می شود یحیی. نخیر ببخشید، یوحنا.»

6.2. تقابل میان سنت و مدرنیته
جامعه ایرانی، از زمان ورود تجدد به آن، که بیش از همه به دوره های قاجار و پهلوی اول باز می گردد، محل به وجود آمدن تقابلی بود که اکنون نیز در جامعه و شهر ایرانی می توان آن را دید. این تقابل، تقابلی بین فرهنگی است که باید به آن نام فرهنگ خودی یا فرهنگ سنتی بدهیم در برابر فرهنگی که می توان آن را فرهنگ غیر خودی و بیگانه به حساب آورد. تقابلی که برخی آن را میان «تجدد» و سنت می بینند. (بلوکباشی، 17:1391)
این تقابل را می توان از جایی ریشه یابی کرد که دولت پهلوی در تلاش برای ایجاد هویت های جدید شهری از نظر کالبدی بود. که البته، این جریانی بود که از دوره قاجار آغاز شده بود. از نکات بسیار مهم که در دوره پهلوی به وجود می آید و زمینه های در دولت قاجار است، تغییر شکل بافت شهرهاست. اواخر دوره قاجار مصادف است با زمانی که کاربرد کالسکه معمول می شود و نظام ارگانیک ارتباط شهری را به می زند. از اواخر دوره قاجار تعداد محدودی اتومبیل وارد شهرهای ایران می شوند و امنیت شهری نسبت به آن چه در دوران سنتی بوده است، متحول می گردد... در دوره رضا شاه ارتش و پلیش قدرت می گیرند و به دلیل این که اتومبیل نمی تواند در این دوره در بافت ارگانیک قدیم حرکت کند، شهر نیازمند داشتن شبکه معابر مستقل از هم می شود. این دلایل سبب شدند که بافت های ارگانیک که تا میانه دوره قاجار وجود داشتند، در دوره پهلوی دگرگون شود و تقسیم زمین تغییر پیدا کند. (سلطان زاده، 77:1391)
اما «دوره پهلوی اول، جدا از داستان معماری، دوره ای است که ما شاهد ورود گسترده عناصر مدرن در زندگی مردم ایران هستیم. این عناصر در تمام جوانب و به صورت یکباره وارد می شوند، آن هم با شتابی که ظاهرا جامعه ایرانی تاب و توان پذیرش آن را ندارد. البته شاید آن زمان چنین چیزی را نشن ندهد، ولی بعدا با واکنش هایی که از لحاظ تاریخی می بینیم، متوجه می شویم که این زمان یرآغاز تهاجم مدرنیته است، و حکومت سیاسی هم به دلایلی که اصلا دلایل مدرن نیست، از آن حمایت می کند. ... رضا شاه و محمدرضا شاه هیچ یک افراد مدرن در مفهوم تفکری نبودند بلکه بیش تر به تفکر سنتی نزدیک بودند، زیرا افرادی بسیار سنت گرا بودند حتی در نوع سلایق و انتخاب هایشان. ولی به دلایل سیاسی، از این تهاجم مدرن حمایت می کردند، زیرا تهاجم مدرن به نوعی اثر یا کار نیروهای بیرونی بود که از این حکومت ها حمایت می کردند.
ورود این عناصر مدرن، سبک زندگی مردم را یکباره تغییر می دهد. البته این تغییر بیش تر در دوه پهلوی دوم اتفاق می افتد، با وجود این از همان پهلوی اول با مسائلی مانند کشف حجاب، تغییر لباس مردان، شروع موتوریزه شدن جامعه، ورود اتومبیل در خیابان ها، سیستم حمل و نقل، مسئله روشنایی شهری و...؛ پدیده هایی که مردم از پیش هیچ تصوری از آن ها نداشتند. بنابراین ورود ناگهانی... سبک زندگی مردم را تغییر دادند.» (فکوهی، 76:91)
بنابراین، این تقابل را که در رمان سال بلوا نیز می خوانیم، تقابلی است که در دوره های مختلف پس از مشروطه به وجود می آید و بر زندگی مردم تاثیر می گذارد.
«بعد جوری که مادر بشنود گفت: «مادر بهترین جاجیم ها ر ا می بافد، بد نیست روزها بروید از ایشان جاجیم بافی یاد بگیرید.»
گفتم: «می خواهم بروم مدرسه.»
گفت: «لزومی هم ندارد، تا همین هشت کلاس هم کافی است، اما اگر می خواهید به جایی برسانیدش خوب ادامه بدهید. از مدرسه که بر می گردید، بروید پیش مادرم جاجیم بافی هم یاد بگیرید.»
چشم هام از خوشحالی برق زد و جزئت کردم بگویم: «راستی؟»
با لبخند گفت: «بله.» و چند بار سر تکان داد.
من توک زبانی حرف می زدم، و خودم خوب می دانستم که موقع حرف زدن خوشگل می شوم، چند پر موی دلبری هم همیشه روی پیشانی ام رها می کردم. گفتم: «متشکرم، رضایت مادر را جلب کنید.»
گفت: «من نمی دانستم پیش از سروان خسروی، فرماندار دیگری به اسم سرهنگ نیلوفری بوده. مردم خیلی ازش تعریف می کنند.»
گفتم: «پدرم با این اراذل خیلی توفیر داشت، پدر انسان شریفی بود.»
گفت: «شما چطور جرئت می کنید به جناب سرهنگ بگویید پدر؟»
سعی می کرد علاقه اش را به پدر نشان بدهد، و در حالی که هم مرا نگاه می کرد و هم هوای مادر را داشت، گفت: «در انگلیس به کشیش می گویند پدر.»
گفتم: «در انگلیس به آدم بی مزه چه می گویند؟»
در این داستان، سنگسر شهری است، که در آن مدرسه ساخته شده، پلی در حال احداث است، افراد بومی تحصیل کرده در کشورهای اروپایی در آن دارای مناسب در موقعیت های اجتماعی هستند، اتومبیل نقلیه در آن وارد شده، رادیو و روزنامه به عنوان رسانه های نوین در آن وجود دارند و... ، که همه این عوامل نشان دهنده هجوم مدرنیته به آن هستند. این در حالی است، که همان گونه در این بخش از داستان که آورده شد می بینیم، سیستم های اجتماعی در بیش تر موارد به شکل سنتی وجود دارند. و سنت و مدرنیته با یکدیگر وارد تقابل شده اند. پیشنهاد سروان خسروی به عباس آقای صندوق ساز برای ساختن دار، با حقوق بالا و نگهبانی از او، نمی تواند او را راضی کند، اعتقاد او به "لعنت مردم" ریشه در باورهایی سنتی دارد که در تقابل با انجام کاری در حیطه حکومتی با ظاهری مدرن دارد.
«سروان خسروی سرش را نزدیک برد: «چقدر می گیری این دار را واسه ما بسازی؟»
«چی؟» و حالا ریش انبوهش با موهای سرش قرینه می ساخت.
«چقدر می گیری این دار را بسازی؟»
«دار؟»
«آره، دار»
«به من می گویند عباس آقا صندوق ساز. گاهی هم چارپایه ای، چیزی، اما دار، کار من نیست.»
«کار تو نیست؟ تو با چوب می توانی یک شهر را بسازی.»
... «آخر عمری واسه ما تف و لعنت نخر، سروان!» سیگاری پیچید و روشن کرد و بی آن که حتی سر بلند کند، ریش سفیدش را خاراند: «آخر عمری می خواهم آبرومند بمیرم.»
سروان خسروی پا کوبید: «حکم می کنیم که این دار را بسازیو من می خواهم که این جا را بهشت کنم، تو نمی خواهی که مردم راحت باشند؟» و دوباره داخل شد.
«تمام بهشت خدا را بگردی یک دار پیدا نمی کنی.»
«هر چقدر خرج برداشت نقدا می دهیم، علی الحساب...» و دسته ای اسکناس از جیبش درآورد: «بیا...»
عباس آقا صندوق ساز روی پاهاش جا به جا شد: «پول؟ زندگیت را بدهی نمی سازم، چی خیال کرده ای؟» و به سیگارش پک زد.... »
نیروهای سنتی موجود در شهر که نوعی هویت از پیش تایین شده و ثابت دارند و سرمایه های نمادین را بر اساس نظریات بوردیو که شامل سرمایه کالبدی و سرمایه عینی شده می شود به همراه خود دارند، در تقابل با مدرنیته ای که در ذهن حاکمان تنها به صورت صوری وجود دارد و دارای تنش و تقابل است، قرار می گیرد.
در تقابلی که میان سنت و مدرنیته وجود دارد، می تواند در برابر هم قرارگیری سرمایه های اقتصادی و فرهنگی را با سرمایه های نمادین و اجتماعی مورد بررسی قرار داد. سرمایه های نمادین و اجتماعی را می توان جزء سرمایه هایی دانست که در سیستم های سرمایه های مادی و اقتصادی و سیاسی جوامع مدرن جایگاه خود را با آن چه در سیستم های سنتی بوده اند عوض نموده اند. سرمایه های نمادین و اجتماعی که شامل قابلیتی ذهنی و سرمایه ای مادی شده، و توانایی حضور در شبکه های اجتماعی می باشند در سیستم های سنتی متفاوند. حسن رئیس در این داستان، مثالی خوبی بر این مسئله است، که دارای سرمایه ای اجتماعی و نمادین در میان مردم شهر است. کسب سرمایه های اقتصادی و فرهنگی را نیز می تواند از آن دست سرمایه هایی دانست که در سیستم های سنتی تعریفی متفاوت داشته اند، که در نظریه بوردیو اشاره به این نوع سرمایه ها بیش از همه در سیستم های مدرن است. در جامعه مدرن، داشتن سرمایه اقتصادی و فرهنگی می تواند شکل دهنده سرمایه نمادین و اجتماعی باشد، همان چیزی که می توانیم در دکتر معصوم در سال بلوا ببینیم. و تقابلی که میان نیروهای سنتی و نیروهای به ظاهر مدرن در این داستان با سرمایه های متفاوت اجتماعی رخ می نمایند.

7.2. شهر، عامل تقویت کننده سلطه مردانه
آیا می توان از شهر، به عنوان عاملی که می تواند سلطه های مردانه را در خود تقویت کند سخن گفت؟ کالبد شهرها را می توان عاملی در تقویت سلطه های مردانه در نظر گرفت. این سلطه را می توان در رابطه با فرهنگ هر جامعه ای ارزیابی و تحلیل کرد. در معماری و شهرسازی ایران، پیش از هجوم مدرنیته به آن، همواره ارتباطی میان درون و برون شهر دیده می شده است. (حبیبی، 161:1378) تغییر پیدا کردن سیمای شهر سبب می شود تا بسیاری از روابط و ساختارهای اجتماعی به هم بریزند، به این دلیل که جامعه هنوز پایه های سنتی خود را در بسیاری از امور حفظ کرده است.
جنسیت در شهر، یکی از خرده فرهنگ هایی است که در رابطه با نظام های شهری وجود دارد. جنسیت های زنانه و مردانه شهر را به گونه های متفاوتی تجربه و در آن زندگی می کنند. در شهر ما باید با گروه هایی کاملا مردانه و زنانه رو به رو باشیم که می توانند در همه فضاهای کارکردی تبلور داشته باشند. جنسیت مانند سطوح هویتی دیگر می تواند سبب به وجود آمدن گروه های زنانه و مردانه در سطوح مختلف طبقاتی، قومی و ... شود. (فکوهی، 290:1384) این تبلور باید بتواند در هر شهر جایی برای خود داشته باشد. از آن جایی که شهر مدرن الگویی تعمیم یافته از کشورهای غربی است که در سایر مناطق جهان نفوذ کرده و سبک زندگی و شهرسازی را شکل داده است، بسیاری از فرهنگ ها، پس از ورود مدرنیسم به آن ها، با مشکلاتی در قالب ارتباط میان جنسیت و شهر رو به رو می شوند. که اغلب یک جنس و آن هم گروه هویتی زنان، از نا هماهنگی شکل شهر و فرهنگ رنج می برند.
در سال بلوا، که از تغییرات شهری روی داده در آن و تقابل های سنت و مدرنیته سخن گفته شد، ما از زبان نوشافرین، زنی که قصه از زبان او روایت می شود، کارکردهای مردانه شهر را در مکان های عمومی می توانیم ببینیم که به نوعی می توان از شهر در این شرایط، به عنوان عاملی برای تقویت سلطه های مردانه بر جامعه سخن گفت.
«به کوچه می رفتم. چی می خواستم بخرم؟ صدای نفس های مردی را از پشت سر می شنیدم. نمی بایست بر می گشتم، خودم را منقبض می کردم، چادرم را جمع می کردم و تندتر پا بر می داشتم. صدای نفس های آن مرد را می شنیدم که نزدیک تر شده و گفته بود: «خوشگل پدرسگ!» و رفته بود.»
«از میدان درآمدم، به طرف پس قلعه راه افتادم، کاروان سرای سنگی را هم آن جا دیدم. سال ها بود که دلم می خواست ببینمش. پدر می گفت مرکز اراذل، و هرگز مرا به آن جا نبرد. می گفت که جای زن ها نیست. و حالا من همه زوایای آن کاروان سرای هزارتو را دیدم. از یاد برده بودم که دخترم، و در آن لحظه به این فکر نمی کردم که مردها وقتی با آن سبیل سر بالا و چشم های براق زل بزنند به آدم، از بالا به پایین و از پایین به بالا، چشم های جست و جو گری که انگار به زور می خواهند چادر آدم را پس بزنند و سراپای آدم را یکباره ببلعند، آدم از خجالت آب می شود، ذوب می شود و به قدر قطره ای فرو می افتد، چِک.
بیرون که آمدم مردی در حالت خوابیده زل زده بود و ناباورانه نگاهم می کرد. بی آن که سر برگردانم از تپه سرازیر شدم و به طرف فلکه راه افتادم. خسته بودم، پاهام نا نداشت، هیچ وقت این همه راه نرفته بودم، توی دلم گفتم خدا تو را لعنت کند. و بعد یک دسته از موهام را گاز گرفتم و گفتم خدا نکند، خدا نکند، زبانم لال. بعد متوجه شدم که مردها جور دیگری نگاهم می کنند. خواستم بگویم چرا نگاه می کنید؟ آدم ندیده اید؟ شاخ در آورده ام؟ یا مگر خودتان خواهر و مادر ندارید؟ اما هیچ چیز نگفتم. گفتم چه اهمیت دارد؟»
آن چه در سال بلوا می خوانیم، فشار ساختار شهر، بر جنسیت زنانه ای است که پیش از به هم ریختگی های شهری و تغییر شکل شهر، زن ها به موازات آن چه فرهنگ شهری برایشان تعریف می کرد، بدون متحمل شدن فشارها می توانستند در محیط های اجتماعی مخصوص به خود حضور یابند. این امر را بیش از همه در ساختار مذهبی و برای مثال در کشف حجاب زنان توسط رضا شاه می بینیم که به دلیل تلاشش برای دوری از مذهب، فرمان کشف حجاب را صادر کرد، که خود ضربه هایی را به فرهنگ های جنسیتی و میان جنسیتی وارد کرد.

8.2. زنانگی و هویت زنانه در شهر
«هویت زنانه از بارزترین مواردی است که در فرایند شکل گیری، در تداوم، و در پیامدهای خود، سبب بروز تنش های دورن و بین جنسی می شود. آن گاه که پدیده توسعه نیافتگی را نیز بر مجموعه های متناقض بیافزاییم، به موقعیتی باز هم سهمگین تر می رسیم که صرف دوام آوردن در آن به توان و قدرتی شگفت انگیز نیاز دارد.» (فکوهی، 268:1385) رویکردهای مختلفی را در قالب رویکرد رومانتیک، کارکردگرا و آرمان شهری می توان نسبت به هویت زنانه داشت. مجموع این هویت ها می توانند هویت زن ایرانی را و شاید هویت تعریف نشده او را در اشکال مختلف شکل دهند. این بی هویتی را می توان در موقعیت پرتنش و متناقض زن ایرانی که نتیجه مدرنیته در کشورهای در حال توسعه است بدانیم. (همان، 273)
ریشه های این تناقض را می توانیم در دوره های مختلف در موارد مختلفی جست و جو کنیم. در داستان سال بلوا، ما با جامعه سنتی ای رو به رو هستیم که طبقه اجتماعی، مذهب، سرمایه های نمادین و ... در جنسیت نقشی اساسی را ایفا می کنند. در این داستان، نوش آفرین، با مردی ازدواج می کند که هنوز در خود تقابلات سنت و مدرنیته را حل نکرده است؛ او از طرفی تحصیل کرده غرب است و در آن جا پزشکی آموخته و از طرفی در پی این است تا با دختر جوانی که فاصله سنی بسیاری با او دارد و زیباست ازدواج کند. از طرفی نوش آفرین بر اثر اصرارهای خانوادگی و به نوعی انتخاب و کسب سرمایه ای نمادین که در همسر یک پزشک شدن (به عنوان نمادی از مدرنیته) نهفته است، در حالی که به کس دیگری عشق می ورزد، با دکتر معصوم ازدواج می کند و از طرفی دکتر معصوم هم که هم به دنبال زنی زیبا برای خواسته های خود و هم در پی کسب همین سرمایه نمادین در قالب "داشتن" زنی زیبا در خانه خود در تلاش است تا با نوش آفرین که از طبقه بالای اقتصادی است، ازدواج کند.نوش آفرین که مشغول به تحصیل است و از این راه در پی کسب هویتی برای خود و حضور در اجتماع است، پس از ازدواج در برابر تسلط مردانه شوهرش، نه تنها نمی تواند به تحصیل ادامه دهد، که هر روز در خانه حبس می شود.
قسمتی از بخش های مربوطه را در داستان سال بلوا می خوانیم؛
«دنیای کودکی ام به سرعت می گریخت و روزها تلخ می گذشت. گاهی احساس می کردم دنیا بر اسا عقل و منطق مردانه می گردد که مردها شوهر زن ها بشوند و صورتشان را چروکیده کنند، اگر توانستند بچه به دامنشان بیاندازند و اگر نتوانستند اشکشان را در بیاورند. زن موجودی ایست معلول و بی اراده که همه جرئت و شهامتش را می کشند تا بتوانند برتریشان را به اثبات برسانند. مسابقه مهمی بود و مرد باید برنده می شد. اما نمی دانم آیا خدا این جور تقریر کرده بود، یا من بداقبال بودم؟ این چیزها را من هرگز نفهمیدم. زن های دیگری را هم می شناختم که یا نشمه می شدند، یا عنکبوت قالی، یا وامانده در خانه های پله پدری، و یا چه اهمیت دارد؟ معصوم می زد و من هنوز صداها را می شنیدم. حسرت خواب های قضا شده، حسرت ملافه های سفید، حسرت بوی خاکی که مدام مرا بر می گرداند، و حسرت شب هایی که گم کرده داشتم و نمی توانستم بخوابم، آخ که من چقدر حسرت به دل بودم...»
در این توصیف که از زبان نوش آفرین می خوانیم، با هویت های زنانه ای روبه رو می شویم که در یک جامعه سنتی و بسته که با عنصر هجوم مدرنیته هم همراه شده است، دچار نوعی سردرگمی در تعریف این هویت شده است. در بخش های دیگری می خوانیم:
«آن شب تا آخر عروسی زن ها چشم از من بر نمی داشتند. توی دلم گفتم زن هایی که می دانند خوشگلند به زن هایی که نمی دانند خوشگلند چه فرقی دارند؟ اصلا خوشگلی یعنی چه؟ یعنی این که چشم آدم کسی را مثل سگ بگیرد و همیشه به یادش باشد. و باز یاد حسینا افتادم. کجا رفته بود؟ اصلا بود؟ و بعد چند تا خواستگار برام آمد؟ مادر گفت: «نگاه به قیافه اش نکنید، شوهر دارد، زن دکتر معصوم است.»
«عصر آن روز سروان خسروی به خانه ما آمد. من در اتاق نماندم، در آشپزخانه نشستم که جلو چشمم نباشد. داشتم برای خودم آواز می خواندم که صدای خداحافظی اش را شنیدم.
از پله های پایین آمد، نگاهی به آشپزخانه انداخت، گفت: «شما این جا نشسته اید؟»
جوابی ندادم و رو برگرداندم. داخل شد، به طرفم آمد. نفس نفس زنان گفت: «تو چه خوشگل شده ای!» و به پستان هام دست زد. فریاد کشیدم: «بی پدر و مادر! بی پدر و مادر!» و دو تا دست هام را به سر گذاشتم که موهام را بکنم، از همان کولی بازی های زنانه.
مادر تند از پله ها پایین آمد، و بی آن که چیزی بپرسد، با حالتی که من تا آن روز ندیده بودم، با صدایی لرزان و خش دار گفت: «دیگر در این خانه پا نگذارید جناب سروان.»
«من آب می ریختم و او دست هاش را می شست. فکر کردم که آیا می توانم همسر خوبی براش باشم و دست هاش را مدام بشورم که طبابت کند؟ چه انگشت های سفید و کشیده ای داشت. چطور می توانستم سرم را بلند کنم و حتا برای یک لحظه به چشم هاش نگاهی بیندازم؟ توی دلم گفتم ببین، این ابریق چطور تو دست هام می لرزد، به خاطر شماست. و گفتم من شما را شایسته تر از سروان خسروی و همه سروان ها می دانم. دلم می خواست حجب و حیای پیرانه اش را کنار بگذارد و باز هم شیطنت هاش را نشان بدهد. توی دلم گفتم گاهی نگاهی بد نیست.
من هفده ساله بودم و او سی و شش ساله. قد بلند و چهارشانه بود، با آن سبیل سیاه و موهای پیچ در پیچ.»
«غلط کردم پدر، من خیلی بدم.»
«گریه نکن دخترم.»
نمی توانستم.
معصوم گفت: «چرا گریه می کنی، زنکه بی پدر و مادر.»
به آرزوهای برباد رفته پدر، و به دلتنگی های خودم برای علی اکبر تعزیه امام حسین.
مادر گفت: «توی آینه خیال کردم داری گریه می کنی.»
«مگر نمی شود آدم سال های بعد را به یاد بیاورد و برای خودش گریه کند؟»
«لباس ها تنگ و ترش می شدند، اندازه ها از دست می رفتند، باید توی کمد آویزانشان می کردم هر به ایامی دستی بهشان می کشیدم و حسرت می خوردم. آه من چه خوشبخت بودم! این همه لباس رنگ و وارنگ داشتم که هیچ کدام اندازه ام نبود. آب رفته بود زیر پوستم، استخوان ترکانده بودم و کمی قد کشیده بودم. پیرهن های کهنه معصوم را می پوشیدم، آستین هاش را می زدم بالا و حالا یک پا مرد بودم و معصوم بدش نمی آمد که من مرد بودم، و کاش مرد بودم، آن گاه به سرمه و وسمه زن های دیگر نگاه نمی کردم، به گل سرشان نگاه نمی کردم، و به النگوهای دختر همسایه مان کشور حسرت نمی خوردم.»
در تقسیم بندی سرمایه های انسانی بوردیو، سرمایه اجتماعی، که می توان آن را عامل موثری در شکل گیری هویت فردی دانست، بیش از همه در این پژوهش به ارتباط میان جنسیت و شهر می تواند اشاره داشته باشد. سرمایه اجتماعی که عضویت فرد در گروه های اجتماعی و خویشاوندی و شبکه روابط او را شامل می شود، به فرد کمک می کند تا با وارد شدن به عرصه اجتماع تعریفی اجتماعی از خود در برابر دیگری داشته باشد. این تعریف و هویت یابی زمانی تضعیف می شود که فرد نتواند به روابط اجتماعی به دلایل مختلف دست یابد.
در این داستان، نوش آفرین که پیش از ازدواج در تلاش بود تا با تحصیل و آموزش وارد عرصه روابط و ضوابط اجتماعی شود، پس از ازدواج دیگر نمی تواند به این روند هویت یابی ادامه دهد. او بدل به زن خانه داری می شود که سرمایه اجتماعی را با سرمایه نمادین تعویض کرده است؛ سرمایه نمادین او شهرتش به زیبایی در شهر و همسری یکی از چهره های شناخته شده شهر به اسم دکتر معصوم است که در شهر مطب پزشکی باز کرده و از فرنگ آمده است.
تلاش نوشافرین برای داشتن هویتی زنانه و بی نتیجه ماندن این تلاش و سرکوفت ها، تحقیرها و حسرت هایی که دارد به شکلی اغراق آمیز در رمان سال بلو حضور دارند. نزدکی موضوع به واقعیت و درک این اغراق هدف ما نیست، اما می توان این اغراق را در ساختارهای نمادین هویت زن ایرانی تعریف کرد.

یافته های پژوهش
o    بخش دو: سمفونی مردگان


9.2. سیمای شهر در سمفونی مردگان
شهر را نباید به عنوان یک عنصر مجزا و به خودی خود ببینیم و در نظر بگیریم، بلکه از نظر لینچ شهر را باید از دیدگاه و تصور ساکنین آن ببینیم. (لینچ، 13:1374) یک شهر به گفته لینچ، هنگامی از نوعی کیفیت بصری برخوردار است که وضوح بصری یا خوانائی داشته باشد.( همان، 13)
رمان سمفونی مردگان نیز، هم چون رمان سال بلوا، سیمای شهر را با توصیفات و روایات خاص خود درون داستان جای داده است. تصویرسازی از شهر در این رمان، تصویری آشفته، همراه نا امنی و ترس و به هم ریختگی نقش ها و ارتباط میان کالبد و بطن، را ارائه می دهد؛ تصویری از شهر در سال های حکومت پهلوی و دهه های 1320 و 30. این تصویر را، جدا از شیوه بیان و روایت های داستان، تصویری مشابه با تصویر ارائه شده در سال بلوا را می بینیم. چرا که علاوه بر دوره های زمانی نسبتا برابری که روایت های این داستان ها شامل می شوند، تغییرات مشابهی که در روند مدرنیزاسیون و گسترش آن به دنبال طرح های اجرایی دولت پهلوی به وجود می آیند نیز در هر دوی این رمان ها مشاهده می شود.
بخش هایی از تصویر شهر را در سمفونی مردگان می خوانیم؛
«روزها می فرستادمان دور و بر کارخانه پنکه سازی لرد بپلکیم، و ما می رفتیم ته کوچه که کارخانه آن جا در یک گودال بسیار برگ قرار داشت که دورش را با سیم خاردار حصار کشیده بودند. در چوبی دو لته اش همیشه با باد می آمد و می رفت و یک راه شیبدار خاکی تا محوطه جلوی ساختمان های کارخانه ادامه پیدا می کرد.
به رسم عادت آن جا ایستادیم، از کوچه پایین را نگاه کردیم. کارخانه هور هور می کرد و با سرعت عجیبی پنکه می ساخت. ما به پره های شکسته نگاه می کردیم که در گوشه محوطه روی هم ریخته شده بود.»...
«به جمعیت نگاه کرد؛ هرکس سرش به کار خودش بود. پیرزنی خشکیده می خواست از این طرف خیابان برود آن طرف، اما وامانده بود. جوانی برای یک آدم برفی بزرگ با ذغال چشم می گذاشت، یک عده به سرشان نایلون کشیده بودند، و زنی با چادر سیاه گذشت که از بس به سرش برف باریده بود شبیه قله دماوند شده بود. حتما از دهات اطراف آمده بود. اورهان هم چنان می رفت. نیرویی او را به بیرون شهر، طرف قهوه خانه شورآبی می کشاند و آن قدر کند و محو در خود قدم بر می داشت که به نظر می آمد مردی بی کار در برف قدم می زند که پیه تنش آب شود.»...
«خیابان سرد و کثیف بود. مه و دود در تمامی فضای شهر موج می خورد. اورهان یک لحظه برگشت، به پشت سر نگاه کرد، انگار همه آن دود از کاروان سرای آجیل فروش ها بیرون می زد، لمبر می خورد و از دهانه دالان بیرون می ریخت. اورهان یک لحظه فکر کرد برگردد بهشان بگوید یا خاموش کنند، یا یک جوری کلکش را بکنند.»...
«برف دو دستی باریده بود و باز می خواست ببارد. اورهان خود را به خیابان کشاند بلکه درشکه یا ماشینی ببردش. اما برف امان شهر را بریده بود. نه ماشینی، نه چرخی، نه حتی وسیله ای که بشود یک جور خود را به جایی رساند. فقط یک جیپ شهربانی آن هم با زنجیر چرخ از وسط برف ها گذشت و دو خط موازی به شکل مارپیچ به جا گذاشت.»...
«هرچه از شهر دورتر می شد هیاهوی بیش تری در سرش تاب می خورد. بی آن که کسی در برف بدود و یا پیرمردی روی زمین پهن شود. حتی دیگر باربرها هم در پیت حلبی چوب نمی سوزاندند. جلو رویش بیابان پهن و سفیدی بود که هیچ جانوری جرئت گذر از آن را نداشت. گوشه های آسمان آبی تیره بود و کلاغی بر شاخه های آخرین درخت خشکیده شهر می گفت: «برف. برف.»
«با یک استیشن چوبی رفتیم. مردم شهر آن سال بد را همیشه به یاد دارند. ما چهل نفر بودیم. چندتا از بچه ها سرباز بودند. آواز می خواندیم و دست می زدیم. سرود پرچم و بعد «شب بود بیابان بود زمستان بود» را دم گرفتیم. سر راهمان در آخرین خیابان های شهر، خانه ای آتش گرفته بود...
باز قبل هم در آن آتش سوزی بزرگ هیچ کس نتوانست سر سوزنی از بار آتش کم کند. آتش دیوانه ای در راسته بازار شعله می کشید و یک ستون دود سیاه به آسمان می رفت. همه مردم شهر حیرت زده به دود نگاه می کردند و هیچ کس نمی توانست کاری بکند. برق رفته بود و مامورهای پاس شب بازار تیر هوایی خالی می کردند و کمک می خواستند. یک عد هیاهوکنان دویدند. آن شب برخلاف همیشه جوی خیابان هم بی آب بود. تا چشم کار می کرد در امتداد خیابان فانوس به دست بود که همین جور به طرف بازار می آمد. پدر هراسان بود. می لرزید. دست من و آیدین را محکم گرفته بود و هی دعا می خواند. باد گرم آتش را به کاروان سرای آجیل فروش ها نکشاند و امتداد شعله در راستای بازار پیش می رفت. آتش بی پیر شده بود. ما گوشه تازه میدان ایستاده بودیم و مثل دیگران فقط نگاه می کردیم. شهرداری آن وقت هیچ وسیله ای برای خاموش کردن آتش نداشت و باد گرم آتش را به آن سو پیش می برد.»...
«تصاویری که از محیط در ذهن ناظر به وجود می آید، حاصل جریانی دوجانبه بین ناظر و محیط اوست. محیط با مظاهر خاص خود جلوه گر می شود و رابطه ای در ذهن ناظر بین او و تجاربش به وجود می آورد. ناظر پاره ای عوامل بصری محیط را انتخاب می کند، آن را در ذهن خود به نظام می آورد و به آن معنی می دهد. (لینچ، 18 و 19: 1374) سمفونی مردگان، با اشاره و توجه به بخش هایی که آورده شد، با توجه به نظریات لینچ که معتقد به ایجاد تصویری دوجانبه میان محیط و شخص ناظر محیط است، تصویری از شهر را از زبان هر یک از شخصیت هایی که درباره شهر و تجربه اشان از حضور در شهر سخن می گویند بیان می دارد. این تصویر، تصویر شهری است که علائم مدرنیته را در آن می توان در حضور اتومبیل، خیابان، کارخانه و سایر اجزاء شهری و همین طور آشفتگی ای را که در پی هم زمانی داستان با ورود نیروهای متفقین به اردبیل و فشارهای دولت مرکزی روابطی که به هم ریخته اند، دید. که با وجود علائم و وسایل شهری شدن، بسیاری از دیگر این عوامل و وسایل در شهر تعبیه نشده و حضور ندارند. برای مثال، دسترسی که یکی از معیارهای عملکردی شهر از نقطه نظر لینچ می باشد، عاملی است که در این شهر به دلیل جو جغرافیایی ای که دارد نادیده گرفته شده است.
معیارهای عملکردی لینچ شامل سرزندگی، معنی، تناسب، دسترسی، نظارت و اختیار، کارآئی، عدالت؛ که سازنده سیمای یک شهر خواهند بود، به دلیل جریان های نادرست شهرسازی در اکثر قریب به اتفاق شهرهای ایرانی به تمام و کمال و یا حتی در میزان و حدی از میانه وجود ندارند، که همین امر را با توجه به نظریات کوین لینچ می توانیم از دلایل عدم ارائه تصویری از شهر در رمان های مربوط در دورهای مختلف شهر ایرانی بدانیم.

10.2. میدان و بازار در شهر
میادین و بازارها در شهرها، چه در شهرهای ایرانی پیش از اسلام و چه در شهرهای ایرانی پس از اسلام، همواره به عنوان یکی از مهم ترین بخش های شهری که عاملی برای ارتباط دادن بخش ها و سازماندهی های سیاسی و اجتماعی و اقتصادی بوده، وجود داشته است.
اگر به شهرهای پیش از اسلام و سابقه میادین در تاریخ شهرسازی ایران باز گردیم، میدان بیش از آن که یک فضای اجتماعی باشد، فضایی اداری و سیاسی به شمار می رفت. بررسی تاریخ شهر در ایران سخن از وجود و حضور میدان به عنوان یک فضای تشریفاتی که بیش از همه در خدمت دولت ها است، می شود که این فضا غالبا در نزدیکی کاخ های سلطنتی و مراکز سیاسی مهم شهر پدیدار می گشت. (سلطانزاده، 71:1365)
بازار نیز به عنوان یکی از عناصر مهم شهری چه پیش و چه پس از اسلام در شهر ایرانی شناخته می شود. بازار در شهرهای پیش از اسلام به عنوان عنصر مهم داد و ستد جریان داشت که البته به شکل نهایی خود درنیامده بود. در این دوره بازار اهمیت زیادی در سازمان اجتماعی شهرها داشت و گاهی رئیسی بر بازار ریاست می کرد که در کار رسیدگی به امور مرتبط با بازار بود. (همان)
پس از اسلام نیز ما در شهرها، شاهد حضور میدان هایی بودیم که علاوه بر نقش های نظامی و اداری و تشریفاتی، نقش ها و کارکردهای دیگری شامل نقش های تفریحی، اجتماعی، محل برگزاری جشن ها و... داشته اند. «اهمیت اجتماعی – سیاسی میدان موجب شد که حکام برای ارعاب مردم، مغضوبین و محکومین سایسی و قیام کنندگان را در فضای میدان و در جلوی چشم مردم به دار بیاویزند یا گردن بزنند.» (همان، 281،282،283)
بازار پس از اسلام در شهرهای بازرگانی – تولیدی شکل گرفت. این فضا را غالبا فضایی منحصر به شهرها نمی دانند، چرا که بسیاری از روستاها نیز درون خود بازارهای موقت داشته اند. مرکز بازارها در شهرها را بیش از همه در نزدیکی دروازه های پر جنب و جوش توصیف کرده اند. توسعه و رشد شهرها به عوامل بسیاری هم چون کارکرد شهر و رشد اقتصادی و رشد جمعیت بستگی دارد.است. فضای بازار تنها به داد و ستد و بازرگانی اختصاص نداشت بلکه شاهراه مهم و حیاتی شهر بوده و به همین دلیل نیز مهم ترین محور فضایی در حیات شهری به حساب می آمده است. (همان، 251، 252، 261)
بنابراین، این دو عامل، از عوامل مهم در شهرهای ایرانی چه پیش و چه پس از اسلام محسوب می شوند، که همواره به عنوان عنصر و مشخصه شهری مهمی در نظر گرفته می شده اند. در سمفونی مردگان، میدان و به خصوص بازار، به عنوان یکی از عناصر مهم شهری دیده می شوند که بسیاری از نقش های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی را درون خود پرورش می دهند.
«آن شب بازار تا صبح سوخت، و آتش سوزی تا شب بعد ادامه پیدا کرد. تمام راسته بازار که بیش ترش قنادی و شیرینی پزی و یکی دو تا کارخانه قند بود سوخت. وقتی دیوارها فرو ریخت و یک عده را به خاک سیاه نشاند، آتش هم خود به خود تمام شد.»...
«خبر را ایاز پاسبان به پدر داد. آخر شب بود و برف هم چنان می بارید. موقعی بود که پدر می خواست تعطیل کند، و داشت چرتکه می انداخت. پرسید: «ایاز، شب جمعه یادت رفته.»
ایاز کلاهش را پرت کرد روی میز: «نپرس.» و نشست روی یک گونی تخمه.
پدر گفت: «از اوضاع چه خبر؟»
«بی ریخت.»
آیدین و اورهان منتظر بودند که پدر دفترها را در کشو بگذارد، اسکناس ها را بشمارد، تا زودتر بروند. و می دیدند که ایاز وحشت زده و هراسان است. هر دوشان وقوع خبری را حدس می زدند. خبری که در چهره ایاز موج می زد. و پدر حاضر بود دو من تخمه و دو من پسته بدهد، و خبر را کمال و تمام بشنود. گفت: «ایاز بگو.»...
«دود ملایمی زیر طاق های ضربی و گنبدی کاروان سرای آجیل فروش ها لمبر می خورد و از دهانه جلوخان بیرون می زد. ته کاروان سرا چند باربر در یک پیت حلبی چوب می سوزاندند و گاه اگر جرئت می کردند که دستشان را از زیر پتو بیرون بیاورند تخمه هم می شکستند...
همه چراغ ها و حتی زنبوری ها روشن بود، و کارون سرا از دور به دهکده ای در مه شبیه بود. سمت راست دالان در حجره «خشکبار معتبر» دو مرد به گرمای چراغ زنبوری روی میز دل داده بودند. پشت میز «اورهان اورخانی» نشسته بود و کنارش «ایاز پاسبان»...
« باز قبل هم در آن آتش سوزی بزرگ هیچ کس نتوانست سر سوزنی از بار آتش کم کند. آتش دیوانه ای در راسته بازار شعله می کشید و یک ستون دود سیاه به آسمان می رفت. همه مردم شهر حیرت زده به دود نگاه می کردند و هیچ کس نمی توانست کاری بکند. برق رفته بود و مامورهای پاس شب بازار تیر هوایی خالی می کردند و کمک می خواستند. یک عد هیاهوکنان دویدند. آن شب برخلاف همیشه جوی خیابان هم بی آب بود. تا چشم کار می کرد در امتداد خیابان فانوس به دست بود که همین جور به طرف بازار می آمد. پدر هراسان بود. می لرزید. دست من و آیدین را محکم گرفته بود و هی دعا می خواند. باد گرم آتش را به کاروان سرای آجیل فروش ها نکشاند و امتداد شعله در راستای بازار پیش می رفت. آتش بی پیر شده بود. ما گوشه تازه میدان ایستاده بودیم و مثل دیگران فقط نگاه می کردیم. شهرداری آن وقت هیچ وسیله ای برای خاموش کردن آتش نداشت و باد گرم آتش را به آن سو پیش می برد.»...
«وقتی پدر رادیو گرفت فهمید که روس ها سراسر شمال ایران را قبضه کرده اند. یک سر به کاروان سرای آجیل فروش ها رفت و یک قفل دیگر به در حجره اش زد. آن وقت بود که فهمید وضع نان خراب است. مغازه ها تعطیل بود. عده ای داشتند قفل دری را می شکستند و روز روشن، جلو چشم مردم، اموال مغازه را غارت می کردند، عده ای عده دیگر را می زدند، نظمیه خلع سلاح شده بود، پاسبان ها همه علاف بودند، مامور تامینات نظامی به جرم دزدی، از کارگران محله عالی قاپو کتک خورده بود و در گیر و دار پدر فهمید که باید در صف نانوایی روز را به شب و شب را صبح کند. شهر لوط شده بود.»...

11.2. سیاست و شهر
جنگ جهانی دوم، سبب شد تا ایران خواسته یا ناخواسته متاثر از درگیری های این جنگ شود. به دلیل گستردگی ای که ایران از نظر سرزمینی و مرزی و نزدیکی اش با شوروی داشت، فضای ورود نیرهای متفقین از شمال و جنوب شد. نیروهای شوروی از شمال و شرق ایران و نیروهای بریتانیا از جنوب ایران وارد کشور شدند و رضا شاه را مجبور به استعفا و محمدرضا شاه را حاکم ایران کردند.
ایران در دوره های حضور متفقین، شاهد حضور آن ها در شهرها و به تبع تاثیرشان بر محیط های شهری بود. حضور نیروهای روس به مرزهای ایران بسیاری از شهرهای شمالی را صحنه نظامی شدن ها می کرد و رنگ و بوی جنگ را در شهرها پدید آورد. بازتاب حضور نیروهای مهاجم را در دولت پهلوی به ایران، می توان در بسیاری از منابع خبری و ادبی و سیاسی آن روزها و هم چنین در رمان هایی که بعدها نگاشته شدند، دید. برای مثال می توان به رمان سه جلدی «روزگار سپری شده مردم سالخورده» نوشته محمود دولت آبادی اشاره کرد، که حضور نیروهای روس و تاثیری که بر محیط های زندگی و شهر داشته اند، در شهرهای شمالی مانند سبزوار را توصیف کرده است.
رمان سمفونی مردگان نیز، از نظر زمانی، در بخش دوره ای را توصیف می کند، که به دوره ورود متفقین به ایران اشاره دارد، که در این داستان بازتاب حضور نیروهای روس را در شهر اردبیل و به تبع آن نا امنی و ترس و تعطیلی بازار و ... می توان مشاهده کرد.
این انعکاس، انعکاس سیستم های سیاسی و قدرت را در فضاهای شهری و تاثیرگیری شهرها و مردم از تصمیم های سیاسی و قدرت حاکمه نشان می دهد. شهرها را از این منظر می توان همواره محملی برای بروز تاثیرات و فعالیت های سیاسی دانست که بر زندگی اجتماعی و اقتصادی و سایر بافت های جامعه نفوذ می کند و آن ها را از بازی های خود متاثر می کند. در سمفونی مردگان، ما با حضور متفقین و شرایط پس از آن که منجر به استعفای رضاشاه و حکومت محمدرضا شاه می شود، در اردبیل رو به روئیم، که نویسنده آن را از دیدگاه و روایات خانواده توصیف شده در این داستان پیش می کشد؛
«عصر آن روز ظاهرا مردان بی شمار اردبیل نتوانسته بودند جلوی حمله را بگیرند. ارتش تسلیم شده بود و روس ها به شهر ریخته بودند و همه جا را قرق کرده بودند. رفته رفته شهر به صورت تعطیل در آمد، نظمیه سقوط کرد، «نارین قلعه» محل استقرار ساخلوی اردبیل که بزرگ ترین سربازخانه آذربایجان بود، تسلیم شد، و سر شب هواپیماهای روسی دسته دسته چترباز پیاده می کرد.
پدر گفت: «به هرحال هرچه دارید صرفه جویی کنید.»
همه را در یک اتاق جمع کرده بود. هی به کنار پنجره می رفت که ببیند خبری می شود یا نه. چندبار آیدین را که مثل بچه گربه از در و دیوار بالا می جهید، از کنار پنجره دور کرد، در اتاق قدم زد و عاقبت گفت: «بالاخره باید تمام شود. این وضع که نمی تواند ادامه داشته باشد. به جهنم، هرجور که بشود این وضع تمام شود.»
صداهای گنگ و دور، و گاه گاه صدای تک تیری از گرد شهر شنیده می شد. اورهان و آیدا وحشت زده از مادر جدا نمی شدند اما آیدین، یوسف را واداشته بود که برایش قلاب بگیرد تا او به طاقچه پنجره برود و از آن جا خبرها را بگوید. و بعد دست یوسف را گرفت و او را بالا کشید و آن ها سه چترباز را دیدند که در دل آسمان، خرده خرده پایین می آمدند و باد بازیشان می داد.
پدر گفت: «غلط نکنم بدبخت شده ایم.»
مادر گفت: «از آسمان هم آدم می بارد این بدبختی نیست؟»
آیدین گفت: «نه که نیست. خیلی هم قشنگ است.»
پدر گفت: «این همه شهر را گذاشته اند، یکراست آمده اند اردبیل. این هم شانس ماست.»...
پدر گفت: «نه، اصلا اینطور نیست. کار کار آلمان است. خوب بگذار بگیرد. چه فرقی می کند این پادشاه باشد یا آن، برای ما که می خواهیم یک لقمه نان بخوریم و سرمان را بگذاریم چه هیتلر، چه روزولت، چه شاه. خر همان خر است. فقط پالانش عوض می شود. مگر استالین پدرسوخته برای روس ها تخم دوزرده می کند؟ پدرشان را درآورده و حالا دارد تقاصش را پس می دهد. به خدا اگر من منشی هیتلر بودم نتیجه جنگ فرق می کرد.» پشت به روسیه ایستاد و با دست هاش خواست همه دنیا را بکشاند مسکو. گفت: «راه مسکو از اینجاست. بعد که ما پل بشویم، هندوستان و چین کاری ندارند...»
صبح روز بعد زد و خورد ادامه داشت، و پدر نتوانست به حجره برود. در خانه ماندو غرغر کرد. ار یک طرف بی کاری حوصله اش را سر برده بود و از سویی دلشوره داشت. بهانه می گرفت...
گفت: «چهارتا بچه را نمی توانم پیش ببرم. این مردکه دیوانه چه جوری می خواهد دنیا را بگیرد؟»
هواپیماها باز حمله کردند و دسته دسته چترباز پایین ریختند. پدر از پنجره نگاه کرد و گفت: «کار تمام است.»...
«پدر گفت: «دستم به دامنت، چه اتفاقی افتاده؟»
ایاز گفت: «کلاغ پر.»
پدر گفت: «هیتلر؟» و گویی کنایه ایاز را فهمیده است، گفت: «پس کلاغ پر؟»
ایاز گفت: «آره. حالا هیتلر فشار بیش تری می آورد. روس ها از این طرف، سر و کله آلمان ها هم حتما...»
پدر گفت: «کدام کلاغ را می گویی؟»
آیدین گفت: «شاه رفت.» از نرده پله ها خم شده بود و در تاریکی پدر و ایاز را می پایید...»
جنگ را می توان عاملی دانست که از نقطه نظر کوین لینچ، معیار سرزندگی را که شامل عملکردهای حیاتی، نیازهای بیولوژیک و توانائی های انسانی بوده در شهر به چالش می کشد و سرزندگی و حیات را در محیط شهری کم رنگ می کند. کارائی و عدالت را نیز باید از معیارهای لینچ، معیارهایی برشمرد که در شرایط توصیف شده محیط شهری در داستان حضورشان می تواند به مرور از میان برود. انطباق شهر با تغییرات آتی یکی از ویژگی های یک شهر کارآ است. انطباقی که به دلیل وجود جنگ و پیش آمدن نابرابری ها در شهر و نظامی شدن شهر، نمی توان آن را مشاهده کرد.

12.2. هویت، جنسیت و شهر
آن چه درباره هویت، جنسیت و شهر در رمان سال بلوا گفته شد را می توان درباره سمفونی مردگان نیز بیان کرد. هویت و جنسیت هر دو از مفاهیمی هستند که در شهر به عنوان مفاهیم مهمی حضور می یابند.
هویت اجتماعی که در دهه های اخیر میان صاحب نظران علوم اجتماعی مطرح شده، هویت را بر مبنای رفتارهای مصرفی و الگوی سبک زندگی بررسی می کند. این رویکرد میان هویت در جامعه سنتی و جامعه مدرن تمایز قائل می شود. «پرسش از هویت در نظریه اجتماعی هم در میان جامعه شناسان و انسان شناسان و هم در میان صاحب نظران روان شناسی اجتماعی به شدت مورد بحث و مناقشه است. یکی از محورهای اساسی بحث های مربوط به هویت این است که در جامعه مدرن و معیارهای تمایزیابی و ارائه هویت بر اساس ویژگی های خودبنیاد سامان گرفته است و نقش و تاثیر مولفه های مختلفی مانند دین، قومیت و ملیت در زندگی اجتماعی کاهش یافته است...» (نصرتی و کاظمی، 79و80:1390)
هویت را بنابراین تعریف و در دوره های زمانی مختلف، مدرن و سنتی، می توان درباره جنسیت نیز تعریف کرد و شرح داد. این تعریف باید پیش از هر چیزی تعریفی مبتنی بر فرهنگ باشد. در زمینه حقوق زنان، همه چیز به موقعیت های زمانی – مکانی واقعی در جامعه مورد مطالعه بستگی دارد. کشور ایران نیز با پیشینه های تاریخی – دینی و فرهنگی ای که دارد باید در موقعیت خود در رابطه با جنسیت و هویت جنسیتی فهمیده و درک شود. (فکوهی، 186: 1385) شکل گیری هویت جنسیتی از زمان تولد کودک و در روند تربیت اوست که شکل می گیرد و بدل به هویت زنانه و یا هویت مردانه می شود. (بدنتر، 188:1385) این هویت بنا بر زمان و بنابر محیط و فضای شکل گیری شخصیت فردی به اشکال مختلف بروز پیدا می کند. بخش هایی از کتاب سمفونی مردگان را که انعکاس هویت و هویت جنسیتی در آن مشهود است، می خوانیم:
پدر که مدام سرگرم حجره و کسب و کارش بود ناگاه متوجه تحولی در خانه می شد؛ بچه ها، به خصوص آیدا، رشدشان خیلی سریع بود. زود بزرگ می شدند. هم چنان که خود او هر سال یک سال به عمرش اضافه می شد. اما آیدا سریع تر قد می کشید و زیبا می شد.
پدر آن خوی سرکش و شلوغش را در طول زمان خرد می کرد، در برابر تمام هیجانات روحی او می ایستاد، و از او دختری رام و آرام می ساخت. اما به تنهایی حریفش نمی شد. از مادر کمک می گرفت و از او می خواست که آیدا را در آشپزخانه تربیت کند. گفته بود اگر می خواهد به او خیاطی بیاموزد در آشپزخانه. حتی اگر می خواهد گلسازی یادش بدهد در آشپزخانه. و آیدا در آشپزخانه نم می کشید و با تنهایی وحشت بار خو می گرفت. نه هم کلاسی نداشت، نه برای کاری پا از خانه بیرون می گذاشت، و نه حتی کسی به خانه آن ها می آمد. رفته رفته از برادرها جدا می افتاد و خوی غریبانه ای پیدا می کرد که در هیچ یک از افراد خانواده دیده نمی شد. حسرت می خورد به چرخی که در شبانه روز حتما می گشت و او در هیچ کجای آن جا نداشت، به سکوت خو می گرفت و آن قدر بی حضور شده بود که همه فراموشش کرده بودند. انگار به دنیا آمده بود که تنها باشد. در یازده سالگی بی دلیل رماتیسم مفاصل گرفت و دکتر شوشانیک مقرر کرد که ماهی یک پنی سیلین قوی بهش بزنند. از آن پس هر ماه یک بار، به همراه آیدین به مطب دکتر شوشانیک می رفت، به حالتی تسلیم روی تخت می خوابید و بعد لنگان لنگان به خانه بر می گشت. در آشپزخانه تنها غذا می خورد، تنها می شست، تنها می پخت، تنها می خوابید و کلفت غریبه ای را می مانست که مبتلا به جذام باشد. و هیچ کس نمی پرسید: «آیدا کجاست؟» مگر آیدین، که پدر فریاد می زد:«تو را سنه نه؟» بعدها دختری خود خور، صبور، در هم شکسته و غمگین از خانه پدر یکراست به خانه شوهر رفت که اسمش آیدا بود.»...
این روایات در داستان، سخن از شکل گیری هویت جنسی آیدا و یا به طور کلی، شکل گیری هویت زنانه در سیستم های سنتی و مذهبی جامعه ایرانی دارد که با مدرنیته های شهری اروپایی آن بسیار فاصله دارد. این توصیفات نظریه سرمایه های انسانی پیر بوردیو را به ذهن متبادر می کند؛ سرمایه های اجتماعی که سبب شکل گیری هویت فردی و اجتماعی فرد در یک جامعه به عنوان عضوی از آن می شوند، از آیدا در این داستان گرفته می شود. و او در شرایطی قرار می گیرد که هویت خویش را نه به دست خود که به دست دیگری باید بسازد. نقش تربیت را همان گونه که الیزابت بدنتر در نظریات خویش می گوید، می توان در شیوه تربیت آیدا دید: «...پدر آن خوی سرکش و شلوغش را در طول زمان خرد می کرد، در برابر تمام هیجانات روحی او می ایستاد، و از او دختری رام و آرام می ساخت...» . آیدا، به عنوان دختر در سیستم اجتماعی و فرهنگی ای که در آن قرار گرفته است، باید دختر آرام و ساکت و سر به زیر باشد و از خصوصیاتی که برای پسران برشمرده می شود مانند سرکشی دوری بجوید. و به این ترتیب سرمایه اجتماعی خود را با سرمایه نمادین تعویض می کند و بیش از همه خصوصیاتی می یابد که از نظر بوردیو، و در نقطه فرهنگی و زمانی خاص خودش به عنوان خصوصیاتی مورد قبول جامعه معاصر، سرمایه های نمادین در جنبه ذهنی آن نامیده می شود.
اما در بخش های دیگری از داستان می خوانیم؛
«آن شب به درازای هزار شب گذشت. موقعی که شام می خورد، وقتی پیاپی لیوان های چای را خالی می کرد، و حتی وقتی که می خوابید دلش مثل سیر و سرکه می جوشید، انگار کسی منتظرش است. خوابش نمی آمد. می خواست همان نیمه شب بزن بیرون. سر به جایی نامعلوم بگذارد و بدود. اما در نهایت مقصدش تهران بود. می خواست به هر قیمتی شده دوره دانشگاه را بگذراند و همه آرزوهایش را به تحقق برساند. اما نمی خواست متکی به کسی باشد.»
مفهوم سرمایه اجتماعی بوردیو را، در این بخش می توان به گونه دیگری درباره آیدین تحلیل کرد. او که در پی هویت شخصی و منحصر به فرد خود و در تلاش است تا بتواند از نظر اجتماعی جایگاهی را برای خود کسب کند، در واقع در مفهوم میدان و سرمایه های اجتماعی، در میدانی که کنشگران به مبارزه برای کسب سرمایه ها می پردازند، آیدین در پی کسب سرمایه اجتماعی برای کسب سرمایه نمادین است. سرمایه ای که جنسیت او این بار، بر خلاف آیدا، از نظر فرهنگی و اجتماعی، به شدت ممانعتی که برا یک دختر می شود، مانع او برای رسیدن به کسب این سرمایه ها نمی شود. بخش های دیگری از داستان درک آیدین از سیستم اجتماعی را در برابر جنسیت زنانه می خوانیم؛
«دارید می لرزید؟»
تنها توانست بگوید: «شما را به خدا از این جا بروید.»
«کجا بروم؟» صداش مثل مخمل بود و لعاب داشت. طنین می انداخت، به لاله های گوش و به پلک های چشم ساییده می شد. و آیدین از او می ترسید، از رسوایی می ترسید، از این که دختر را به چوب ببندند تا آدم شود می ترسید، از این که او را با رسوایی از آن جا بیرون کنند و در شهر جار بزنند که او نمک به حرام است می ترسید. و نمی دانست چه کند. گفت: «اگر شما را این جا ببینند برای هر دوی ما خوب نیست.»
تصور آیدین در این جا از آن چه در جامعه از روابط میان جنسیتی فهمیده می شود و آن چه درباره آن حکم می شود و به صورت هنجار در می آید، سبب می شود تا رویکردی حاکی از ترس به این روابط داشته باشد.
در بخش های دیگر می خوانیم؛
«گفتم:«چرا بی اجازه من از خانه می روی بیرون؟ مگر مادر من زن نبود؟»
آدامس می جوید و به پشت دست هاش که انحنای قشنگی داشت نگاه می کرد. و چه تن گرمی داشت. گفت: «من چه کار به مامانت دارم؟ من باید به فامیلم سر بزنم.»
گفتم: «آخر چی تو این خانه کم داری؟» و من همه چیز تهیه می کردم، بیش تر از حدی که او می خواست. و هر چه می کردم نمی توانستم توی خانه پابندش کنم. پای گریز داشت. گفت: «من به چی تو دلم خوش باشد؟ آن از روزهات که صبح می روی و شب می آیی. این همه از شب هات که همه اش به فکر حجره و تخمه ای.»
بعد من فهمیدم که همه زن ها مثل هم اند. بی کم و کاست. پدر می گفت: «به زن جماعت نباید رو داد.» مادر را می گفت، و آیدا را می گفت. آشپزخانه را نشانشان می داد و می گفت: «اگر از عهده این جا بر می آیید می شوید زن خوب.»
در این داستان معیارهایی که یک "دختر خوب" باید در یک خانواده با ریشه های سنتی – مذهبی داشته باشد، در کارهای مربوط به خانه، محیط بسته و اندرونی خلاصه می شود. معیارهایی که موجب جلوگیری از حضور زن در نقش های اجتماعی ای که "مردانه" تعریف می شوند می گردد. تلاش اورهان برای "پایبند کردن" زنش در خانه نشان از تلاشی دارد که مردها در یک جامعه سنتی برای جلوگیری از ورود زن به جامعه در شکل های مدرن آن، دارند. در سیستم های سنتی، زن ها علاوه بر گرداندن خانه نقش های اجتماعی خود را در کانال ها و فضاهای شهری مخصوص به خود ایفا می کردند. این وظایف اغلب برای همه آن ها تعریف شده بود و تفکیک صورت گرفته میان نقش های زنانه و نقش های مردانه کاملا پذیرفته می شد. ورود مدرنیته به ایران و افزایش آگاهی های زنان از شرایط زنان دیگر در کشورهای اروپایی و نقش رضا خان و تاثیر او در مخالف با سیستم های مذهبی، تغییر کالبد فضای زیست و به تبع آن سبک زندگی و سایر عوامل اجتماعی، به مرور سبب می شدند که زنان درباره نقش ها و موقعیت های خود به پرسش بنشینند و به موقعیت های دیگری نیز که می توانند در آن ها قرار بگیرند بیاندیشند؛ «...حسرت می خورد به چرخی که در شبانه روز حتما می گشت و او در هیچ کجای آن جا نداشت...» .
بنابراین، در این داستان شاهد شرایط اجتماعی ای هستیم که به سبب تغییراتی که به مرور در لایه های شهر و جامعه ایرانی و طبقات مردم و جنسیت ها به وجود آمده اند، برداشت های فردی درباره هویت و هویت جنسیتی در حال تغییر و رویارویی با مسائل جدید هستند.

13.2. ارتباط میان اسطوره، شهر و رمان
اسطوره را تا کنون تعاریف بسیاری کرده اند. میرچیا الیاده در کتاب «چشم اندازهای اسطوره» در تلاش است تا یکی از جامعه ترین تعریف ها را از اسطوره بیان کند:
«اسطوره نقل کننده سرگذشتی قدسی و مینوی است، راوی واقعه ایست که در زمان اولین، زمان شگرف بدایت همه چیز، رخ داده است. به بیانی دیگر اسطوره حکایت می کند که چگونه از دولت سرو به برکت کارهای نمایان و برجسته موجودات مافوق طبیعی، واقعیتی، چه کل واقعیت: کیهان، یا فقط جزئی از واقعیت: جزیره ای، نوعی نبات خاص، سلوکی و کرداری انسانی، نهادی؛ پا به عرصه وجود نهاده است. بنابراین اسطوره همیشه متضمن روایت یک «خلقت» است، یعنی می گوید چگونه چیزی پدید آمده، موجود شده، و هستی خود را آغاز کرده است. اسطوره فقط از چیزی که واقعا روی داده و به تمامی پدیدار گشته، سخن می گوید. آدم های اسطوره، موجودات مافوق طبیعی اند و خاصه به خاطر کارهایی که در زمان پر ارج و اعتبار سرآغز همه چیز انجام داده اند، شناخته اند و شهرت دارند. اساطیر، کار خلاق آنان را باز می نمایند و قداست اقدامات و اعمالشان را عیان می سازند. مخلص کلام آن که، اساطیر ورود و دخول های گوناگون ناگهانی و گاه فاجعه آمیز عنصری مینوی را در عالم، وصف می کنند.» (الیاده، 14 و 15: 1363)
این تعریف از اسطوره، تعریفی نسبتا جامع است که می توان گفت بیش از همه شامل اسطوره های کهن و باستان می شود. اما اسطوره را می توان در دوره های معاصر نیز بررسی کرد و مورد شناخت و واکاوی قرار داد. اسطوره های معاصر که می توانند بازتابی از اسطوره های کهن باشند، در دوران مدرن نیز می توانند پا به عرصه وجود بگذارند. این اسطوره ها، در بسیاری مواقع به عنوان بازنمایی هایی در محمل های ادبی، تصویری و... هستند که می توانند خود را نشان دهند و ب تصویر بکشند. این نوع از اساطیر و بازنمایی ها را در ایران به دلیل پیشینه غنی ای که در امر اسطوره دارد می توان دید و تحلیل کرد.
اسطوره شناسی در ایران را نباید محدود به ایران باستان دانست. اسطوره می توان در رمان و شعر نیز وجود داشته باشد، اما جست و جو به دنبال اسطوره صرفا در متون دینی و روایات کهن نشان دهنده تلقی محدود در مورد اسطوره است. حضور اسطوره در فضاهایی هم چون فیلم و نمایش باید برای بازتاب مناسب بتوانند پیام اسطوره را درک کنند و با رویکردی فرهنگی به آن بنگرند. هنرمندانی که در ایران می توان انعکاس اسطوره را در کارهایشان مشاهده کرد رویکردهایی روزمره و سیاسی دارند. بازسازی اسطوره در عصر حاضر نیازمند داشتن ذهنی خلاق است. می توان ادبیات ایران را به عنوان یکی از فضاهایی که اسطوره در آن نمود بهتری داشته است نام برد. بنابراین اسطوره باید بتواند نسبتی میان مخاطب و مسائل زندگی اش و محمل مورد نظر پیدا کند تا بتوانیم بگوییم از اسطوره استفاده ای صحیح شده است. (ستاری، 51:1391)
رمان سمفونی مردگان را می توان با این تعاریف یکی از رمان های معاصر دانست، که توانسته به خوبی اسطوره را در لابه لای روایت های داستان جای دهد و پیام آن را به خواننده داستان منتقل کند. اسطوره هابیل و قابیل، اسطوره ای است که در سمفونی مردگان می توان آن را دید، که در ادامه بخش هایی از روایات مربوط به آن را می خوانیم؛
«آیدین گفت: «نه.» و دوباره به حجره برگشت و تصمیم گرفت که قفل ساز بیاورد و قفل را باز کند، نزدیک ظهر وقتی که قفل ساز داشت قفل ها را می برید و باربرها دورش جمع شده بودند، اورهان ار اه رسید. گفت: «چه می کنید؟»
«قفل را می بریم.» و یکی از قفل ها را نشانش داد. و قفل دوم تا نیمه بریده شده بود.
«چرا می برید؟ من کلید دارم.»
آیدین گفت: «اخوی! وقتی می خواهی جایی بروی کلید را بگذار.»
اورهان گفت: «من اجازه ندارم کلید را دست کسی بدهم.»
آیدن فریاد زد: «جنابعالی خیلی غلط می کنی.» و یکی خواباند بیخ گوشش.
اورهان از خشم می لرزید. فریاد زد: «الدنگ مفت خور.»
دست به یقه هم بردند. باربرها دخالت کردند اما دیر شده بود و اورهان روی هوا دست و پا می زد...
آن روز برادرها حجره را باز نکردند. و شب مادر گفت: «پدر در قبر می لرزد. اما شماها به هم کینه کرده اید. این همه به شما سفارش کرد، این همه برای شما حرف زد. ولی شماها چشمتان را بسته اید و فقط به خودتان فکر می کنید.»...
«برگشتم. دیگر هیچ راهی نمانده بود. یک ماشین کرایه کردم و دم غروبی بردمش بیرون شهر. نزدیک «نمین» در یک بیابان پر کوه و دره که پرنده هم پر نمی زد. به راننده گفتم: «بزن بغل.» ایستاد. گفت: «این جا؟» گفتم: «آره.» و یوسف را پایین کشیدم. سنگین بود و پاهاش مثل دو تا بال مرغ از دو طرف به نیم تنه اش چسبیده بود. کولش کردم و در دل بیابان راه افتادم. رفتم، رفتم و آن جا که از نفس افتادم گذاشتمش روی زمین. داشت نشخوار می کرد. هنوز نانش را تمام نکرده بود. نشستم و صبر کردم تا آخرین نان زندگی اش را بخورد.
آن وقت گذاشتمش توی یک گودال. خواستم روش خاک بریزم اما دلم نیامد. کمربندم را باز کردم و دور گردنش حلقه انداختم. و کشیدم. کشیدم. صداش در نمی آمد و حرکتی نمی کرد. داشت نشخوار می کرد و با چشم های وق زده خیره ام شده بود. من بی توجه کشیدم و آن قدر کشیدم که نفسم برید. اما یوسف خفه نمی شد. نمی خواست بمیرد. سگ جان شده بود. من چاقوی کوچکم را از جیبم درآوردم و رگ های دو دستش را بریدم. کنارش نشستم تا خونش تمام شود. اما هیچ خبری نبود و خونی نمی آمد. مایع لزج و غلیظی قطره قطره روی دست هاش سر خورد و چند لحظه بعد خشکید. سرش را دادم آن طرف و شاهرگ هاش را زدم. و باز مایعی سیاه رنگ قطره قطره می آمد وخشکید. داشت شب می شد و خونش در نمی آمد. و اگر می آمد کند می آمد. فکر کردم که قطعه قطعه اش کنم اما چاقوی جیبی ام خیلی کوچک بود و گوشت تنش را نمی برید. چند ضربه کاری روی قلبش زدم و بی فایده...
با لگد یوسف را دراز کردم، گفتم: «پدر، گناهش گردن تو.» هنوز تا گردن زیر خاک بود. گفتم هر چه باداباد. به اطراف نگاه کردم، یک سنگ بسیار بزرگ برداشتم، بالای سرش ایستادم. سنگ را با دو دست بلند کردم و چنان به کله اش کوبیدم که حس کردم چیزی زیر دستم فرو می نشست»... .
 با اسطوره هابیل و قابیل در این داستان، به خوبی توانسته که در میان روزمرگی و جریان های هویتی و نقش های خانوادگی رخ بنماید. بنابراین اسطوره را باید در سمفونی مردگان یکی از عوامل کلیدی برای بررسی در نظر گرفت.

14.2. اقلیت ها در شهر
خرده فرهنگ های اقلیتی را می توان در رابطه با مبحث شهر و فرهنگ مورد بحث قرار داد. این اقلیت ها در شهرها خرده فرهنگ ها، فضاها و سبک هایی متفاوت از زندگی را ایجاد می کنند، که به فضاهایی شهری شکل می بخشند.
«رابطه مفهوم قومیت با مفهوم شهروندی، چگونگی انطباق یا عدم انطباق هویت های قومی، شهری، محلی، ملی و غیره قابل بررسی است. تبلور یافتن هویت های قومی در شهرهای مدرن در قالب «محله های قومی» امری شناخته شده است، اما مکانیسم های دقیق پیدا شدن این محله ها، روابط و تقسیم بندی های درونی آن ها و روابط آن ها با سایر محلات شهری و با سایر محلات قومی از موضوع های بسیار جالب برای پژوهش های انسان شناسی شهری به حساب می آیند.» (فکوهی، 292:1384)
اقلیت های قومی در تاریخ در دوره های بسیاری در شهرهای ایرانی حضور داشته اند و خرده فرهنگ های خاص خود را شکل می داده اند. در سمفونی مردگان، ما حضور اقلیت ارمنی را در روایت های داستان و نحوه ارتباط آن ها با شهر و با اقلیت اکثریت یعنی مسلمان می بینیم. در بخش هایی از داستان که حضور ارامنه در شهر اردبیل تصویر شده ایست می خوانیم؛
«روزهای یکشنبه ارمنی های شهر یا اطراف دسته دسته به کلیسا آمدند، دعایی که می خواندند، نذر و نیازشان را می دادند و در حیاط با صفا و پر از گل و درخت کلیسا ناهار می خوردند و عصر بر می گشتند. روبنای ساختمان آجر قرمز رنگی بود که دو ردیف پنجره دولایه داشت و در وسط، درست جلو در ورودی دو ستون بسیار بلند به سبک باروک تا سقف ادامه یافته بود و بالای آن کبوترها لانه ساخته بودند. یک ستون یادبود در وسط حیاط از زمین برآمده بود و مجسمه ای از قدیس پیری بر بالای آن قرار داشت که دست به دعا برداشته بود. و بعد باغچه های کوچک از دو طرف ساختمان را دور می زد.
ساعت سردر کلیسا سال ها پیش از کار افتاده بود و در چوبی بزرگ صحن با ناله مانندی باز و بسته می شد. از آن همه خادم و نگهبان و سرایدار، تنها یک زن کوتاه قد مانده بود که همه کارهاس کلیسا و حتی خانه گالوست میرزایان را انجام می داد.
روزهای یکشنبه، علاوه بر زائران مومن، دست فروش ها هم بساطشان را اطراف کلیسا، کوچه ارمنستان و پلاک گازران پهن می کردند و تمامی آن محله خلوت را به بازار مکاره ای مبدل می ساختند. محله پر می شد از روزنامه فروش ها، لبویی ها، باقلاپزها، سبزی فروش ها، لباس فروش ها، صابون سازهای دهات اطراف، اسباب بازی فروشی های دغلبازی که سر بچه ها شیره می مالیدند، سلمانی های دوره گردی که چای و دارچین هم می دادند، و شمع فروشی هایی که می خواستند خرج یک سالشان را از این غیرمسلمان ها در بیاورند؛ فایتون چی ها هم سر کوچه منتظر مسافر، چرت می زدند.
غیر از روزه یکشنبه گاه کسی می مرد، یا دختر و پسر جوانی می خواستند عروسی کنند، به هرحال باز محله رونقی می گرفت، گالوست میرزایان فایتون می فرستاد خانه کشیش، دستور می داد سورمه برای کشیش غذای نرم و پیرمردانه ای بپزد، آن روز خودش سر کار نمی رفت، و از مسیو سورن هم می خواست که بماند و به مهمانان چای و قهوه بدهد.»...
«عده ای از همسایه ها جلوی در کلیسا منتظر ما بودند. بعد که ما رسیدیم، همه کف زدند. آن وقت به درون کلیسا رفتیم، جلو محراب ایستادیم و کشیش ما را عقد کرد.
روز بعد هم به محضر رفتیم. مادربزرگ، پدر و عمو گالوست هم بودند. آقای عمامه سفیدی نشسته بود پشت میز و داشت شناسنامه ها را می خواند. گفت: «ببخشید، شما مسیحی هستید؟»
گفتم: «بله.»
گفت: «آقای داماد چی؟ ایشان که مسلمانند انشاالله.»
آیدین گفت: «بله، من مسلمانم.»
آقا گفت: «نمی شود که. نمی شود عقد کرد.»
گفتم: «پس چه کنیم؟»
آقا گفت: «مسلمان بشوید.»
گفتم: «می شوم.»...
« گفته می‌شود که از زمان داریوش هخامنشی ارامنه در ایران می‌زیسته‌اند، امّا این‌ها بیشتر واسال‌هایی بوده‌اند (زمین داران بزرگ) که برای انجام وظایف‌شان نسبت به شاه شاهان به ایران می‌آمدند.
شاه آرشاویر در دوره پیش از اسلامی شدن ایران در سده سوم میلادی، و شاهپور دوم در سده چهارم میلادی در پی لشگرکشی به ارمنستان در سال‌های 368-370 چند صد هزار ارمنی را به ایران آورده و در خوزستان و مناطق جنوب غربی ایران کنونی اسکان داده‌اند. بعد از ورود اعراب به ایران، این ارامنه هم همراه باقی مردم به اسلام گرویده‌‌اند.دور جدید مهاجرت‌های اجباری ارامنه به ایران در زمان حمله سلجوقیان رخ داده است. در حمله سلجوقیان به ارمنستان در سال 1048 به نوشته اورهایِتسی (مورخ ارمنی) یک صدوپنجاه هزار نفر را از دم تیغ گذرانده و همین تعداد را به زور به ایران رانده‌اند. [تاریخ مختصر جامعه ارمنی در ایران، ادیک باغداساریان (به زبان ارمنی)، تهران، 1380، ناشر: مؤلف]..علاوه بر این، بعد از فروپاشی دولت مستقل ارمنی در سده یازدهم میلادی، مناطق ارمنی‌نشین ماکو، سلماس، خوی، اورمیه و قره باغ داخل مرزهای حکومت ایران جای می‌گیرند. (صافاریان، هفته نامه هویس) این تاریخ که تاریخی از ارامنه را نشان می دهد، هم چنین نشان دهنده حضور این ارامنه در شهر اردبیل است، که در این داستان می بینیم. این اقلیت، با توجه به تاریخ حضوری که در شهرهای ایرانی داشته اند، نقش مهمی را در فرهنگ و سیستم های شهری در ایران داشته اند. بازنمایی و انعکاس این تاثیر را نیز می توان برای نمونه در رمان سمفونی مردگان دید.

15.2. رابطه میان نسلی و شهر
روابط میان نسلی، در جامعه ایران، یکی از مباحث بسیار مهمی است که به دلیل شرایط اجتماعی و فرهنگی که پیرو تغییرات سیاسی و اقتصادی شکل گرفته اند، به وجود آمده است. این تفاوت را می توان در تعاریف مختلف بیان کرد؛ «شکاف ، تضاد ،گسست نسلی را نتیجۀ تحولات سریع اجتماعی دانسته اند . که از میان گسترش آموزه های مدرن و تغییرات شتابان جوامع در حال توسعه – از جمله ایران- این جوامع را مستعد بروز پدیده هایی همچون شکاف بین نسلی می کند.در ادبیات اجتماعی و تاریخی مربوط به ایران ،از جامعه ی ایران به عنوان جامعه ای که در گذار تاریخی خود مواجه با حوادث و مشکلات اجتماعی ،سیاسی ،اقتصادی و فرهنگی است تعبیر شده است .کودتا ،انقلاب ،شورش ،جنبش های اجتماعی ،اعتصاب ،مهاجرت داخلی و خارجی ،بحران های اجتماعی ،تعارض در حوزۀ قدرت و تحولات فرهنگی هر کدام در مراحلی از تاریخ تحولات ایران ثبت شده است.اما آنچه مبین طرح و اهمیت مباحث نسلی در ایران شود همانطور که پیش از این اشاره شد قرارگرفتن ایران در مرحله گذار تاریخی اجتماعی خود است.جامعه ای که در مرحله ی گذار قرار می گیرند استعداد و آمادگی بیشتری برای تولید شکاف های اجتماعی از جمله تفاوت و شکاف نسلی دارد.» (عزیزی، http://www.modiryar.com/index-management/cultural/psy/1958-1388-04-12-12-48-51.html)
این تفاوت نسلی را در سمفونی مردگان به کرات می توانیم در محیط خانوادگی و تربیتی خانواده ای که در داستان روایت می شوند، ببینیم؛
«من می دانستم که دخترهای ارمنی خیلی داغند و می دانستم که یک روز آیدین شکمش را بالا می آورد، اما دندان روی جگر گذاشتم و حرفی نزدم. عطر می زد، لباس خوب می پوشید، موهاش را می آراست، کراوات می زد و می رفت. پدر می گفت: «افسار تمدن.»..
«پدر با آن پوستین، درست مثل وقتی که بر تخت می نشست، ابهت داشت. قدرت و غرور پدرانه از دهانش بیرون می ریخت: «این همه سال تلاش کرده ام برای کی؟  برای چی؟ خب برای شماها به شرطی که شماها نخواهید به حیثیت من، به منافع من لطمه بزنید. اگر به آدم احترام می گذارند، به خاطر پول است. به خاطر این است که محتاج دیگران نیستیم. من دلم می خواهد با همین استعداد که داری، از همین فردا کاسب بشوی. می فهمی آیدین؟ کاسب.»...
... آیدین حس کرد خیلی چیزها بوده که می بایست می گفته. می خواست پدر آن همه سخت گیر نباشد و به همان اورهان قناعت کند.»
«آن وقت بود که اورهان ناگهان هوس کرد که به پدر دست بزند. فقط سر انگشت هاش را به دست یا صورت پدر نزدیک کند. سال ها بود که دستش به پدر نخورده بود. حتی فرصت پیش نیامده بود که از کنارش رد شود... و آیدین همیشه در این فکر بود که چطور می شود دست روش شانه پدر گذاشت و کنارش ایستاد.»
«من نمی خواهم زندگی پدرم را تکرار کنم. تو که می دانی مادر، من پیش استاد ناصر دلخون، کلاس شعر می روم. قرار است شعرهایم را بدهد در مجله چاپ کنند. آن وقت بیایم تخمه فروش بشوم.»
«پدر همه نظرها را رد می کرد. نظر خودش را هم رد می کرد چون دچار سردرگمی عجیبی شده بود: «معلوم نمی کند. نه دین و ایمان درست و حسابی داشت، نه کسب و کاری بلد بود، نه به حرف من می رفت. حیف آن همه استعداد. حیف. زمانی که بچه بود حتی یک خیار نمی داد که من براش پوست بکنم.می گفت خودم. انگار این آدمیزاد نیازی به کسی ندارد. اما نمی دانم. اگر به تهران رفته باشد، دیگر هیچ، فکرش را باید از سر بیرون کنیم. ایاز می گوید شاید از مرز رفته باشد...»
«حتی پدر، با آن همه انزجارش از او، با آن همه توهین و تمسخری که در غیاب او داشت، در برابرش نمی توانست عادی بماند. به وضوح می دیدم که دستپاچه می شد و خودش را می باخت. به چشم احترام می دیدش و آن وقت ضعفش را نشان می داد و ناچار می شد بی آن که گفته باشد «بی رگ، الدنگ» بگوید: «پسر، چه می کنی؟»
«در شعر که ناکام شدم، حالا با چوب قایق می سازم.»
«بساز. بساز که ببینم کجا را می خواهی بگیری.»
ورود مدرنیته به ایران، و تجددی که همراه با خود آورد، سبب پدیدآیی روزنامه ها، شعر نو، خیابان ها، و سبک های جدیدی از زندگی شد که نسل های را به دلیل در هم ریختگی موقعیت های اجتماعی و فرهنگی از یکدیگر متفاوت ساخت. این تفاوت دلیل خود را می تواند در برش ناگهان به مدرنیته و هجوم مدرنیته به شهرهای ایران و در وهله اول تهران جست و جو کند.
در پی این تغییرات، مسائلی مانند هویت و انتخاب شخصی و نگاه به آینده به شکلی دیگر، برای نسل نوپا به وجود می آید، نسلی که در پی کسب سرمایه هایی اجتماعی برای زندگی است. آیدین در این داستان، جوانی است که با تحصیل و کسب آگاهی و نگرشی متفاوت از طریق خواندن رمان ها و روزنامه ها و آموزش در تلاش است تا بتواند سرمایه هایی اجتماعی را برای پیشرفت خود کسب کند. تقلای بی فایده او برای رفتن به تهران و تحصیل در دانشگاه و جا باز کردن در محافل ادبی روز ریشه در این هدف دارد. و جمله ای که او مدام می گوید: «می خواهم خودم را پیدا کنم.» نشان از پدیدآیی هویت هایی مدرن و جدایی این هویت از سنت است.
بنابراین بازنمایی تفاوت میان نسلی، یکی دیگر از وجوه موجود در رمان سمفونی مردگان است که با شرح و توصیف در یک خانواده و ارتباطی که با شهر و محیط های شهری جدید و حضور مدرنیته در دولت پهلوی اول، در روایات داستان می توان مشاهده کرد و مورد تحلیل قرار داد.

3. نتیجه گیری
شهرها، که پس از تغییرات پیش آمده در محیط زیست انسان ها از نظر کالبدی و غیرکالبدی و درونی، بدل به شهرهای شناخته شده امروزی شدند، همواره فضایی برای درک و شناخت از انسان و هر آن چه در دوره های زمانی گوناگون مربوط به انسان می شود، بوده است. تغییرات شهری و پیشرفت علوم انسانی در شناسایی، درک و تحلیل جوامع انسانی از دیدگاه های مختلف، سبب شده که بتوان با تکیه بر این علوم بسیاری از وجوه انسانی و اجتماعی را در شهرها بازشناخت. هویت، فضا، جنسیت، اسطوره، معماری و غیره، همه ابعادی از زندگی انسان در شهرها هستند که با استناد و کمک گرفتن از علومی مانند جامعه شناسی، ادبیات، انسان شناسی، جغرافیا، تاریخ و... می توان آن ها را به تحلیل و واکاوی های انسانی و فرهنگ کشاند.
برای این بررسی، بیش از هرچیز، نیازمند آنیم که موضوع مورد بررسی را در چارچوب های زمانی و مکانی آن درک کنیم و بتوانیم بر اساس نظریات و پیش فرض های موجود، موضوع را درون هر فرهنگ با پیشینه های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی ای که آن را ساخته اند پی بگیریم. بررسی بازنمایی های موجود شهر در هر فرهنگ با زمان و فضاهای مختص خود، یکی از راه های شناخت و درک پدیده های انسانی و کالبدی در شهرهای معاصر است.
شهر موضوعیت اصلی در این پژوهش را تشکیل می داد. موضوعی که نگارنده تلاش کرد تا به جست و جوی آن در میان ادبیات معاصر و قالب ادبی رمان، در دو کتاب شناخته شده از یکی از نویسندگان معاصر ایرانی بپردازد. درواقع ادبیات در این پژوهش نقش فضایی را ایفا می کرد که توانسته است، شهر ایرانی را در ابعاد اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و اقتصادی آن درون خود بازتاب و انعکاس دهد.
این پژوهش، که با حرکت از نظریه های کوین لینچ درباره سیمای شهر و معیارهای عملکردی برای داشتن شهر خوب، و هم چنین نظریه سرمایه انسانی پیر بوردیو در تلاش بود تا مفاهیم فضا و هویت را در موقعیت ها و قالب های مختلفی از زندگی انسانی در شهر، و دو شهر ایرانی که در رمان های برگزیده برای این پژوهش بازتولید شده بودند بررسی و توصیف کند، نتیجه هایی حاصل شد که در پی روش تحقیق اسنادی و روش تحلیل محتوا نگارنده آن ها را برای این پژوهش، به صورت خاص و به طور کلی درباره بازنمایی شهر در ادبیات معاصر کسب کرد. این نتایج را می تواند در چند مورد به طور کلی بیان کرد:
الف: ادبیات و زبان ادبی، چه در دوره های گذشته و پیش از اضافه شدن قالب های جدید ادبی مانند رمان، طنز، شعر نو ... به ساختار ادبیات و چه در دورهای فعلی، همواره زبانی برای بیان آنچه در یک جامعه و در میان انسان ها در حال رخ نمودن است، می باشد. زبانی که در هر فرهنگ و جامعه و در هر دوره زمانی اشکال مختص به خود را می یابد.
ب: پس از ورود قالب رمان به مجموعه ادبیات، تحولی در بیان های ادبی رخ نمود. این تحول ناشی از دیدگاه جدید و متفاوتی در حال شکل گیری بود که به توصیف جامعه و رخ دادهای درون آن می پرداخت.
پ: رمان، پیش از همه در کشورهای اروپایی و سپس در کشورهای دیگر پا به عرصه وجود گذاشت و سبب ایجاد تحول درنظام ادبی و بیان در نثر در این کشورها شد. این قالب ادبی، پس از پدیدآیی، جایگاهی برای بازتاب شرایط اجتماعی و فرهنگی شد، که به سرعت در ادبیات و در میان نویسندگان و مخاطبان جایگاهی ویژه و ارزشمند کسب کرد.
ت: رمان را می توان با جریان مدرنیته هم گام همراه دانست، چرا که مدرنیته و ساختارهایی که به تبع به وجود می آورد، سبب ایجاد تحول و تغییرات بسیاری در سیستم سیاسی و اجتماعی جوامع شد و رمان که زبان ادبی نوینی برای بیان آن چه در قالب های دیگر به خوبی نمی توان بیان کرد، می باشد، همراه با مدرنیته به کشورهای در حال توسعه و در حال استعمار غیر اروپایی، که مدرنیته به آن ها هجوم می آورد تعمیم پیدا کرد.
ث: شکل گیری مفاهیم جدیدی مانند هویت و فضا در پی تغییرات اجتماعی پیش آمده و مدرنیزاسیون، در رمان های معاصر، سبب می شود تا پژوهش گران علوم انسانی و اجتماعی، در پی این مفاهیم به واکاوی رمان ها به عنوان یکی از بهترین محمل های بازنمایی محیط های زندگی و شهر رو بیاورند.
آن چه این پژوهش به عنوان نتیجه گیری و به طور اخص در پی داشت را می توان در موارد ذکر شده در بالا بررسی کرد و تطابق داد، اما علاوه بر این، پژوهش به طور اخص نتایجی را در پی داشت. رمان های مورد بررسی در این پژوهش، یعنی سال بلوا و سمفونی مردگان هر دو تقریبا به دوره های زمانی و شرایط اجتماعی یکسانی اشاره دارند. این دوره زمانی دوره حکومت پهلوی است.
آن چه در این دو رمان با توجه به دوره زمانی روایات داستان ها می خوانیم، بازنمایی شهر در این دو رمان را می توان به عنوان نتیجه گیری پژوهش چنین برشمرد:
الف: در هر دو داستان، ما هجوم مدرنیته را به شهرهای ایرانی و شکل گیری ساختارهای جدید شهری را می توانیم ببینیم؛ هجومی که آشفتگی شهری، تقابل میان سنت و مدرنیته، عدم کارآئی کالبدها و فشاهای پیشین شهری نتیجه آن است.
ب: استفاده از فضاهای قدیمی و سنتی برای کارکردها جدید شهری، و ورود تجدد به ظاهر شهرها، سبب پدید آیی مشکلات درونی و اجتماعی شامل مشکلات خویشاوندی، تربیتی، هویتی و ... می شود.
پ: آشفتگی های جنسیتی، عدم تعریف و تطبیق جنسیت متناسب با شرایط اجتماعی موجود را در داستان ها می توان دید.
ت: تعریف هویت های فردی، جمعی، جنسیتی ، هر یک به نحوی با تقابل های موجود میان دنیای کهن و دنیای جدید و مفاهیم سنت و مدرنیته رو به رو می گردند. این امر را می توان در تفاوت های میان نسلی موجود در رمان ها به خوبی مورد بررسی قرار داد.  و با توجه به نظریه سرمایه های انسانی پیر بوردیو، ما در شهر ایرانی دوره پهلوی و در شرایط نوین پیش آمده، بیش از هرچیز، تلاش نسل نوپا برای کسب سرمایه های انسانی را می بینیم. این امر البته بیش از همه در مورد جنسیت مردانه، تا حدودی می تواند مطرح شود، و زنانگی در شهر هنوز در محدوده های سنتی اجتماعی قرار دارد، هرچند به مرود مخالف با خواست خود زنان باشد.

4. منابع و مآخذ
•    حبیبی، محسن، قصه شهر؛ تهران، نماد شهر نوپرداز ایرانی (با تاکید بر دوره 1299-1332)، تهران: دانشگاه تهران، موسسه انتشارات – 1389
•    تسلیمی، علی، گزاره هایی در ادبیات معاصر ایران(داستان) پیشامدرن، مدرن، پسامدرن، تهران: کتاب آمه – 1388
•    فکوهی، ناصر، انسان شناسی شهری، تهران: نشر نی – 1384
•    فکوهی، ناصر، تاریخ اندیشه ها و نظریه های انسان شناسی، تهران: نشر نی – 1381
•    لینچ، کوین، تئوری شکل شهر، مترجم: حسین بحرینی، تهران: دانشگاه تهران، موسسه انتشارات – 1381
•    محسن، حبیبی، از شار تا شهر: تحلیلی تاریخی از مفهوم شهر و سیمای کالبدی آن تفکر و تاثر، تهران: دانشگاه تهران، موسسه انتشارات – 1378
•    جابری مقدم، مرتضی هادی، شهر و مدرنیته، تهران: وزارت چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی: فرهنگستان هنر – 1384
•    لینچ، کوین، سیمای شهر، مترجم: منوچهر مزینی، تهران: موسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران – 1374
•    سارتر، ژان پل، ادبیات چیست؟ مترجم: ابوالحسن نجفی و مصطفی رحیمی، تهران: انتشارات نیلوفر – 1388
•    لنگ، جان، آفرینش نظریه معماری در طراحی محیط، مترجم: علیرضا عینی فر، تهران: موسسه چاپ و انتشارات دانشگاه تهران – 1381
•    فکوهی، ناصر، فرهنگ و زندگی روزمره، تهران: انتشارات جاوید – 1391
•    الیاده، میرچیا، چشم اندازهای اسطوره، مترجم: جلال ستاری، تهران: انتشارات توس – 1362
•    ستاری، جلال، تهران در قاب شعر، تهران: دفتر پژوهش های فرهنگی – 1391
•    فکوهی، ناصر، پاره های انسان شناسی، تهران: نشر نی – 1385
•    کامو، آلبر و دیگران...، وظیفه ادبیات(مجموعه مقالات)، مترجم: ابوالحسن نجفی، تهران: انتشارات نیلوفر – 1389
•    پرست، جان و دیکران...، درآمدی بر انسان شناسی هنر و ادبیات(مجموعه مقالات)، مترجم: محمدرضا پورجعفری، تهران: نشر ثالث – 1388
•    پرستش، شهرام و مرتضوی، سمانه، بازنمایی فضاهای شهری تهران در رمان های دوره رضا پهلوی، جامعه شناسی هنر و ادبیات، سال سوم، شماره اول، بهار و تابستان 1390
•    نصرتی، روح الله و کاظمی، علی، بررسی شالوده هویت اجتماعی و فرهنگی دانشجویان دو گروه قومی آذری و کرد دانشگاه تهران،  پژوهش های انسان شناسی ایران، سال 1، شماره 1، بهار و تابستان 1390
•    سلطان زاده، حسین، مقدمه ای بر تاریخ شهر و شهرنشینی در ایران، تهران: نشر آبی – 1365
 

::

 

بازنمایی فضا و هویت شهری در رمان فارسی(مطالعه موردی آثار عباس معروفی) (1)

http://anthropology.ir/node/14894

 

بازنمایی فضا و هویت شهری در رمان فارسی(مطالعه موردی آثار عباس معروفی) (2)

http://anthropology.ir/node/14904

::

 

ایمیل نویسنده:

jafari.e.marzi@gmail.com

 

::

 

 

دوست و همکار گرامی


چنانکه از ​فعالیت های داوطلبانه کانون ​«انسان شناسی و فرهنگ» و ​مطالب منتشر شده​ در سایت آن​ ​بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات ​و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

لطفا کمک های خود را به حساب زیر واریز کنید و در صورت دلخواه با ایمیل به ما اطلاع دهید.

شماره حساب بانک ملت: 117360766


شماره شبا: IR98 0120 0000 0000 0117 3607 66


شماره کارت: 7634-4916-3372-6104


به نام آقای رضا رجبی

نویسنده

جعفری، مرضیه

مطالب نویسنده