مردمنگاری روستای جغدان

امیر هاشمی مقدم

جغدان که در گویش محلی بختیاری، جغدو (Jaghdo) خوانده می شود، روستایی است متوسط با جمعیت تقریبی 1500 نفر از بخش ناغان در شهرستان کیار استان چهارمحال و بختیاری. این روستا از غرب پس از یک راه پر پیچ و خم و گردنه ای خطرناک به روستای بزرگ و مرکزی ناغان، از سمت شرق و باز هم پس از یک جاده بسیار پرپیچ و خم و البته دارای شیبی بسیار تند به روستاهایی چهراز، عادل آباد (ظلم آباد قدیم) و چهارطاق، از شمال به رشته کوهی که مهمترین قله اش کلاز (Kallar) است، و از جنوب به دره ای که رودخانه در آن جاری است محدود می شود. راه اصلی دسترسی به روستا، از همان روستای ناغان است. البته می توان از چهراز و پس از عبور از چند روستای کوچک دیگر و ورود به منطقه حفاظت شده سبزکوه، از جاده ای خاکی و صعب العبور گذشت و به شهرستان لردگان رفت. اما این جاده تقریباً بدون استفاده است و کسی از آن برای رفت و آمدهای عادی استفاده نمی کند.
پدر و مادرم گویا هنوز سیستم کوچ نشینی بختیاری ها را حفظ کرده اند. ماه های سرد سال را در خانه کوچک شان در زرین شهر اصفهان می گذرانند و ماه های گرم را، از اواخر اردیبهشت ماه تا اواخر مهرماه به همین روستای زادگاهی شان می روند. این شیوه زندگی تنها مختص به ایشان نیست و بسیاری از دیگر بختیاری های مهاجر به اصفهان نیز اینگونه اند. مهاجرت بختیاری ها به اصفهان از دوره صفوی و البته به شکلی بسیاری کم رنگ آغاز شد و در دوره قاجار اوج گرفت. اما نقطه برجسته آن، افتتاح کارخانه هایی همچون ذوب آهن، صنایع فولاد، صنایع نظامی، پلی اکریل، سیمان سپاهان و... در دهه 40 بود. پدر و مادرم همانند بسیاری از بختیاری های دیگری که بازنشسته اند و فرزندی در خانه ندارند، اواخر اردیبهشت ماه که می شود، درب خانه زرین شهرشان را قفل می کنند تا از دود و دم های کارخانه هایی که این شهر را در چنگال خود اسیر کرده، بگریزند و به روستا بروند. همین است که پس از چند ماهی دوری، این بار برای دیدن شان به چهارمحال و بختیاری رفتم.
نام جغدان را خودشان می گویند از جغد گرفته شده است؛ چرا که جغد در این روستا خیلی زیاد است. البته در گویش محلی بختیاری، به جغد، شوک (Shook) هم می گویند. یکی از سرگرمی-های کودکی ام در تابستانهایی که به این روستا می آمدیم این بود که با دیگر بچه ها به دنبال لانه-های جغدها بگردیم و با جوجه های شان بازی کنیم. بر اساس روایتهای شفاهی بزرگان این روستا (که حالا پدرم با 83 سال، خودش یکی از همین بزرگان است)، این روستا سابقه ای کمتر از دو سده دارد. در ابتدا عده ای ترک لرکی (Larki: که احتمالاً شاخه ای از قشقائی ها بودند) در ابتدای جاده ورودی روستای امروزی سکونت داشتند. اکنون سنگ بزرگی همانجا کنار جاده هست که به نام برد لرکی (Bard= سنگ) خوانده می شود. بعدها شخصی به نام آ مم کریم (آقا محمد کریم. پیشوند خوانین در بختیاری «آ» به معنای آقا است) زمینهای اینجا را از لرکی ها خرید و به رعیتها داد. بر اساس روایت پدرم، ابتدا شیخون آمدند و در دره ای که اکنون به نام باشیخون (باغ شیخون) خوانده می شود ساکن شدند. کل سادات را در بختیاری به نام مشایخ می شناسند و عده کمتر آنها را شیخون (Shixun) می نامند. مفرد آن هم شیخ (Shix) است. مشایخ طایفه بزرگی در بختیاری هستند که از چهارمحال گرفته تا خوزستان پراکنده اند. بیشترشان نسب شان را به سیدصالح، امام-زاده ای بسیار مورد احترام در نزدیکی ایذه خوزستان می رسانند. چند سال پیش با تولیت این امامزاده که فامیلش صالحی است صحبت می کردم. گویا شجره نامه بسیار بزرگی که روی پوست سه گاو نوشته شده را نزد خود نگهداری می کند. کسی هنوز نتوانسته کپی یا استنساخی از این شجره نامه بگیرد. به هرحال، این روایت پدرم است که خودش از شیخون بوده و ممکن است درباره تاریخچه این روستا سوگیری داشته باشد. بعدها افراد دیگری هم اضافه شدند که اکنون معروفند به اولاد مسین (Masein: فرزندان محمد حسین که گویا از روستای میلاس لردگان آمده بود)، اولاد حاجت (گروهی از سمت جونکی و عده ای از باباحیدر فارسان)، اولاد عباس (از چهراز، روستایی در سمت شرق جغدان که در دره ای واقع است)، اولاد روشن (از ناغان که روستای بزرگی است در سمت راست جغدان) و... نیز اضافه شدند. آن موقع برای آب مصرفی شان ناچار بودند به دَرِ دُر (Dare Dor: دره دُر که احتمالاً به دلیل درخش آب آن در شب گفته می شد) رفته و آب را در مشک به روستا بیاورند. در همین حین گویا آ مم کریم قصد زیارت مکه می کند؛ اما همسرش بی زهرا (بی مخفف بی بی است که به زنان خوانین گفته می شد) به او سفارش می کند به جای این کار، قناتی برای رعیت حفر کند که ثوابش بیشتر است. آ مم کریم هم شروع می کند به حفر قنات و اولین چاه آن را از پای کوه در فاصله چند صدمتری (مسافت به گمانم بیش از یک کیلومتر باشد) حفر می کنند و همین طور چاه های زیادی می کنند تا دهانه قنات می رسد به جایی که الآن هست. قنات، یک تونل زیرزمینی دراز است که آب را از سرچشمه می آورد تا دسترس مردم. اما به فاصله چند متر به چند متر، سوراخهایی عمودی از این تونل حفر می شود تا آنرا به سطح زمین برساند. این سوراخها برای هنگامی است که می خواهند قنات را لایروبی کنند؛ بدین صورت که مقنی (Moghanni: قنات کن) وارد تونل شده و گل و لجنهایی را که می روبد، درون دلو ریخته و از نزدیکترین چاه، افرادی که بالا ایستاده اند، آنرا می کشند. وقتی دهانه قنات در جایی که اکنون هست باز شد، کم کم اهالی از باشیخون به تپه ای که تقریباً در نزدیکی این دهانه بود نقل مکان می کنند. این تپه روی یک صخره سنگی کم ارتفاع قرار داشت و خانه ها به دلیل تعداد زیادشان، در کنار هم و عمدتاً کوچک ساخته می شدند. به گونه ای که گاهی اوقات به نظر می آمد خانه های چند خانواده درون یک حیاط قرار دارند. پس از آ مم کریم، فرزندش آ مم رحیم خان روستا می شود. البته اهالی خاطره خوب از آ مم کریم بیشتر دارند تا از آ مم رحیم. پس از آ مم رحیم، مقام خانی ابتدا مدتی به پسر بزرگش به نام آ منوچهر رسید و سپس پسر دیگرش آ فرهاد خان شد که او هم تا انقلاب خان بود. همه اهالی باید بخشی از محصول برداشتی یا چارپایان شان را به خان می دادند. مثلاً یک چهارم تریاک استحصالی به خان می رسید. ضمن آنکه خیلی از اهالی به صورت نوبتی در خانه خان ها کارهای شان را انجام می دادند و به اصطلاح نوکری می کردند. پدرم هم نزدیک به یکسال در خانه آمنوچهر کار کرده بود. در کنار خان، یک کدخدا هم بود. کدخداها را خوانین از بین معتمدین و ذی نفوذها بر می گزیدند. گویا نخستین کدخدای روستا، حج غلام از اولاد مسین بود که پس از مرگش، چون پسرش هفت ساله بود، همسرش سِی شیری (Sei Shiri: سیده شیرین) به مدت هفت سال کدخدایی را به عهده می گیرد تا کرواسلی (Karavasali: کربلایی عباسعلی) چهارده ساله می شود و کدخدایی را بر عهده می گیرد. پس از کهولت سن کرواسلی و ناتوانی وی، کدخدایی به سی ممد (Sei Mamad: سید محمد) از اولاد شیخون می رسد. چند سالی که این پست را بر عهده داشت، مدتی این سمت به سی اکبر و زلفعلی رسید و دوباره سی ممد این امر را به عهده گرفت. پس از مرگ سی ممد در سال 1350، پسرش سی جلال کدخدا می شود که با انقلاب، سمت کدخدایی هم دیگر رونق گذشته را ندارد. اگرچه سی جلال نفوذ و احترامش را تا پایان عمرش در سال 1390 حفظ کرد. به جای کدخدایی پس از انقلاب، مدتی شورا رونق داشت. از اوایل دهه 60 تا اواخر دهه 70، ریاست شورای روستا بر عهده عمویم سی ایسف (Sei Isof= سید یوسف. در بختیاری نامها گاهی آنچنان قلب و دگرگون می شود که تشخیص نام اصلی واقعاً دشوار است) بود. اکنون نیز شورای اسلامی روستا دائر است که از سه نفر از معتمدین تشکیل شده است.
باغبانی و کشاورزی، پیشه اصلی اهالی روستاست و محصول اصلی شان، انواع انگور. به جز انگور، درختان دیگری همچون بادام، گردو و... هم به تعداد زیادی کاشته شده و مثلاً یکی از بزرگترین باغهای روستا که در نزدیکی دهانه قنات قرار دارد، باغ بادام آ فرهاد است که البته اکنون و پس از مرگ وی، بین فرزندانش تفسیم شده است. همانگونه که اشاره شد، خشخاش هم در گذشته در روستا و برای مصرف محلی کشت می شد. نباریدن باران برابر بود با بی محصولی و در نتیجه قحطی. از همین رو مراسم باران خواهی در این روستا نیز برگزار می شد که نام «هالونکی» (Halunaki) یا هارونکی داشت. بدین صورت که عده ای از کودکان آبادی راه می افتادند توی کوچه ها و همینطور که این شعر را دسته جمعی می خواندند:
«هال هال هالونکی/  خدا بزن بارونکی»
درب خانه ها را می زدند و از صاحبخانه کمی آرد درخواست می کردند. وقتی آردها به اندازه کافی می رسید، آنها را خمیر کرده و درون خمیر، یک عدد سنگ ریز به اندازه یک نخود می انداختند. سپس حمیر را نان کرده و بین عده ای از جوانان که گرد هم آمده بودند، توزیع می شد. کسی که نان را توزیع می کرد می دانست سنگ، در کدام نان است. کسی که سنگ در نان او قرار گرفته و اصطلاحاً قرعه به نام او افتاده بود، باید بدون اینکه کسی به وی شک کند، با چابکی تمام بلند شده و به سوی قنات بدود. دیگران هم تا می دیدند یک نفر فرار کرد، با سرعت به دنبالش می دویدند تا او را بگیرند. اگر فرد فراری خود را به آب قنات می رساند و توی آب می پرید، کاری با او نداشتند و همانگونه که پاهای او به آب رسیده بود، انتظار داشتند باران به زودی ببارد. اما اگر او را در میانه راه می گرفتند، با شدت کتکش می زدند. این کتک کاری آنچنان ادامه داشت تا بالاخره یکی از میان جمع، دلش برای او بسوزد و ضمانتش را بکند که مثلاً تا دو روز دیگر باران خواهد بارید. اگر تا دو روز دیگر باران می بارید که هیچ؛ اما اگر نمی بارید، به سراغ فرد ضامن رفته و این بار خودش را می زدند تا دوباره یکی ضامنش شود. این رسم در بیشتر روستاهای چهارمحال و بختیاری و همچنین برخی از دیگر مناطق کشور، کمابیش به همین شکل برگزار می شد. اگر قحطی می شد یا حتی گاهی مواقع که قحطی هم نبود، فقر و گرسنگی بیداد می کرد و بسیاری از خانواده ها حتی نان خالی هم برای خوردن نداشتند. یا اگر می خواستند با نان خشک شان چیزی خورده باشند، مقداری سماق در کاسه آب ریخته و کمی گرم می کردند تا آب مزه بگیرد. سپس سماقها را بیرون کشیده و نان را توی آب سماق زده و می خوردند.
به جز کشاورزی و باغبانی و ندرتاً گله داری، شکار هم گاه به گاه انجام می شد. شکار عمدتاً شامل بز کوهی یا همان پازن (Pazan) می شد که در کوه ضلع شمال روستا که به کلّار معروف است زندگی می کردند. در این کوه، به جز پازن، خرس، گرگ، شغال، کفتار، کبک و جانوران دیگری هم بودند که متأسفانه با ترکیب نامیمون تفنگ و شکارچیان بی رحم، اکنون حتی یک جفت کبک هم ندارد. گاهی هم خانها چندین شکارچی را دنبال خود راه می انداختند تا جانوران بیشتری را شکار کنند. پدرم خاطره ای تعریف می کند که بر اساس آن در یکبار شکار که با آفرهاد رفته بودند، 14 بز کوهی شکار کردند. گاهی اوقات شکارچیان به رسم و باور «کل گرهدن هزار» (Kal Gerehdane Hezar= کل گرفتن و به سر رسیدن هزار) می رسیدند. بختیاری ها بر این باورند که اگر یک شکارچی هزار تا حیوان را شکار کند، باید برای همیشه شکار را کنار بگذارد. به باور آنها وقتی شکارچی هزارمین شکارش را نشانه گیری کرد و زد، حیوان شکار شده ابتدا روی دو پای خود می ایستد و به شکارچی می خندد؛ آنگاه بر زمین می افتد. در این هنگام، شکارچی باید تفنگش را با همه فشنگها در همانجایی که ایستاده دفن کند و دیگر هرگز به سراغ شکار نرود و البته جای تفنگش را هم به کسی نگوید. در غیر این صورت برایش بد شگونی دارد. دائی پدرم شکارچی معروفی بود که می-گفتند هزارش کل گرفته است. خوب به خاطر دارم زمانی که چهار سالم بود و او بیش از یکصدسال عمر داشت، در باغ اناری اش در روستای دورک دیدمش که چشم چپش بسته بود. پدرم می گوید از بس چشم چپش را پشت نشانه گیر تفنگ خوابانده بود، دیگر برای همیشه چشمش بسته ماند. او هنگامی که هزارش کل گرفت، تفنگ را در همانجایی که ایستاده بود خاک کرد و به خانه برگشت. پسر بزرگش آنقدر اصرار کرد تا پدر بالاخره به اکراه، جایی که شکار آخر را زده بود گفت. اما پسر بر خلاف قولش می رود و آن محدوده را می گردد تا تفنگ را می یابد. اما در اولین باری که می خواست از تفنگ استفاده کند، همین که شلیک می کند، لوله تفنگ می ترکد. این پسرش هم شکارچی بود و همین یکی دو سال پیش مرد. جالب آنکه او هم این اواخر چشم چپش بسته شد؛ در حالیکه همه می گویند از بچگی و جوانی، چشمش سالم بوده است. شاید این رسم و باور را برای این گذاشته بودند تا از شکار بیش از حد حیوانات جلوگیری کنید. هرچند باورش دشوار است که علیرغم آنکه هر شکارچی به کل گرفتن هزار برسد، باز هم حیوانی زنده بماند.
کوه های اطراف روستا در آن زمان دارای درختان زیادی داشت که عموماً برای هیزم بریده و سوزانده شد. آب و هوای روستا در روزهای تابستان گرم، شبهای تابستان نسبتاً خنک، و روزها و شبهای زمستان سرد است. برف هم می بارد؛ اما در گذشته بارش برف به اندازه ای بود که از کف کوچه ها تا بام خانه ها را برف می پوشاند و اهالی برای رفتن به خانه های یکدیگر، در میان برف تونل می-کندند. بچه ها نیز گاهی سوار بر مجمه (Majme: سینی بزرگ) شده و در سرازیری ها روی برف سر می خوردند. البته جوانان روستا در فصول بیکاری و سرما با پای پیاده و از مسیر صعب العبور به خوزستان می رفتند تا کار روزمزد انجام دهند. در این فاصله پنج- شش ماهه دوری از خانه، خانواده از آنها در بی خبری مطلق بودند. مثلاً یکبار که پدرم به همراه برخی از مردان دیگر روستا به خوزستان رفته بود، مادرم باردار بود و وقتی پدرم برگشت، برای نخستین بار پسر شش ماهه اش را دید. تپه ای که روستا روی آن ساخته شده بود، در زلزله ای که ساعت 5 عصر شانزدهم فروردی 1356 کل روستاهای بخش ناغان و اردل را لرزاند، ویران شد. این زلزله کشته های بسیاری بر جای گذاشت و برای خودش تبدیل به مبدأ تاریخ شد. به گونه ای که اهالی برای خاطرات شان از «سال زلزله»، «سال پیش از زلزله» یا «سال پس از زلزله» یاد می کنند. کشته های جغدان نزدیک به 23 یا 22 نفر بود. حکومت وقت بلافاصله دستور بازسازی مناطق زلزله زده را صادر کرد و هیئت بلندپایه ای به همراه فرح دیبا برای سرکشی به منطقه آمدند. روستای جدید در فاصله تقریباً یک کیلومتری روستای قدیم و در دامنه کوه ساخته شد. زمینها عمدتاً پانصدمتری و گاهی ششصدمتری تقسیم شد و در دو سوی کوچه های منظمی که طراحی شده بود، قرار گرفت. خانه های نوساز یک شکل و با سه اتاق ساخته شد. به هر کسی که خانه ای در آبادی قدیم داشت، یک خانه دادند که البته مبلغ پانزده هزار تومان قرار بود به صورت قسطی بگیرند که با انقلاب، آن مبلغ هم دریافت نشد. مسجدی در میان روستا ساخته شد و مدرسه ای هم کنارش بنا گردید. یک شرکت تعاونی مصرف هم روستا داشت که چند سالی است از رونق افتاده است و جای آنرا یکی دو فروشگاه خوار و بار که میوه هم دارند؛ و همچنین دو قصابی که معمولاً روزی یک گوسفند می کشند، گرفته اند. نانوایی روستا هم در روزهای مشخصی نان تنوری پخت می کند. حمام آبادی قدیم، خزینه ای بود که در روستای جدید، به صورت بهداشتی و دارای دوش ساخته شد. اما از آنجا که تقریباً صاحبان همه خانه های نوساز، بعدها خودشان حمام را به خانه افزودند، حمام روستای جدید هم درش بسته شد. خانه بهداشت روستا هم معمولاً با چند نفر کادر، خدمات پزشکی به روستائیان ارائه می دهد. مدرسه روستا تا راهنمایی از دانش آموزان پذیرایی می کرد و برای دبیرستان باید به ناغان می رفتند که شش- هفت کیلومتری غرب جغدان است و برای روستاهای اطراف، مرکزیت دارد. اما از امسال به دلیل کم شدن تعداد فرزندان هر خانواده، برای دوره راهنمایی هم باید به ناغان بروند. دو- سه سالی می شود که خانه جدیدی هم برای روحانی ای که به روستا اعزام می شود، ساخته اند. با لوله کشی آب و اخیراً گازکشی برای روستا، استفاده از امکانات قدیمی منسوخ شده است. در این میان، قنات روستا که یادگاری و میراث آبادی بود، کم کم از رونق افتاد و حالا چاههایش در حال پر شدن است. اکنون آب آن خیلی کم می آید. سال گذشته گویا بودجه ای چهل میلیون تومانی برای لایروبی آن تصویب شد که با آن نیمی از چاهها لایروبی شد و می گویند که بودجه کم بوده. بنابراین هنوز آب خروجی از دهانه قنات بیشتر نشده است. تا همین چند سال پیش، وعده گاه عشاق روستا، سر همین قنات بود؛ چرا که وظیفه و مسئولیت پر کردن مشک آب بر عهده زنان و دختران بود و از همین رو پسران جوان معمولاً در گوشه و کنار و یا پشت درختان و دیوار باغها به انتظار آمدن و دیده شدن دختر دلخواه شان می نشستند. همین بود که گاهی بگو مگوها و درگیری هایی بین جوانان حاضر در اطراف قنات از یکسو، و مردان و پسران متعصب از سوی دیگر رخ می داد). امروزه آب لوله کشی از چشمه کغان در چند کیلومتری شرق روستا آمده و وارد منبعی در بالای روستا می شود. تا چند سال پیش، آبی که وارد این منبع می شد از چشمه ای که در کنار گردنه بین این روستا با روستا (یا شهرک) ناغان در ضلع غربی روستا می آمد. اختلاف بین این دو روستا بر سر آب چشمه، چندین بار حاد شد. یادم می آید تابستان سال 1372 یا 73 بود که در روستا بودیم. ناغانی ها آب روستا را قطع کردند تا برای خودشان بکشند. چوب و چماقها و انواع تفنگهای برنو، تک تیر، دو لول، پنج تیر و... از پستوی خانه ها بیرون آمد تا آب را دوباره بازگردانند. طایفه مشایخ در روستاهای اطراف همچون گل اسپید (Gel Espid= گل سفید)، دوپلان (Do Polan) و... به حمایت از هم طایفه ای های جغدانی شان برخواستند و ماجرا به استانداری کشیده شد. بالاخره با تمهیدات بزرگان هر دو آبادی و آبادی های اطراف، و همچنین پیگیری مسئولین، ماجرا به خوبی و بدون درگیری جدی، پایان یافت. امسال تابستان هم کم آبی روستائیان را خیلی آزار داد. البته یک دلیلش این است که در بیشتر خانه ها درختان زیادی کاشته شده و لابلای درختها هم صیفی و سبزی می کارند و آنها را با آب لوله کشی سیراب می کنند. همین است که آب لوله کشی کفاف نمی دهد. مثلاً در خانه ما که با ساختمان 120 متری اش، مجموعاً ششصد متر زمین دارد، پنج اصله درخت گردو، دو درخت انار، سه داربست و درخت انگور، یک درخت سیب، یک درخت زردآلو و چند بوته گل محمدی بزرگ است که البته مادرم در تابستانها لابلای آنها، گوجه و سبزی می کارد. درختان انگور درون خانه ها، روی داربست قرار می گیرند. اما درختان باغهای انگوزی، روی زمین خوابانده می شوند و هنگام برداشت محصول، باید روی زمین نشست یا آنکه دولا شد و خوشه های انگور را چید. برخی از اهالی، خوشه های انگور درون خانه ها را همانطور که به درخت آویزانند، درون کیسه های پارچه ای می کنند و با رشته نخی دهانه آنرا همانطور که به شاخه آویزان است، می بندند. با این کار، میوه انگور را از حمله زنبورها و گنچشکها در امان نگه داشته و آن را تا اواسط پاییز نگه می دارند. البته فصل برداشت محصول انگور، اواسط شهریورماه است. برخی از اهالی خودشان محصول را چیده و بار خودروهای باری می کنند تا به بنگاه های میوه و تره بار در شهرکرد یا اصفهان بفروشند. برخی دیگر هم باغ شان را کنترات به شخص دیگری می فروشند تا خودش آنرا بچیند و بفروشد. در شهریور ماه، خانه هر کدام از اهالی که بروی، با انگور از تو پذیرایی می کنند. اهالی به جز باغهای انگور و ندرتاً گردو و بادام، ممکن است زمینهای پراکنده دیگری هم داشته باشند. مثلاً در کنار رودخانه ای که یکی از سرچشمه های کارون است، زمینهایی وجود دارد که به پاریو (Pariyow: احتمالاً ترکیب پاری+او به معنای کنار رودخانه) معروف است. پاریو را تا چند سال پیش یا پر از درختان کبوده بود که به عنوان تیر سقف ساختمان به کار می بردند، یا شبدر و یونجه برای علوفه. اما یکی از اهالی، زمینهای پاریو اش را تبدیل به برنج کاری کرد. بلافاصله بسیاری از دیگر اهالی هم قید کاشت شبدر و یونجه را زده و برنج کاشتند. یکی دو سال بعد، یکی از زمینهای پاریو تبدیل به شیلات پرورش ماهی شد؛ و حالا همه زمینهای پاریو شده شیلات ماهی. به نظر می آید چشم و همچشمی در محیط روستایی بسیار قوی باشد. زمینها را (هرچه که باشد) پس از برداشت محصول، در اختیار گوسفندان می گذارند برای چرا. تا چند سال پیش فقط چند گله دار معروف مانند آفرهاد، بمونلی (بمانعلی) و نمکی گله بزرگ داشتند. اما اکنون بیشتر اهالی گله های کوچک و بزرگ شخصی خودشان را دارند. بیشتر زمینهای روستا اکنون زیر کشت رفته است. حتی جای خرابه های آبادی قدیم که زلزله ویرانش کرد، اکنون کشت شده و دیگر اثر چندانی از ویرانه ها نیست.
در کنار محل این روستای قدیمی، تل جنگی (Tol= Tal= تپه) قرار دارد که بر اساس گفته اهالی، وجه تسمیهش به این باز می گردد که در قدیم، هر گاه بین دو طایفه یا گروه درگیری در می گرفت، به سوی این تل می آمدند و هر گروهی که زودتر به روی این تل می رسید، احتمال پیروزی اش بیشتر بود؛ چرا که بر اطراف و طبیعتاً گروه مخالف خود نیز اشراف داشت. پدرم می گوید در روزگار کودکی-شان، هرگاه که باران شدید می بارید، پس از باران با دیگر کودکان روستا می رفتند و روی خاک تپه که باران بخشی از آنرا شسته بود، ساچمه تفنگهای سرپر جمع می کردند. شاید بشود اینگونه فرض کرد که یکی از درگیری های مهم روستا بر روی این تل واقع گردیده و اکنون دیگر به این نام خوانده می شود. این تل اکنون به گورستان روستا تبدیل شده که بر روی آن، آرامگاه چهار شهید روستا به همراه دیگر مردگان چند سال اخیر دفن شده اند. گورستان قدیمی، حد فاصل تل جنگی و آبادی قدیمی بود که اکنون نزدیک به سه دهه است دیگر کسی را آنجا به خاک نمی سپارند. در کنار این گورستان که بیشتر خانواده ها عصر پنجشنبه حتماً سری به آن می زنند تا فاتحه ای بر آرامگاه درگذشتگان خود بخوانند، می توان به مالک اشتر و چنار سوز (Sowz= سبز) به عنوان دیگر زیارتگاه-های روستا اشاره کرد. مالک اشتر جایگاهی است در کنار یک درخت که در آن سوی رودخانه قرار دارد و برخی اهالی بر این باورند که مالک اشتر از اینجا گذشته و حتی شبهایی جمعه اگر از دور نگاه کنی، چراغی در کنار آن روشن می بینی. هر کسی نذر یا حاجتی داشته باشد، شمعی در کنار درخت آنجا روشن می کند. چند سال پیش حفاران غیرمجاز، شبانه پای درختان آنجا را کندند تا مگر به گنج یا اشیاء باارزشی برسند. چنار سوز هم بر سر راه جغدان به چهراز (روستای همسایه شرقی) قرار دارد. برای رسیدن به این مکان باید جاده پرپیچ و خم و دارای شیب تند را در پیش بگیری. این چنارها به باور اهالی، به جای قطرات خون امامزاده ای رشد کرده اند که سرش توسط ناغانیها با بیل شکسته شد و در راه فرار از دست آنها، اندکی اینجا آسود و نهایتاً چند صدمتر آنسوتر در روستای چهراز، جان باخت. اهالی جغدان و دیگر روستاهای اطراف، در روز عاشورا به همراه دسته سینه زنی و زنجیرزنی و با پای پیاده تا این امامزاده می آیند؛ کمی عزاداری کرده و پس از صرف ناهار، به روستای خود باز می گردند. به جز اینها، امامزاده حمزلی (حمزه علی) را نیز می توان نام برد که بر روی کوهی در مسیر بروجن قرار دارد. در گذشته برای زیارت این امامزاده، از چندین روز قبل برنامه ریزی می کردند و چند خانواده فامیل و آشنا به همراه وسایل و حیوانات باری خود، از راه میان بر کوهستان که صعب العبور بود، به آنجا می رفتند و معمولاً یکی دو روزی می ماندند. اما اکنون رسیدن به آن بسیار ساده شده و بر سر راه بروجن، توقفی کوتاه در کنار امامزاده (که تا نوک کوهش جاده کشیده شده) برای زیارت کافی است. اگرچه بسیاری از افراد که از راههای دورتری همچون اصفهان می آیند، ترجیح می دهند یک یا دو شب را در محیط خوش آب و هوای کنار امامزاده چادر زده و اتراق کنند.
همچون شیوه زیارت سنتی اهالی روستا، بسیاری از دیگر سنتها و رسوم شان نیز در حال از بین رفتن است. برای نمونه، حضور نانوایی در روستا باعث شده که دیگر کسی نان محلی نپزد. نان محلی رایج در چهارمحال و بختیاری، نان تیری (Tiri) است که اصفهانی ها به دلیل نازکی اش به آن نان کاغذی می گویند. چانه های خمیر را روی سطحی صاف و گرد (با قطر حدوداً شصت سانتی متر) که بر روی چند پایه قرار گرفته و به تخته معروف است (در قدیم با گچ درست می شد)، پهن می-کردند و با وردنه ای چوبی که به تیر معروف است و طولی حدوداً پنجاه سانت و قطری حدود دو سانتی دارد (و نام نان تیری از آن گرفته شده)، آنرا آنقدر پهن می کردند تا ضخامتش به حدود یک میلی متر می رسید. آنگاه آنرا با همان تیر بر روی توه (Tove= تابه) که سینی بزرگی است از جنس آهن و وارونه بر روی آتش قرار گرفته پهن می کردند. پختن این نان مهارت بسیار بالایی می خواهد. اما زنان قدیمی بختیاری همه این مهارت را به بهترین نحو داشته و خیلی سریع نان می پختند. پس از پختن نان که عموماً هر بار بیش از 100 عدد را شامل می شد، آنها را پهن کرده و با دست بر روی آنها آب می پاشیدند تا کمی نمدار و نرم شود. سپس آنها را در دسته های پنج تایی که چپه (Chape) نامیده می شود، تا می کردند. به نظر می آید تا چند سال آینده، هیچکسی در روستا نان تیری نپزد. و شاید گزاف نباشد اگر بگوییم تا 10 سال دیگر، یافتن نان تیری در روستاهای بختیاری کاری بس دشوار و شاید نشدنی باشد.
پوشاک اهالی این روستا هم همین وضعیت را دارد. پوشاک شان همانند پوشاک سایر بختیاری-هاست: مردان شلواری به نام تمون دبیت (Tommun Dabit) از جنس پارچه مشکی و نسبتاً نازک به پا دارند که بسیار گشاد بوده و هر پاچه آن چهل تا چهل و پنج سانتی متر گشاد است. معمولاً یک جیب دارد که آنرا به گونه ای می پوشند که جیبش سمت چپ بدن قرار بگیرد. مرغوبترین پارچه برای این نوع شلوار، معروف به حاج علی اکبری بود که کمیاب و گران است. به ویژه حاج علی اکبری 222. زیر دبیت زیرشلواری راه راه می پوشند. کفش سنتی شان گیوه های دستباف بود که نوع ملکی (Maleki) آن با نوک تاخورده و برگشته هم مورد استفاده قرار می گرفت. تن پوش مردان چوخا (Chuxa) یا چوغا نام دارد که ردایی است بافته شده از پشم سفید و البته با نقوشی پلکانی و سیاه رنگ. برخی بر این باورند که نام این ردا از جغازنبیل گرفته شده که همچون طبقات آن، نقوش ردا هم پیکانی است. کلاه مورد استفاده هم نمدی، گرد و سیاه رنگ است.
مهمترین بخش پوشاک زنان هم دامن هایی است به نام تمون قری (Tommun gheri= تمبان قری). این دامنها تشکیل شده از دامنهای چند لایه و بسیار پرچین که روی آنها گاهی نواردوزی و یا پولک-دوزی هم می شود. در نظر گرفتن اینکه پارچه ای که چین داده می شود تا به یک دامن تبدیل شود، به درازای ده متر است، شگفت انگیز می نماید جنس برخی از آنها از مخمل و بنابراین سنگین است. بالا تنه شان را با پیراهنهای بلندی می پوشند که تا روی دامن را می پوشاند. اما از پهلو به پایین، از هر دو سو دارای چاک است. گاهی بر روی این پیراهنها جلیقه هم می پوشند. سربند اصلی زنان هم لچک (Lachak) و مینا (Meyna) است. لچک دستمال سه گوشی است که بر روی سرشان می بندند و البته روی آن هم منجق و پولک دوزی شده است. مینا هم پیشانی بندی است که از منجق دوخته شده به هم تشکیل شده است و از خط موی پیشانی تا بالای ابروها را می پوشاند. روی اینها گاهی روسری های بلند و با رنگ روشنی می پوشند که تا روی سینه شان می آید. زنگ پوشاک زنان با بالا رفتن سن شان، از رنگهای روشن به رنگهای تیره تغییر می یابد.
این پوشاکها هم کم کم دارد به موزه ها سپرده می شود. تنها در عروسی ها می توان شاهد پوشیدن این لباسها بود. آن هم معمولاً بخشهایی از آنها. مثلاً حتی در عروسی ها هم دیگر هیچ مردی گیوه یا چوغا نمی پوشد و به پوشیدن تمون دبیت بسنده می کند. کلاه نمدی را هم معمولاً پیرمردها بر سر می گذارند. اگر عروسی نباشد، حتی میانسالها و بسیاری از پیرمردهای این روستا هم شلوار را بر تمون دبیت ترجیح می دهند. اما زنان هنوز بیشتر به پوشاک سنتی شان وفادار مانده اند. زنان میانسال و سالخورده روستا هنوز پیراهنهای بلند گل گلی شان را به تن دارند و بسیاری اوقات تمون قری و حتی لچک را هم در زندگی روزمه شان به کار می برند. اگرچه پس از انقلاب، به سر زدن چادر در این روستا هم رایج شد، اما چادر را روی این لباسها پوشیده و در بسیاری موارد، لبه های آنرا دور کمرشان تاب می دهند.
استفاده از ساز موسیقی محدود به عروسی و ندرتاً عزا می شود. در عروسی ها توشمال (Toshmal) می نوازند که تشکیل شده از دو ساز کرنا و دهل. کرنا (Karna) ساز بادی بلندی است که بخش عمده ای از آن با فلز برنج درسته شده است. دهل هم ساز کوبه ای است با قطر حدوداً 60 سانتی متر که دو طرف آن با پوست پوشانده شده که یک سوی آنرا با یک شاخه که پیش از خشک شدن، سر آنرا همچون عصا برگردانده اند، و سوی دیگر آنرا با شاخه ای نازکتر و صاف به طور هم زمان می نوازند. قبلاً برای عروسی ها به فراخور ثروت و موقعیت اجتماعی، تا یک هفته توشمال نواخته می شد؛ اما اکنون به شب عروسی یا دست بالا یک شب پیش از عروسی محدود می شود. همراه با نوای توشمال، چوب بازی یا ترکه بازی می کنند. به این صورت که در یک میدان دایره ای به قطر ده متر که تماشاچیان دور تا دور آن ایستاده اند، دو نفر هم زمان با صدای توشمال، حرکات موزون انجام داده و دور خود می چرخند. در دست یکی از این دو، چوب ضخیم و بلندی (تقریباً به اندازه دسته بیل) قرار دارد که به آن دیاق (Dayagh) گفته می شود. در دست نفر دوم، ترکه تازه ای با طول 100 تا 120 سانتی متر و قطر 2 تا 3 سانتی متر است. پس از چند دور چرخیدن و انجام حرکات موزون با چوب، نفری که دیاق را به دست دارد، یک سر دیاق را روی زمین و جلوی پاهایش می-گذارد و نفر دوم با ترکه تلاش می کند از روبرو، به پای وی بزند. فردی که ترکه به دست دارد، دو سر آن را با دو دست خود می گیرد و بالای سرش می برد، بنابراین تشخیص اینکه از کدام سو خواهد زد، دشوار است. نفری که دیاق را به دست دارد، یا باید بتواند تشخیص بدهد که ترکه از کدام سو فرود خواهد آمد، یا باید آنچنان چالاک باشد که به محض فرود آمدن ترکه، دیاق را جلوی آن بگیرد. در غیر این صورت ترکه با شدت هرچه تمامتر به پای او خواهد خورد. معمولاً پس از پایان ترکه بازی، جای ترکه هایی که به پاها زده شده، کبود شده و ورم می کند. البته قانون این بازی می گوید که ترکه حتماً باید زیر زانو نواخته شود. پس از آن، جای این دو نفر با هم عوض می شود. کسی که بخواهد وارد بازی شود، باید ابتدا دیاق را بگیرد و یک بار از خود دفاع کند، انگاه ترکه به او واگذار می شود. این بازی باید یادگار روزگاری باشد که هنرهای جنگی و رزمی به جوانان آموخته می شد. سردار اسعد در تاریخ بختیاری با اشاره به رسم و بازی مشابهی در بین یونانیان، یکی از سه فرضیه اش درباره اصالت بختیاری ها را اینگونه طرح می کند که آنها از باقیماندگان کلونی های یونانی نشین پس از حمله اسکندر هستند. ترکه بازی امروزه هم در بین جوانان طرفداران بسیار زیادی دارد. در روزگار گذشته اگر صدای توشمال از آبادی های دیگر شنیده می شد، برخی از جوانان علاقمند راه می-افتادند و شبانه به آن روستا می رفتند تا ترکه بازی کنند.
به جز کرنا، در عروسی ها سرنا (Sorna) هم نواخته می شود که سازی است بادی و شبیه کرنا، اما خیلی کوتاه تر و بخشی از آن هم از جنس چوب است. معمولاً با کرنا برای چوب بازی و با سرنا برای دستمال بازی می نوازند. دستمال بازی اگرچه عمدتاً توسط زنان انجام می شود، اما مردان هم دستمال بازی می کنند. برخی از آهنگهای معروفی که در هنگام عروسی خوانده می شود عبارت است از «آهای گل»، «المان» (Alman)، «های شیرین» و.... به جز در عروسی، در عزای افراد بزرگ هم همین سازها نواخته می شود، اما با آهنگی سنگین و غمناک که چپی (Chapi) نامیده می شود. زنان هم به دنبال تابوت و در سایر مراسم عزای عزیزان، اشعاری را با صدایی سوزناک می خوانند که به گا گیریو (Ga giriv= گاهی گفتن [خواندن] و گاهی گریستن) معروف است. در عروسی ها با اسلحه های شکاری شلیک هوایی می کنند؛ اما تنها در هنگام تشییع جنازه بزرگان و خوانین است که شلیک می شود و برای افراد عادی این کار را انجام نمی دهند. برای درگذشتگان، در مسجد روستا که بزرگ و جادار است مراسم می گیرند. البته برخی خانواده ها و طوایف، رسم نعلت خدا (لعنت خدا) را برای مراسم سوگواری از دست رفتگان شان اجرا می کنند. نعلت خدا نوعی توبه است که شخص تواب سوگند می خورد که اگر دوباره آن کار گناه را انجام داد، خداوند لعنتش کند. اما کاربست اصلی این رسم برای کاستن از تجملات مراسم سوگواری است. مثلاً نعلت خدا می کنند که برای درگذشتگان شان مراسم چهلم نگیرند (البته به جز رفتن بر سر خاک و فاتحه خواندن)؛ یا آنکه نعلت خدا می کنند که کسی به جز بستگان درجه یک متوفی، سیاه بر تن نکند و بستگان درجه یک هم پس از یک هفته، جامه سیاه از تن در آورند. یا آنکه در مراسم ختم و پس از خاک سپاری، چیزی به جز یک چایی به مهمانان ندهند. این رسم از آن جهت است تا بار مخارج سنگین را از دوش خانواده متوفی بردارد. یکی از آخرین نعلت خداها را سید جلال در مسجد روستا اجرا کرد و برخی از افراد نیز به نمایندگی از طایفه شان بر آن هم پیمان شدند. خود سید جلال پس از مرگ فرزند جوانش در اثر تصادف، بر پیمان خود ماند و سیاه نپوشید.

اهالی روستا برای هر دره ای، درخت کهنسالی، سنگ بزرگی و... نام مشخصی نهاده اند که در پایان این نوشتار، به برخی از آنها اشاره می کنیم.
برد گنجی (Barde Gonji= سنگ زنبوری) که در کنار آن، یک گروه از زنبورهای عسل کندوسازی کرده و عسل درست کرده بودند که یکی از اهالی آنرا یافت و عسلش را استخراج کرد.
برد لرکی (Barde Larki) که حدود لرکی ها، ساکنین اولیه این محدوده را نشان می دهد.
برد اسد کش (Barde Asad Kosh) که یکی از اهالی آبادی در نزدیکی این سنگ و با کلنگ خود، یک جوان کفاش دوره گرد که قصد خیانت به همسر این روستایی را داشت، کشت.
گره میل (Gare Mil) که شاید معنای کوه گر و با پوشش درختان تنک باشد، تپه ماهوری است در ابتدای ورودی روستا از سمت ناغان.
در دیوون (Dare Divoun= دره دیوانه) در کنار تل جنگی قرار دارد. شبی یکی از اهالی در تاریکی از آنجا عبور می کند که اجنه به سراغش می آیند و یا خودش از سر ترس، دیوانه می شود.
در زری (Dare Zari) دره ای است که می گویند یکی از اهالی هنگام شخم زدن زمینش، یک مجسمه خروس طلایی در آن پیدا کرد.
توه گپه (Tove Gape). توه همانگونه که گفتیم، در گویش بختیاری به سینی های بزرگ و صافی می گویند که بر شعله آتش قرار داده و خمیر پهن شده را بر روی آن می گذارند تا پخته و نان شود. توه گپه یک محدوده بدون برجستگی (و البته با شیب 45درجه) بر میانه کوه بالای آبادی است که چشمه کوچکی هم برای سیراب کردن چوپانان یا شکارچیان دارد.
توه کوچیره (Tove Kuchire) کمی پایین تر از توه گپه، یک شیب بدون برجستگی دیگر را شامل می-شود.
گردو کل (Gerdu Kol) نام چشمه ای است در آنسوی رودخانه که سردی آبش معروف است.
و مکانهای بسیار دیگری که شاید تعدادشان به ده ها مورد برسد.

امیر هاشمی مقدم، مدیر گروه و عضو هیئت علمی گروه مدیریت جهانگردی و هتلداری دانشگاه مازیار است (
 

 

دوست و همکار گرامی

چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد. برای اطلاع از چگونگی کمک رسانی و اقدام در این جهت خبر زیر را بخوانید

http://anthropology.ir/node/11294

دوست و همکار گرامی


چنانکه از ​فعالیت های داوطلبانه کانون ​«انسان شناسی و فرهنگ» و ​مطالب منتشر شده​ در سایت آن​ ​بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات ​و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

لطفا کمک های خود را به حساب زیر واریز کنید و در صورت دلخواه با ایمیل به ما اطلاع دهید.

شماره حساب بانک ملت: 117360766


شماره شبا: IR98 0120 0000 0000 0117 3607 66


شماره کارت: 7634-4916-3372-6104


به نام آقای رضا رجبی

نویسنده

هاشمی مقدم، امیر

مطالب نویسنده