زبان های ناتوان،گوش های ناشنوا

ناصر فکوهی

در میان پدیده هایی که انسان شناسی فرهنگی  با آنها سروکار دارد و در جوامع باستانی، پیش صنعتی یا مدرن  به شدت آنها را دنبال کرده و از خلال آنها می تواند به درک موقعیت و روند تحول یک جامعه پی ببرد،  باید به پدیده گفتگو به مثابه یک مبادله ارتباطی / اندیشه ای  اشاره کرد. می گوئیم مبادله ای ارتباطی ، زیرا انسان ها بیش و پیش از هر چیز نیاز به ارتباط با یکدیگر دارند تا بتوانند به مثابه انسان خود را به تحقق برسانند.در حقیقت مفهوم «خود» بدون «دیگری» و برعکس، نه معنایی دارد و نه امکان پذیر است.  ارتباط اما در معنای ارتباطی آن یعنی ارسال و دریافت یک پیام و درک و پاسخ گویی به آن ساده ترین وجهی است که می توان در  گفتگو سراغ گرفت. وجهی که میان بسیاری از ما و سایر موجودات  مشترک است کما اینکه  در میان علوم کنونی از  «ارتباطات غیر کلامی» سخن گفته می شود و منظور از آنها  مجموعه حرکاتی است که افراد برای ایجاد ارتباط با یکدیگر به کار می برند : از حرکات چشم و صورت گرفته تا اندام های بدن همچون دست و چگونگی  ایستادن و نشستن و غیره. اما ارتباطات این محدودیت را دارد که میزان پیام های ارسال یا دریافت شده، به صورت مستقیم  چه از خلال دستگاه  گفتاری و چه ازخلال  دستگاه کالبدی، نسبتا محدودند زیرا  این نظام های کنشی  عمدتا بر نیازهای بیولوژیک تکیه می زنند و از آنها تغذیه می شوند. البته در انسان،  نمادشناسی  ذهنی به این ارتباطات قابل افزایش است اما بسیاری از انسان شناسان اعتقاد دارند که این  بعد را نمی توان بعدی ارتباطی تلقی کرد  از زمانی که ما از حوزه مستقیما ملموس ِ زبان های کالبدی و  زبان های ساده گفتاری خارج شده، و وارد حوزه تفسیر شوندگی  زبانی شویم، پا به عرصه ای بی پایان در زبان و شناخت می گذاریم که بیکران بودن و تفسر پذیری آن همان اندازه می تواند منشاء خلاقیت های بزرگ باشد که سرچشمه گم گشتگی و یا حتی  منبعی برای  آسیب های اجتماعی. در یک کلام زبان همان اندازه می تواند یک  واقعیت سطحی ارتباطی برای انتقال یک یام باشد که عرصه ای هولناک برای دامن زدن به ذهنیت های اتوپیایی یا دیستوپیایی، ذهنیت هایی در خدمت خود و دیگر انسان ها یا برای تخریب خود و دیگر انسان ها.   
هم از این رو نظام های اجتماعی  چاره ای جز آن ندارند که این ابزار را  هر چه گسترده تر کرده و به همان میزان که به پیچیدگی های بیشتری می رسند،  زبان قدرتمندتری نیز داشته باشند. روح یک ملت همانگونه که بارها در گفته اندیشمندان بزرگ دوران ما آمده است در زبان آنها نهفته است و ملت و جامعه و  گروهی که زبان خود را در معنای  وسیع کلمه از دست بدهد  در واقع روح خود را باخته است.  و شاید از همین رو باشد که  رولان بارت نیز در درس  افتتاحیه خود در کلژ دو فرانس جمله معروف «زبان فاشیسم است» را به کار می برد زیرا  زبان همان اندازه می تواند منشاء گفتاری اراده مند و مفید و سودمند و مثبت و آزادیبخش باشد که درست برعکس منشاء گفتاری  زیر فشار و درد و عذاب و بی فایده و زیان بخش و  آزادی کش.
در چنین شرایطی و در جهانی که هر روز بر میزان پیوستگی ها ی درونی اش می افزاید، در فرهنگی همچون فرهنگ ما که خود فی النفسه  دارای تنوع و  گوناگونی های بی پایانی است و هر روز نیز بر میزان این گوناگونی ها افزوده می شود، برخورداری از  زبانی توانا و گوش هایی شنوا،  شاید از نان شب برای مان واجب تر باشد. اما این فکر و این  گزاره شاید به همان میزان که گفتنش ساده است، درونی و درک کردنش مشکل باشد. توهم قدرت، و نه خود قدرت که بیشتر ناشی از توهم آن است، سبب می شود که  انسان ها و به ویژه انسان هایی که یا تجربه جهان  کنونی را ندارند  یا به اندازه کافی  در جریان این تجربه قرار نگرفته و نتوانسته اند با برقرار کردن رابطه با آن  سازوکارهای پیچیده اش را درک کنند،  سبب می شود که کنشگرانی که در هر رده ای ، از رئیس یک خانوار گرفته تا رئیس یک شرکت ، از این یا آن سیاستمدار گرفته تا  این آن کنشگر قدرتمند اقتصادی قدرت قرار دارند، تصور کنند، می توانند این جنبه نمادین و  این سازوکار اساسی در مبادله  ذهنیت ها و کنش های انسانی را زیر کنترل خود در آورند. کنترل در واقع اتفاق می افتد اما در سطحی ترین لایه های زبان و شناخت،  در لایه هایی که برخلاف تصور کنترل کنندگان کمتر رابطه ای با اندیشه های عمیق و ذهنیت های کنشگران اجتماعی دارند و تنها  به بر نظام های  حسی و  کنشی و گفتاری در سطح ارتباطات روزمره در حوزه های عمومی مربوط می شوند.
هم از این رو زبان، با تقلیل یافتنش  به محدود کردن خود در کلمات و جملات و ساختارهای سطحی  که کوچکترین باوری نسبت به آنها در نظام ذهنی وجود ندارد، تحقیر شده و در نهایت به زبانی  بی معنا  و تصنعی به یک بازیچه ساده و حتی می توان گفت بچگانه تبدیل می شود ، اما بازیچه ای که قدرت منفی تحقیر از آن  سلاحی مخرب می سازد : سلاحی که در مرحله ای بعدی در سطح نظام ذهنی یعنی در اتوپیاها، یا در سطح نظام کنشی یعنی در شورش ها ، به فعالیت در آمده و تخریب را به محور اصلی رابطه میان انسان ها تبدیل می کند این جا است که دیگر  زبان توانی برای  گفتن ندارد و گوش ها، شنوایی برای شنیدن.  تنها  کالبد است که در موقعیت تنش  و اضطراب، وحشت کردن و وحشت انداختن در کالبدهای دیگری می تواند به یک «گفتگو» امکان دهد ، گفتگویی که جز بازی ترس و تحقیری میان  کسانی که ناتوانی خود را در گفتگو به  یک بازی خشونت تبدیل کرده اند، نیست. فرو غلطیدن در این بازی بیش از آنچه تصور می کنیم ساده است.  چه کسی گمان می کرد که مردمان آلمان  ابتدای قرن بیستم که در اوج فرهنگی  اروپای غربی بود، در فاصله چند سال، بدل به  جنایتکارترین افراد تاریخ شوند ؟ چه کسی گمان می برد که انسان هایی چنین فرهیخته و  فرهنگی بتوانند سرنوشت خود را به دست  ساده ترین، ابلهانه ترین ادعا ها،   سخنانی  بی محتوا و خالی از معنا و پوچ ترین افکار  و سطحی ترین استدلال ها، یعنی  اندیشه های علیل فاشیستی بدهند؟  با وجود این چنین اتفاقی  به واقعیت در آمد.
از این رو نباید تردید داشت که بستن دست و پای زبان و از نفس انداختن و بی توان کردنش،  یا بستن گوش ها و  سر فرو کردن در بلاهت و  نفس کشیدن در هوایی تصنعی، مسموم اما به ظاهر  عطر آگین بتواند  راهی را پیش روی کسی برای  نجات یافتن بگذارد. باید بر حذر باشیم از آنکه  چنین نفرینی را نثار زبان خود  و نثار ذهنیت های مان نکنیم و به ویژه برای نسل های بعدی به میراث نگذاریم، برای این کار نیز چاره ای نیست جز آنکه راه را بر گفتن و شنیدن بگشاییم: زبان ها را تا بی نهایت  قدرتمند کنیم،  ترس ها را از دل ها برداریم تا  شهامت به زبان بازگردد و پنبه ها را از گوش ها بیرون بکشیم تا بلاهت از مغزها برون ریخته شود.  این کاری است که شاید بتواند انسان ها را در موقعیت بحرانی و بن بستی که در جهان کنونی برای خود ساخته اند نجات دهد.
وقتی می گوئیم انسان ها  را در جهان کنونی، تعمدی در ذهن داریم و آن اینکه برخلاف تصور، آنچه مشکل امروز ما است، در اینجا و اکنون  محلی تعریف نمی شود، بلکه در سطحی جهانی و در موقعیتی تاریخی قابل تعریف است. امروز کشورهای توسعه یافته به شکلی و کشورهای در حال توسعه به شکلی دیگر از آسیب یکسانی رنج می برند و آن بدل کردن زبان به گفته بارت  به ابزاری نه برای رهایی و اعتلا و  بالا بردن ارزش های زیبا شناسانه و خلاقیت ها و  ابعاد مثبت و  سازنده انسان ها  بلکه برای در بند کردن و تحقیر و پرستش خشونت و  حماقت و  دستکاری   تبلیغ و  توهم و  بی ارزش شمردن ارزش ها و اخلاق و بت سازی از پول به مقابه  تنها معیار برای ارزیابی همه  چیز است.  این موقعیت جایی برای «گفتگو: باقی نمی گذارد زیرا  برای یک جهان گفتگویی یا دایالوژیک نیاز به باور به  ذات  آزادیبخش زبان  است که ذاتی نه بالفعل بلکه بالقوه است. این ذات به تنهایی نمی توان به فعالیت در آمده و انسان هارا رها کند و ذهنیات را شکوفا و کنش ها را انسانی و  مطلوب و ایدار، درست برعکس  شاید آنچه امروز جهان را تعریف می کند موقعیتی است که در هر کجا به صورتی  این  ذات بالقه را  به سود ذات دیگری که همان فاشیسم مورد نظر بارت است،  تقویت می کند و زبان را به ابزاری برای  تثبیت خیالین وضع موجود تبدیل می کند.
اگر از جز از میان رفتن گفتگو و جایگرینی آن با  سفسطه و دستکاری اندیشه ها صحبت می کنیم و پیشینه دموکراتیک و یا حتی موقعیت دموکراتیک را ضامنی برای جلوگیری از این وضعیت نمی دانیم،  استدلالمان  وضعیت کنونی کشورهای توسعه یافته است که نشان دهنده  پناه گرفتن حتی فرهیختگان آنها  در پشت  ابزارهای سرکوب و قدرتشان  و به کار گیری زبان حماقت بار سیاستمداران است  و نتیجه اش:  بی اعتمادی مطلق گروه اکثریت شهروندان به امر سیاسی و  روی آوردن گروهی از  ضعیف ترین و آسیب خورده ترین آنها از لحاظ فرهنگی و اقتصادی، به اندیشه های فاشیستی ( تمایل به راست افراطی در اغلب کشورهای اروپایی کنونی). و اگر در پهنه هایی با آن پیشینه و تمرین دموکراتیک وضع چنان باشد، تکلیف پهنه های ویرانی که پس از گذار استعمار و  نظامی گری های خشونت بارش در پیرامون جهان  بر جای مانده است و هم اکنون در همه  اطراف ما قابل مشاهده اند روشن است: آیا می توان از کشورهایی به خاک و خون کشیده شده، ویران شده زیر  فشار میلون های تن بمب،  از میان رفتن سازمان های اجتاعی و  برهنه شدن و بیرون ریختن عقده   خشونت های قبیله ای و  تنش های ساده نگارانه  حاصل از عدم درک جهان، انتظاری بیش از آن داشت که سال ها و سال ها  ناچار به تحمل حقارتی تاریخی را داشته باشند و در آتش منفعت پرستی قدرت های بزرگ بسوزند؟ پس چاره ای نیست که خود به خود آئیم و چاره بجوئیم و آن چاره، جایی نیست جز در فضلیت معجزه آسایی که می توان در زبان های قدرتمند و گوش های شنوا بازیافت.
اگر هنوز دیر نشده باشد!

این یادداشت در روزنامه همشهری روز 18 اردیبهشت در چارچوب پرونده گفتگو منتشر شده است
http://www.hamshahrionline.ir/news-169458.asp

 

تذکر: در مورد این یادداشت و تمام نوشته هایی که در انسان شناسی و فرهنگ منتشر می شود، تنها متن مورد تایید ما نوشته ای است که در سایت منتشر شده باشد که آخرین و کامل ترین شکل نوشته است. دلیل این امر آن است ه نوشته ها پیش از قرار گرفتن در سایت برای آخرین بار  ویرایش و بررسی می شوند و بنابراین  تفاوت میان متن و گاه حتی عنوان یک مطلب در سایت با  همان متن در روزنامه یا نشریه ای که آن را منتشر کرده منطقی است.


پرونده «ناصر فکوهی» در انسان شناسی و فرهنگ
http://anthropology.ir/node/9132


 

دوست و همکار گرامی


چنانکه از ​فعالیت های داوطلبانه کانون ​«انسان شناسی و فرهنگ» و ​مطالب منتشر شده​ در سایت آن​ ​بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات ​و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

لطفا کمک های خود را به حساب زیر واریز کنید و در صورت دلخواه با ایمیل به ما اطلاع دهید.

شماره حساب بانک ملت: 117360766


شماره شبا: IR98 0120 0000 0000 0117 3607 66


شماره کارت: 7634-4916-3372-6104


به نام آقای رضا رجبی

نویسنده

فکوهی، ناصر / مدیر انسان شناسی و فرهنگ

مطالب نویسنده