قذافی و وال استریت، دو روی سکه نظام سرمایه داری

احمد نادری

جنبش وال استریت در انسان شناسی و فرهنگ(11)
قذافی کشته شد. خبری که در راس رسانه های دنیا قرار گرفت و هزاران نفر را یکبار دیگر به پای بنگاه های خبری کشانید تا دوباره "واقعیتی" را از دیدگاه رسانه های آفریننده "فراواقعیت" ببینند و بشنوند. همه کنجکاو و پر از هیجان به رسانه ها هجوم آوردند تا ببینند یکی دیگر از دیکتاتورهای جهان سوم چگونه به دوزخ فرستاده شد. ماجرا از این قرار است که:  "انقلابیون" لیبیایی پس از چندین ماه نبرد و درگیری شهر به شهر و کوچه به کوچه در کشور خود، بالاخره به زادگاه سرهنگ رسیدند و او را دستگیر کرده و زمانی که او دستهای خود را بالا برده و التماس می کرد، در کمال خونسردی با شلیک مستقیم گلوله بر قلب و بر سر وی، او را از پای درآوردند تا در کنار جسد بی جان وی، با در دست گرفتن سلاح کمری طلایی او عکس افتخار بگیرند و به جهانیان مخابره کنند.
فرا از مباحث مطرح شده و قابل طرح در نحوه کشته شدن وی، که بسیاری آنرا جنایت جنگی می دانند (چرا که وی تسلیم شده و التماس می کرد که او را نکشند) و اینکه چه کسانی از زنده بودن قذافی واهمه داشتند، نکته ای که در این میان مغفول مانده است، رابطه کشته شدن او با جنبش ضد سرمایه داری وال استریت است. جنبش وال استریت که در ماه های اخیر و به قصد تصرف نهاد اصلی مالی سرمایه داری جهانی در منهتن نیویورک به راه افتاده است، آنچنان پایه های کاپیتالیسم را سست کرده و آنچنان پرده از چهره زشت این پدیده شوم افکنده است، که دیر یا زود اتنظار می رود این نظام را با چالشی اساسی و انقلابی شبیه انقلاب شصت و هشت، یا حتی عمیق تر از آن مواجه کند.
مردم آمریکا که در سال 2008 به وعده "تغییر" در شعارهای حزب دموکرات دل خوش کرده بودند، به "شاه کشی" دموکراتیک روی آوردند و در یک مراسم نمادین که همان انتخابات بود، به نظم موجود و تداوم آن در حزب جنگ طلب جمهوری خواه که نمادی از سرمایه داری دولتی و اندیشه نابرابری بود، "نه" گفتند تا از این طریق، با رویکردی کاملا اصلاح طلبانه به شعارهای تغییر نظم موجود دل خوش کنند اما اکنون پس از گذشت بیش از سه سال از این وعده ها، عملا نه تنها هیچ اتفاقی نیفتاده، و نه تنها هیچ خبری از تغییر نشده، بلکه دیدن ادامه نظم قبلی در سیستم جدید، آنان را در یاس فروبرده و از این یاس، البته نه تنها انفعال، بلکه عمل انقلابی متولد شده است . این یاس معطوف به عملگرایی، خود را در جنبش انقلابی تسخیر وال استریت نمایانگر کرده است.
وال استریت، نهادی مالی و اقتصادی است که نماینده الیگارشی مالی بوده که اراده مردم در رای به شعار تغییر، در سال 2008، هیچ جایگاهی در آن نداشته و ندارد. وال استریت و صاحبان آن که یک درصد از مردم جهان را شامل می شوند، نه به انتخابات می اندیشند، و نه به وعده های تغییر. آنان تنها به سود اقتصادی می اندیشند، و به استثمار مردم جهان. انقلابیون خیزش وال استریت، خود نیز می دانند که ممکن است به پیروزی نرسند. چرا که اولا تغییر بنیادین در نظمی که از قرن شانزدهم میلادی تاکنون با پوست اندازی های متعدد و با فرافکنی بحران ها، خود را تا به امروز سر پا نگه داشته است، توانسته است در پشت خود شبکه ای عظیم از نهادهای مختلف امنیتی و نظامی را بوجود آورد تا در موقع لزوم، در برابر خطرات احتمالی از آن دفاع کند؛ اساسا یک شبه حاصل نمی شود و ثانیا، فرضا که این جنبش به پیروزی برسد. در ادبیات اقتصاد سیاسی دنیا، در کوتاه مدت بدیلی جز سوسیالسم برای آن وجود ندارد و سوسیالیسم و نظم کمونیستی مبتنی بر آن، مدتهاست که به گورستان تاریخ سپرده شده است. از سوی دیگر، انقلابیون وال استریت، به تنها چیزی که نمی اندیشند، همین دو نکته است. آنها تنها راه چاره را تصرف نماد سرمایه داری می بینند و معتقدند اگر وال استریت تصرف شود، مشکلات موجود حل شده و بحران اقتصادی که ناشی از تناقضات ذاتی سیستم سرمایه داری است، برای همیشه از بین خواهد رفت. این تفکر اگر چه در ذات خود (به دلایل گفته شده) تفکری ساده انگارانه است، اما توانسته است به یک جنبش نمادین تبدیل شود. جنبشی که توانست عکس العمل های حمایتی بسیاری در سطح جهان، از کشورهای غربی و اروپایی گرفته تا کشورهای جهان سوم، را به بار آورد. لذا جنبش وال استریت، نمادی برای برابری خواهی و عدالت طلبی شده است و این می تواند شروعی باشد برای براندازی نظم سرمایه دارانه در دراز مدت و میان مدت. نظمی که در آن یک درصد از مردم، با اعمال سیاست های سرمایه دارانه و حمایت از سیاستمداران و وکلا و بوروکراتها و تکنوکراتها در کشورهای غربی، توانسته اند تسلط خود را بر 99 درصد دیگر مردم نهادینه کنند. از اینرو، قیام وال استریت، در بی آبرو سازی نظام سرمایه داری، نقشی بسیار جدی داشته و دارد و لذا در نظر صاحبان وال استریت و اربابان اقتصاد دنیا، بایستی فکری برای آن کرد و اذهان را از آن منحرف کرد و این، سرآغاز بازی جدید ناتو در لیبی بود.
صبح روز پنجشنبه بیستم اکتبر 2011، رسانه های دنیا اخبار خود را قطع کرده و خبر کشته شدن قذافی را مخابره کردند. این  خبر، که ابتدا با شک و تردید به آن نگریسته شد، ساعتی بعد با نمایش تصاویری از قذافی در چنگ انقلابیون، تایید شد و اعلام شد قذافی در حین فرار، در درگیری بین نیروهای طرفدار وی و نیروهای انقلابی با شلیک چند گلوله کشته شده است. با پخش این خبر، تمامی اذهان دنیا متوجه لیبی و قذافی شد و تمامی رسانه های دنیا، با وارد آوردن شوک به اذهان عمومی، تمامی اذهان را متوجه این واقعه کردند.
ژان بودریارد، فیلسوف پست مدرن فرانسوی در حمله به مدرنیته و ابزاری های رسانه ای آن، تعبیری به نام "فراواقعیت" (Hyperrealty) را مطرح می کند. این مفهوم دلالت بر این دارد که رسانه های مدرن، از امری واقعی، با پرو بال دادن به آن و شاخ و برگ های متعدد به آن، امری را به نام فراواقعیت می سازند؛ که این فراواقعیت، نسبتی با واقعیت نداشته و کاملا با آن بیگانه است. مرگ قذافی و مخابره خبر آن از سوی رسانه ها، امری کاملا فراواقعی است. هیچ کس از خود نمی پرسد که قذافی که بود  و چه کرد و چه کسانی از وی حمایت کردند؟  قذافی اگرچه در طول حکومت چهل ساله خود، دورانهای متعددی از "سیاست ورزی" را تجربه کرده بود، و سعی کرده بود اقتدار خود را به عنوان رئیس یک قبیله بزرگ (دولت-ملت لیبی)، وبا به تکیه بر پول نفت نهادینه کند، از ابتدای قرن بیست و یکم به شدت با نظام سرمایه داری غرب همسو بوده و به مثابه نوکری تمام عیار برای آنان عمل می کرد. او از سال 2001  با تحویل متهم اصلی بمب گذاری لاکربی به غرب، سعی کرد دوره ای جدید از "سیاست تنش زدایی" (Entspannungspolitik تعبیر از ویلی برانت، سیاستمدار آلمانی دوران جنگ سرد است) را با غرب آغاز کند. وی این سیاست را با همکاری های لازم در مورد تحویل تاسیسات هسته ای خود با آمریکا ادامه داد، و سعی کرد با حمایت های مالی خود و با حاتم بخشی های متعدد از جیب مردم لیبی به سیاستمداران اروپایی، خود را به غربی ها نزدیک کند، تا سیاست های جدیدی را به مثابه رئیس قبیله آغاز کند، و از این طریق تسلط خود و خاندان خود را بیمه کند. اوج این سیاست ورزی را می توان در بوسیدن دست قذافی توسط برلوسکونی نخست وزیر فاسد ایتالیا دید و این، یک رسوایی بزرگ برای هر دوی این به اصطلاح سیاستمداران به شمار می رود. از سوی دیگر، اسناد بسیاری از همکاری تمام عیار قذافی و فرزندانش با سرویس های اطلاعاتی غرب در دست است. لذا، در اینکه قذافی در دهه اخیر به شدت به غرب نزدیک بوده و به مثابه عاملی برای اعمال سیاست های غرب عمل می کرده است، هیچ شک و تردیدی وجود ندارد. قذافی در این دهه، به جرگه دیکتاتورهای جهان عرب پیوسته بود که با حمایت و اعمال سیاست های آمریکا در منطقه، به مثابه عاملی دست نشانده برای آمریکا به شمار می رفت.
ناتو که به عنوان بازوی نظامی سرمایه داری مدرن عمل کرده و در راستای سیاست های استثماری غرب تاکنون عملیات های متعددی در تسخیر سرزمین های ثروتمند و سرشار از نفت خاورمیانه انجام داده است، با حمایت چندین ماهه از به اصطلاح انقلابیون لیبیایی، بازی موش و گربه ای را با قذافی و طرفدارانش به راه انداخته بود تا به وقتش، از این بازی نهایت استفاده را ببرد.  بنا بر ادعای سازمان اطلاعاتی آلمان (BND)، ناتو از محل دقیق اختفای قذافی خبر داشته است، ولذا به آسانی می توانسته است وی را دستگیر کرده و یا در همان ابتدا بکشد. اما کشته شدن قذافی در این برهه زمانی، بیش از آنکه امری اتفاقی باشد، واقعیتی دیگر را در پشت خود دارد.    
خبر مرگ قذافی، و پخش آن در رسانه ها در این برهه زمانی، جدای از اینکه امری فراواقعی بوده و ریشه در فراواقعیتی مدرن دارد،  پیش و بیش از هر چیز،  یک واقعیت را به تصویر می کشد و آن، اینست که انتشار این خبر، برای انحراف اذهان عمومی مردم دنیا از جنبش وال استریت است. جنبشی که در بی آبرو کردن سرمایه داری و نمادهای آن، سهمی عظیم داشته است. لذا اربابان سرمایه داری مدرن، که به واسطه در دست داشتن سیستم اقتصادی دنیا، بر عرصه  سیاست و رسانه ها تسلطی تمام عیار دارند، برای انحراف افکار عمومی از جنبش انقلابی وال استریت، دست به ساختن فراواقعیتی به نام "مرگ قذافی" زده اند تا از این طریق، بتوانند یک بار دیگر بحران های ذاتی خود را فرافکنی کرده و به حیات استثمارگرانه خود ادامه دهند. لذا بیراه نخواهد بود اگر ادعا کنیم قذافی و وال استریت، دو روی سکه سرمایه داری مدرن اند، که هر دو رسالتی جز ادامه تسلط سرمایه داری بر دنیا ندارند. قذافی با اتمام رسالت خود، به گورستان دیکتاتورهای تاریخ سپرده شد، اما وال استریت همچنان به حیات خود ادامه می دهد.

منابع:
- Brandt, Willy, 1968, Friedenspolitik in Europa, Frankfurt am Main : Fischer
- Baudrillard, Jean, 1981, Simulacra and Simulation, Tr.by: Sheila Faria Glaser, Michigan
در مورد مطلع بودن سازمان اطلاعاتی آلمان از محل اختفای قذافی، بنگرید به:
http://www.spiegel.de/politik/deutschland/0,1518,793396,00.html
 

پرونده ی «تحولات خاور میانه» در انسان شناسی و فرهنگ
http://www.anthropology.ir/node/10253

 

دوست و همکار گرامی


چنانکه از ​فعالیت های داوطلبانه کانون ​«انسان شناسی و فرهنگ» و ​مطالب منتشر شده​ در سایت آن​ ​بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات ​و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

لطفا کمک های خود را به حساب زیر واریز کنید و در صورت دلخواه با ایمیل به ما اطلاع دهید.

شماره حساب بانک ملت: 117360766


شماره شبا: IR98 0120 0000 0000 0117 3607 66


شماره کارت: 7634-4916-3372-6104


به نام آقای رضا رجبی

نویسنده

نادری، احمد

مطالب نویسنده